يکي بود/ حاتم را پرسيدند که :«هرگز از خود کريمتر ديدي؟»
گفت: «بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرود آمدم و وي ده گوسفند داشت. في الحال يک گوسفند بکشت و بپخت و پيش من آورد. مرا قطعه‌اي از آن خوش آمد، بخوردم.»
گفتم : «والله اين بسي خوش بود.»
حاتم ادامه داد: «غلام بيرون رفت و يک يک گوسفند را مي‌کشت و آن موضع را مي پخت و پيش من مي‌آورد و من از اين موضوع آگاهي نداشتم. چون بيرون آمدم که سوار شوم، ديدم که بيرون خانه خون بسيار ريخته است. پرسيدم که اين چيست؟»
گفتند: «وي همه گوسفندان خود را بکشت.»
وي را ملامت کردم که: «چرا چنين کردي؟»
گفت: «سبحان الله ترا چيزي خوش آيد که من مالک آن باشم و در آن بخيلي کنم؟»
پس حاتم را پرسيدند که: «تو در مقابله آن چه دادي؟»
گفت: «سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.»
گفتند: «پس تو کريمتر از او باشي!»
گفت: «هيهات! وي هر چه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسياري، اندکي بيش ندادم.»
بهارستان جامي

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar