باشگاه خبرنگاران/ فقر همواره يکي از معضلات بزرگ هر جامعهاي محسوب ميشود که به جرات ميتوان گفت مادر درصد بالايي از بزهکاريها است. اما در اين ميان افرادي هستند که با همه مشقتها و سختيهاي ناشي از فقر و نداري، باز هم عزت خود را حفظ کرده و تلاش ميکنند تا به هر قيمتي که شده با اين معضل مبارزه کنند.
چه بسا افرادي که سالهاي زيادي از زندگي خود را در فقر گذراندند، اما با اميد و پشتکاري که داشتند توانستند سرنوشت خود را تغيير داده و شرايط را طور ديگري رقم بزنند. آن دسته از افرادي که امروز نامشان در فهرست ثروتمندان جهان ميگنجد؛ داستان زندگيشان مايه اميد و انگيزه براي افرادي است که فقر را تقدير مسلم خود ميدانند.
در اين گزارش به داستان زندگي مردي ميپردازيم که با تحمل سختيها سرانجام توانست هيولاي فقر را به زانو درآورد. داستان زندگي اين مرد شايد براي خيلي از افراد تکراري و آشنا باشد، اما رهآوردش اين است که زندگي همواره پر از معجزه و شگفتي است و هيچ چيز نميتواند ابدي و هميشگي باشد.
داستاني که در ادامه ميخوانيد، قصه زندگي يک کارگر چاه بازکني است که هيچگاه به فرزندانش نگفت که شغل اصلياش چيست؛ چراکه نميخواست پيشهاش مايه خجالت آنها شود. زماني که دختر کوچکترش از او درباره شغلش ميپرسيد، با ترديد به او ميگفت که يک کارگر است.
او هر روز پيش از آنکه به خانه بازگردد در سرويسهاي بهداشتي عمومي استحمام ميکرد تا اثري از کارش نباشد که مبادا خانوادهاش متوجه شغل واقعياش شوند. او شبانه روز تلاش ميکرد تا بتواند شرايط تحصيل دخترانش را فراهم کند تا عزتشان در مقابل ديگران حفظ شود. نگاه تحقيرآميز و از بالا به پاييني که در طول زندگي از سوي برخي افراد تحمل ميکرد همواره باعث آزردگي خاطرش ميشد، به همين دليل دلش نميخواست که اين نگاهها دخترانش را هم بيازارد. تمام درآمدش را براي تحصيل دختران هزينه ميکرد و هرگز براي خودش حتي يک پيراهن نميخريد و کسب احترام و عزت تمام خواسته او از فرزندانش بود.
زندگياش به همين منوال ادامه داشت تا اينکه روزي، درست زماني که تنها يک روز به تسويه شهريه دانشگاه دخترانش زمان داشت، مستاصل و درمانده به اين فکر ميکرد که چگونه بايد بتواند باقيمانده پول را واريز کند؛ آن روز در کنار زبالهها و فاضلاب نشست و تمام توانش را به کار گرفت تا مانع جاري شدن اشکهايش شود، همه همکارانش نگاهش ميکردند اما کسي جلو نميآمد، احساس شکست و نااميدي در وجودش قوت گرفت، دلش شکسته بود و نميدانست چطور بايد با دخترانش روبهرو شود و چگونه موضوع پرداخت شهريه را با آنها در ميان بگذارد.
او فقير به دنيا آمده بود، زندگي آنقدر برايش سخت گذشته بود که فقر و بدبختي را ابدي ميدانست و باور نداشت که هرگز هيچ اتفاق خوبي براي انسانهاي فقير رخ دهد، همچنان که در تفکر خود غرق بود، با اتفاق جالبي روبهرو شد که باورهايش را تغيير داد. همکارانش به سمت او آمدند، کنارش نشستند و خطاب به وي گفتند آنها را مانند برادران خود بداند و هديههايشان را بپذيرد.
آنها تمام درآمد آن روز خود را به اين مرد بخشيدند. او در ابتدا از پذيرفتن اين هديه امتناع کرد، اما نتوانستند همکارانش را راضي کند تا پولشان را پس بگيرند. آن روز از هيجان زياد بدون آنکه دوش بگيرد با همان لباس کار کثيف خود به خانه بازگشت. او داراي ۴ فرزند دختر بود، چند سال گذشت و تحصيلات دختران به اتمام رسيد. تلاشهاي اين مرد خيلي زود به ثمر رسيد و آنها توانستند در کنار يکديگر تجارت بزرگي را راه اندازي کنند و به سالها زندگي فقيرانه پايان دهند.
يکي از اين دختران به پاس لطف و ايثار همکاران پدرش، تصميم گرفت هر روز وعده غذايي آنها را تامين کند. اين کار دختر جوان سبب خوشحالي آنها ميشد و هميشه از او علت اين کار را جويا ميشدند. دختر جوان يک روز در پاسخ سوالات آنها گفت: اگر آن روز شما پولتان را براي تحصيل من نميداديد، امروز من آن چيزي که هستم نبودم. دعا کنيد تا بتوانم غذاي همه شما را هر روز تأمين کنم.
همانطور که در ابتدا ذکر شد، بسياري از ما ممکن است در همسايگي يا حتي اقوام خود با نمونههايي از اين روايت واقعي آشنا باشيم، اما گاهي به دليل فشارهاي اقتصادي و معيشتي، اميدمان را از دست ميدهيم و يادمان ميرود که زندگي براي همه کساني که تلاش ميکنند و با مشکلات ميجنگند، شگفتيهاي بسياري دارد. زندگي هديه بزرگ خداوند است و در کنار اين هديه داشتن نعمت سلامتي ميتواند بزرگترين سرمايه هر فردي باشد تا با تکيه بر آن و تلاش و همت بلند، به تمام آنچه ميخواهد برسد. هيچ چيز ابدي و ماندگار نيست و تقدير را خود افراد رقم ميزنند.
بازار