1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
دیدنی-خواندنی

آخرین عکس غواص شهیدی که معروف بود به «حسن سرطلا»

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
آخرین عکس غواص شهیدی که معروف بود به «حسن سرطلا»
آخرين خبر/ اسم اين شهيد حسن فاتحي (معروف به حسن سرطلا) متولد ۲۰/ ۰۶/ ۱۳۴۸ است و از بچه هاي گردان غواصي حضرت يونس لشکر ۱۴ امام حسين (عليه السلام) اصفهان. اين آخرين عکس شهيده و ۱۲ سال بعد از شهادت(۱۳۶۵/۱۰/۰۴) از روي پلاک هويت در منطقه "ام الرصاص"شهيد شناسايي شد و به وطن بازگشت. شهيد حسن فتاحي معروف به حسن امريکايي يا حسن سر طلا بيسيم چي گردان غواص لشکر 14 امام حسين اصفهان در منطقه نهر خين عمليات کربلاي چهار به شهادت رسيد. اين اخرين عکس حسن هست ... سال ها مي گذرد از رفتنش، ماندش در جزيره مجنون و رجعتش بعد از ۱۲ سال؛ آن هم با موهاي طلايي. موهاي طلايي که او را خاص کرده و بين بچه رزمنده ها به «حسن طلا» معروف شده بود. «صديقه دُرياب» مادر شهيد «حسن فتاحي» معروف به «حسن سر طلا» است. اين مادر مهربان از زمان تولد تا رجعت فرزند شهيدش را روايت مي کند: پدر و مادرم اصفهاني بودند؛ در کودکي به عراق رفتند و در شهر نجف اشرف مستقر شدند؛ ما هم از کودکي در نجف بزرگ شديم؛ همسرم مرحوم «جان محمد فاتحي» که با برادر و پسرعمويشان به عراق براي کار رفته بودند، در منزل پدرم ساکن شدند؛ بعد از آشنايي با وي ازدواج کرديم.
حسن فرزند پنجم خانواده بود که ۲۰ شهريور ۱۳۴۸ در نجف اشرف به دنيا آمد؛ وقتي او دو ساله بود، در سال ۱۳۵۰ ما را از عراق بيرون کردند و زماني که وارد ايران شديم، با توجه به سردي هوا ما را به جيرفت استان کرمان بردند؛ براي همه ما که از عراق آمده بوديم، چادر زدند؛ اطراف مان کوه بود؛ محل موقت زندگي مان به قدري جمعيت زياد بود که يک بار حسن آقا را گم کردم و بعد از ساعتي در پشت بلندگو اعلام کردند: «بچه اي با موهاي طلايي پيدا شده، خانواده اش بيايند و او را تحويل بگيرند». بعد از سه ماه ما را از کرمان به اصفهان منتقل کردند و بعد از دو ـ سه سال در شاهين شهر ساکن شديم.
تا هفت سالگي موهاي طلايي حسن را مي بافتم.... موهاي حسن، طلايي و خيلي زيبا بود؛ تا زماني که او هفت ساله بود، موهايش را مي بافتم و آن را با روبان قرمز رنگ مي بستم؛ بعد که به مدرسه رفت، موهايش را کوتاه کردم و تا الان نگه داشتم؛ با اينکه دختر هم داشتم اما دلم نمي آمد موهاي قشنگ حسن را کوتاه کنم. پدرم روحاني بود و در واقع تمام اقوام دور و نزديک ما مذهبي و مؤمن هستند؛ منزل ما نزديک مسجد محله بود؛ به همراه بچه ها براي اقامه نماز و ساير برنامه ها به مسجد رفت و آمد مي کرديم. همين امر سبب شده بود که بچه ها با نهضت امام خميني(ره) آشنا شوند؛ حسن در آن زمان ۹ ساله بود و بدون ترس به همراه برادر و دوستانش در پخش اعلاميه و نوارهاي امام(ره) شرکت مي کرد. بعد از پيروزي انقلاب و آغاز درگيري ضدانقلاب در کردستان، پسر بزرگترم، «جاسم» از مسجد محله به جبهه غرب اعزام شد؛ خيلي نگران بودم؛ خواب يکي از اقوام شهيدمان را ديدم که گفت: «خاله، ناراحت نباش، جاسم ات شهيد نمي شود اما حسن شهيد مي شود». آن زمان حسن آقا با اينکه سن کمي داشت، از نظر جسمي و روحي زود بزرگ شد؛ او قبل از اينکه به جبهه برود، وارد بسيج شد، هر کاري مي توانست انجام مي داد و حتي در خيابان ها پاسبان بود. وقتي پسر بزرگترم به سربازي رفته بود؛ حسن در کارخانه هليکوپترسازي شاهين شهر مشغول به کار شد و يک سال در آنجا کار کرد و براي برادر بزرگترش پول مي فرستاد؛ او با قلب بزرگش احکام الهي را اجرا مي کرد و در مقابل منافقين مي ايستاد. به من نگفته بود غواصي ياد گرفته است. حسن، در بين بچه هايم قدبلندتر و قوي تر بود؛ چند سالي که از جنگ مي گذشت او با لشکر ۱۴ امام حسين(ع) راهي جبهه شد و به مدت يک سال در جبهه و گردان غواصي حضرت يونس لشکر ۱۴ امام حسين(ع) حضور داشت البته در آن مدت من نمي دانستم که حسن آْقا دوره آموزش غواصي و ورزش رزمي گذرانده است، چون بچه بود و من فکر نمي کردم که دنبال اين مسائل باشد. حتي گزارشگران راديو در جبهه با او مصاحبه کرده بودند که خيلي با اقتدار هدفش را از جبهه رفتن و دفاع از اسلام بيان کرده بود.
