ناگفته هایی از زندگی جانبازی که ۳۵ سال است نخوابیده!

فارس/ جانباز تجسم عيني ايثار، مردانگي و از خودگذشتگي است جانباز کسي است که به قصد جهاد و قرب الي الله از دنيا رسته است و براي نجات جامعه خود از چنگال اهريمن بيايماني، جهاد ميکند و جان شيرين را در طبق اخلاص قرار ميدهد.
جانبازان، سالکاني هستند که در طي طريق، از کاروان شهادت جا ماندهاند و خداي سبحان چنين مقرر داشته است که مرغ روحشان چند صباحي ديگر در قفس تن و در حصار خاک باقي بماند. وجود اين سفيران نور و روشنايي در ميان ما، که وجودشان بوي بهشت و رحمت و رنگ عشق و شهادت دارد، غنيمتي بزرگ و از رحمتهاي الهي است. هر شهيد جانبازي است که تمام وجود خويش و تمامت هستياش را تقديم داشته است. از سوي ديگر، هر جانباز، شهيد زندهاي است که در ميان ماست و در حسرت وصال، به سر ميبرد و در اشتياق پرواز به ملکوت و اتصال به حق ميسوزد.
مي خواهيم از جانبازي بگوييم که اگر چه به ظاهر سالم است اما صبوري و استقامتش حرفها براي گفتن دارد.
راستي آنگاه که خستهايد و شبها بيخوابي کشيدهايد، و آن لحظه که چشمانتان از فرت بيخوابي توان ايستادن ندارد، خواب را چند ميخريد؟
خواب، رؤيايي شيرين در دل خستگيها، آرامشي بعد از طوفان و معجوني است در رگهاي بيداري، اما براي کسي که روزگاري در زير صداي تانک و توپ و گلوله سر مينهاد و چشمانش در هم فرو مينشست تا خستگياش را در رؤيايي شيرين دور از خانه معنا کند امروز ۳۵ سال است که شبهايش مرده و رؤياي شبانهاش در والفجر ۸ جا مانده است.
مردي از جنس بيداري
سيد غضنفر موسوي متولد ۱۳۳۴ در روستاي رهيز بخش پادنا از توابع شهرستان سميرم است؛ بازنشسته وزارت کشوري، متاهل و داراي ۵ فرزند، ۲ پسر و سه دختر که در حال حاضر بازنشسته است. وي از سال ۵۹ تا ۶۴ در جبهه کردستان و جنوب به عنوان مسؤول تدارکات، مکانيک، پشتيباني، راننده، مسؤول خدمات، مسؤول تعاوني مسکن، راهيان کربلا و مسؤول تشريفات استانداري بوده است.
در عملياتهاي سقوط خرمشهر، هويزه، تپههاي الله اکبر، آزادي سوسنگرد، بستان، فتح المبين، بيت المقدس، آزادسازي فکه و دشت عباس و در آخر هم والفجر ۸ شرکت داشته است.
وي در سال ۶۴ در عمليات والفجر ۸ شيميايي و دچار مشکلات اعصاب و روان شد و سرانجام طي درمانهاي متعدد و با شوک برقي از تيرماه ۶۵ دچار بيخوابي شد و امروز ۳۵ سال است که چشمانش شبانهروز بيدار است؛ بعد از جنگ علاوه بر کار در اداره، مغازه اتوکشي را نيز فعال کرد و در همان اهواز ساکن شد و بعد از بازنشستگي به زادگاهش در روستاي رهيز پادنا از توابع شهرستان سميرم برگشت و به کار کشاورزي در کنار فرزندش پرداخت.
خانهاي زيبا در لابه لاي درختان نهفته بود، باغچهاي از سبزيجات و گلهاي زيبا و ماکياني که پرورانده بود و با صدايي دلنشين نغمه سر ميدادند گوشه گوشه حيات دلربايش پوشيده از داروهاي گياهي بود که از دل کوه دنا چيده شده بود.
سيد غضنفر از بيداري شبانه روزي و مرگ شبهايش که گذشت و از کمبود وقت گلايه داشت که با بيداري تمام وقت، باز هم وقت کم ميآورد و از برنامهريزي دقيق و وقتشناسي تا ديدن برنامههاي شبکه قرآني و کارهاي منزل، رفتن به کوه دنا،کشاورزي، کار ساختماني منزل جديد تا درست کردن ترشي که چشم نواز سفره مهمانپذير سيد است و در دل نيمه شب که رؤياي شيرين شبانه چشمهاي خفته ما را نوازش ميکند او براي لحظه لحظه بيداريش با انجام کارهاي مفيد نميگذارد ثانيههايش را مرگ خاموش فرا گيرد.
از کودکي تا خدمت سربازي
سيد غضنفر موسوي ميگويد «از بدو کودکي زمان ورود سپاه دانش به اين منطقه خاطراتم را به ياد دارم که به طور فهرستوار عرض ميکنم. تا کلاس پنجم ابتدايي در روستاي رهيز درس خواندم و براي ادامه تحصيل بايد به شهر ميرفتم؛ منطقه ما حدود ۵۵ سال پيش زير خط فقر زندگي ميکردند؛ اينجا نه حمام بود نه بهداشت و نه جاده پدران ما در اين منطقه دستشان خالي بود نان خالي هم نداشتند و مجبور بودند براي کار به ماهشهر، خرمشهر، اهواز، آبادان، مهشور و هنديجان بروند تا در طول ۵ يا ۶ ماه هر کاري ميتوانند انجام دهند و برگردند بر روي زمينهايي که در اختيار خان بود کار کنند. مردم رعيت خان بودند و فقط در طول شش ماه ميتوانستند کشاورزي کنند و ۶ ماه بيکار بودند.
يکسال به عنوان نوکر خانوادهاي براي درس خواندن به شهرضا رفتم اما نتوانستم ادامه بدهم؛ مردم روستا براي خريد سالي يک بار به شهر ميآمدند و من با ديدن زن عمو در بازار با وي به روستا برگشتم و پدر از من خواست تا براي کار کردن با او به محمره (خرمشهر) بروم.
خواهرش آنجا زندگي مي کرد از صبح روزي که به آنجا رسيديم با پدر به دنبال کار گشتيم و از يکي از آشناياني که آنجا مغازه سوپر مارکت داشت سراغ گرفتيم؛ يک مغازه اتوکشي لاله روبروي مغازه بود صدا زد علي رشتي شاگرد نميخواي؟با برانداز کردن من قرار شد همانجا مشغول کار شوم.
با حقوق روزي ۱۵ قران موفق شدم در طول دوسال نصف مغازه را از صاحبش بخرم و در منزل يکي از آشناها ماندگار شوم؛ تا اينکه زمان خدمت فرا رسيد و خدمت من در نوده گنبده کابوس و آزادشهر بود که سرانجام خدمتم در آباده تمام شد و به خرمشهر برگشتم».
دوران بعد از خدمت
سيد غضنفر جوان پرتلاش و خستگي ناپذير پادنايي از روزهاي بعد از خدمت و شروع کار در خرمشهر اين چنين مي گويد: «در اين چند سال تجربه کاري زيادي از جمله آشپزي، رانندگي، مکانيکي و ... کسب کردم و با توجه به اينکه نميخواستم زير بار ظلم بروم در زمان شاگردي سختي زيادي کشيدم. بعد از پايان خدمت به خرمشهر برگشتم و مغازه اتوکشي را که فروخته بودم دوباره خريدم و شبانهروز کار ميکردم .حالا روزي صد لباس با دست ميشستم و بالاي پشت بام پهن ميکردم و همزمان دنبال کار ميگشتم.
مسوؤل هيأت مهديه، رحمان گلابي و مسوؤل هيأت قائميه آقاي اکبريان که خياط بود و با خرج هيأت براي بچههاي هيأت زن مي گرفتند. با کمک دوستم شهيد قيم که عضو هيأت قائميه خرمشهر بود به صنايع مجتمع فولاد پهلوي معرفي شدم و با قبولي در امتحان ورودي به نمايندگي خرمشهر رفتم.
تابستان سال ۵۶ شاه براي سخنراني به اهواز آمد و با حالت متکبرانهاي سخنراني کرد؛ با شروع انقلاب، اعلاميهخوان حضرت امام در مسجد خرمشهر شدم و اعلاميه حضرت امام را بين دو نماز ميخواندم. استوار طاهري پاسبان و ساواکي بود که من بعد از خواندن اعلاميه کنار ايشان مينشستم و نميدانستم. زماني گذشت و يک روحاني گفت بايد همه مسلح شويد به بازار خرمشهر رفتم و يک چاقو خريدم؛ روز عيد قربان در خرمشهر تعداد زيادي شهيد شدند».
شروع جنگ و حضور در جبهه
موسوي از شروع جنگ و حضور در جبهه ميگويد: «از شهريور ۵۹ که جنگ شروع شد به عنوان مسوؤل تدارکات وارد جبهه شدم و کسي که به من کمک ميکرد شهيد بهنام محمدي بود. من و بهنام کارمان اين بود که تدارکات را از مسجد جامع خرمشهر تحويل ميگرفتيم و به بچهها در جبهه ميرساندم.
من در جبهه بودم که خداوند يک جفت رحمت به نامهاي فاطمه و زهرا به من داده بود و من هم از دخترها خبر نداشتم؛ بعد اتمام مأموريت مرخصي گرفتم و براي ديدن فرزندانم به خانه آمدم؛ زهرا حالش خوب نبود او را به بيده بردم و با آمبولانس راهي بيمارستان سميرم کردم زهرا بستري شد و من به خانه برگشتم. صبح ديدم مادرم دست خالي به خانه آمد گفتم: مادر، زهرا کجاست؟ گفت: زهرا بعد از نماز تمام کرد، يک خانم سميرمي کمکم کرد همانجا دفنش کردم و آمدم. من هم به جبهه برگشتم و همچنان از قبر بينشان دخترم زهرا بيخبر هستم».
مروري گذرا بر اجراي عمليات والفجر ۸
قبل از آغاز جنگ، بخش اروندکنار با اقدامات خرابکارانه از سوي گروههاي ضدانقلاب و خلق عرب وابسته به رژيم بعث عراق، نظير انفجار ۲۶ دي ۱۳۵۸ در دبستان روستاي صحنه بخش اروندکنار و انفجار ۱۹ بهمن ۱۳۵۸ در مدرسه سيروس شهر اروندکنار روبه رو بود. در اين ايام دشمن به تحرکات گستردهاي در ساحل غربي اروندرود و مقابل اروندکنار دست زد و علاوه بر افزودن استحکامات خود در منطقه در ۱۰ خرداد ۱۳۵۸ يک گردان توپخانه را در منطقه فاو و مقابل شهر اروندکنار به همراه واحدهاي رزمي متعدد مستقر کرد تا علاوه بر کنترل مصب اروندرود بر شهرهاي روستاهاي ايران مسلط شود.
در دوم تير و دهم شهريور ۱۳۵۹ نيز نيروي دريايي ارتش عراق ناوگان جنگي خود را در اين منطقه متمرکز کرد که به نظر مي رسيد همه اين تحرکات براي کنترل بر اروندرود بوده است.
مهم ترين پاسگاههاي ايران در بخش اروند کنار پاسگاههاي مينوحي، سعدوني، نهرعلي شير، نهرابتر و خرمال بود که در مقابل پاسگاه هاي فاوشمالي و فاو جنوبي عراق به فعاليت مي پرداختند. پيش از آغاز جنگ، برخي از اين پاسگاه ها مانند پاسگاه خرمال اروندکنار(به ويژه در يکم و بيستم شهريور ۱۳۵۹) با تجاوز نيروي دريايي ارتش عراق روبه رو بوده است.
نزديکي اروندکنار به شهر فاو که مهم ترين محور ارتباطي عراق به خليج فارس است، بر اهميت جغرافيايي اين بخش به ويژه در زمان دفاع مقدس افزود؛ به نحوي که با آغاز جنگ بخش و شهر اروندکنار عملا به محاصره دشمن در آمد، که با مقابله رزمندگان اسلام و شکست حصر آبادان تهديد عراقيها در تصرف اروندکنار نيز از بين رفت اما همچنان بخش اروندکنار و آباديهاي آن و نيز سراسر سواحل اين منطقه زير آتش دشمن قرار داشت.
اروند کنار در بهمن ۱۳۶۴ محل تدارک رزمندگاني بود که براي عمليات والفجر ۸ آماده مي شدند. واحدهاي مهندسي نيز به منظور تثبيت نيرو و تامين نيازهاي مهندسي منطقه، پيش از عمليات، با فعاليتهاي متعددي مانند احداث جادههاي آنتني شکل، احداث مواضع توپخانه و ايجاد مواضع موشک زمين به هوا در بخش اروندکنار، مقدمات عمليات را فراهم کردند.
در عمليات والفجر ۸ موقعيت حساس اروندکنار به همراه نخلستانهاي وسيع آن که پوشش مناسبي براي تدارک و جابه جايي نيرو به شمار ميآمد، در موفقيت عمليات بسيار موثر بود.
نحوه شيميايي شدن در عمليات والفجر۸
موسوي از نحوه جانبازي خود ميگويد: «درگيري مرزي بود عراق نيرو دريايي را به گلوله بست و مسؤوليت من تحويل گرفتن مهمات و بردن پشت خاکريز بود.
در مسير حرکت چند نفر کارگر سوار کرديم وقتي پياده شدند ديدم يکي از آنها پشت خاکريز رفت به دنبالش رفتم و گفتم بيا اين طرف، ديدم با بيسيم حرف ميزند متوجه شدم جاسوس است تا خورد کتکش زديم و بعدم برديم تحويلش داديم.
در عمليات والفجر ۸ جزء راهيان کربلا به عنوان رزمنده رفتم و در کرخه به عنوان نيرو تدارکاتي رفتم؛ روز ۲۴ اسفند ۶۴ وارد منطقه شديم؛ عراق در غروب، آن منطقه را بينهايت بمباران شيميايي کرد، اعلام کردند که بچهها ماسکهايشان را بزنند.
من هم ماسکم را زده بودم، موقع اذان که شد، رفتم سنگر تدارکات غذا بياورم کسي نبود انگار چيزي به من الهام شده باشد، از سنگر تدارکات خارج شدم و اين دومين باري بود که به من الهام شد نمانم و جان سالم به در بردم؛ يکي زمان انقلاب که بدون سلاح قصد درگيري با يک اشرار را داشتم و نميدانستم مسلح است و دوم عدم توقف در مقر تدارکات بود من ماسکم را باز کردم که بروم و از شط وضو بگيرم و براي نماز مغرب و عشاء آماده شوم.
چند لحظه بعد همان سنگر تدارکات با اصابت موشک دشمن منفجر شد. همين طور که آمدم لب خاکريز، از بالاي آن ليز خوردم و لب آب قرار گرفتم. گازها سنگينتر از هوا هستند کنار خشکي و کنار آب تجمع کرده بودند خلاصه من وضو گرفتم تا نماز بخوانم، نماز مغرب را که خواندم، نماز عشاء را ديگر نتوانستم بخوانم. داشتم خفه مي شدم، وقتي که بچهها من را در اين وضعيت ديدند مرا به بيمارستان انتقال دادند. حالت عادي نداشتم و يادم رفت ماسکم را با خودم ببرم.
مسيري که بايد تا رسيدن به بيمارستان طي کنيم نيز بمباران شيميايي شده بود و من هم که ماسک همراهم نبود به شدت به مشکل شيمياييام اضافه و شرايطم بدتر شد. بعد از آن من به طور صد در صد شيميايي شدم».
شوک برقي خواب را براي هميشه از من گرفت
سيد غضنفر از مشکلات شيميايي ميگويد و درماني که منجر به بيخوابيش شد: بعد از مدتي که تحت درمان بودم چند پزشک تصميم گرفتند به من شوک برقي وارد کنند و ۱۲ جلسه، يک روز در ميان به من شوک برقي ميدادند و نتيجه اين شد که از نيمه سال ۶۵ تاکنون، بعد از شوک برقي و آسيب به مغزم من را از خواب محروم کردند و من يک ثانيه هم به خواب نرفتهام و ۲۴ ساعت در هوشياري کامل به سر ميبرم.
اوايل خيلي برايم مشکل بود و با همه بد خلقي ميکردم فاميل مبلغي پول به من داد و با هزينه شخصي براي درمان به دوبي رفتم که ميسر نشد و تنها بيماري بودم که در زمان قعطنامه در بيمارستان بستري بودم و موقع برگشت براي مدتي بخاطر رفتن به دوبي حقوقم را قطع کرده بودند».
حالت خلسه تنها راه درمان خستگي و آرامش
جانباز شبهاي بيداري از درمان مجروحيتش ميگويد: «زماني يک نفر را معرفي کردند که ميتواند من را بخواباند من شش جلسه رفتم ولي موفق نشد فقط ياد گرفتم در حالت خلسه کمي آرامش پيدا کنم.
خَلسه حالت خاصي از آگاهي که بدن در وضعيت آرامش يا تنآرامي (ريلکسيشن) بوده و ذهن کاملاً آگاه و بيدار باشد. در اين حالت امواج ذهني در شرايط آلفا قرار ميگيرند و تلقينپذيري انسان افزايش مييابد.
در مکان خلوت و آرام که حالت خلسه بيشتر هست دوتا سنگ پيدا ميکنم يک سنگ در شاهرگ گردنم و يک سنگ در پيشاني ميگذارم و تسبيحات حضرت زهرا (س) را ميخوانم که از گردن به پايين سبک ميشود و احساسشان نميکنم».
