مصاف/ فردی کیسه‌ای طلا در باغ خود دفن کرده بود و بعد از مدتی یادش رفت کجا دفنش کرده. پس نزد مرد فهیم و فقیهی رفت. 
 مرد فقیه گفت: 
نیمه‌شب برخیز و تا صبح نماز بخوان. اما باید مواظب باشی که لحظه‌ای ذهنت نزد گمشده‌ات نرود و نیت عبادت تو مادی نشود.
 نیمه‌شب به نماز ایستاد و نزدیک صبح یادش افتاد کیسه را کجای باغ دفن کرده است. 
 سریع نماز خود را به‌هم زد و بیل برداشت و به سمت باغ روانه شد. محل را کند و کیسه‌ها را در آغوش کشید.
 صبح شادمان نزد مرد فقیه آمد و بابت راهنمایی‌اش تشکر کرد. 
 مرد فقیه گفت: 
می‌دانی چه کسی محل سکه را به تو نشان داد؟
 مرد گفت: 
نه.
 فقیه گفت: 
کار شیطان بود که دماغش بر سینه‌ات کشید و یادت افتاد. 
 مرد تعجب کرد و گفت: 
به خدا برای شیطان نمی‌خواندم.
 مرد فقیه گفت: 
می‌دانم، خالص برای خدا بود. شیطان دید اگر چنین پیش بروی و لذت عبادت و راز و نیاز و سجده شبانه را بدانی، دیگر او را رها می‌کنی.
 نزدیک صبح بود، لذت عبادت شبانه را ملائک می‌خواستند بر کام تو بچشانند که شیطان محل طلاها را یاد تو انداخت تا محروم شوی.
 اگر یک شب این لذت را درک می‌کردی، برای همیشه سراغ عبادت نیمه‌شب می‌رفتی. شیطان یادت انداخت تا نمازت را قطع کنی. چنانچه وقتی قطع کردی و رفتی طلاها را پیدا کردی، دیگر نمازت را نخواندی و خوابیدی.
 و اینجا بود که شیطان تیر خلاص خود را به سمت تو رها کرد.

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar