نابینایی که حواس جمع بود

آخرین خبر/پشتِ خیلی از ضربالمثلهای فارسی، قصههای ریز و درشتی است؛ مثلِ ضربالمثلِ «تاپش پنج و نانش چار» که ماجرای جالبی دارد: روزی روزگاری، مردِ نابینایی کمی آرد برداشت و پیشِ نانوا رفت تا برایش نان بپزد. نانوا دستبهکار شد؛ خمیر را ورز داد، پهنش کرد و هر نانی را با یک ضربه به دیوارهٔ داغِ تنور چسباند. هر بار که نان با «تاپ!» داخلِ تنور میرفت، صدایی بلند میشد؛ صدایی که مثلِ زنگِ خبر بود برای مردِ نابینا. او نمیتوانست با چشمش ببیند، برای همین با گوشش میشمرد: یک تاپ… دو تاپ… سه تاپ… تا پنجتا!
کار که تمام شد، نانوا نانها را تحویل داد. اما نابینا تا دستش را روی نانها گذاشت، فهمید فقط چهار تاست! اما چون دلش نمیخواست بیادبانه اعتراض کند، با مهربانی گفت: «بهبه از این آرد و باد! تاپش پنج و نانش چار!»
و از همان روز، این جمله شد ضربالمثلی برای وقتی که کسی تقلب میکند و فکر میکند کسی نمیفهمد؛ اما خب… مردم همیشه باهوشتر از این حرفها هستند!


















