چند تا سرباز، از قرارگاه ارتش مهمات آورده بودند. دو ساعت گذشت و هنوز يک سوم تريلي هم خالي نشده بود، عرق از سر و صورتشان مي ريخت. يک بسيجي لاغر و کم سن و سال رفت طرفشان. خسته نباشيدي گفت و مشغول شد. ظهر که کار تمام شد؛ سربازها پي فرمانده بودند تا رسيد را امضا کند. همان بنده خدا، عرق دستش را با شلوار پاک کرد، رسيد را گرفت و امضاء کرد.
مجموعه يادگاران- کتاب شهيد مهدي زين الدين