1. برگزیده
دیدنی-خواندنی

ماجرای جمله شهید جهان آراء «بچه ها مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند»

منبع
مشرق
بروزرسانی
ماجرای جمله شهید جهان آراء «بچه ها مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند»
مشرق/ جهان آرا گفت: «بچه‌ها! عده‌اي دارند به ما خيانت مي‌کنند» ساعت از يک نيمه شب گذشته بود، خود را در زيرپل خرمشهر يافتيم، در اين زمان خودرويي توجهمان را به خود جلب کرده بود، جلو رفتيم و ديديم، محمد جهان آرا به اتفاق «احمد فروزنده»، است که ظاهرا تازه از اتاق جنگ آبادان برگشته بودند. فرداي آن روز، محمد جهان آرا همه همرزمانش را فراخواند و آن کلام دلنشينش را بيان کرد، جهان آرا، همانگونه که امام حسين(ع) به يارانش سفارش کرده بود، سخن گفت، از جمله اينکه: «اينجا کربلاست، من حجت خود را از شما برداشتم، هرکه مي‌خواهد، مي‌تواند برود و هر آنکس که مي‌ماند بداند که در اينجا شهادت دارد، اسارت دارد، مجروحيت هم در ميان است.»، در اين لحظه بچه‌هايي که باقي مانده بودند، هم قسم شده و با جهان آرا بيعت کردند که تا پايان دست از جهاد برندارند، فکر مي‌کنم در همين جا بود که جهان آرا گفت: «بچه مواظب باشيد شهر اگر سقوط کرد آن را دوباره فتح خواهيم کرد، مواظب باشيد ايمانتان سقوط نکند.» ياد دارم در همين روز بود که براي اولين بار من از جهان آرا شنيدم که گفت:«بچه‌ها! دارند به ما خيانت مي‌کنند.» «حسن آذرنيا» با خرمشهر صحبت و بني صدر خائن را نفرين مي‌کردم حدودا ساعت يازده بود که رسيدم به مقر جهان آرا. تعداد زيادي آنجا نبودند. مستقيم رفتم پيش جهان آرا. تا چشمش به من خورد از جايش بلند شد و گفت: «فقط تو ماندي؟» گفتم: «نه؛ بچه‌ها هنوز هستند و زير پل درگيرند.» گفت: «مگر دستور عقب نشيني را نگرفتي؟» گفتم: «چرا ولي دليلي نداشت عقب نشيني بکنيم. هواپيماها هم آمدند بمب باران کردند و کيلومترها با ما فاصله داشتند. چندين بار تماس گرفتم ولي موفق به صحبت نشدم.» محمد گفت: «دکل مخابرات را جمع کرديم و داريم جابجا مي‌شويم. برو بچه‌ها را سريع برگردان.» اشک‌هايم جاري شد. گفتم: «اگر نيروي کمکي باشد دشمن را سرکوب مي‌کنيم.» محمد هم چشمانش پر از اشک شد و گفت: «تنها شديم هيچکس نيست. شهر سقوط کرد. برو سريع دوستانت را برگردان.» ساعت از يازده شب گذشته بود. از او که جدا مي‌شدم، هر دو به چشمان هم خيره شده بوديم و گويي با نگاه به همديگر دلداري مي‌داديم و شايد از يکديگر داشتيم حلاليت مي‌طلبيديم. ساعت دوازده شب شد و من دوباره مسيري که آمده بودم را بايد برمي‌گشتم. اين بار اما با آن موقع خيلي فرق داشت. با اميد بردن نيروي کمکي و مهمات آمده بودم و برگشتم. نا اميد از همه جا و حتي نااميد از زنده ماندن دوستانم بودم. لحظاتي تامل کردم، صداي تيراندازي تک تک مي‌آمد. دلم را زدم به دريا و آرام از نرده‌ها پايين رفتم. فاصله زيادي با محل استقرار بچه‌ها نداشتم. هرچه نگاه مي‌کردم خبري از آن‌ها نبود. حالت نيمه خيز به سمت آن‌ها رفتم که يک منور روشن شد و همانجا خوابيدم. از نور منور تقرييا مي‌شد محل را ببينم. منور که خاموش شد، قدري جلوتر رفتم. هيچکس ديده نمي‌شد. به اين طرف پل که رسيدم اثري از هيچ نيرويي نبود. گاهي سکوت مطلق و گاهي صداي پياپي انفجار. گوشه‌اي کنار پلکان پل ايستادم و شهر را تماشا مي‌کردم. بغض سنگيني مرا خفه مي‌کرد. زدم زير گريه و زار زار گريه مي‌کردم. با خرمشهر صحبت مي‌کردم و بني صدر خائن را نفرين مي‌کردم که نيروي کمکي به خرمشهر اعزام نکرد. روزهاي مقاومت تا آن روز مثل فيلم سريع در ذهن من رد مي‌شد. پاهايم ديگر توان راه رفتن نداشت و تنها ماندن در آنجا هم فايده نداشت. پياده به طرف کوي آريا حرکت کردم. «علي سالمي» همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در ايتا https://eitaa.com/joinchat/88211456C878f9966e5 آخرين خبر در بله https://bale.ai/invite/#/join/MTIwZmMyZT آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره