چرا نمی‌توانیم عصبانیت را کنار بگذاریم؟

منبع
جوان آنلاين
بروزرسانی
 چرا نمی‌توانیم عصبانیت را کنار بگذاریم؟
جوان آنلاين/ «مردي از باديه به مدينه آمد و به حضور رسول اکرم (ص) رسيد. از آن حضرت پندي و نصيحتي تقاضا کرد. رسول اکرم به او فرمود: «خشم مگير» و بيش از اين چيزي نفرمود. آن مرد به قبيله خويش برگشت. اتفاقاً وقتي که به ميان قبيله خود رسيد، اطلاع يافت که در نبودن او حادثه مهمي پيش آمده، از اين قرار که جوانان قوم او دستبردي به مال قبيله‌‏اي ديگر زده‌اند و آن‌ها نيز مقابله به مثل کرده‌اند و تدريجاً کار به جا‌هاي باريک رسيده و دو قبيله در مقابل يکديگر صف‌آرايي کرده‌اند و آماده جنگ و کارزارند. شنيدن اين خبر هيجان‏آور خشم او را برانگيخت. فوراً سلاح خويش را خواست و پوشيد و به صف قوم خود ملحق و آماده همکاري شد. در اين بين گذشته به فکرش افتاد، به يادش آمد که به مدينه رفته و چه چيز‌ها ديده و شنيده، به يادش آمد که از رسول‌خدا (ص) پندي تقاضا کرده است و آن حضرت به او فرموده جلو خشم خود را بگير. در انديشه فرو رفت که چرا من تهييج شدم و به چه موجبي من سلاح پوشيدم و اکنون خود را مهياي کشتن و کشته شدن کرده‌ام؟ چرا بي‏جهت من برافروخته و خشمناک شده‌ام؟! با خود فکر کرد الان وقت آن است که آن جمله کوتاه را به کار بندم. جلو آمد و زعماي صف مخالف را پيش خواند و گفت: «اين ستيزه براي چيست؟ اگر منظور غرامت آن تجاوزي است که جوانان نادان ما کرده‌اند، من حاضرم از مال شخصي خودم ادا کنم. علت ندارد که ما براي همچو چيزي به جان يکديگر بيفتيم و خون يکديگر را بريزيم.» طرف مقابل که سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت اين مرد را شنيدند، غيرت و مردانگي‏شان تحريک شد و گفتند: «ما هم از تو کمتر نيستيم. حالا که چنين است ما از اصل ادعاي خود صرف نظر مي‌کنيم.» هر دو صف به ميان قبيله خود بازگشتند.» اين حکايت مستند تاريخي از صدر اسلام در کتاب «داستان راستان» استاد مرتضي مطهري آمده است. همين حالا که اين سطر‌ها را به عنوان ورودي براي بحث آماده مي‌کنم و نياز به تمرکز براي نوشتن اين مطلب دارم پسر خردسالم آمده و چسب قطره‌اي تقريباً تمام شده‌اي را آورده و مي‌گويد چرا چسب نمي‌آيد؟ يکي دو بار از کار دست مي‌کشم و براي او توضيح مي‌دهم، اما او قانع نمي‌شود. از اسباب‌کشي چند روز قبل انگشتانم متورم شده و درد گرفته، بنابراين نمي‌توانم پلاستيک سفت چسب قطره‌اي را زياد فشار بدهم، ناتواني در انجام اين کار و از طرف ديگر فشار ذهنم براي ادامه دادن به مطلب – ذهنم در اين لحظه‌ها مدام يادآوري مي‌کند که اگر هم اکنون مطلب را ادامه ندهي آن ايده‌اي که به ذهنت خطور کرده از دست مي‌رود - در نهايت همه اين سر و صدا‌هاي دروني و بيروني باعث مي‌شود از کوره دربروم. متوجه مي‌شويد چه اتفاقي مي‌افتد؟ من دارم حکايت مرد باديه‌نشين را مرور مي‌کنم که پندي از رسول خدا خواست و پيامبر (ص) هم به او توصيه کرد که خشم نگير يعني اگر مي‌خواهي رشد واقعي را تجربه کني و جلوي آسيب‌هاي بسيار به خود، خانواده، قبيله و حتي قبيله مقابل را بگيري توجه کن که در موقعيت‌هاي مختلف ابزار ناکارآمد و ويرانگري به نام خشم را به کار نگيري و نکته جالب اين‌جاست که مرد باديه‌نشين درست سر بزنگاه توانست توصيه پيامبر (ص) را عملي کند. به عبارت ديگر آن مرد نگفت حالا بگذار من از فردا اين توصيه پيامبر (ص) را به کار ببندم، يا نه، اين موضوع حيثيتي است و پاي قبيله و اعتبار و آبرويم در ميان است و اگر به اندازه کافي خشمگين نشوم حيثيتم زير سؤال مي‌رود. نه! او به واسطه ايماني که به پيامبر (ص) داشت احتمالاً با خودش بررسي کرد که حرف پيامبر (ص) و توصيه نوراني او مشمول همه صحنه‌هاي زندگي است. محرک خشم در ما کجاست؟ اجازه بدهيد کمي عميق‌تر اين موضوع را جراحي کنيم. نويسنده‌اي درباره بيهودگي خشمگين شدن مي‌خواهد مطلبي بنويسد يعني او واقعاً به اين درک و تحليل رسيده که خشم نه تنها در زندگي افق گشايي نمي‌کند بلکه چه بسا افق‌هاي بسياري را به روي ما مي‌بندد. اغلب ما در زندگي تجربه‌هاي مشابهي در اين باره داشته‌ايم با اين حال همين نويسنده وقتي دقيقاً وسط مطلب خشمگين نشدن قرار دارد از کوره درمي‌رود و دچار خشم مي‌شود. چرا؟ کمي عميق‌تر مي‌شويم. علت عصبانيت نويسنده چيست؟ بگذاريد آن گزاره‌هاي دروني را فاش‌تر کنيم. -ببين! من خسته و کوفته اين جا نشسته‌ام و اين کودک متوجه نيست چقدر خسته‌ام و تازه در اين موقعيت بايد بنشينم و بنويسم. دقت کنيد در همين گزاره کوتاه چقدر مسئله تراشيده مي‌شود: من اين همه خسته و کوفته‌ام اين يعني من نبايد خسته و کوفته باشم يعني به بدن خود حق نمي‌دهم بعد از يک اسباب‌کشي سنگين و حواشي که به دنبال دارد خسته باشد. در ادامه: اين کودک متوجه نيست من چقدر خسته‌ام. اين جا هم توقعي زاده مي‌شود: چه مي‌شد کودک مي‌فهميد؟ چه مي‌شد درک مي‌کرد؟ يعني انتظاري خلق و به دنبال آن دردي ظاهر مي‌شود. -اصلاً من چرا بايد هر سال دست به اسباب‌کشي بزنم؟ در اين سن و سال چرا من نبايد صاحبخانه باشم؟ چه کساني با مديريت بد خود باعث شدند حق خانه‌دار شدن از من سلب شود؟ چرا هيئت مديره شرکت تعاوني مسکن سر ما کلاه گذاشت و اجازه نداد ما هم سقفي بالاي سرمان داشته باشيم. اگر آن‌ها کلاهبردار نبودند، اگر ناظراني مؤثر وجود داشتند در آن صورت من هم اکنون در خانه خود نشسته بودم و تا اين حد با صاحب خانه‌ها و خرده فرمايش‌هايشان درگير نمي‌شدم. در همين گزاره‌ها هم ببينيد چقدر مسئله وجود دارد. من با اين سن و سال چرا نبايد صاحبخانه شوم؟ و توجه کنيد وقتي اين جمله ظاهر مي‌شود فهرستي از کساني که بسيار کوچک‌تر از تو هستند، اما صاحبخانه شده‌اند به ذهنت خطور مي‌کند. در واقع از الگوي ذهني‌اي به نام مقايسه استفاده مي‌کني و در ادامه در دام ملامت هم مي‌افتي، ديدي نتوانستي يک زندگي حداقلي براي زن و بچه‌ات فراهم کني؟ اين وضعيت تحقيرکننده را ببين! هر سال اسباب و اثاثيه‌ات را بايد روي کول کارگراني بگذاري که مدام غر مي‌زنند و انعام مي‌خواهند و بازي در مي‌آورند. هر سال بايد سر اينکه يخچال و بوفه هم جزو اسباب و اثاثيه خانه است و نبايد براي حمل آن‌ها پول اضافي دريافت کرد با اين کارگر‌ها درگير شوي. -اصلاً چرا من الان در اين وضعيت بايد بنويسم؟ اصلاً چه کسي اين نوشته‌ها را مي‌خواند؟ اصلاً چقدر براي اين نوشته‌ها پول مي‌دهند؟ اين همه وقت بگذار و اين‌جا و آن‌جا کتاب بخوان و فکر کن آن وقت بعد از اينکه يک روزت را با اين همه سال کار کردن پشت اين کلمات مي‌گذاري فکر مي‌کني چقدر پول به تو مي‌دهند. اين هم شد کار؟ آيا تبعيض‌ها و بي‌عدالتي‌ها مجوز خشم است؟ در اين گزاره‌ها هم مي‌بينيد که چه حجمي از عصبيت وجود دارد. در واقع از يک زاويه مهم نيست که گوينده اين مطالب چقدر حق دارد يا نه، حتي وقتي کاملاً هم محق باشد مجوزي براي خشمگين‌شدن در اختيارش قرار نمي‌دهد. فرض کن ارزش واقعي مطالب نويسنده، ۱۰ برابر آن چيزي است که از طرف محل کار پرداخت مي‌شود. فرض کن دستمزد و حقوق نويسنده متناسب با تورم پيش نرفته است، اما هزينه‌هايش همسو با تورم رشد داشته و اکنون نويسنده وقتي پسرش مدام از او مي‌خواهد که آن چسب را برايش باز کند به اين فکر مي‌کند که چه دنياي ناعادلانه و نابرابري است و همان لحظه سر کودک داد مي‌کشد. آيا واقعاً سر کودک داد کشيده است؟ آيا قضيه مربوط مي‌شود به يک چسب قطره‌اي که ته مانده‌اش ديگر نمي‌خواهد نزول اجلال کند پايين و ما را مستأصل کرده است؟ يا نه من در حقيقت فرصت را غنيمت شمرده و سر اين بي‌عدالتي‌ها داد زده‌ام و فرض کن تمام مواضع من درست و به حق باشد، آيا خشم گرفتن مسئله مرا حل خواهد کرد؟ با داد کشيدن، بي‌عدالتي‌هاي اين دنيا تمام مي‌شود؟ پس چرا خشم مي‌گيريم؟ وقتي خشم به ظاهر اوضاع را مرتب مي‌کند چرا خشم مي‌گيرم؟ مي‌خواهم از حيثيت خود دفاع کنم. اگر خشميگن نشوم فکر مي‌کنند نادان هستم و متوجه نشدم. اگر خشم نگيرم بي‌عدالتي‌ها از اين هم بيشتر مي‌شود. اگر عصباني نشوم ديگران وقيح‌تر و پر روتر مي‌شوند. عصباني مي‌شوم، چون حق با من است. خشمگين هستم به خاطر اينکه آزارم مي‌دهند و رفتار درستي با من ندارند. عصباني‌ام، چون اين همه نابرابري، بي‌عدالتي و تبعيض مرا زير فشار قرار مي‌دهد. عصباني‌ام، چون همه به فکر خودشان هستند و اهميتي نمي‌دهند ديگري در زندگي چه مي‌کشد. ما مي‌توانيم اين گزاره‌ها را بيشتر و بيشتر هم ادامه بدهيم. خودتان را در موقعيت‌هاي مختلف زندگي قرار دهيد و ببينيد واقعاً چرا عصباني مي‌شويد و بعد به اين فکر کنيد که آيا عصبانيت شما در اين همه سال توانسته رويه‌ها را تغيير دهد؟ مثلاً شما از رفتار يک همکار عصباني مي‌شويد و بر او خشم مي‌گيريد. آيا خشم شما رابطه‌تان را بهبود مي‌بخشد يا يک انقلاب رفتاري در او ايجاد مي‌کند؟ ممکن است اگر شما مقام بالاتري نسبت به او داشته باشيد عصبانيت شما به ظاهر همه چيز را سر جاي خود بنشاند، اما واقعاً اين طور است؟ همه چيز سر جاي خود مي‌نشيند؟ يا نه يک سرکوب موقتي ايجاد مي‌کند که بلافاصله همان وضعيت با کنار رفتن آن سرکوب موقتي به حال اول خود برگردد. آيا خشم نگيرم دچار پسرفت نمي‌شوم؟ اگر ما در اين دنيا و در متن روابطي که در آن قرار گرفته‌ايم صرفاً کار خود را انجام دهيم در آن صورت انباشت خشمي هم روي نخواهد داد. من، چون وضعيت خود را نپذيرفته‌ام دچار انباشت خشم مي‌شوم. در واقع کمبود حقوق و دستمزد نيست که مرا آزار مي‌دهد بلکه نپذيرفتن آن است. ممکن است کسي بگويد اگر ما کمبود حقوق و دستمزد را بپذيريم در آن صورت دچار پس‌رفت مي‌شويم، در حالي که قضيه مي‌تواند کاملاً عکس باشد. اگر من کمبود حقوق و دستمزد را در فلان اداره بپذيرم در آن صورت دو کار را انجام مي‌دهم يا به وضعيت موجود خود رضايت مي‌دهم بنابراين دچار خشم نخواهم بود يا اينکه محل کار خود را عوض مي‌کنم، يا حرفه‌اي ديگر در پيش مي‌گيرم. در اين صورت باز هم دچار خشم نخواهم شد. من مي‌بينم آيا استعداد و توانمندي بهتري در خود سراغ دارم که به واسطه آن به درآمد بيشتري برسم؟ بنابراين محل کار را تغيير مي‌دهم و حرفه‌اي ديگر با دستمزدي بالاتر انتخاب مي‌کنم، اما اگر فعلاً يا حتي براي هميشه توانمندي ديگري سراغ ندارم دست‌کم مي‌پذيرم که با همين دستمزد به زندگي خود ادامه دهم، در اين صورت باز تضاد و خشمي ايجاد نمي‌کنم. خشم مي‌گيرم، چون موقعيت‌هاي زندگي را قبول ندارم در واقع ريشه خشم‌هايي که ما در زندگي تجربه مي‌کنيم از اين‌جا ناشي مي‌شود که ما حاضر نيستيم وضعيت خود را قبول کنيم. به عبارت ديگر، چالش ما با وضعيت‌ها نيست، در صورتي که اکثر افراد تصور مي‌کنند موقعيت‌ها و وضعيت‌هاي زندگي است که آن‌ها را آزار مي‌دهد و عامل خشم آنهاست، اما در حقيقت مقاومت و نپذيرفتن موقعيت‌هاست که عامل ايجاد خشم است. اگر فقط بيمار شوم در آن صورت خشمي خواهد بود؟ نه! من فقط دچار وضعيت بيماري شده‌ام. پس چرا وقتي بيمار مي‌شوم دچار خشم مي‌شوم. به خاطر اينکه در برابر بيماري خود مقاومت مي‌کنم و مي‌گويم چرا من بيمار شده‌ام؟ چرا فلاني بيمار نشده است؟ اگر بيماري خودم را بپذيرم وضعيت من بدتر و حادتر نمي‌شود؟ کاملاً برعکس است. مثل اين است که ورقه امتحاني و سؤالاتي را که جلوي من قرار داده‌اند مي‌پذيرم آيا همين پذيرش مسئله و سؤالات، مقدمه حل آن‌ها نيست؟ تصور کنيد کسي ورقه امتحاني را اصلاً نمي‌پذيرد و ورقه را آتش مي‌زند. آيا آتش زدن سؤالات و مسائل به معناي حل آنهاست؟ وقتي من بيماري‌ام را نمي‌پذيرم در واقع شانس بهبودي را هم از خود سلب مي‌کنم. همه موقعيت‌هاي دشوار زندگي را که به نظر مي‌رسد عامل توليد خشم در ما هستند مرور کنيد. آيا واقعاً بي‌پولي باعث رنج و خشم من است؟ يا نه، نپذيرفتن بي‌پولي باعث توليد خشم مي‌شود؟ آيا اگر بي‌پولي‌ام را بپذيرم بدبخت‌تر نمي‌شوم؟ کاملاً برعکس است. اگر من بي‌پولي‌ام را بپذيرم – پذيرشي که در آن ملامت، خودتحقيري، ديگرتحقيري، احساس قرباني شدن و بدبخت بودن نباشد – در آن صورت در يک وضعيت ذهني شفاف‌تر آماده خواهم بود تا فرصت‌هاي ترميم زندگي‌ام را بهتر ببينم و از آن‌ها بيشتر بهره ببرم.
#باهم_شکستش_مي‌دهيم ما را در کانال «آخرين خبر» دنبال کنيد
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره