فارس/ آيتالله ناصر مکارم شيرازي در تفسير نمونه ذيل آيات 56 تا 58 سوره مبارکه «ذاريات» به هدف خلقت انسان از ديدگاه قرآن اشاره کرده است که متن آن در ادامه ميآيد؛
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ* ما أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْق وَ ما أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ* إِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ؛ من جن و انس را نيافريدم جز براى اين که عبادتم کنند (و از اين راه تکامل يابند و به من نزديک شوند)! هرگز از آنها روزى نمىخواهم و نمىخواهم مرا اطعام کنند! خداوند روزى دهنده و صاحب قوت و قدرت است». (ذاريات/ 56 تا 58)
هدف خلقت انسان از ديدگاه قرآن
از مهمترين سؤالاتى که هر کس از خود مىکند، اين است که: «ما براى چه آفريده شدهايم»؟ و«هدف آفرينش انسانها و آمدن به اين جهان چيست»؟
آيات فوق، به اين سؤال مهم و همگانى با تعبيرات فشرده و پرمحتوائى پاسخ مىگويد، و بحثى را که در آخرين آيه از آيات گذشته پيرامون تذکر و يادآورى به مؤمنان بيان شد، تکميل مىکند، چرا که اين از مهمترين اصولى است که پيامبر(صلى الله عليه وآله) بايد آن را تعقيب کند، ضمناً معنى فرار به سوى خدا را که در چند آيه قبل آمده بود، روشن مىسازد.
مىفرمايد: «من جن و انس را نيافريدم، جز براى اين که عبادتم کنند» (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ).
من نيازى به آنها ندارم «و هرگز از آنها نمىخواهم که به من روزى دهند، و هيچگاه نمىخواهم مرا اطعام کنند»! (ما أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْق وَ ما أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ).
«خداوند است که به تمام بندگانش روزى مىدهد، و صاحب قوت و قدرت است» (إِنَّ اللّهَ هُوَ الرَّزّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِينُ).
اين چند آيه، که در نهايت اختصار و فشردگى است، پرده از روى حقيقتى که همه خواهان آگاهى از آنند، برمىدارد، و ما را در برابر هدفى بزرگ قرار مىدهد.
توضيح اين که: بدون شک، هر فرد عاقل و حکيمى که کارى انجام مىدهد، هدفى براى آن در نظر دارد، و از آنجا که خداوند، از همه عالمتر و حکيمتر است، بلکه با هيچ کس قابل مقايسه نيست، اين سؤال پيش مىآيد که او چرا انسان را آفريد؟ آيا کمبودى داشت که با آفرينش «انسان» بر طرف مىشد؟! آيا نيازى داشته که ما را براى پاسخگويى به آن آفريده است؟!
در حالى که مىدانيم وجود او از هر جهت کامل و بىنهايت در بىنهايت است و غنى بالذات.
پس طبق مقدمه اول، بايد قبول کنيم: او هدفى داشته، و طبق مقدمه دوم، بايد بپذيريم که: هدف او از آفرينش انسان چيزى نيست که بازگشت به ذات پاکش کند.
نتيجتاً بايد اين هدف را در بيرون ذات او جستجو کرد، هدفى که به خود مخلوقات بازمىگردد، و مايه کمال خود آنها است، اين از يکسو.
از سوى ديگر، در آيات قرآن تعبيرهاى مختلفى درباره هدف آفرينش انسان شده است.
در يک جا مىخوانيم: الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَکُمْ أَيُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً: «او کسى است که مرگ و زندگى را آفريد، تا شما را آزمايش کند، کدامين نفر بهتر عمل مى کنيد»؟ در اينجا مسأله آزمايش و امتحان انسانها از نظر «حسن عمل»، به عنوان يک هدف معرفى شده است.
و در آيه ديگر آمده است: اللّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماوات وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلى کُلِّ شَيْء قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَيْء عِلْماً: «خداوند کسى است که هفت آسمان را آفريده، و از زمين نيز مانند آن خلق کرده است، فرمان او در ميان آنها نازل مىشود، تا بدانيد خداوند بر هر چيز توانا است، و علم او به همه موجودات احاطه دارد».
و در اينجا «علم و آگاهى از قدرت و علم خداوند» به عنوان هدفى براى آفرينش آسمانها و زمين (و آنچه در آنها است) ذکر شده است.
در آيه ديگر مىخوانيم: وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لايَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ * إِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ: «اگر پروردگارت مى خواست، همه مردم را «امت واحده» (و بدون هيچ گونه اختلاف) قرار مىداد، ولى آنها همواره مختلفند * مگر آن کس را که پروردگارت رحم کند، و براى همين (رحمت) آنها را آفريده» بر طبق اين آيه، «رحمت الهى» هدف اصلى آفرينش انسان است.
اما آيات مورد بحث تنها روى مسأله «عبوديت و بندگى» تکيه مىکند، و با صراحت تمام، آن را به عنوان هدف نهائى آفرينش جن و انسان، معرفى مىنمايد.
اندکى تأمل در مفهوم اين آيات، و آنچه مشابه آن است، نشان مىدهد که هيچ تضاد و اختلافى در ميان آنها نيست، در واقع بعضى هدف مقدماتى، بعضى متوسط، و بعضى هدف نهايىاند، و بعضى نتيجه آن.
هدف اصلى همان «عبوديت» است که در آيات مورد بحث به آن اشاره شده، و مسأله «علم و دانش» و «امتحان و آزمايش» اهدافى هستند که در مسير «عبوديت» قرار مىگيرند، و «رحمت واسعه خداوند» نتيجه اين عبوديت است.
«حقيقت عبادت» چيست؟
به اين ترتيب، روشن مىشود که ما، همه براى عبادت پروردگار آفريده شدهايم، اما مهم اين است که بدانيم «حقيقت عبادت» چيست؟
آيا تنها انجام مراسمى مانند رکوع و سجود و قيام و قعود و نماز و روزه منظور است؟ يا حقيقتى است ماوراى اينها؟ هر چند عبادات رسمى نيز همگى واجد اهميتند.
براى يافتن پاسخ اين سؤال، بايد روى واژه «عبد» و «عبوديت» تکيه کرد، و به تحليل آنها پرداخت.
«عبد» از نظر لغت عرب، به انسانى مىگويند که سر تا پا تعلق به مولا و صاحب خود دارد، اراده اش تابع اراده او، و خواستش تابع خواست او است. در برابر او مالک چيزى نيست، و در اطاعت او هرگز سستى به خود راه نمىدهد.
و به تعبير ديگر، «عبوديت» ـ آن گونه که در متون لغت آمده ـ اظهار آخرين درجه خضوع در برابر معبود است، و به همين دليل، تنها کسى مىتواند معبود باشد، که نهايت انعام و اکرام را کرده است، و او کسى جز خدا نيست.
بنابراين «عبوديت»، نهايت اوج تکامل يک انسان و قرب او به خدا است.
«عبوديت»، نهايت تسليم در برابر ذات پاک او است.
«عبوديت»، اطاعت بىقيد و شرط و فرمانبردارى در تمام زمينه هاست.
و بالاخره «عبوديت» کامل آن است که: انسان جز به معبود واقعى يعنى کمال مطلق، نينديشد، جز در راه او گام بر ندارد، و هر چه غير او است فراموش کند، حتى خويشتن را!
و اين است هدف نهايى آفرينش بشر، که خدا براى وصول به آن، ميدان آزمايشى فراهم ساخته و علم و آگاهى به انسان داده، و نتيجه نهائيش نيز غرق شدن در «اقيانوس رحمت» او است.
خدا غنى مطلق است
جمله «ما أُرِيدُ مِنْهُمْ مِنْ رِزْق وَ ما أُرِيدُ أَنْ يُطْعِمُونِ»، در حقيقت اشاره به غناى پروردگار، از هر کس و هر چيز است، و اگر بندگان را به عبوديت خويش دعوت مىکند، براى اين نيست که «سودى» کند، بلکه مىخواهد بر آنها «جودى» کند، به عکس مسأله «عبوديت» در ميان انسانها، زيرا بردگان را براى اين انتخاب مىکردند که تحصيل درآمد و رزق و روزى براى آنها کند، و يا در خانه مشغول خدمت و اطعام و پذيرايى گردد، و در هر دو حال، سودش عايد آنها شود، و اين ناشى از نياز و احتياج انسان است، ولى، اينها همه درباره خداوند بىمعنى است، چرا که نه تنها از همگان بىنياز است، بلکه نياز همگان را از لطف و کرمش تأمين مىکند، و رزاق همه او است.
او صاحب «قوه» و «متين» است
«متين» از ماده «متن» در اصل به معنى دو عضله نيرومند است که در دو طرف ستون فقرات قرار گرفته، پشت انسان را محکم، و براى تحمل فشارهاى سنگين آماده مى کند، و به همين مناسبت به معنى قدرت و قوت کامل آمده است، بنابراين ذکر آن بعد از کلمه «ذو القوه» به عنوان تأکيد است، زيرا «ذو القوه» به اصل قدرت پروردگار، اشاره مىکند، و «متين» به کمال قدرت او، و هنگامى که با واژه «رزاق» که آن نيز صيغه مبالغه است همراه گردد، اين حقيقت را ثابت مىکند که خداوند در دادن روزى به بندگان نهايت توانايى و تسلط را دارد، و در هر گوشهاى از اين جهان پهناور، در اعماق درياها، در ميان دره ها، بر فراز کوهها، در دل سنگها، و در هر نقطهاى از کرات آسمانى باشند، روزى لازم را به آنها مىرساند، و همگى بر سر خوان احسان جمعند، پس اگر آنها را آفريده، نه به خاطر نيازى، که به خاطر فيض و لطفى بوده است.
چرا «جن»، مقدم ذکر شده؟
با اين که از آيات قرآن به خوبى استفاده مى شود که انسانها برتر از طائفه جن هستند، با اين حال نام آنها را در آيه فوق بر «انسان» مقدم داشته، ظاهراً اين به خاطر آن است که آفرينش آنها قبل از آفرينش «آدم» بوده، همان گونه که در سوره «حجر» آيه 27 مىخوانيم: وَ الْجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نْارِ السَّمُومِ: «ما جن را پيش از آن (پيش از آفرينش انسان) از آتش سوزان آفريديم».
فلسفه آفرينش از ديدگاه فلسفه
گفتيم: کمتر کسى است که اين سؤال را از خود يا از ديگران نکرده باشد که هدف از آفرينش ما چه بوده؟ همواره گروهى متولد مىشوند، گروهى از جهان مىروند و براى هميشه خاموش مىشوند، مقصود از اين آمد و رفتها چيست؟
به راستى، اگر ما انسانها روى اين کره خاکى زندگى نمىکرديم، کجاى عالم خراب مىشد؟ و چه مشکلى به وجود مىآمد؟ آيا ما بايد بدانيم چرا آمديم؟ و چرا مىرويم؟ و اگر بخواهيم از اين معنى آگاه شويم، آيا قدرت داريم؟ و به دنبال اين سؤال، انبوهى از سؤالات ديگر، فکر «انسان» را احاطه مىکند.
اين سؤال، هر گاه از ناحيه مادّيين مطرح شود، ظاهراً هيچ پاسخى براى آن وجود ندارد، چرا که ماده و طبيعت اصلاً عقل و شعورى ندارد که هدفى داشته باشد، به همين دليل آنها خود را از اين نظر آسوده کرده و معتقد به پوچى آفرينش و بىهدفى خلقتند! و چه زجرآور است که انسان براى جزئيات زندگى خود، اعم از تحصيل و کسب و کار، و درمان و بهداشت و ورزش، هدفهاى دقيق و برنامههاى منظمى در نظر گيرد، ولى مجموعه زندگى را پوچ و بىهدف بداند؟!
لذا جاى تعجب نيست، گروهى از آنان هنگامى که در اين مسائل مىانديشند، از اين زندگى پوچ و بىهدف سير مىشوند و دست به انتحار مىزنند.
اما اين سؤال را هنگامى که يک خداپرست از خود مىکند، هرگز با بن بست روبرو نمىشود، زيرا: از يکسو مىداند: خالق اين جهان حکيم است، حتماً آفرينش او حکمتى داشته، هر چند ما از آن بىخبر باشيم.
و از سوى ديگر هنگامى که به جزء جزء اعضاء خود مىنگرد، براى هر يک هدف و فلسفهاى مىيابد، نه تنها براى اعضايى همچون قلب و مغز و عروق و اعصاب، بلکه اعضايى همانند ناخن ها، مژه ها، خطوط سر انگشتان، گودى کف دستها و پاها، هر کدام فلسفهاى دارد که امروز همگى شناخته شده است.
چقدر ساده انديشى است که ما، براى همه اينها هدف قائل باشيم، ولى مجموع را بىهدف بدانيم!
اين چه قضاوت ساده لوحانهاى است که ما براى هر يک از بناهاى يک شهر، فلسفهاى قائل شويم، اما براى تمام آن هيچ؟!
آيا ممکن است مهندسى بناى عظيمى بسازد، اطاقها، سالنها، درها، دريچهها، حوضها، باغچهها و دکورها هر کدام روى حساب و براى منظورى ساخته شده باشد، ولى مجموعه آن بناى عظيم هيچ هدفى را تعقيب نکند؟
اينها است که به يک انسان خداپرست و مؤمن اطمينان مىدهد که آفرينش او هدفى بس عظيم داشته، که بايد بکوشد و با نيروى عقل و علم آن را بيابد.
عجيب است که، اين طرفداران پوچى خلقت، در هر رشتهاى از علوم طبيعى وارد مىشوند، براى تفسير پديدههاى مختلف، دنبال هدفى مىگردند، و تا هدف را نيابند آرام نمىنشينند، حتى حاضر نيستند وجود يک غده طبيعى کوچک را در گوشهاى از بدن بيکار بدانند، و براى پيدا کردن فلسفه وجوديش ممکن است سالها مطالعه و آزمايش کنند، اما وقتى به «اصل آفرينش انسان» مىرسند با صراحت مى گويند هيچ هدفى ندارد! چه تناقض شگفتآورى؟! به هر حال، ايمان به حکمت خداوند از يکسو، و توجه به فلسفههاى اجزاى وجود انسان از سوى ديگر، ما را مؤمن مىسازد که هدفى بزرگ از آفرينش انسان بوده است.
اکنون، بايد به دنبال اين هدف بگرديم و تا آنجا که در توان داريم آن را مشخص سازيم و در مسيرش گام برداريم.
توجه به چند مقدمه مىتواند چراغها و نورافکنهايى بسازد که اين مسير تاريک را براى ما روشن کند:
1 ـ ما هميشه در کارهاى خود هدفى داريم، که اين هدف معمولاً دفع کمبودها و نيازهاى ما است، حتى اگر به ديگرى خدمت مى کنيم، يا دست گرفتارى را مىگيريم و از گرفتارى نجات مىبخشيم، و يا حتى ايثار و فداکارى مى کنيم، آنها نيز، نوعى کمبود معنوى ما را بر طرف مىسازد، و نيازهاى مقدسى از ما را برآورده مىکند.
و چون در مورد صفات و افعال خدا غالباً گرفتار مقايسه با خويش مىشويم، گاه ممکن است اين تصور به وجود آيد که، خداوند چه کمبودى داشت که با خلقت ما مرتفع مىشد؟! و يا اگر در آيات فوق مىخوانيم هدف آفرينش انسان عبادت است، مىگوييم: او چه نيازى به عبادت ما دارد؟ در حالى که، اين طرز تفکر، ناشى از همان مقايسه صفات خالق و مخلوق و واجب و ممکن است.
ما به حکم اين که وجودمان محدود است، براى رفع کمبودهايمان تلاش مىکنيم، و اعمالمان همه در اين مسير است، ولى درباره يک وجود نامحدود اين معنى امکان پذير نيست، بايد هدف افعال او را در غير وجود او جستجو کنيم.
او چشمهاى است فياض، و مبدئى است نعمت آفرين که موجودات را در کنف حمايت خود مىگيرد، آنها را پرورش داده، از نقص به کمال مىبرد، اين است هدف واقعى عبوديت و بندگى ما، و اين است فلسفه عبادات و نيايشهاى ما که همگى کلاسهاى تربيت براى تکامل ما است.
به اين ترتيب، نتيجه مىگيريم: هدف آفرينش ما پيشرفت و تکامل هستى ما است.
اساساً اصل آفرينش، يک گام تکاملى عظيم است، يعنى چيزى را از عدم به وجود آوردن، و از نيست هست کردن، و از صفر به مرحله عدد رساندن.
و بعد از اين گام تکاملى عظيم، مراحل ديگر تکامل شروع مىشود، و تمام برنامههاى دينى و الهى در همين مسير است.
2 ـ در اينجا سؤالى پيش مىآيد: اگر هدف خلقت «جود» بر بندگان است، نه سود براى آفريدگار، و اين «جود» از طريق تکامل انسانها است، چرا اين خداوند جواد و کريم، از آغاز بندگان را کامل نيافريد؟ تا همگى در جوار قرب او جاى گيرند، و از برکات نزديکى به ذات پاکش بهرهور شوند؟
جواب اين سؤال روشن است: تکامل انسانى چيزى نيست که بتوان آن را به «اجبار» آفريد، بلکه راه طولانى و درازى است که انسان ها بايد با پاى خود آن را طى کنند، و با اراده و تصميم و افعال اختيارى خويش، طرح آن را بريزند.
اگر از کسى به اجبار و با زور سرنيزه، مبلغ هنگفتى براى ساختن يک بيمارستان بگيرند، اين عمل هيچ اثر اخلاقى و تکامل روحى براى او دارد؟ مسلماً نه، اما اگر به اراده و ميل خويش، حتى يک ريال به چنين هدف مقدسى کمک کند، به همان نسبت راه کمال اخلاقى را پيموده است.
از اين سخن، چنين نتيجه مىگيريم: خداوند بايد با اوامر و تکاليف و برنامههاى تربيتى که به وسيله پيامبران او و نيروى عقل، ابلاغ مىشود، اين مسير را براى ما مشخص کند، و ما با اختيار و اراده خويش اين راه را بپيماييم.
3 ـ باز در اينجا سؤال ديگرى مطرح است که: وقتى بعضى توضيحات بالا را مىشنوند، مىگويند: بسيار خوب، هدف از آفرينش ما تکامل انسانى، يا به تعبير ديگر قرب به پروردگار و حرکت وجودى ناقص، به سوى وجودى بىنهايت کامل بوده است، ولى هدف از اين تکامل چيست؟
پاسخ اين سؤال نيز با اين جمله روشن مىشود که: تکامل، هدف نهايى و يا به تعبير ديگر «غاية الغايات» است.
توضيح اين که: اگر از محصلى سؤال کنيم براى چه درس مىخوانى؟ مىگويد: براى اين که به دانشگاه راه يابم.
باز اگر سؤال کنيم دانشگاه را براى چه مىخواهى؟ مىگويد: براى اين که فى المثل دکتر يا مهندس لايقى شوم.
مى گوئيم: مدرک دکترا و مهندسى را براى چه مىخواهى؟ مىگويد: براى اين که فعاليت مثبتى کنم و هم درآمد خوبى داشته باشم.
باز مى گوئيم: درآمد خوب را براى چه مىخواهى؟ مىگويد: براى اين که زندگى آبرومند و مرفهى داشته باشم.
سرانجام مىپرسيم: زندگى مرفه و آبرومند براى چه مىخواهى؟
در اينجا مىبينيم لحن سخن او عوض مىشود و مىگويد: خوب، براى اين که زندگى مرفه و آبرومندى داشته باشم، يعنى همان پاسخ سابق را تکرار مىکند.
اين، دليل بر آن است که او به پاسخ نهايى، و به اصطلاح به «غاية الغايات» کار خويش رسيده، که ماوراى آن پاسخ ديگرى نيست، و هدف نهايى را تشکيل مىدهد. اين در مسائل زندگى مادى.
