آخرين خبر/ مرحوم قيصر امين پور را بيشتر با شعرهايش مي شناسيم و کمتر در مورد ادبيات داستاني او شنيده ايم. اما نوشته ي "شبيه، شبيه، شبيه" او که بسيار هنرمندانه به داستان کربلا در قالب يک نمايش خياباني يا تعزيه مي پردازد، با تلفيق نگاه امروزي به واقعه کربلا، صحنه هاي زيبا و حماسي اي را خلق کرده است.

شبيه، شبيه، شبيه
من دير رسيدم. شبيه حضرت عباس مي خواست به ميدان برود. حتي از "حر" هم ديرتر رسيده بودم! اما گويا هنوز هم دير نشده بود.
شبيه شمر با کلاه خود و شمشير و زره، در ميدان جولان مي داد و وقيحانه به قصد خود اعتراف مي کرد. سمت راست ميدان، اهل حرم و سبزپوشان ايستاده اند. و سمت چپ، سرخ پوشان. چقدر نزديک و چقدر دور! مشکل بود تا باور کنم که اين جا کربلا و امروز عاشورا است؛ ولي شبيه بود!
شبيه حضرت عباس از امام اذن ميدان مي خواست. اما در زمينه شور مي خواند و شبيه عباس با شور پاسخ مي داد؛ اما سرخ پوشان همه خارج از دستگاه و بي تحرير مي خواندند.
من خيلي دلم مي خواست امام را ببينم؛ اما دور بود و چهره اش را خوب نمي ديدم. امام با دست مبارک، بر تن شبيه عباس کفن پوشاند. شبيه عباس برق آسا به قصد آب بر اسب جست. اسب بال گرفت و تماشاگران غوغا کردند.
همه چيز معمولي بود؛ تا اينکه ناگهان زني از ميان جمعيت تماشاگر بيرون پريد. تنم لرزيد. زن زمين خورد. از زمين برخاست؛ يا حضرت عباس! زن سياه پوش بود با کودکي در آغوش! همين که از صف تماشاگران جدا شد به ميدان رسيد.
خدايا، هيچ وقت ميدان اين قدر نزديک نبوده است! در يک قدمي!
زن به ميدان زد. سراسيمه مي دويد. ناگهان ايستاد. خم شد. مشتي خاک برداشت، به سرخود زد و به سر کودکش نيز. همچنان سراسيمه مي رفت. چه مي خواهد بکند؟ قرار نيود کسي از صف تماشاگران به ميدان برود. قبل از اينکه کسي متوجه بشود به وسط ميدان رسيد. شبيه حضرت عباس به تاخت از کنار او گذشت. زن به دنبالش دويد. به او رسيد. دست در رکابش زد. اسب ايستاد. زن کودکش را بر سر دست به اهتزاز در آورد. شبيه حضرت عباس گويي مي دانست. دستي از آستين برآورد و به پيشاني کودک کشيد. خدايا چه نذري و نيازي بود؟
زن، فاتحانه برمي گشت. ولي من ديگر چيزي نمي ديدم. شکستم و به زمين نشستم.
خدايا، چه باوري! و من که تا اين موقع باور نمي کردم؛ به باور آن زن ايمان آوردم.
ولي چطور مي شود باور کرد؟ آخر اين نمايش بود و واقعيت نداشت. همه مي دانستند.
ولي راستي مگر خود عاشورا هم نمايش نبود؟ وقتي که خود واقعيت، نمايش باشد؛ نمايش هم واقعيت است. عيب از من بود که در جزئيات مانده بودم؛ صورت ها، چشم ها، لباس ها، زمان، مکان...
جزئيات آدم را به اشتباه مي اندازد.
به هيئت کلي سوار نگاه کردم، خودش بود- حضرت عباس!- داشت به سمت سرخ پوشان مي تاخت. جهت هم همان جهت بود. پس ديگر چه مي خواستم؟
حضرت عباس به سوي رود فرات اسب مي راند، ولي سرخ پوشان نگذاشتند.
سرخ پوشان چقدر زيادند! سرخ پوشان چقدر بي چهره اند! اما آن ها هم خودشان بودند و واقعيت داشتند. پس چرا نبايد باور کرد؟ وقتي که تمام رود فرات در يک تشت آب خلاصه مي شود، وقتي که يک نخلستان در يک شاخه نخل خلاصه مي شود؛ چرا يک انسان نمي تواند حضرت عباس بشود؟
اين جا همه چيز خلاصه بود. اصلا مگر خود عاشورا خلاصه نبود؟ مگر عاشورا خلاصه تاريخ نبود؟ و تاريخ مگر گسترش عاشورا نيست؟ آيا کسي ادعا کرده است که تشت آب همان رود فرات است؟ به همين نسبت هم آن سوار، خود حضرت عباس است.
زنان عرب با دل هاي پاکشان خيلي زودتر از من، اين را فهميده بودند و پشت سر آن زن، کودک در بغل به ميدان زده بودند. و هيچ کس هم جلودارشان نبود؛ يک قدم برمي داشتند و از سر مرز تاريخ مي گذشتند. هزار سال، هزار فرسخ سفر با يک قدم! به کربلا پا مي گذاشتند، مشتي خاک بر سر؛ دستي در رکاب عباس و نيت و حاجت!
خدايا! وقتي که تشبيه به واقعيت، اين همه تقدس مي آورد؛ خود واقعيت چه مي کند؟
خاکي که تا چند لحظه قبل و چند لحظه بعد برايشان هيچ ارزشي نداشت؛ حالا چقدر مقدس شده بود!
