3
0
432

آخرین خبر/ شخصی که سابقه دوستی با بهلول داشت روزی مقداری گندم به آسیاب برد و آرد کرد. موقع برگشتن به در خانه بهلول که رسید پای الاغش پیچید و به زمین افتاد. مرد به در خانه بهلول رفت تا الاغ او را به امانت بگیرد. بهلول که قسم خورده بود الاغش را به کسی ندهد به مرد گفت: «الاغم خانه نیست.» اتفاقاً همان موقع الاغ با صدای بلند عرعر کرد. مرد گفت: ولی الاغت دارد میگوید که من خانهام.»
بهلول گفت: «عجب آدمی هستی پنجاه سال است با من دوستی حرف مرا باور نمیکنی اما حرف الاغم را باور میکنی؟ واقعاً که!»