افراد کارواني در هنگام سحر در کنار بيشه اي به استراحت مشغول بودند که يکي از کاروانيان که آدم شوريده حالي بود ناگهان نعره اي زد و راه بيابان پيش گرفت و تا صبح نخوابيد. چون صبح شد يکي از او پرسيد: ديشب تو را چه شد که از خود بي خود شدي؟ گفت: بلبلان را ديدم که روي شاخه ها آواز مي خواندند و کبکان در کوه و غوکان در آب و حيوانات در بيشه. خجالت کشيدم که همه موجودات در تسبيح باشند و من خفته.گلستان سعدي