سرخ پوشان حضرت عباس را محاصره کرده بودند. طبل ها بر دل مي کوبيد، و سنج ها در دل مي لرزيد. و سواران سرخ پوش در جولان. براي يک تن بي دست مگر چند لشکر لازم است؟
ميدان غرق غبار بود . و چشم، چيزي نمي ديد جز برق گاه گاه شمشيرها.
چرا غبار نمي گذاشت تا خوب ببينم که واقعه چگونه اتفاق مي افتد؟ معني اين غبار چه بود؟
حضرت عباس در ميدان افتاده بود. و هجوم زنان بود که شال سبزي ازگردن کودکان شان نذر دست بريده حضرت مي کردند. مشتي خاک از کنار نعش برمي داشتند و به سر و صورت مي کشيدند. هرچند که ديگر خاک نبود؛ همه چيز بود. معناي ديگري داشت؛ چرا که شهادت "ماده" را "معني" مي کند.
امام، کمرشکسته به خيام مي رود... .
من داشتم مي نوشتم که علي اکبر چگونه شهيد شد. و به ياد آن سال ها بودم که پيدا کردن کسي که نقش حضرت عباس و علي اکبر را بازي کند، چقدر دشوار بود؛ و حالا چه فراوان و آسان! که ناگهان صداي کِل زدن زنان در مغز استخوانم پيچيد.
چه شده است؟ واويلاست! قاسم به ميدان مي رود؟
خدايا چقدر سريع اتفاق مي افتد! اصلا فرصت نوشتن و تحليل چند و چون وقايع نيست. قاسم به ميدان مي رود سراپا سبز، سوار بر اسب سفيد، با گستوان سبز.
قاسم شهيد مي شود و زنان کِل مي زنند! مگر عروسي است؟!
من نمي دانم اين زنان تماشاگرند، يا بازيگر؟! بعد از قاسم، طفلان زينب به ميدان مي روند. کفن پوش- ولي اين ها که هنوز کودک اند! شمشيرهايشان به زمين مي خورد!
کسي چه مي داند، شايد دور از چشم مادر، در شناسنامه هايشان دست برده اند! دو طفل بر خاک پرپر مي زنند...
علي اصغر بر دست امام زمان ظهور مي کند. ميدان ساکت است؛
اما صداي انفجاري در ذهن من تداعي مي شود،- صدايي شبيه انفجار توپ يا موشک- حرمله تير را رها مي کند. تير صدايي ندارد؛ اما در ذهن من صداي موشک تداعي مي شود.
خدايا، تير حرمله امروز چه صداي عجيبي دارد! حرکت آخر علي اصغر و سپس آرامش و پاشيدن مشتي خون به آسمان!
اما اين نمايش واقعا چقدر شبيه عاشورا است؟ تنها يک نفر غير از خدا مي تواند قضاوت کند. او که هر دو نمايش را ديده است؛ خورشيد! ظهر شده است. خورشيد، آن روز ظهر هم آن جا بوده و همه چيز را ديده است! هم اکنون هم در وسط آسمان به تماشا ايستاده است.
اگر چه خورشيد به مساوات بر هر دو دسته مي تابد؛ ولي اين عادلانه نيست. خورشيد نبايد بر تشنگان، اين گونه بي رحمانه بتابد!
اما خورشيد هم انگار باور کرده و در نمايش شرکت کرده است. وچه خوب نقش خودش را بازي مي کند!- گرم و سوزان- درست مثل آن روز.
صداي اذان مرا به خود مي آورد. امام به نماز مي ايستد. در گرماگرم جنگ!
پس از نماز، نوبت به امام مي رسد.
يعني ديگر هيچ کس نمانده است که پيش از امام به ميدان برود؟
امام بر ذوالجناح طلوع مي کند و بال مي گيرد. خدايا چقدر شبيه امام است! مخصوصا حالا که سوار اسب است!
و ديگران چقدر شبيه آن هفتاد و دو نفر بودند؟
و من چقدر شبيه تماشاگران هستم!
و ما همچنان تماشاگر بوديم. اما چطور مي شود تنها تماشاگر بود گذاشت تا همه چيز عينا شبيه آن روز تکرار شود؟
تا چند لحظه ديگر مثل هميشه، امام هم به ميدان مي رود، شهيد مي شود و نمايش هم به پايان مي رسد.
فرياد "هل من ناصر" از گلوي امام برخاست. ميدان ساکت بود. دوباره فريادش به آسمان رفت؛ ولي باز هم همه جا ساکت بود.
ناگهان از گوشه سمت راست ميدان غوغايي برخاست.
صف تماشاگران به هم خورد. همه چشم ها به آن سو چرخيد- نگران-
ناگهان يک صف منظم از سبزپوشان کفن پوش به ميدان زدند. – تفنگ به دوش – گويا ديگر تاب تماشا نداشتند. سبزپوشان در جلو امام ايستادند. خدايا چه شده است؟
قرار نبود نمايش چنين باشد. پشت سر سبزپوشان، مردم که تا آن لحظه تماشاگر بودند، به ميدان ريختند. پير، جوان، زن، کودک- با لباس هاي معمولي- ميدان سراسر سبز شد!
سرخ پوشان گم شدند. خدايا اين ها چه مي کنند؟ آيا مي خواهند نمايش را از نو شروع کنند؟ نه، مثل اينکه مي خواهند نمايش را ادامه دهند.
گويا پس از هفتاد و دو نفر، باز هم کساني هستند که پيش از امام به ميدان بروند... .
هنوز نوبت امام نرسيده است....

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar