حکایت/ جوان و راهزن

منبع
بروزرسانی
حکایت/ جوان و راهزن
نان و آب/ جواني ، آرزوي رفتن به خانه ي کعبه را در دل داشت.اما به سبب عشق و محبت زيادي که به مادرش داشت ، نمي توانست او را ترک کند. پس از درگذشت مادر ، پولي فراهم آورد و راهي سفر حج شد. هنوز راه زيادي نرفته بود که راهزني به او رسيد و گفت:«چه قدر سکه همراه خود داري؟» جوان که بسيار پاک و صادق بود، گفت:«درست، پنجاه دينار با خود دارم که توشه ي سفر من است.» راهزن سکه ها را برداشت و شمرد و همه ي آن ها را به جوان، بازگرداند و گفت:« راست گويي تو باعث شد که من از کار ناپسند خود شرمنده شوم و از اين پس، دست به راهزني نزنم. اکنون حاضرم اسب خود را به تو دهم تا با آن به سفر حج بروي.» مرد جوان پذيرفت که با او هم سفر شود. پس از آن، سال هاي سال مانند دوستان صميمي و يک دل، همراه و هم نشين بودند.
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره