جشن قشنگ نهسالگی

آخرین خبر/ امروز برای سارا یک روز خاص بود. چون اولین روزه رو در ٩ سالگی گرفته بود و دلش میخواست بعدازظهر کمی استراحت کند.
اما امیرعلی، برادر دوقلویش، اصلاً حواسش به این چیزها نبود. هر چند دقیقه یکبار میآمد و میگفت:
«سارا! بیا فوتبال دستی! بیا قایمباشک!»
سارا لبخند میزد، اما روی مبل دراز کشیده بود. گفت:
«میدونی امیرعلی، من چون دخترم، از نهسالگی باید روزه بگیرم. تو هنوز وقت داری، برای همین انرژیت بیشتره.»
امیرعلی کمی فکر کرد. بعد گفت: «پس تو الان خیلی قویای!»
سارا خندید، ولی دلش نمیخواست داداشش ناراحت شود.
سر سفرهی افطار، سارا آرام پیشنهادش را گفت. بابا و مامان هم موافق شدند. قرار شد بعد از افطار خانوادگی، همه با هم بروند پارک محله.
امیرعلی با ذوق گفت: «پس صبر میکنم!»
بعد از افطار، سارا با انرژی تازه، کنار برادرش دوید. فهمید که گاهی با برنامهریزی و مهربانی، هم میشود استراحت کرد، هم دل عزیزترین آدمها را شاد نگه داشت.


