در زندگى معنوى نيز، مطلب همين گونه است، وقتى گفته مىشود: آمدن انبياء و نزول کتب آسمانى، و تکاليف و برنامههاى تربيتى براى چيست؟ مىگوييم: براى تکامل انسانى و قرب به خدا.
و اگر سؤال کنند: تکامل و قرب پروردگار براى چه منظورى است؟ مىگوييم: براى قرب به پروردگار! يعنى اين هدف نهايى است، و به تعبير ديگر، ما همه چيز را براى تکامل و قرب به خدا مى خواهيم، اما قرب به خدا را براى خودش (يعنى براى قرب به پروردگار).
4 ـ دگر بار، سؤالى در اينجا مطرح مى شود،معروف است در حديثى آمده، خداوند مى فرمايد: کُنْتُ کَنْزاً مَخْفِيّاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ أُعْرَفُ وَ خَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَىْ أُعْرَفَ: «من گنجى پنهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، خلائق را آفريدم تا شناخته شوم».
اين حديث با آنچه گفتيد چه تناسبى دارد؟
در پاسخ مى گوئيم: بر فرض صحت حديث و گذشته از اين که اين حديث يک خبر واحد است و در مسائل عقيدتى خبر واحد کارساز نيست، مفهوم حديث اين است که شناخت خداوند براى خلق، وسيله تکامل آنها است، يعنى من دوست داشتم که فيض رحمتم همه جا را بگيرد، به همين جهت خلايق را آفريدم، و براى سير کمالى آنها، راه و رسم معرفتم را به آنان آموختم، چرا که معرفت و شناخت من رمز تکامل آنها است.
آرى، بندگان بايد ذات خداوند را که منبع همه کمالات است بشناسند، خود را با کمالات او تطبيق دهند، و پرتوى از آن را در وجود خويش فراهم سازند، تا جرقهاى از آن صفات کمال و جلال در وجودشان بدرخشد، که تکامل و قرب به خدا، جز از طريق تخلق به اخلاق او ممکن نيست، و اين تخلق فرع بر شناخت است (دقت کنيد).
5 ـ با توجه به آنچه در فرازهاى بالا گفتيم، به نتيجه گيرى نهائى نزديک مىشويم و مىگوييم: «عبادت» و «عبوديت خدا» يعنى در مسير خواست او گام برداشتن، و روح و جان را به او سپردن، عشق او را در دل جاى دادن، و خود را به اخلاق او آراستن.
و اگر در آيات فوق، «عبادت» به عنوان هدف نهائى آفرينش معرفى شده، مفهومش همين است، که به تعبير ديگر به عنوان «تکامل انسانى» از آن ياد مى شود.
آرى، انسان کامل، همان بنده راستين خدا است!
6 ـ نظرى به روايات اسلامى پيرامون فلسفه آفرينش انسان
در بالا، از دو طريق از طرق، مسأله هدف خلقت انسان را تعقيب کرديم، يکى از طريق تفسير آيات قرآن، و ديگرى از طريق فلسفى، و هر دو ما را به يک نقطه رساند.
اکنون نوبت آن است که از مسير سوم، يعنى از طريق روايات اسلامى اين مسأله سرنوشت ساز را دنبال کنيم.
دقت در روايات زير که بخشى از اين روايات است، بينش عميق ترى در اين مسأله به ما مىدهد:
در حديثى از امام موسى بن جعفر(عليه السلام) آمده، که از حضرتش سؤال کردند: معنى اين سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله) چيست که فرموده: اِعْمَلُوا فَکُلٌّ مُيَسَّرٌ لِما خُلِقَ لَهُ، «تا مى توانيد عمل کنيد که همه انسان ها براى هدفى که آفريده شده اند آمادگى دارند»؟ امام(عليه السلام) فرمود: اِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ خَلَقَ الْجِنَّ وَ الاِنْسَ لِيَعْبُدُوهُ، وَ لَمْ يَخْلُقْهُمْ لِيَعْصُوهُ وَ ذلِکَ قَوْلُهُ عَزَّوَجَلَّ: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ، فَيَسَّرَ کُلاًّ لِما خُلِقَ لَهُ، فَالْوَيْلُ لِمَنْ اسْتَحَبَّ الْعَمى عَلَى الْهُدى: «خداوند بزرگ، جن و انس را براى اين آفريده که او را عبادت و اطاعت کنند، براى اين نيافريده است که نافرمانيش نمايند، و اين همان است که مى فرمايد: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ، و چون آنها را براى اطاعت آفريده، راه را براى رسيدن به اين هدف براى آنان آسان و هموار ساخته، پس واى به حال کسانى که چشم بر هم گذارند، و نابينائى را بر هدايت ترجيح دهند».
اين حديث، اشاره پر معنايى است به اين حقيقت که، چون خداوند انسانها را براى هدف تکاملى آفريده، وسايل آن را از نظر تکوين و تشريع فراهم ساخته، و در اختيار گذارده است.
در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) مىخوانيم که امام حسين(عليه السلام) در برابر اصحابش آمد و چنين فرمود: اِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ ما خَلَقَ الْعِبادَ اِلاّ لِيَعْرِفُوهُ، فَاِذا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ، فَاِذا عَبَدُوهُ اِسْتَغْنُوا بِعِبادَتِهِ عَنْ عِبادَةِ مَنْ سِواهُ: «خداوند بزرگ بندگان را نيافريده، مگر به خاطر اين که او را بشناسند، هنگامى که او را بشناسند، عبادتش مىکنند، و هنگامى که بندگى او کنند، از بندگى غير او بىنياز مىشوند».
پاسخ به يک سؤال
سؤال ديگرى که در اينجا مطرح مى شود، اين است: اگر خداوند بندگان را براى عبوديت آفريده است، پس چرا گروهى راه کفر را پيش مى گيرند؟ آيا ممکن است اراده خداوند از هدفش، تخلف پذيرد؟
کسانى که اين ايراد را مى کنند، در حقيقت اراده تکوينى و تشريعى را با هم اشتباه کردهاند، زيرا هدف، عبادت اجبارى نبوده، بلکه عبادت و بندگى توأم با اراده و اختيار است، و در چنين زمينهاى هدف به صورت آماده کردن زمينهها تجلى مىکند، فى المثل، هنگامى که گفته مىشود: من اين مسجد را براى نماز خواندن مردم درست کردهام، مفهومش اين است آن را آماده براى اين کار ساخته ام، نه اين که مردم را به اجبار به نماز وادارم، همچنين در موارد ديگر، مانند ساختن مدرسه براى تحصيل، و بيمارستان براى درمان، و کتابخانه براى مطالعه.
به اين ترتيب، خداوند اين انسان را آماده براى اطاعت و بندگى ساخته، و هر گونه وسيله را اعم از عقل و عواطف و قواى مختلف را از درون، و پيامبران و کتب آسمانى و برنامههاى تشريعى را از برون، براى آنها فراهم نموده است.
مسلم است اين معنى در مؤمن و کافر يکسان است، هر چند مؤمن از امکانات خود بهره بردارى نموده و کافر ننموده است.
لذا در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مىخوانيم: وقتى از تفسير اين آيه (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ) از آن حضرت سؤال کردند، فرمود: خَلَقَهُمْ لِلْعِبادَةِ: «آنها را براى عبوديت آفريده است».
راوى مى گويد: سؤال کردم: خاصَّةٌ أَمْ عامَّةٌ؟: «آيا گروه خاصى منظور است يا همه مردم»؟
امام فرمود: عامَّةٌ: «همه مردم».
و در حديث ديگرى از همان امام(عليه السلام) نقل شده که، وقتى از تفسير اين آيه سؤال کردند، فرمود: خَلَقَهُمْ لِيَأْمُرَهُمْ بِالْعِبادَةِ: «آنها را آفريد تا دستور عبادت به آنها دهد».
اشاره به اين که هدف، اجبار به عبادت و بندگى نبوده، بلکه زمينه سازى براى آن بوده است، و اين در حق عموم مردم صادق مىباشد.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار