راسخون/ قدیم ها دهکده‌ ای بود که نجیب ترین و توانگرترین خانواده های سواحل شط سنگال در آن ساکن بودند. جوانان دهکده، چون در ناز و نعمت به سر می بردند، بسیار آزاد و بلند پرواز و حتی خودخواه و مغرور بودند و گوش به اندرزهای خردمندانه‌ی بزرگتران و پیران قوم نمی دادند و آنان را به باد ریشخند می گرفتند و سنن و آداب مقدس قوم خود را گرامی نمی شمردند.
روزی پسر ارباب بزرگی، که رئیس و رهبر جوانان و روح شیطانی آنان شمرده می شد، همه‌ی جوانان را بر آن داشت که از دهکده بیرون شوند و در چند فرسنگی آن جا سکونت گزینند و به میل و دلخواه خود زندگی کنند تا گوششان از شنیدن پند و اندرزهای خسته کننده‌ی پیران و سالخوردگان آسوده شود. ساکنان ده از تصمیم جوانان نگران شدند و نزد سرور پیر دهکده رفتند و از او خواستند تا اجازه دهد جوانان را با چوب و چماق سر عقل بیاورند، اما سرور پیر دهکده به آنان گفت: «کاری به کارشان نداشته باشید، بگذارید هر کاری دلشان می خواهد بکنند. تجربه آنان را سر عقل می آرود! بگذارید هر جا دلشان می خواهد بروند!»
جوانان بدین گونه آزاد شدند. آذوقه‌ی فراوان و جامه‌ی کافی با خود برداشتند و رفتند تا با آزادی بیشتر و به دلخواه خود زندگی کنند.
مدتی گذشت. روزی جوانی که پیشوا و رهبر همگان بود ماده گاوی را دید که پوستی بسیار زیبا داشت. رو به یاران خود کرد و گفت: «یاران، این گاو را ببینید چه پوست زیبایی دارد! دلم می خواهد پوست این ماده گاو را بکنم و آن را بر تن خود کنم.»
یاران بی درنگ آرزوی او را برآوردند. پوست حیوان بدبخت را کندند و آن را گرم گرم بر تن جوان کردند.
این تغییر قیافه بقدری عجیب و موفقیت آمیز بود که جوان خودخواه بدبخت در تمام مدت جشن، که دو روز و دو شب به طول انجامید، آن را از تن خود بیرون نیاورد، اما بامداد روز سوم یاران را پیش خواند و گفت: «این پوست را از تن من بکنید و جامه های رسمی مرا به تنم کنید!»
اما بیرون آوردن پوست گاو از تن او کار آسانی نبود، زیرا پوست بر تن جوان خشک و تنگتر شده بود و چنان محکم به تن جوان بدبخت چسبیده بود که کوشش های یارانش برای کندن آن بی نتیجه ماند. هر بار که می خواستند آن را از تن او بیرون آورند جوان فریادهای دلخراشی از درد می کشید. پوست هم ساعت به ساعت او را بیشتر در خود می فشرد، چندان که جوان به خفقان افتاده بود و بدشواری بسیار نفس میکشید و دم به دم ناراحتیش بیشتر می شد. شب دیگر نتوانست طاقت بیاورد و با حالی زار و رقت بار به دوستان خود گفت: «مرا به دهکده نزد پدرم ببرید!»
دوستان که در حال او حیران بودند به ناچار او را با حال زار به دهکده برگردانیدند.
پیران در میدان دهکده گرد آمدند و آن گاه پدر جوان گرفتار فرزندش را پیش خواند و از او سبب درد و ناراحتیش را پرسید. جوان گفت: «پدر، خواهش می کنم، التماس می کنم مرا از بند این پوست لعنتی وحشتناک برهانی! من و یارانم هر چه کوشیدیم نتوانستیم این را از تن من بیرون بیاوریم.»
پدر گفت: «چطور، تو که همه چیز را می دانستی و از پرگویی های پیران به جان آمده بودی و اندرزهای آنان را به ریشخند می گرفتی، چطور نمی توانی مسئله ای به این سادگی را حل کنی و حال آن که از هر یک از ساکنان دهکده بپرسی حل این مسئله را به تو یاد می دهد!»
پدر، پس از گفتن این سخن، برای این که پسرش هر چه بیشتر خفت ببیند و شرمسار شود، پینه دوز فقیری را که از پایین ترین طبقات جامعه بود پیش خواند و به او گفت: «به پسر من و یارانش بگو چگونه می توانند این پوست را از تنش بیرون آورند؟»
کفشدوز جواب داد: «باید برود و خود را در آب بیندازد!»
پسر همین کار را کرد و پوست در میان آب نرم و گشاد شد و به آسانی از تن جوان بیرون آمد.
از آن پس مرد جوان بهترین و شایسته ترین پسران شد و هنوز که هنوز است جوانان سنگال پیران را پاس می دارند.

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar