شهید 11 ساله؛ «بهنام» را سهبار عقب بردند اما دوباره فرار کرد و آمد!

مشرق/ آنروزهايي ارتش بعث عراق از زمين، آسمان و دريا تجاوز خود را به ايران اسلامي آغاز کرد، ارتش کشورمان بهدليل حوادث ناشي از پيروزي انقلاب اسلامي دچار تزلزل شده بود و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و بسيج نيز تازه تشکيل شده بودند و هنوز سازماندهي کاملي نداشتند؛ بنابراين «صدام» و اربابان غربي و شرقي او فکر ميکردند که انقلاب اسلامي ايران با وجود تحريمهايي که خصوصاً در عرصه نظامي وجود داشت، تنها مدت کوتاهي بتواند در اين جنگ تحميلي مقاومت کند و در همان سالها و حتي روزهاي ابتدايي شروع آن، سرنگون شود؛ براي همين بود که «صدام» در ابتداي جنگ تحميلي، در مصاحبهاي گفت که ميخواهد سهروزه خوزستان را اشغال کند و يکهفتهاي به تهران برسد؛ اما زهي خيال باطل؛ چراکه محاسبات «صدام» و اربابان غربي و شرقي او، براساس قدرت مادّي بود؛ غافل از اينکه ملت ايران، سلاح بزرگ ديگري در اختيار دارند که آنها در محاسبات خود، آن را ناديده گرفته بودند، و آن سلاح چيزي نبود جز «معنويت» که همانا روحيه «ايثار» و «شهادت» ملت ايران نيز برگرفته از آن بوده و هست.
ارتشي که «صدام» مدعي بود يکهفتهاي به تهران ميرسد، نزديک به ۳۴ روز در خرمشهر، در مقابل قدرتي به بزرگي «مردم» متوقف شد؛ البته در اين مقاومت جانانه، دلاورمردان نيروهاي مسلح نيز نقشهايي حياتي ايفا کرده و همينها بودند که به سازماندهي مردم پرداختند؛ اما اگر مردم اعم زن و مرد، بهصورت خودجوش براي دفاع از سرزمين خود، احساس تکليف نکرده و بهپا نميخواستند، بيشک «صدام» در رسيدن به اهداف خود موفقتر بود.
وقتي نام «خرمشهر» برده ميشود، در کنار آن نيز نام ديگري با عنوان «خونينشهر» در ذهنها تداعي ميشود؛ نامي که روايتگر خونهاي بر زمين ريختهشده و حماسههايي است که در آن شهر، در تاريخ اين مرز و بوم ماندگار شد. «خونينشهر» را همه با شهيدانش ميشناسند، صدها شهيدي که بههمراه همرزمان خود، عليرغم امکانات کم، مقابل ارتش تا به دندان مسلح بعثي، مقاومتي جانانه کردند؛ اما در اين ميان، نام دو شهيد والامقام، شايد بيشتر از نام شهيدان ديگر بر سر زبانها جاري باشد، آنهم بهدليل اين است که آنها عليرغم سن کمي که داشتند، دفاع از خاک ميهن را وظيفه خود دانسته و تا آخرين قطره خون خود ايستادند؛ شهيدان «محمدحسين فهميده» و «بهنام محمدي».
شهيد «بهنام محمدي»
شهيد «بهنام محمدي» ۱۲ بهمن سال ۱۳۴۵ در «خرمشهر» متولد شد و ۲۸ مهر سال ۱۳۵۹ در «خونينشهر» به شهادت رسيد؛ شجاعت اين شهيد والامقام عليرغم سن کمي که داشت، زبانزد رزمندگان و فرماندهاني است که در روزهاي ابتدايي جنگ در «خونينشهر» ميجنگيدند.
مرحوم سرهنگ جانباز «علي قمري» فرمانده پادگان دژ خرمشهر در دوران دفاع مقدس، درباره فعاليت اطلاعاتي شهيد «بهنام محمدي» و فريب بعثيها توسط وي گفته است:
«بهنام محمدي نوجوان زبر و زرنگي بود که به او تعليمات لازم را جهت کسب اطلاعات از دشمن داده بودم و بهعنوان اطلاعاتچي در خدمتم بود. يکروز به بهنام گفتم «برو پيش عراقيها و بگو صدام کِي به خرمشهر ميآيد؟ مادرم يک گوسفند نذر کرده که هر وقت صدام آمد، زير پايش قرباني کند؛ آنوقت آنها ديگر با تو کاري نخواهند داشت. بعد به آنها بگو که تعداد زيادي تانک از فلان مسير در حال حرکتند و دارند به سمت شما ميآيند»؛ ميخواستم با استفاده از اين ترفند، جلوي پيشروي دشمن گرفته شود تا نيروي کمکي برسد؛ که البته جلوي پيشروي دشمن گرفته شد، اما نيروي کمکي هيچوقت نرسيد».
شهيد «بهنام محمدي» در يکي از مواردي که براي کسب اطلاعات به ميان بعثيها رفته بود، توسط آنها به اسارت گرفته شد؛ اما با فريب سربازان بعثي، توانست از چنگال آنها بگريزد. «سيد عباس بحرالعلوم» از رزمندگان حاضر در مقاومت خرمشهر که به «سيد عباس» مشهور است، در اينباره گفته است:
«هنگامي که يک گردان تانک وارد ميدان راهآهن شده بودند، به «بهنام» گفتم برو ببين تانکهاي عراقي که وارد ميدان ميشوند، در چه جايي مستقر شده و موضع ميگيرند. «بهنام» گفت «عمو اينها اگه منو بگيرند اسيرم ميکنند و...» بهش گفتم تو برو چون سن و سالت کمه باهات کاري ندارند، بهنام قبول کرد و جلو رفت، ما پشت مسجد راهآهن مستقر بوديم، بعد از نيم ساعت ديدم بهنام برگشته و صورتش قرمز شده، گفتم «بهنام و آن طرف چه خبر بود؟ چرا صورتت قرمز شده؟!» بهنام گفت: «عمو، عراقيها جلوي مسجد ميدان منو گرفتند و از من سوال کردند اينجا چهکار ميکني؟ منم بهشون گفتم که خونمون اينجاست و اومدم دنبال خانوادم ميگردم و توي همين حين نگاه کردم و دو سه تا از تانکهاي عراقي را ديدم که روبروي مسجد مستقر شدند، افسر عراقي بعد از شنيدن حرفهاي من دو تا سيلي به گوشم زد و رهايم کرد». خلاصه با اطلاعاتي که از بهنام گرفتم به همراه دو نفر از بچهها از پشت وارد ميدان شده و تانکها را با گلوله آر.پي.جي مورد اصابت قرار داديم».
«محسن راستاني» يکي ديگر از رزمندگان حاضر در مقاومت خرمشهر است که عکس معروف شهيد «بهنام محمدي» - که سلاح «ژ-۳» در دست دارد - را وي از اين شهيد والامقام گرفته است. وي درباره روزهاي ابتدايي جنگ تحميلي گفته است (۱):
تجربه جنگ، يک تجربه سنگيني بود
«وقتي که جنگ شد، ما هيچکدام تصور اين را نداشتيم که در همچين مقطعي واقع شويم؛ اساساً آمادگي نداشتيم، نه از نظر آموزش، نه از نظر ذهني. آدمهايي بهعنوان «شهروند» بوديم که در سنين نوجواني قرار داشته و مسئوليت چنداني هم نداشتيم؛ در واقع مانند يک بادکنک اينطرف و آن طرف ميپريديم و شاد بوديم و از دنيا فوقالعاده لذت ميبرديم.
تجربه جنگ، براي همه ما در آن سن و سال، يک تجربه سنگيني بود؛ خصوصاً براي افرادي مثل ما که حدوداً ۱۹ يا ۲۰ سال سن داشتيم و يک شخصيتي مانند «بهنام» که ۱۱ سال داشت. تصور کنيد که آن صحنهها وقتي براي من آنقدر حجيم و سنگين بود، براي کسي مانند «بهنام» چگونه بود!
شهري که يکزمان در کوچههاي آن بستني ميخورديم، سوت ميزديم، دوچرخه سواري ميکرديم، عشق ميکرديم، ميخنديديم، ميدويديم؛ اما با شروع جنگ، به يکباره بايد در همان کوچهها و خيابانها، يک حس ديگري بين ما رد و بدل ميشد که خيلي عجيب و غريب بود! گاهي اوقات مانند يک انساني که خوابش برده و متوجه نيست، يکباره انفجار يا خبر شهادت يکي از دوستانت، تو را به خودت ميآورد».
«محسن راستاني» همچنين درباره حضور شهيد «بهنام محمدي» در مقاومت خرمشهر گفته است:
«اوايل شايد براي افرادي مانند «بهنام»، جنگ يک بازي يا شيطنت بود؛ اما وقتي روزها سپري ميشد و آدمها در کنارش بر زمين ميافتادند و وي به آنها کمک ميکرد، متوجه ميشد که دارد يک واقعيتي اتفاق ميافتد و خودش هم جزو آن واقعيت است.
گاهياوقات حرکاتي را از يک کودک ميبينيم که براي عقل ما بزرگسالها يکمقدار غير عادي بهنظر ميرسد؛ اما، چون در آن سن و سال اتفاق افتاده است، آن را عادي ميپنداريم و با شرايط سني او مناسب ميدانيم؛ مگر ميشود که آدمهايي در کنار او کشته شوند، اما احساس کند که در يک بازي قرار دارد؟ مانند کيفي که در اسلحه در دست گرفتن ميکند، مثل اينکه بازيگر يک فيلم سينمايي شده است. ما متوجه اين حقيقت نيستيم که کودکان در دريافت حقايق، افراد پرداختکنندهاي مانند ما نيستند؛ بلکه بدون، چون و چرا آنها را دريافت ميکنند.
يادم ميآيد که «سيدصالح موسوي» يک دوربيني را به من داد و گفت که «از بچهها عکس بگير، اين بچهها ممکن است دقايقي بعد به شهادت برسند، خوب است که عکسي از آنها ثبت شود»، من هم واقعا با دوربين بلد نبودم کار کنم. جالب بود که تنها لبخند آن دوران بچهها، همان لبخندهايي بود که در مقابل دوربين من شکل ميدادند».
«محسن راستاني» ماجراي شهادت «بهنام محمدي» را اينگونه روايت کرده است:
نگاه ميکردم که بهنام دارد ميرود
از يک جاده فرعي بود که ما داشتيم برميگشتيم، انگار يک وانت از کنار ما رد شد و چراغ و بوق زد. برگشتيم کنار همديگر و ديديم که برادر «بهنام» است. من پياده شدم و او به من گفت که «محسن تو از بهنام عکسي گرفتي؟»، وقتي کسي از من سوال ميکرد که تو عکس فلاني را گرفتي، دلم ميريخت و متوجه ميشدم که اتفاقي افتاده است؛ چون در شرايط عادي کسي اين سوال را نميکرد. بعد من با آرامي و البته بهتزده به او گفتم: «مگر چه شده؟ مگر بهنام طوري شده؟»، گفت: «آره!»، گفتم: «کجاست؟»، گفت: «همينجا».
ديده بودم که در وانت يگ گوني وجود دارد که روي آن يخ ريختهاند، فکر کردم که دارند براي جايي يخ ميبرند؛ غافل از اينکه «بهنام» آن زير خوابيده است. ديگر جدا شديم و من يادم ميآيد که از پشت پنجره ماشين نگاه ميکردم که «بهنام» دارد ميرود و ما زير خمپارهها داشتيم برميگشتيم به خرمشهر.
در تنهايي خودم فکر ميکنم که چه سعادت، بزرگي و موهبتي است که يک نفر در سن ۱۱ سالگي همهچيز را کامل و تمام ميکند. امروز من ۵۲ سال دارم و از آن سالها خيلي ميگذرد؛ ما داريم ادامه ميدهيم و هم يک حسرتي در آن هست و هم يک گمگشتگي در آن وجود دارد که بالاخره ما براي چه هستيم؟ در شرايطي که او بازي را ميبرد، ما بازي را باختهايم!
«سيدصالح موسوي» کسي است که بههمراه «بهنام محمدي»، ۲۸ مهر سال ۱۳۵۹ تير ميخورند؛ «بهنام محمدي» شهيد ميشود و «سيدصالح» از شدت جراحت از هوش ميرود. وي درباره نحوه آشنايي خود با شهيد «بهنام محمدي» گفته است (۲):
در سن نوجواني که بودم، برادر بزرگترم براي تمرين کُشتي به «خانه جوانان» نزديک ميدان «راهآهن» ميرفت؛ بنابراين من هم کمکم رفتم آنجا و جذب کُشتي شدم و بعد از مدرسه ميرفتم براي تمرين. در محلهاي که «بهنام» در آن ساکن بود، چند خانواده بودند که بزرگترهاي آنها قبل از ما اهل کشتي و ورزش بودند؛ بنابراين کوچکترهايشان هم به تبعيت از آنها، آمده بودند سمت کُشتي. يک مدتي ديديم که يک پسر نوجواني – که در حقيقت کودک بود – بين آنها به تمرين ميآيد و بعد هم رفتارها و شيطنتهاي بچهگانهاي از او سر ميزد که جلب توجه ميکرد و براي خودش شيرينکاريهايي داشت. فکر ميکنم که اختلاف سني من و «بهنام»، چهار سال و نيم بود.
«سيدصالح موسوي» حضور شهيد «بهنام محمدي» در مقاومت خرمشهر را نيز اينگونه روايت کرده است:
بچه تخس با کي بودي؟
وقتي که جنگ بهصورت رسمي آغاز شد، همهجاي شهر را زده بودند. دلتنگ و نگران همه بچهها بوديم؛ بنابراين رفتيم به سپاه خرمشهر، وقتي رسيديم، ديديم که درِ محل سپاه خرمشهر کاملاً باز است و درِ دژباني آن هم باز است و تعدادي از افراد در پيادهرو مقابل آن جمع شدهاند. قيافه يکي از اين افراد به نظر من آشنا آمد؛ خيلي درگير کار بود و «وَرجه وورجه» ميکرد. براي من جلب توجه کرد، يک کمي که نزديکتر شدم و خوب که به چهره او نگاه کردم، ديدم «بهنام» است. هيچي به خودش نگفتم، بلند شدم و به «رضا» گفتم که «اين را ميشناسي؟»، گفت: «نه اين کيه؟»، گفتم: «اين بهنام است، از آن بچه تخسهاست، حواست به او باشد که آدم کار درستي است»، وقتي اين حرف را زدم، شنيد و بلند شد و گفت: «بچه تخس با کي بودي؟»، گفتم: «با تو!»، گفت: «خودت تخسي، براي چي به من گفتي تخس؟ دارم اينجا فانوس ميچينم، مگر چهکار کردم؟»، رفتم جلو و گفتم که «تو من را نشناختي؟»، گفت: «هرکه ميخواهي باش!»، گفتم: «نه! يک مقدار من را نگاه کن، ببينم من را ميشناسي؟»، ساکت شد، آمد جلو و يکمقداري نگاهم کرد و به يکباره گفت: «کاکا صالح تويي؟»، من را شناخت، پريد بغلم و گفت: «کاکا کجا بودي؟ قربونت برم، نگاه کن دارم کار ميکنم، کمک ميکنم، خوبه؟» گفتم: «آره دستت درد نکنه، کارت را انجام بده!». کفت: «نه! من را با خودت ببر به جبهه، اسلحه به من ميدهي؟ نارنجک به من بده!».
لحظهها براي ما همانند يک سال بود
«بهنام» را ديگر من به آن صورت نديدم تا روز دهم؛ روز دهم، روز سختي بود؛ روزي بود که ارتش بعث عراق عزم خود جزم کرده و تمام امکانات زرهي، آتشبار توپخانهاي و خمپارهها را به کار گرفته و نفرات ورزيده در نيروهاي مخصوص خود را جمع کرده و از سمت «پل نو» به شهر يورش برده بود. آنروز چنان آتشي بر سر ما ريختند که هيچچيزي حتي فولاد و بتن هم جلودار آن نبود. زمين را شخم ميزدند و آسمان از گلولههاي تانک و کاليبر قرمز شده بود. به يکباره حال عجيبي به من دست داد؛ پيراهن فرم سپاه را از تن خود درآوردم و بوسيدم و گذاشتم کنار و با نيمتنه برهنه، به ميدان رفتم، آن لحظه هيچکدام، ديگر خودمان را نبوديم و لحظهها براي ما همانند يک سال بود. بلند شدم از ميدان رفتم کنار ديواره مسجد، درحالي که عطش تمام وجودم را گرفته، گوشهايم کيپ و حلقم هم خشک شده بود و صدايم هم درست درنميآمد. داشتم نگاه ميکردم و فکر ميکردم که چهکار کنم تا يک تانک [که داشت ميآمد]از حرکت بايستد. يکباره ديدم که يک کسي از آنطرف بلوار وسط اين آتشها دارد ميدوَد و از لابهلاي آتشها رد ميشود. من تعجب کردم که او چگونه زنده ماند! ديدم که دارد ميآيد سمت من، وقتي وسط بلوار رسيد، ديدم که «بهنام» است. گفتم «بهنام کجا داري ميآيي؟ نيا باباجان، مگر آتش را نميبيني؟» گفت: «کاکا، برايت آب آوردهام!».
کاکا، آب ميخوري؟
شرايط بهگونهاي بود که آدمهاي بزرگ هم جرأت نميکردند تا سر خود را بالا بياورند و من هم در جاي بدي قرار داشتم، گفتم «بهنام، عزيزم، چرا آمدي اينجا، مگر اين همه آتش و گلوله را نميبيني؟ اينجا نمان!». گفت: «کاکا، آب ميخوري تا تشنگيات برطرف شود؟ آب بخور ناراحت نشو!»، وقتي من آب را خوردم، انگار که زنده شدم.
«مهدي» سهبار «بهنام» را [از صحنه جنگ] بُرد؛ اما فرار کرد و دوباره آمد! اصلاً اينگونه نبود که ما دوست داشته باشيم «بهنام» در صحنه درگيري حضور داشته باشد؛ بلکه خودش ميخواست. شوخي نبود! من و شما کنار هم بوديم؛ اما دو دقيقه بعد ممکن بود که من نباشم يا شما نباشي!
به ياد «بهنام» زيباترين چهره کودک
[از غم و غصه] نشسته بودم کنار ديوار، «بهنام» آمد و به من گفت: «کاکا، صالح چه شده؟ عزيزم چرا ناراحتي؟» دوتا دستهايم را از مقابل صورت پايين آورد و دست کرد در جيب خود و يک مقدار پول خرد ريخت در دستان من. گفت «کاکا، اين پولها براي خودت، ناراحت نباش! غصه نخور!». «محسن» يک تعبير زيبايي داشت؛ سال ۵۹ يا ۶۰، براي من پشت يک عکس، به يادگار نوشته بود: «تقديم به صالي (صالح) و به ياد «بهنام» زيباترين چهره کودک».