کوههاي دنا سيد غضنفر را در خلسههاي خستگي همراهي ميکنند و سکوت و آرامش خود را با او شريک ميشوند. از رودخانه ماربر که مأمن لحظههاي خستگياش است و در سکون صد د رصديش حرکت ميکند و با خيره شدن در آب در فرکانسهاي مثبتش اثر ميگذارد تا کوه سربلند دنا که با هزار دلبري و جلوهاش سکوت و آرامش بيشتري را برايش به ارمغان ميآورد و آرامش عجيبي ميگيرد و براي لحظهاي خستگي رخت سفر بر ميبندد تا آرامشي گذرا مهمان وجود پر مهرش شود.
خواب نمي برد مرا، کرده دلم بهانهات، هرطرفي نظر کنم، مانده به جا نشانهات...
سيد غضنفر ادامه ميدهد: «خداوند تبارک و تعالي خواب را براي آساش همه موجودات جهان هستي آفريده است که تجديد قوا کنند و روز بعد شاد به زندگي ادامه بدهند. در آن لحظات اول فشار زيادي را تحمل ميکردم و بنا بر اين گريه ميکردم و پذيرش و يادآوري اين لحظات برايم سخت بود و هر کاري ميکردم خوابم نميبرد.
اوايل زندگي برايم سخت بود و به سختي ميگذشت؛ به همه گير ميدادم ولي با خواندن آيه ان مع العسير يسري ... آرامش پيدا کردم و فهميدم وقتي خلقت خودم را زير سوال ببرم خودم را زير سوال بردهام پس خدا را شکر کردم و از او خواستم تا مرا در تحمل سختيها صبور گرداند».
جانباز بيخواب سرزمينم از انس گرفتن با بيداري شبهايش اين چنين ميگويد: «هرجا بروم ابزار کارم هست مثلا در کوه وقتي خسته ميشوم جاي صافي پيدا ميکنم و به اين صورت که لوله يا سنگي زير پام قرار ميدهم و بالشي را زير شاهرگ گردنم ميگذارم و چيزي هم روي پيشانيام قرار ميدهم، عضلات را ميکشم و ۳۴ مرتبه تسبيحات حضرت زهرا (س) را ميگويم که اگر در کوه باشم از سنگ استفاده ميکنم که اين بستگي به محيط و اينکه چگونه از اين حالت بيرون بيايم دارد.
درست است که دوست دارم يک دل سير بخوابم طوري که آسمان لحافم باشد، زمين تشکم و سنگ هم بالش من باشد وليکن راضي به آن چيزي هستم که سرنوشت براي من رقم زده آنچه باعث تحمل من شده است تنها ذکر خدا است الا بذکر الله تطمئن القلوب اين را با تمام وجودم درک ميکنم و ميدانم که اگر روزي بخوابم براي هميشه خوابيدهام و بيدار نميشوم».
هر که در خواب خيال لب خندان تو ديد خواب از او رفت و خيال لب خندان ننشست
وضعيت اين روزهاي سيد سخت اما شيرين ميگذرد وقتي از شهرستان سميرم راهي پادنا و روستاي رهيز شديم هر لحظه آرامش را در لحظه لحظه طبيعت زيباي دنا احساس ميکرديم روستايي خفته در دامن گل افشان دنا، سرزميني سبز در دامن کوههاي سر به فلک کشيده دنا که در تابستان گرم مرهم سفيد برف بر چهره مادرانهاش نقش بسته بود.
صداي طبيعت در گوش جان ميپيچيد و خبر از آيههاي الهي ميداد و سيدي که خود نشاني از آيات صبر و استقامت و ايثار بود.
آخرين کلام سيد غضنفر، شهيد شب زندهدار
سيد غضنفر موسوي جانبازي از جنس استقامت و ايثار بزرگ شده سختيها و هجرت، انيس غم و گمنامي فرزند، همگام انقلاب و همراه جبهه و جنگ، امروز تنها سخنش نرفتن زير بار حرف زور و ظلم و تنها هدفش زنده نگه داشتن ياد شهدا و حفظ نظام جمهوري اسلامي ايران است با تکيه کلام انقلاب ميکنم و تعبيري که از مرگ دارد و مرگ را حيات جديدي در ادامه زندگي دنيوي ميداند و خطاب به جوانان ميگويد: بايد شهدا را قدر بدانيم، اين نظام را قدر بدانيم و جوانان کشور هم به خودشان اعتماد داشته باشند و در کارها به خداوند توکل کنند.
شهرستان سميرم با چهار بخش، شش شهر و ۱۲۰ روستا و تقديم بيش از ۴۰۰ شهيد به نظام جمهوري اسلامي در ۱۶۰ کيلومتري جنوب استان اصفهان واقع است.


















