سرگذشت عجیب یک شهید مدافع حرم

منبع
مشرق
بروزرسانی
سرگذشت عجیب یک شهید مدافع حرم
مشرق/ جنگ تازه آغاز شده و هنوز بسياري از مردم توجيه نشده‌اند، سوريه؟ جنگ؟ چرا جوانان ما بايد بروند؟ چرا تو؟ تو بمان و درست را بخوان، اينجا مفيدتر خواهي بود. نوعروست را چه مي‌کني، تازه زندگي را آغاز کرده اي؟ بعد از تو يک دختر عقدکرده بايد چه کند؟ همه اين‌ها و بسياري از حرف‌هاي ديگر را مي‌شنود؛ اما دلش سال‌هاست که هوايي شده، شايد از همان زمان که عمويش بال گشود و پرواز کرد، شايد همان زمان که عاشق شهادت است؛ اما نه براي شهادت که براي اداي تکليف مي‌رود و چه شيرين که شهادت هم ثمره اين اداي ديِن به اهل البيت عليهم‌السلام و حريّت باشد. آري محمد مسرور طلبه پايه ۷ حوزه قيد بهترين‌ها را مي‌زند، تا تمام آنچه را که پاي درس استاد آموخته به نمايش درآورد، براي رسيدن به غايت آمال خوبان. او نه تنها از حوزه و درس که از نوعروسش که با ملاک‌هاي زهرايي انتخاب کرده عبور مي‌کند تا با عنوان نخستين شهيد مدافع حرم آل الله از استان فارس، در کلاس درس حضرت عشق بنشيند... در ابتدا خودتان را معرفي و از همسرتان برايمان بگوييد. زهرا انجين ، همسر نخستين شهيد مدافع حرم کازرون محمد مسرور هستم. تحصيلات حوزوي دارم.بنده شش ماه با همسرم زندگي کردم و به اندازه ده برابر سه سالي که در حوزه بودم از همسرم ياد گرفتم، آقامحمد براي من يک استاد اخلاق و در زمان شهادت طلبه پايه هفت حوزه بودند. آقامحمد متولد اول فروردين سال ۶۶ هستند که مصادف با روز مبعث بوده، براي همين هم اسم محمد را برايشان گذاشتند. نحوه آشنايي‌تان با شهيد را بيان کنيد. خانواده عموي شهيد همسايه ما بودند. از طرفي هم هر صبح جمعه در گلزار شهداي کازرون دعاي ندبه برگزار مي‌شود، روز ولادت حضرت معصومه(س) ما هم براي دعاي ندبه رفتيم گلزار، آن روز وقتي با چند نفر از آشنايان سلام و عليک مي‌کردم، مادر آقامحمد من را ديده بودند و وقتي برگشتيم منزل، تماس گرفتند و من از تُن صدايشان فهميدم همان خانمي‌هستند که شش ماه پيش براي خواستگاري تماس گرفته بودند و ما هم جواب رد داده بوديم. آن زمان من در حال تحصيل در مقطع پيش دانشگاهي بودم. اين بار براي عصر قرار گذاشتيم، مادرشان آمدند و جلسه دوم هم خود آقامحمد آمد. من آن زمان خواستگارهاي زيادي داشتم و درست چند شب قبل از ايشان مهندسي آمده بودند که از لحاظ مالي در سطح خيلي بالايي بودند؛ اما چون که اعتقادشان را قبول نداشتم جواب رد دادم. من در مسائل اعتقادي خيلي سختگير بودم و مي‌گفتم که مال براي من ملاک نيست، فقط ايمان طرف مقابلم برايم مهم است، من ملاک‌هاي خيلي ريزي داشتم، طوري که دوستانم مي‌گفتند هيچ وقت چنين فردي را پيدا نمي‌کني. وقتي آقامحمد تشريف آوردند اطرافيان گفتند زندگي با يک طلبه از نظر مالي خيلي سخت است، تو خواستگارهاي زيادي داري و مي‌تواني با کسي که از لحاظ مالي وضع بهتري دارد ازدواج کني، گفتم که فقط ايمانش برايم مهم است؛ ولي به خاطر اينکه اين حرف‌ها را خيلي تکرار مي‌کردند، يک