در آن شبها، «بهنام» آمد و سر خود را گذاشت روي بازوي من و گفت: «خيلي دلم براي بچههايي که شهيد ميشوند، تنگ ميشود و روي دوش خود، احساس سنگيني ميکنم»، من هم همينطور بغض خود را کنترل ميکردم. خاطرم هست که «محسن راستاني» از بچهها عکس ميگرفت و آن عکسي که از «بهنام» با اسلحه «ژ-۳» وجود دارد را هم او گرفت و خيلي هم فيلم گرفت.
«سيدصالح موسوي» درباره نحوه شهادت «بهنام محمدي» گفته است:
روز آخر...
روز ۲۸ مهر بود؛ آنروز گير داده بود تا عصبانيام کند و من به او بگويم که «سوار شو تا به خط مقدم برويم»؛ بنابراين آنروز از عمد به او گفتم که «اصلا حق نداري امروز به خط مقدم بيايي، آمدي دمار از روزگارت درميآورم و ميفرستمت بروي اهواز»؛ اما با گريه ماند. همينطور که بچهها داشتند مهمات را خالي ميکردند و هماهنگ ميکرديم که به دل عراقيها بزنيم، به يکباره ديدم که يکي از پشت سرم گفت: «کاکا، کاکا، صالي (صالح)»، برگشتم ديدم که «بهنام» است. اعصابم خراب شد و گفتم «مگر نگفتم که نيا اينجا بچه! اينجا چهکار ميکني؟ چرا نميگذاري تا ما کارمان را انجام دهيم».
گفتم «بهنام تو امانتي، نبايد براي تو اتفاقي بيافتد. مگر نگفتم که نيا، چرا آمدي؟» ديدم اشک در چشمانش جمع شد و دست کرد در جيب خود و گفت: «کاکا من رفتم پيش بچههاي تکاور نيروي دريايي، کمپوت بردم و گفتم که يک جوراب بدهيد، ميخواهم ببرم براي کاکا صالي (صالح)، تو با ما اينجوري ميکني؟». دست کرد در جيب خود و يک جوراب سفيد درآورد. گفتم: «بهنام! ما الان جوراب سفيد پايمان ميکنيم، اصلا اينجا جاي جوراب پا کردن است». گفت: «چهکار کنم کاکا! دوست داشتم برايت يک جوراب بياورم، پايت زخم شده، داري اذيت ميشوي!». گفتم: «اين جوراب را پيش خودت نگه دار و بشين اينجا تا ما کار خودمان را انجام دهيم، وقتي به سلامت برگشتيم، چشم، جوراب را هم ميگيرم».
انگار با حالت پلکهايش با من حرف ميزد
بعدازظهر ۲۸ مهر، وقتي داشتيم برنامهريزي ميکرديم که برويم و بزنيم به دل عراقيها؛ همينطور که داشتيم صحبت ميکرديم، يکباره رفتيم تو هوا، همينطوري که داشتم بچههايي که ترکش خورده بودند را نگاه ميکردم، بعد از ۱۰ يا ۱۵ متر که رفتم، يکباره با صورت خوردم زمين، تازه ديدم که پاهاي خودم هم ترکش خورده است و ديگر نميتوانم راه بروم. گريهام گرفت و گفتم که «خدايا اين همه شهيد، اين همه سختي، آخرش اينطوري شد؟». آمدم پايينتر و ديدم که بهنام در بغل يکي از بچههاست و ديگر چشمهاي قشنگ او بسته شده است و صداي زيباي او را ديگر من نميشونم. موهايش ريخته بود روي صورتش و ترکشي به سينهاش اصابت کرده است. شوکه شدم و گفتم «بهنام، چشمهايت را باز کن، کاکا صالي آمده، حرف بزن، چهکار کردي با ما، چهشد کاکا»؛ چهرهاش حالت خاصي داشت، انگار با حالت پلکهايش با من حرف ميزد. ديگر «بهنام» را نديدم، نه سر خاک او رفتم و نه در تشييع جنازهاش بودم.
منابع:
(۱) مستند «بهنام ۳۰ سال بعد»
(۲) مستند «بهنام ۳۰ سال بعد»


















