راز/ سرخ پوستان به مدت هزاران سال در سرزميني پهناور و زيبا در صلح و آرامش زندگي مي کردند؛ سرزميني دورتر از ساير خشکي ها که در آن سوي کره زمين قرار گرفته بود. آنها روزها به شکار مي رفتند و شب ها دور آتش افروخته در کنار چادرها به پايکوبي مي پرداختند.
تا اينکه روزي در افق، بادبان هاي سفيد کشتي زيبايي ديده شد. سکان هدايت آن کشتي در دستان مردي به نام «کريستف کلمب» دريانورد پرآوازه ايتاليايي بود. او بي آنکه بداند، قاره جديدي را کشف کرد که «آمريکا» ناميده شد.
آمريکا سرزميني بکر با منابع سرشار بود که باعث شد بسياري چشم طمع به آن بدوزند. مهاجران براي دستيابي به ثروت هاي بي کران قاره جديد، راهي سفري پرخطر در دل اقيانوس ها شدند. اين قانونِ حاکم بر جهان است که براي پيروزي، نخست بايد جنگيد و براي بُردن بايد خطر کرد. مهاجران براي غارت ثروت هاي سرخ پوستان راهي سخت و دشوار پيش رو داشتند. آنها ابتدا بايد با سرخ پوستاني مي جنگيدند که صاحبان اصلي آمريکا بودند و از سويي ديگر، بايد بر حريفي بسيار بي رحم تر و سرسخت تر از بوميان غلبه مي کردند. اين حريف، طبيعت خشن و وحشي آمريکا بود، که بيش از سرخ پوستان در برابر حمله مهاجمان مقاومت مي کرد. در نهايت، حرص و طمع آدمي راهي براي دستيابي به خواسته هاي بي پايانش يافت!
تب طلا
زندگي مانند پاندول ساعت ديواري در ميان جنگ و صلح در نوسان بود. مهاجمان گاه با سرنيزه گلوي سرخ پوستان را مي دريدند و گاه با فريب و نيرنگ آنها را زا سرزمين مادري شان بيرون مي راندند؛ اما تا آن زمان هنوز افسانه آمريکا شروع نشده بود. در حقيقت، افسانه آمريکا با تبي تند آغاز شد؛ تب طلا!
خبر کشف طلا نخستين بار در غرب آمريکا، به سرعت در سراسر آمريکا و حتي آن سوي اقيانوس منتشر شد. با انتشار اين خبر مردماني که آرزوي دستيابي به طلا را داشتند به سوي غرب به حرکت درآمدند.
طبيعت خشن و بي رحم قاره جديد نتوانست راه را بر عزم و اراده مهاجمان سد کند. کوه هاي سر به فلک کشيده، حيوانات درنده، سرماي کشنده، جنگل هاي انبوه و رودخانه هاي خروشان هيچ کدام نتوانستند ميان انسان مصمم و خواسته هاي او فاصله ايجاد کنند. در جهان، هيچ نيرويي قوي تر از نيروي فردي نيست که اراده کرده است تا به آنچه مي خواهد برسد.
هر فرد با هر وسيله اي که مي يافت خود را به غرب مي رساند. در اين ميان، افراد بسياري نيز تلف شدند و چشمان مشتاقشان هرگز زيبايي خيره کننده برق طلا را نديد. برخي با بيل و کلنگ به جان کوه ها افتادند و شبانه روز سينه سخت کوه را شکافتند، به اميد آنکه به رگه هاي درخشان طلا دست يابند. عده اي ديگر نيز با تشتي فلزي به ميان رودخانه ها رفتند تا خاک کف آن را براي يافتن سنگ ريزه هاي طلا بجويند.
سال ها گذشت…
عده اندکي از مهاجران ثروتمند شدند و بسياري در حسرت رسيدن به طلا جان کندند؛ اين افراد کساني بودند که تنها سرابي بي پايان نصيبشان شد و در اين سراب نيز غرق شدند. اندکي بعد، آب ها از آسياب افتاد و تب تند طلا فروکش کرد. در آن زمان مردم دريافتند افراد ثروتمندي که لباس هاي گران قيمت به تن کرده اند، افرادي نيستند که در جستجوي معدن طلا بوده اند، بلکه همان افراد سخت کوشي هستند که به جويندگان طلا، بيل و کلنگ مي فروختند و برايشان آذوقه فراهم مي کردند!
تحقق آرزوها
امروز هم مانند گذشته ها، تب طلا همه را مبتلا کرده است. اکنون جويندگان طلا به دنبال آن هستند که يک شبه معدني از طلا کشف کنند؛ معدني که به کمک آن روياهايشان را به واقعيت تبديل کنند؛ اما حقيقتي مهم اغلب از نگاه ها پنهان مي ماند: بهترين و مطمئن ترين راه براي دستيابي به طلا، کشف معدن طلا نيست، بلکه کمک کردن به ديگران براي دستيابي به روياهايي است که در سر مي پرورانند!
هر چقدر به انسان ها براي دستيابي به آرزوهايشان کمک کنيد، زودتر به طلا دست پيدا خواهيد کرد.
انسان ها سرشار از اميد و آروزهايي هستند که گاه براي رسيدن به آن ها حاضرند، جانشان را نيز بدهند. اگر شما با خدمات يا کالاهايتان به ديگران کمک مي کنيد تا به روياهايشان دست يابند، آنها نيز بدون شک شما را از حساب بانکي شان بي نصيب نخواهند گذاشت! انتخاب با شماست که يکي از جويندگان طلا باشيد يا يکي از کساني که براي جويندگان طلا ابزار و امکانات فراهم مي کند.
سال ها از زمان کشف طلا در غرب مي گذرد و از آن زمان تاکنون، دنيا تغييرات بسياري به خود ديده است؛ اما قانون هميشه همان قانون است. مطمئن ترين راه براي رسيدن به طلا تنها يک راه است: به کساني که در جستجوي طلا هستند بيل و کلنگ بفروشيد!