شب قبل از اينکه با خانواده بيايند منزل، پاي سجاده قرآن را در دست گرفتم و گفتم خدايا من فقط ايمان و تقواي او برايم مهم است، من قرآن را باز مي‌کنم، خودت دلم را آرام کن که حرف اطرافيان خللي در تصميم من ايجاد نکنند. قرآن را که باز کردم آيه ۲۹ سوره هود آمد و آيه اين بود: «باز بگو من از شما ملک و مالي نمي‌خواهم، اجر من با خداست و من آن مردم با ايمان را هر چند فقير باشند از خود دور نمي‌کنم که آنان به شرف ملاقات خدا مي‌رسند ولي شما خود مردمي‌نادانيد.» همان موقع گفتم خدايا من معني تک تک کلمات را متوجه مي‌شوم، اينکه از خودم دورش نکنم؛ ولي اينکه به شرف ملاقات تو مي‌رسد را متوجه نمي‌شوم! وقتي خبر شهادتشان را به من دادند، گفتم خدايا تو همان روز خواستگاري خبر شهادتش را به من دادي. خودش هم خواب شهادتش را ديده بود، خواب شهادت حضرت سجاد (ع) را ديده بود، در خاطراتش نوشته بود: «چهره آن حضرت را ديدم و به من فرمودند: «تو به شهادت دست پيدا مي‌کني» من نويد شهادت را به مادرم دادم و من منتظر آن روز مي‌مانم تا هر وقت که خدا صلاح بداند؛ ولي از اين به بعد هميشه در قنوت نمازم دعاي «اللهم الرزقنا توفيق الشهادت في سبيلک» را مي‌خوانم.» از اخلاق و رفتار شهيد بفرماييد. نخستين عامل شهادت او حيا بود، حتي به خاله‌هايش نگاه نمي‌کرد. وقتي هم که مجبور بود کار اداري انجام دهند در حد ضرورت با نامحرم صحبت مي‌کردند. در فضاي مجازي خيلي ورود نمي‌کرد و فقط کارهاي مرتبط با شهدا را در آن فضا انجام مي‌داد.ادب و اخلاقشان خيلي بالا بود. اوج عصبانيتش سکوت بود، مظلوم بود. مادرم هميشه مي‌گفتند که من آدم‌هاي زيادي را ديده‌ام، همه آنها چند صفت خوب دارند و در بقيه موارد مشکل دارند. محمد جامع صفات خوب است. ببينيد يک جوان ۲۸ ساله چقدر روي خودش کار کرده بود که هم حيايش و هم اخلاقش هم تواضع و ادبش به اين مرحله رسيده بود. او حتي يک شب هم نماز شبش ترک نمي‌شد، دوساعت در سجده‌گريه مي‌کرد و خسته نمي‌شد. هدف او براي رفتن به سوريه هم دفاع از اسلام بود، مي‌گفت: «دفاع از خاک و حضرت زينب(س) خيلي مهم است؛ اما مسئله مهم‌تر اين است که داعش با پرچم اسلام دارد اسلام را نابود مي‌کند.» و جمله معروفي دارند که شهادت جان کندن نيست دل کندن است. چرا همسرتان اينقدر با شهيد و شهادت انس داشتند؟ زماني که اصلا بحث سوريه نبود و در دوران نوجواني رابطه عميقي با شهدا داشتند و اين طور نبودند که مثلا امسال بحث سوريه پيش مي‌آيد بگويد چون بقيه دارند مي‌روند من هم بروم! او عمويي داشت که شهيد شده بود، از دوران کودکي و نوجواني به شدت در فضاي شهيد و شهادت بود، يعني ۱۰ سال قبل از بحث سوريه خواب شهادت را ديده بود. چطور و کجا بحث سوريه را مطرح کرد؟ دو ماه بعد از عقد، کم کم بحث سوريه پيش آمد، در صورتي که در روز عقد اصلا حرفي از سوريه نبود. گفت: «دارند نيروهاي داوطلب را به سوريه مي‌فرستند و بچه‌ها دارند مي‌روند، کازرون هم مي‌خواهد اولين نيروها را بفرستد.» بحث رفتن شده بود؛ ولي خانواده‌هايمان نمي‌دانستند. همه درد و دلش با من بود، روزهايي رسيد حرف سوريه که مي‌شد، التماسش مي‌کردم در موردش حرف نزند، مي‌گفتم: «ببين الان وقتش نيست.» مي‌گفت: «تو فکر کن مثل زمان پيامبر (ص)، پيامبر رفت خارج از شهر و با دشمن جنگيد، حالا هم بحث دفاع از اسلام است.» تا آن زمان هم به من نگفته بود که ثبت‌نام کرده، او مدام بحث سوريه را پيش مي‌کشيد واشک‌ها و بي‌قراري‌هاي من... به روزي فکر مي‌کردم که، مردي که من حالا با تمام وجود به او تکيه داده‌ام نباشد. يک روز ما از گلزار شهداي بهشت زهراي کازرون برمي‌گشتيم، بحث سوريه بود و قرار بود اولين گروه از نيروها اعزام شوند که برنامه لغو شد و خود اين يک امتحان بود. وقتي همسرم مي‌رفت من مدام‌گريه مي‌کردم، برگشتيم خانه و او بايد مي‌رفت حوزه، يک لحظه به او گفتم: «اسم نوشتي؟» چيزي نگفت، شايد بيست بار من اين حرف را تکرار کردم، چيزي نگفت، گفت: «مي‌روم حوزه و شب تماس مي‌گيرم» شب بايد حوزه مي‌خوابيد. شب تماس گرفت، گفتم: «اسم نوشتي؟» جواب نداد و من هم تلفن را قطع کردم، دلم نيامد و بعد از چند دقيقه دوباره تماس گرفتم، گفت: «بله اسم نوشتم.» شما با رفتنش مخالفت نکرديد؟ من هيچ وقت نگفتم نرو، شايد گفته باشم حالا وقتش نيست؛ اما نگفتم نرو. آن شب گفتم: «فکر زندگي‌مان را کردي؟ زندگي ما چه مي‌شود؟ آينده ما چه مي‌شود؟ تو فقط فکر خودت هستي.» گفت: «تو راست مي‌گويي، من به فکر تو نيستم.» در واقع ناراحت شده بود. چهار ماه که از عقدمان گذشته بود، مي‌گفت: «ديگر حرف از دفاع از يک کاشي حرم حضرت زينب (س) نيست، حرف از دفاع از اسلامي‌است که امام حسين(ع) خود و خانواده‌اش را فداي آن کرد، فقط حرف حرم حضرت زينب (س) نيست، اين اسلام اگر در خطر باشد در دل آمريکا هم که باشد بايد بروي و براي آن بجنگي.» پدرم هم رزمنده دفاع مقدس بود و از اين فضا دور نبودم، يک روز مادر خودم مانند من نوعروس بودند و همه مردهاي خانواده در جبهه بودند؛ اما در شرايط اين‌چنيني که همه مخالف بودند، من مانده بودم و آقا محمد... شرط آقا محمد هم براي رفتن اذن من بود. ما در دوران عقد بوديم و من کاملا سرگردان بودم، يک دختر ۱۸ ساله، نزديک عروسي بود، با هزار اميد و آرزو، کسي بودم که دوستانم مي‌گفتند با اين ملاک‌ها هيچ وقت کسي را پيدا نمي‌کني و حالا فردي پيدا شده بود که کاملا هم عقيده من بود و آنقدر مرد بود که من با تمام وجودم به او تکيه کنم، بقيه مي‌گفتند تو همسرش هستي اگر ما نمي‌توانيم مانع او شويم تو مي‌تواني او را منصرف کني و من بايد برگه را امضا مي‌کردم، در غير اين‌صورت نمي‌توانست برود. او روز خواستگاري به من گفت:«من سال‌هاست در اين فضا زندگي مي‌کنم و با شهدا نفس مي‌کشم، اگر هم روزي حرف از دفاع از اسلام باشد من مي‌روم.» گفتم: «اگر حرف از دفاع از اسلام باشد شما بماني من مشکل دارم نه اينکه بروي.» اين اعتقاد قلبي بنده بود که اگر روزي حرف از دفاع از اسلام باشد، من در اوج عشق هستم و همه چيز تمام مي‌شود. يک روز در گلزار شهدا روبروي مزار عموي شهيدش نشسته بود، گفت: «اگر بدانم تو رضايت قلبي داري خيالم خيلي راحت مي‌شود.» با شنيدن اين حرف احساس کردم قلبم ايستاده، دستانم مي‌لرزيد صورتم پر ازاشک بود، دستش را گرفتم و گفتم: «از ته قلبم راضيم و براي اينکه به هدف و آرزويت برسي نمي‌گذارم کسي مانعت شود، سال‌ها آرزوي تو شهادت بوده...» گفت: «نه من اول فکر انجام وظيفه ام.» و اين حرف او براي من خيلي جالب بود. من شهادت را دوست دارم؛ اما من مي‌ديدم آقا محمد دارد در شهادت مي‌سوزد و خاکستر مي‌شود، کسي که دارد براي شهادت خاکستر مي‌شود گفت نه من حالا که مي‌روم فکر انجام وظيفه هستم. شهيد چه مدتي در سوريه بود؟ اول دي رفتند تهران و سوم دي هم از آنجا به سوريه اعزام شدند و شانزدهم بهمن ۹۴ هم شهيد شد؛ البته قبل از اين مدت، در کازرون دو، سه هفته‌اي دوره ديده بودند. همرزمان شهيد در مورد شهيد مسرور چه مي‌گفتند؟ دوستانش مي‌گفتند در آن سرماي سوريه آقا محمد هر جمعه غسل جمعه مي‌کرد. او تنها کسي بود که نهج‌البلاغه داشت و مطالعه مي‌کرد و اين نهج‌البلاغه بين همه نيروهاي گردان و رزمنده‌ها دست به دست مي‌شد. او در مقر جملات شهيد آويني را نصب کرده بود. چطور از شهادت همسرتان مطلع شديد؟ ما در يکي از شبکه‌هاي مجازي گروهي تشکيل داده بوديم و با تعدادي از همسران رزمندگان در ارتباط بوديم. آنها گفتند رزمنده‌ها تا ۶ روز نمي‌توانند تماس بگيرند، ما هم خيالمان راحت بود که نمي‌توانند تماس بگيرند. سه چهار روزي گذشت و ديديم يکي يکي آمدند در گروه و گفتند که همسرانشان تماس گرفته‌اند. آنها پاسدار بودند و همسر بنده و خانم توفيقي بسيجي بودند، به ما هم گفته بودند که اگر قرار باشد کسي برود خط مقدم پاسدارها مي‌روند و خطري بسيجي‌ها را تهديد نمي‌کند، چون آنها پشت خط مقدم هستند. روزي که آنها قرار بوده برگردند و اسلحه‌هايشان را هم تحويل داده بودند عمليات بزرگ نبل و الزهرا انجام شده بود و اينها دوباره اسلحه‌ها را تحويل گرفته بودند و براي عمليات رفته بودند. همه مي‌دانستند که شهيد مسرور، شهيد توفيقي و شهيد جوکار و در کل حدود ۸ نفر از کازرون شهيد شده‌اند؛ اما به ما نمي‌گفتند، مي‌گفتند که اگر به خانمش بگوييم مي‌ميرد. يک بنده خدايي به شوهر خواهرم زنگ زد و گفت قرار است فردا تمام نيروها به ايران برگردند. روز عمليات هم به پدرم گفتم با دوستانشان تماس بگيرند و از سلامتي آقا محمد خبر بدهند. تماس که گرفتند گفته بودند که کازرون شهيد داده، زخمي‌هم داده؛ اما آقا محمد صحيح و سالم است و حتي يک خراش هم برنداشته. بنده هم خيالم راحت بود. يکي از اقوامشان هم آنجا بودند و گفتند که خودم آقا محمد را ديده ام، و اين در حالي بود که آقا محمد جمعه شهيد شده بودند. من به خانم يکي از همرزمانشان که از دوستانم هم بود گفتم من مطمئنم که فردا آقا محمد تماس مي‌گيرد و مي‌گويد که من تهران هستم، من هم مي‌خواهم فردا صبح بروم دسته گل و هديه بگيرم و بروم ترمينال، او هم که قضيه را مي‌دانست و خيلي ناراحت بود، گفت: «تو از کجا مطمئني؟!» خواهرشوهرم به من پيام داد حال مامان خيلي بد است فردا صبح بيا اينجا، گفتم: «خب باشه من اول ميام و مادر را مي‌بينم و بعد دسته گل مي‌خرم.» اما نزديک خانه که شدم ديدم خانه شلوغ است، وقتي وارد شدم زانوانم شل شد، همه مي‌دانستند؛ اما فقط دلداري مي‌دادند و مي‌گفتند که خبر شايعه است، محمد سالم است. من به پدرم زنگ زدم و گفتم با همکارانتان تماس بگيريد ببينيد چه خبر است، پدر تماس نگرفت، خودم تماس گرفتم، ديدم پدرم‌گريه مي‌کند، گفتم چه شده؟ گفت محمد تمام شد. تلفن از دست من افتاد و مادر شوهر و خواهرشوهرم فرياد زدند. مادرشوهرم مي‌ترسيد که من از او دور شوم، گويا يک اميدي برايش بودم، دست من را گرفته بود و مي‌گفت زهرا تو نروي، از طرفي مادر و خواهرم هم آمدند و گفتند منزل خودمان هم شلوغ است، من هم برگشتم. در ماشين پسر دايي ام راننده بود، به يک نفر زنگ زد و گفت: «مال ما را آوردند؟» من نزديکي‌هاي خانه مان بودم که به خاله‌ام گفتم همسر من شهيد شده؟ گفت بله... وقتي رسيديم خانه نزديک اذان ظهر بود، وضو گرفتم که نماز بخوانم، سجده شکر به جا آوردم، گفتم يا حضرت زينب سلام الله عليها شما صد تا گل براي اسلام داديد، من يک گل دادم، فقط آن را از من قبول کنيد. آقا محمد چطور به شهادت رسيده بود؟ دوستانش مي‌گفتند: «ما ديديم محمد قبل از عمليات دنبال ظرف مي‌گردد، گفتيم دنبال چه مي‌گردي؟ گفت مي‌خواهم غسل شهادت کنم. گفتيم ما در اين سرما نمي‌توانيم نفس بکشيم تو مي‌خواهي غسل شهادت کني؟ با مقداري آب که آن را گرم کرده بود غسل شهادت کرده بود، بعد هم رفته بود خط و شهيد شده بود. ايشان يک نيروي عادي بودند و فرمانده مي‌آيند چند نفر را انتخاب مي‌کنند و چون ايشان توان بدني بالايي داشتند همراه بقيه مي‌روند. در محاصره دشمن گير مي‌کنند و همه جا مي‌پيچد که تعدادي از بچه‌هاي کازرون در محاصره گير کرده‌اند، پاسداران به آقا محمد و چند نفر از نيروهاي بسيجي مي‌گويند که شماها برگرديد عقب؛ اما او مي‌گويد من تا لحظه آخر در خط مي‌مانم. يکي از همرزمانشان که بيشتر از آقا محمد تير خوردند ولي جانباز شدند و زنده ماندند مي‌گفتند که داعشي‌ها آمدند و پا گذاشتند روي پيکر ايشان و پيکر را بردند و تکه تکه کردند؛ ولي همان موقع نيروهاي پشتيباني رسيدند و تيراندازي کردند و داعش عقب رفت و بعد از چندين ساعت پيکر ايشان را برگرداندند. در صورتي که گفته بودند که ديگر پيکر ايشان برنمي‌گردد. همين همرزمشان مي‌گفت وقتي محمد اولين تير را خورد يک يا حسين بلند گفت و روي زمين افتاد. در واقع آقا محمد در معرض دوربين تک تيرانداز قرار گرفته بود و تير مستقيم تک تيرانداز به سينه و پهلويشان خورده بود و اين يکي از نشانه‌هاي حضور حضرت زهرا سلام الله عليها در زندگي ما بود. در مورد نشانه‌هاي حضور حضرت زهرا سلام‌الله عليها در زندگي‌تان گفتيد، مي‌توانيد بيشتر توضيح بدهيد؟ بله. يکي از شرايط ازدواج آقا محمد اين بود که دختر از خانواده شهيد باشد، مادرشان گفته بود که دختر خانواده شهيد با سني مناسب شما وجود ندارد، گفته بود خب پدرشان پاسدار باشد. بعد گفته بود که دوست دارم ۱۸ ساله و نامش هم زهرا باشد. مادرشان هم گفته بودند که من دختري با اين ويژگي‌ها را از کجا پيدا کنم؟ وقتي که براي خواستگاري آمدند و فهميدند اسم من زهراست خيلي خوشحال شدند. سر مزار قبور شهداي گمنام که به درخواست ايشان صيغه محرميت را خوانديم، من به ايشان پيام دادم و گفتم بياييد دنبالم که با هم برويم نماز جمعه، وقتي به خانه برگشتيم هر دويمان از ارادتمان به حضرت زهرا سلام الله عليها گفتيم، اينکه همه اهل بيت عليهم‌السلام برايمان عزيز هستند؛ اما حضرت زهرا (س)يک چيز ديگري هستند. ايشان يک دسته کليد به من دادند که روي آن يا فاطمه الزهرا حک شده بود. بين صيغه موقت و دائم ما سه روز فاصله بود، در اين فاصله ما مي‌رفتيم پارک، تا نيمه شب ما در پارک بوديم، يک شب بعد از اينکه خداحافظي کرديم پاي من در حياط، پشت پله گير کرد و زمين خوردم و دستم شکست. ديدم پايم خوني شده؛ اما فکر نمي‌کردم دستم شکسته باشد، آنقدر درد داشتم که همانجا نشستم، کسي را هم صدا نکردم، تا يک ربع بيست دقيقه همانجا نشستم و بعد لنگان لنگان داخل رفتم.
نيمه شب بود که به آقا محمد پيام دادم که فردا مي‌خواهم بروم و از دستم عکس بگيرم، دوست نداشتم بدون اجازه ايشان بروم، ماجرا را که به ايشان گفتم خيلي ناراحت شد و گفت: «فردا صبح خودم از حوزه مرخصي مي‌گيرم و شما را دکتر مي‌برم.» دستم آتل‌بندي شد و با همان دست شکسته و پاي زخمي سر سفره عقد ‌رفتم. وقتي که آمد با يک ظاهر بسيار منظم، پيراهن سفيد و شلوار مشکي، و عطرزده بود، هميشه مرتب بود. قابي در دستش بود، گفتم: «اين چيه؟» رويش را برگرداند، ديدم روي آن نوشته شده «السلام عليک يا فاطمه الزهرا سلام الله عليها» و تنها چيزي بود که ما سر سفره عقدمان گذاشتيم، تا زندگيمان با نام و ياد حضرت زهرا آغاز شود. ما هر شب مي‌رفتيم نماز جماعت بعد زيارت قبور شهداي گمنام و بعد هم پارک و شام و... يک شب که سر قبور شهداي گمنام بوديم گفت: «زهرا تو چند سالته؟» گفتم: «مگه تو نمي‌دوني؟ ۱۸ سالمه»، گفت: «حواست هست ۱۸ سالته، نامت زهراست و با دست شکسته نشستي سر سفره عقد؟» من يک آن، جا خوردم. هميشه روضه حضرت زهرا را با هم گوش مي‌داديم، و من فقط ‌اشک مي‌ريختم. گفت: «اين يک نشانه بود که تمام زندگي ما با نام و ياد حضرت زهرا باشه.» وقتي خبر شهادت را به من دادند گفتند از ناحيه پهلو مورد اصابت تير قرار گرفته و وقتي من عکسشان را ديدم جاي تير روي سينه ايشان هم بود. در صورتي که هميشه تک تيرانداز ابتدا قلب را هدفگيري مي‌کند. ايشان قبل از شهادت هر سال براي خادمي‌مي‌رفتند شلمچه. بعد از شهادتشان به نيت ايشان رفتم خادمي، در آخرين روزها محل خدمتم را قرارگاه فاطمه الزهرا (س) تعيين کردند و اين نشانه‌هاي حضرت زهرا (س) همچنان در زندگي ما ادامه دارد و ديده مي‌شود. چگونه با دوري شهيد مسرور کنار آمديد؟ بقيه به من گفتند ما زن و شوهر زياد ديده بوديم؛ اما تو بي‌نهايت به آقا محمد وابسته بودي، راست مي‌گفتند، من خيلي به شوهرم وابسته بودم؛ چون همه کارهايم را آقا محمد انجام مي‌داد. من الان شب‌هاي وحشتناکي را مي‌گذرانم، هميشه مي‌گويم چرا لحظه‌اي که تو تير خوردي من در کنارت نبودم، من طاقت اخمت را نداشتم و شنيده ام چند ساعت در سرماي وحشتناک سوريه مانده اي، سرمايي که نفس‌ها در آن يخ مي‌زده. من وقتي در شب‌هاي زمستان به لحظات شهادت او فکر مي‌کردم تا صبح‌گريه مي‌کردم که چه کشيده، وقتي فکر اين را مي‌کردم که الان پيکر همسرم زير خاک است از خدا مي‌خواستم که‌اي کاش آن لحظه که او را خاک کردند مي‌توانستم بروم يک پتو روي پيکرش بکشم که سردش نباشد. شايد هم به نظر بقيه احمقانه باشد. اما واقعا اين را مي‌خواستم. آنقدرگريه مي‌کردم که صبح بيهوش مي‌شدم. يک شب به حضرت زهرا(س) التماس کردم که من مي‌دانم روحش در محضر شما قرار دارد، جسمش را دربياورد و در محضر خودتان قرار بدهيد. بعد از مدتي يکي از دوستانشان آمدند و گفتند ما خواب ايشان را ديديم و پرسيديم که لحظه‌اي که تير خوردي چه شد؟ گفت: «من تير اول را که خوردم قبل از اينکه به زمين بخورم امام حسين(ع) من را در آغوشش گرفت و من در آغوش اربابم حسين بودم و هيچ دردي را متوجه نشدم.» خانم يکي از دوستانشان مي‌گفتند: من خواب ديدم که شهيد مسرور مي‌گويد: «من، شهيد توفيقي و يکي از شهداي گمنام در يک منطقه هر شب مهمان اختصاصي حضرت زهرا (س) هستيم.» همسر ايشان مي‌گفتند من رفتم به آن منطقه که ببينم آيا شهيد گمنامي‌در آنجا وجود دارد؟ ديدم بله، در همان آدرسي که شهيد مسرور گفته بودند شهيد گمنامي‌دفن شده‌اند. از اينکه به ايشان اجازه داديد برود پشيمان نيستيد؟ من به اين راه افتخار مي‌کنم. من در موقعيتي به ايشان اذن رفتن دادم؛ اما غرور براي من نيست، من يک بنده روسياهم که امتحاني از من گرفته شد، همه دل مي‌سوزانند و ترحم مي‌کنند، مي‌گويند تو تازه عروس بودي، الان سرگردان شدي،‌اي کاش رفته بودي سر خانه و زندگي‌ات. شرايط کسي که بچه دارد سخت است و شرايط من که عقد بودم هم خيلي سخت است، هيچ وقت نخواستم که اين سختي‌ها را با کسي در ميان بگذارم و اتفاقاتي که براي من و خانواده‌ام افتاد را بازگو کنم. هميشه مي‌گفتم حضرت زينب(س) اگر گفتند «ما رايت الا جميلا» خواستند که جلوي دشمن خار نشوند، اما خدا را شاهد مي‌گيرم از لحظه‌اي که خبر شهادت آقامحمد را دادند در اوج سختي‌ها اين کلام را با همه وجودم حس کردم، که اوج سختي‌ها براي اسلام و خدا ديدن همين زيبايي‌هاست. من از اين جهت افتخار مي‌کنم که خدا بين اين همه زندگي، زندگي من را براي فدا شدن در راه اهل بيتش انتخاب کرد، من با هيچ سجده شکري نمي‌توانم شکرش را به جا بياورم که من را براي مسير اهل بيت انتخاب کرده، چون حضرت آقا فرمودند که شهداي مدافع حرم از اولياء زمان خودشان بودند، و من شش ماه همسري و کنيزي يکي از اولياء خدا را کردم. آيت‌الله بهجت مي‌رفتند در خيابان و مي‌گفتند شايد يکي از اوليا خدا آنجا باشد و نفسش به من بخورد، حالا من شش ماه با يکي از اوليا خدا زندگي کردم. مي‌گفت: «تو همسر دنيا و آخرت مني.» من تنها کسي بودم که اجازه مي‌داد پشت سرش نماز بخوانم و من هميشه خدا را شکر مي‌کنم که من را براي همسري يکي از اوليااش در آخرت انتخاب کرد. گويا مردم ارتباط خوبي با شهيد برقرار کرده‌اند، در مورد آن بفرماييد. بعد از شهادتشان يک عده از من خواستند که مطالب زندگي‌مان را نشر بدهم و من هم از زماني که همسرم بحث سوريه را مطرح کردند خاطرات را با ذکر زمان نوشته بودم و همان‌ها را در يک کانال نشر دادم، در اين بين يک خانمي‌به من پيام دادند که من از خواندن خاطرات زندگي شما متحول شده‌ام و مي‌خواهم شما را ببينم. وقتي من را ديدند گفتند: «من فقط به خاطر حضور شما چادر پوشيدم و حجابم را رعايت کرده‌ام.» ايشان کامل محجبه شدند و با يک فرد مذهبي ازدواج کردند و به جايي رسيدند که مي‌گفتند اگر الان شوهرم بگويد مي‌خواهم بروم سوريه با تمام وجودم مي‌گويم فداي حضرت زينب. گاهي فقط با خواندن خاطرات زندگي ما اين اتفاق افتاده يا همسرم به خواب کسي رفته و چادر به آنها هديه داده‌اند. و در کل مزار ايشان شده محل حاجت دادن و هر چند روز يک بار دوستان به من پيام مي‌دهند که ما از شهيد مسرور حاجت گرفته ايم. هر هفته هم که ما سر مزار ايشان مي‌رويم افرادي را مي‌بينيم که مي‌گويند ما شنيده‌ايم شهيد مسرور حاجت مي‌دهد و ما براي حاجت آمده‌ايم. اولين نفري که گفت من حاجتم را از ايشان گرفتم خانمي‌بودند که گفتند: «من ۱۸ سال باردار نمي‌شدم، روزي که خبر شهادت شهداي مدافع حرم کازرون رسيد من يکي يکي داشتم عکس‌هاي شهدا را نگاه مي‌کردم، يک لحظه چهره همسر شما من را جذب کرد. نگاه کردم ديدم نوشته شهيد مسرور. خيلي دلشکسته بودم و فقط زار مي‌زدم و مي‌گفتم شهيد مسرور دکترها من را جواب کرده‌اند شما را به خون پاکتان حاجت من را بدهيد. و من بعد از ۱۸ سال متوجه شدم که باردار هستم؛ ولي کمي‌بعد گفتند که قلب بچه تشکيل نشده، دلشکسته‌تر از قبل برگشتم سر مزار و گفتم شما حاجت من را دادي ولي الان که گفته‌اند قلب بچه تشکيل نشده من ضربه بيشتري مي‌خورم، به خون پاکت قسم مي‌دهم که از خدا بخواه که قلب بچه ام تشکيل شود. بعد که رفتم دکتر گفتند که قلب بچه تشکيل شده و رشد عادي و طبيعي دارد.» آن بچه الان به دنيا آمده و ۴ سال دارد. کلام آخر خدايا چه آرام‌بخش است از خلق بريدن و به شماپيوستن قصه يکي ديگر از عشاق و پاسداران حريم ولايت را خوانديم، حکايت دلتنگي‌هاي نوعروسي ديگر را شنيديم، نوعروسي که از وهبش گذشت تا سر خُم مي‌به سلامت مانَد و عاشورايي ديگر به پا نشود، حرف‌ها شنيد اما از حرفش برنگشت و سر عهد پيمانش ماند، «ما رايت الا جميلا» را زمزمه کرد، صبوري به خرج داد و ايستاد تا بتواند قصه عشقي الهي را که به کربلا ختم شد براي همگان بازگو کند. و حال او و تمام مادران و نوعروسان و فرزندان شهدا چشم به راه مرداني هستند که اين راه را ادامه دهند و پرچم مبارزه با ظلم و کفر را به دست صاحبش برسانند و خنکاي ظهور فرزند حسين عليهم‌االسلام دل دردمندشان را تسلا بخشد...
ما را در کانال «آخرين خبر» دنبال کنيد
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره