مرواریدی که دریا به آغوش کشید

فارس/ میگویند «رضا» دلش به وسعت دریا بود. مردی که در هفتم اسفند ۷۸ به دنیا آمد، آن قدر بزرگ بود که سقفِ یک خانه، برای رویاهایش کوچک به نظر میرسید. مهدیه، همسرش، وقتی از او حرف میزند، صدایش در خاطراتِ طلاییِ جنوب گم میشود.
قصه از خاکِ طلایی آغاز شد
مهدیه میگوید: « قصه ما در کاروان راهیان نور شروع شد؛ جایی که رنگِ زندگیمان برای همیشه طلایی شد.» آنها در سال ۱۴۰۰ با یک نگاه، پیوندی بستند که مهریهاش تنها چهار سکه بود؛ اما ارزشی به وسعتِ تمامِ عشقهای ناتمام دنیا داشت. مهدیه با بغضی فروخورده میگوید: «رضا فقط همسرم نبود؛ او رفیقِ تمامِ لحظه های من بود. در پنج سالی که کنار هم بودیم، او با هر نگاهش، با هر لبخندش، عشق را به قلبم تزریق میکرد. من میدانستم همسرِ یک نظامی بودن، یعنی همیشه در آستانهی یک “خداحافظی” باشی؛ از همان روزِ خواستگاری که شرطِ خدمت به وطن را گذاشت، پذیرفته بودم که سهمِ من از او، همیشه کمی کمتر از دلتنگی ام خواهد بود.»
لباسِ سپید؛ قابِ ماندگار
مهدیه از روزهایی میگوید که رضا با لباسِ سپیدِ نیروی دریایی از خانه بیرون میرفت. برای مهدیه، آن لباس فقط یک یونیفرم نظامی نبود؛ آن لباس، شکوهِ مردی بود که عاشقِ ایران بود. «بعضی روزها وقتی لباسِ سپیدش را میپوشید، چنان باوقار و زیبا به نظر میرسید که از دیدنش به خودم میبالیدم. او فرزندِ دریا بود؛ و دریا، بی رحمانه او را از من گرفت و مثل مرواریدی در صدفِ عمیقش پنهان کرد تا دیگر دستِ هیچکس به او نرسد.»
خاطرهای که بویِ وطن میداد
مهدیه به یادِ روزهای اسنپ گرفتنِ رضا میافتد. روزی که یک مسافرِ خارجی سوار کرده بود و در گرمایِ طاقت فرسای بندرعباس، از او کرایه نگرفته بود. مهدیه با تعجب پرسیده بود: «مردم برای گرفتنِ پول از مسافر خارجی سر و دست میشکنند، تو چرا؟» و رضا با آرامشی عجیب پاسخ داده بود: «نگرفتم تا پرچمِ ایران بالا بماند… تا بدانند ایرانی ها آنطور که دشمنان روایت میکنند نیستند.»
دلتنگیِ ابدی مهدیه
مهدیه حالا در غیابِ رضا، با خاطراتِ مردی زندگی میکند که هم وقت شناس بود، هم دست و دلباز. مردی که به نیازمندان کمک میکرد، بی آنکه بپرسد کیستند یا در پیِ جبران باشد.
آخرین جملاتِ مهدیه، حکایتِ زنی است که هنوز در همان سال ۱۴۰۰ مانده است: «اگر چرخِ زمان به عقب برگردد، هزار بارِ دیگر هم رضا را انتخاب میکنم. او نمادِ یک مردِ واقعی بود. حالا تنها آرزویم این است که دستهای ناپاکی که او را از من گرفتند، به سزای عملشان برسند… رضا رفت، اما عشقش در تمامِ سلول های من خانه کرده است.»
