تافت مو را هم با خودش به جبهه مي برد حسن آقا به ظاهر خود خيلي توجه داشت؛ خوش تيپ و خوش لباس بود؛ در حدي که براي مرتب ماندن موهايش در جبهه، «تافت مو» هم برده بود. چون موهاي حسن آقا طلايي بود، در جبهه به او مي گفتند «حسن طلا». همين ظاهرش او را شاخص کرده بود و خيلي ها پسرم را مي شناختند و بعد از شهادتش دوستان و همرزمان از ويژگي ها و شجاعتش براي مان تعريف مي کردند.
اگر شهيد شدم راه مرا ادامه دهيد او ۱۷ سال بيشتر نداشت و در وصيت نامه اش براي خواهرانش نوشت: «مثل حضرت زينب(س) باشيد»؛ دفعه آخر هم مي خواست برود، گفت: 
«اگر من مجروح و زخمي شدم؛ اگر شهيد شدم و نيامدم، شما راه مرا ادامه بدهيد». تا اينکه پسرم در ۱۴ دي ۱۳۶۵ و در جريان عمليات «کربلاي ۴» منطقه ام الرصاص به شهادت رسيد و پيکرش را نتوانستند به عقب بازگردانند.
وقتي خبر شهادت حسن آقا را آوردند، آخرين عکس او که با لباس غواصي است، داخل ساکش بود و در نامه اي هم نوشته بود: «وصيت نامه ام در کمدم است».
پسرم را از تار موي طلايي اش شناسايي کردم هر لحظه از عمرم را منتظر آمدن حسن بودم؛ گاهي فکر مي کردم که او اسير شده است؛ گاهي مي گفتم شايد مجروح شده و او را بيمارستان شهرهاي ديگر برده اند؛ شايد اين بچه گم شده است و به خاک عراق رفته و نتوانسته به ايران برگردد؛ سال ها از حسن خبري نداشتيم؛ وقتي که اسرا در سال ۶۹ به کشور بازگشتند، سراغ آنها رفتم تا خبري از حسن بگيرم؛ بچه هاي لشکر ۱۴ او را مي شناختند اما خبري از او نداشتند؛ هر کدام از عزيزان حرفي مي زدند. بعد از اينکه خبر دادند او جاويد نشان است، مزار خالي در گلستان شهداي اصفهان دادند؛ وقتي دلم مي گرفت سر مزارش مي رفتم؛ پدر شهيد هم بعد از ۱۲ سال بي خبري از حسن آقا به رحمت خدا رفت و بالاخره چهل روز بعد از فوت همسرم، استخوان هاي پسرم را آوردند؛ وقتي براي شناسايي رفتيم، استخوان هايش تيره رنگ شده بود؛ پلاکش همراهش بود؛ حتي موهاي طلايي حسن روي لباس هايش بود. او وصيت کرده بود که پيکرش را در گلستان شهداي اصفهان به خاک بسپاريم که به به وصيتش عمل کرديم؛ براي او مراسم ختم گرفتيم؛ وقتي دلم مي گيرد سر مزار پدر شهيد مي روم. 
 اسم حسن که مي آيد دلم مي لرزد هر وقت در هر جايي اسم «حسن» را مي آورند، پيش خودم مي گويم: «حتما باز هم خبري از او آوردند؛ شايد خودش برگشته است». علاقه خاصي به حسن آقا دارم؛ بعد از شهادتش خداوند خيلي به من صبر داد؛ وقتي دلم برايش تنگ مي شود، گريه مي کنم؛ هميشه در فکرش هستم و دلم مي سوزد؛ چه مي شود گفت، خوش به سعادتش دلش مي خواست شهيد بشود که شد. با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره