1. برگزیده
دیدنی-خواندنی

ماجرای تامل برانگیز توبه لات قدیم «رسول ترک»

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
ماجرای تامل برانگیز توبه لات قدیم «رسول ترک»
آخرين خبر/ در روز پنجم اسفند سال 1284 هجري شمسي در محله خيابان که يکي از محله هاي قديمي شهر تبريز ميباشد کودکي چشم به جهان گشود که نامش را رسول گذاشتند و بعدها نام اين محله (خيابان) و اسم شهري که آن متولد شده بود به عنوان قسمتي از اسم و فاميلي آن مولود بر روي سنگ قبرش حک گرديد يعني با نام حاج رسول دادخواه خياباني تبريزي. بازيهاي روزگار کم کم رسول را در سنين جواني به راههاي خلاف کشانيد به خصوص بعد از سنين بيست و چهار پنج سالگي که او مجبور شد شهر و ديارش تبريز را رها کند و به تهران بيايد. اين عنايت و لطفي را که آقا ابا عبدالله الحسين (ع) به رسول ترک مبذول و مرحمت داشته است بي حساب و کتاب و بي دليل و بهانه نيز نبوده است. جناب آقاي حاج مير حسن قدس حسيني يکي از پيرمردهاي با سابقه هيئت مسجد شيخ عبدالحسين ميگفت: «اين رسول در همان دوره و سالهايي که هنوز توبه نکرده بود و از معصيت و گناه اجتناب و پرهيز نداشت در آن سالها نيز با خلوص نيت و فقط براي خاطر امام حسين (ع) در جلسات شرکت ميکرد تا اينکه اين نيت پاک و صدق و صفاي او سبب شد که او توبه نصوح و واقعي بکند و عاقبت به خير بشود.» ماجراي توبه رسول در محرم آن سال در يکي از اين شبهاي دهه اول محرم رسول ترک به سوي هيئت و جلسه روضه اي ميرفت که مسئولين و بعضي از شرکت کننده هاي در آن هيئت از اينکه رسول ترک به هيئت و جلسه آنها ميآمد بسيار ناراحت و ناخشنود بودند. در اين چند شبي که از محرم گذشته بود رسول ترک هر شب در آن هيئت حاضر شده بود. او در اين چند شب به همه نشان داده بود که نميتواند مانند بسياري از شرکت کنندگان و عزاداران در گوشهاي از مجلس آرام و ساکت بنشيند. او فکر ميکرد ميتواند در آن جلسات هر کاري که هر يک از اعضاي هيئت ميکند او نيز انجام دهد. او حتي بدش نميآمد تا در نظم و ترتيب بخشيدن به مراسم عزاداري نيز دخالت کند. هر چند که همه حرکتها و کارهاي رسول با نوعي شلوغکاري همراه بود اما به وجه اساس و ريشه اين نارضايتيها و دلخوريهاي اهل هيئت بخاطر اين شلوغکاريها نبود. آنها از مرام و شخصيت رسول ناراحت بودند. آنها فکر ميکردند که وجود و حضور چنين آدمي هيئت و جلسه عزاداري و توسل را از شور و اخلاص و صفا باز ميدارد و حق هم در ظاهر با آنها بود، زيرا رسول آدمي قلدر و لات و لاابالي بود. او مردي بود که به فسق و زورگويي شهرت داشت. او يکي از قلدرهاي شروري بود که مأمورهاي کلانتريهاي تهران از اينکه بخواهند با او برخوردي جدي داشته باشند بيم و هراس داشتند. اما رسول ترک با تمام اين گمراهيهايي که داشت يک صفت و خصلت نيکو وعجيبي نيز داشت. او دوست داشت در ماههاي محرم در هر شکل و حالتي که هست در جلسه هاي سوگواري و روضه سرور آزادگان عالم حضرت حسين بن علي (ع) شرکت کند. گاهي قبل از اينکه بخواهد به سوي جلسه روضها ي حرکت کند ابتدا دهانش را براي لحظاتي کوتاه زير شير آب ميگرفت و به خيال خودش دهانش را به اين شکل آب ميکشيد تا ديگر نجس نباشد و آنگاه به سوي هيئت و جلسه روضه اي به راه ميافتاد. رسول ترک آن شب نيز وارد هيئت شد. بسياري از نگاههايي که به او ميافتاد محترمانه و مهربانانه نبود. مسئول هيئت هم که آدمي خوش سيما و با صفا بود با ديدن و مشاهده رسول ناراحت به نظر ميرسيد. دقايق زيادي از آمدن و حضور رسول نگذشته بود که جواني از ميان مسئولين هيئت قد راست کرد و يک راست به سوي رسول رفت و مشغول صحبت با رسول شد . کم کم آثار ناراحتي و غضب در صورت و چهره رسول ظاهر گشت. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتي به حرفها و صحبتهاي آن جوان گوش ميداد. آن جوان که خود فرستاده مسئول هيئت معرفي کرده بود با صراحت و بدون هيچ ملاحظه و ترس و واهمه اي به رسول حالي کرده بود که بايد از مجلس بيرون برود و ديگر حق ندارد در هيئت و جلسه آنها شرکت کنند. معلوم بود که رسول ترک از اينکه او را از جلسه امام حسين (ع) بيرون ميکنند به خشم آمده است. او از روي ناراحتي نميتوانست حرفي و سخني بگويد. او در حالي که خودش را کنترل ميکرد به حرفي و سختي از جايش بلند شد. براي لحظاتي سکوت و خاموشي بر مجلس سايه افکنده بود. در آن لحظات بعضيها گمان ميکردند که او الان دعوا و جنجالي به راه خواهد انداخت. ارادت و اعتقادش به امام حسين (ع) به اندازهاي بود که به او اجازه نميداد تا از خادمان و ارادتمندان به ا مام حسين (ع) کينه و عقدهاي به دل بگيرد و دعوا و زد و خوردي به راه بياندازد. آن شب نيز مثل همه شبهاي خدا به پايان رسيد هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که دري باز شد و مردي از خانه اش بيرون آمد. او به جلوي خانه رسول رسيد و شروع به در زدن نمود. رسول در را باز کرد. مردي که پشت در ايستاده بود همان مسئول هيئت بود . مسئول هيئت در حالي که بر روي پنجه هاي پايش ايستاده بود هيکل و جثه قوي و بزرگ رسول را در آغوش گرفته بود . مسئول هيئت بعد از معذرت خواهي ها و دلجوييهاي فراوان از رسول خواست تا او حتماً در شبهاي آينده در جلسه هاي آنها شرکت کند و تمام اتفاقات و حرفهاي شب گذشته را فراموش کند. مسئول هيئت نميخواست بيش از اين توضيحي بدهد و دليل و علت اين تغيير نظر و رفتارش را بيان بنمايد. زماني که مسئول هيئت ميخواست خداحافظي کند و برود رسول مانع از رفتنش شد. رسول ميدانست که مسئول هيئت بدون علت و بيخودي عقيدهاش تغيير پيدا نکرده است. او پافشاري و اصرار داشت تا علت اين تغيير را بداند. مشاهده يک خواب و رؤيايي عجيب باعث شده بود تا مسئول هيئت از اينکه در شب گذشته رسول را از جلسه امام حسين (ع) بيرون کرده است به شدت پشيمان و نادم بشود. تقدير و اراده خداوند بر اين تعلق گرفته بود تا مسئول هيئت دراولين دقيقه هاي صبح و در همان جلوي خانه رسول همه رويا و خوابش را براي رسول بازگو کند و واسطه و رساننده يک پيام و دعوتي رمزدار از جانب امام حسين (ع)براي رسول ترک باشد . مسئول هيئت در شب گذشته در عالم خواب ديده بود در شبي تاريک در صحراي کربلا قرار دارد. او در خواب ديده بود که خيمه ها و ياران و اصحاب امام حسين (ع) در يک طرف ميباشند و ياران و خيمه هاي لشکريان يزيد (لعنت الله عليهم اجمعين) در سويي ديگر. مسئول هيئت تصميم مي گيرد براي مشاهده اوضاع و احوال خيمه هاي اما حسين (ع) به سوي خيمه هاي آن حضرت حرکت کند. هنوز بيشتر از چند قدم بر نداشته بود که ناگاه متوجه ميشود سگي در حال پاسباني و نگهباني از خيمه هاي امام حسين (ع) است. آن سگ با پارسها و حمله هاي جسورانه اش به هيچ غريبهاي اجازه نميداد به خيمه هاي امام حسين (ع) نزديک شود. مسئول هيئت قدم بر ميدارد و با احتياط به سوي خيمه هاي سيدالشهداء حرکت ميکند ولي آن سگ به سوي او نيز حمله ور ميشود و با سماجت مانع از نزديک شدن وي به خيمه هاي حسيني ميگردد. مسئول هيئت در آن تاريکي و ظلمت شب با آن سگ درگير ميشود و ميخواهد خودش را به خيمه ها برساند. او به سختي و با کوشش و تلاشي زياد در حال رها شدن از آن سگ بوده است که ناگهان با نگاه به سر و کله آن سگ متوجه يک منظره بسيار عجيب و غريبي ميگردد. مسئول هيئت با گريه و اشک به رسول ترک ميگويد: «... رسول! من در حاليکه با آن سگ رو در رو شده بودم يکدفعه متوجه مسئله عجيبي شدم، من ناگهان متوجه شدم که سرو صورت آن سگ سر و صورت توست، اين سر و کله تو بود که بر روي هيکل و بدن آن سگ قرار داشت؛ رسول! در واقع اين تو بودي که در حال پاسداري از خيمه هاي امام حسين (ع) بودي...» رسول ترک بعد از شنيدن روياي مسئول هيئت شروع به گريه و زاري ميکند، او ناله کنان، تند تند از مسئول هيئت ميپرسيده است: «... راست ميگويي يعني واقعاً من سگ نگهبان خيمه هاي اما حسين (ع) بودم؟... » و سپس بعد از درآوردن صداي سگها با شور و وجدي آميخته به گريه و اشک فرياد ميکشيده است:«از اين لحظه به بعد من سگ حسينم... خودشان مرا به سگي قبول کرده اند...» لحظه فوت رسول ترک شب نهم دي ماه 1339 هجري شمسي مطابق با شب پانزدهم رجب 1380 هجري قمري از راه رسيد. آن شب يکي از شبهاي جمعه بود. همه دوستان و رفقاي رسول ترک هنوز اميدوار بودند که که حاج رسول همچنان در ميان آنها باقي خواهد ماند و همچون گذشته چشمه هاي اشک را از چشمهاي آنان سرازير خواهد کرد . حاج احمد ناظم آن شب بر بالين حاج رسول بود و آمده بود تا همچون دوستي با وفا همه آن شب را در کنار رسول بيدار و حاضر باشد. آن شب هر از چند گاهي رسول ترک روي به حاج احمد آقاي ناظم ميکرده و با همان لهجه غليظ و زيباي ترکي ميگفته است: «قبرستان منتظر من است و من منتظر آقامم» و باز بعد از لحظاتي دوباره همان جمله را همراه با قطره هايي از اشک تکرار ميکرده است: «قبرستان منتظر من است و من منتظر آقامم» حاج احمد آقاي ناظم با توجه به شناختي که از رسول ترک داشت شايد ديگر با شنيدن اين جمله هاي رسول يقين پيدا کرده بود که رسول رفتني شده است. در آن آخرين لحظات حاج احمد آقاي ناظم شاهد و ناظر بوده است که يکدفعه يک وجد و خوشحالي براي رسول ترک حاصل ميشود و او با يک شور و حالي زائدالوصف صدايش را بلند ميکند و به زبان ترکي ميگويد: «آقام گلدي آقام گلدي (آقايم آمد آقايم آمد) آقام گلدي آقام گلدي...» و سپس بلافاصله و با آغوشي باز جان را به جان آفرين تسليم ميکند... همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در ايتا https://eitaa.com/joinchat/88211456C878f9966e5 آخرين خبر در بله https://bale.ai/invite/#/join/MTIwZmMyZT آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره