آخرين خبر/ خسته و درمونده بودم از همه جا رونده بودم
به هر خونه مي رسيدم مهمون ناخونده بودم
هيشکي حسابم نمي کرد هيشکي جوابم نمي داد
از تشنگي مي مردمو هيچ کسي آبم نمي داد
يه مدت مديدي بود تو غصه اي شديد بودم
همون غروب جمعه اي که خيلي نااميد بودم
فرشته ي مهربوني منو دوباره زنده کرد
اونکه با دست کوچيکش بزرگا رو شرمنده کرد
بانوي کوچولوي من راس راسي خيلي خانومه
چشماي من تا زنده ام فقط به دست بانومه
بانوي من دختريه که خيلي سختي کشيده
مي گن توي سه سالگي مزه ي مرگو چشيده

ساکن ويرونه بوده با غصه همخونه بود
باهاش نامهربون بودن با اينکه دردونه بود
کاشکي مي شد تو اون روزا ماها بوديم تو شهر شام
دست به سينه واميستاديم صف به صف و با احترام
تا هر چي که دلت مي خواست برات فراهم بکنيم
شايد بتونيم يه کمي غصه هاتو کم بکنيم
يه روسري مي خريديم که آبيش آسموني بود
يه پيرهني که تازگيش مناسب مهموني بود
اما شما شاهزاده اين گداي قصه تون منم
پيش شما کم ميارمحرفاي کوچيک مي زنم
من ميدونم فرشته ها پر ميزنن دور سرت
فرشته آسموني منو بگير زير پرت

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar