یادی از اسطوره موسیقی ارامنه «ویگن» با صدای آزاده صمدی
موسيقي ما/ آنوقت که ترکها داشتند ارامنه را نسلکشي ميکردند، خيليهايشان آمدند ايران. پدرِ ويگن هم يکي از آنان که گريخت و آمد پناهنده شد در باغِ پدربزرگِ مادري او و آنقدر در آنجا ماند تا عاشق مادرش شد و ازدواج کردند و صاحبِ هشت فرزند. پدر، ارمني متعصبي بود و ميگفت وقتي بيش از يک و نيم ميليون ارمني در مسلخ جنگ اول جهاني، با فجيعترين روشهاي ضد انساني، کشتهشدهاند، لازم است که ملت ارمني را از انقراض نجات داد.
پدر تاجر فرش بود؛ اما خيلي زود مرد و پس از مرگش هرچه بود حسرت بود، آه بود و احتياج و در به دري. دست سرنوشت اما ويگن و خانوادهاش را با «باريس» آشنا کرد. باريس همراه خود موهبتي به ايران آورده بود به نام گيتار و همين گيتار بود که ويگن را به سمتِ ويگنشدن سوق داد. بدون پدر زندگي سخت ميگذشت؛ اما مادر مجبورش کرد برود به کلاسهاي لئون گريگوريان و همانجا بود که «کوميتاس» نخستين الهام بخش ويگن شد. شبِ عروسي باريس و خواهرش هلن، ويگن خواند. آن شب کولاک کرد. همه مبهوتِ صداي او بودند و در تمامِ مدتي که ميخواند؛ مادرشان آشپزخانه را به خدا سپرد و محو صداي پسرش، آهسته آهسته اشک ريخت.
اجرا در هتل ريتس آغاز خوانندگي حرفهاي ويگن بود؛ اما مجبور شد به سربازي برود. يک بار با لباس سربازي از هنگ فرار کرد و به باغ کافه شهرداري رفت و رفت روي صحنه تا آواز بخواند. يکبار فرمانده صدايش کرد که تشر بزند: «مگر سربازخانه، جاي مطربي است؟» که برايش خواند و آنچنان زيبا که تيمسار دعوتش کرد تا در برنامههاي باشگاه افسران بخواند. در همين باشگاه بود که عاشقِ «اولگا» شد. زندگي اما فقط با «عشق» نميگذرد، براي همين رفت بيابانهاي کرمان به نقشهکشي و چنان در اندوهِ دوري از همسرش بيتاب شد که شروع به ترانهگويي کرد.
زندگي بياولگا برايش جهنمي بيدر و پيکر بود؛ براي همين به تهران آمد و به کمک نيکول الوندي که نوازندهي جاز ماهري بود و شوهرِ خواهرش، در کافه شميران و باشگاه هاي ارمنيان خواند.
آن صدا و آن گيتار ميانِ غلبهي تار و کمانچه، آنقدر عجيب بود که استوديوهاي آهنگسازي يکي پس از ديگري بيايند سراغش و او «سلام بر غم» را بر اساسِ شعري از کارو برايشان بخواند و بعدتر دهها ترانهي ديگر چون اسب ابلق، سمطلا، بارون بارونه، خنچه بياريد، ستاره امشب کسي نديده و دهها ترانهي ديگر. حتي «جواد معروفي» به گلها دعوتش کرد تا چند قطعهي ارمني مثلِ «ساري گلين» را براي ارکستر بخواند.
همهي آدمهاي آن روزگار تصويرِ «ويگن» را با گيتارش به ياد دارند و براي همين به او گفتند: «سلطانِ جاز»؛ حالا چه فرقي ميکند اصلا که او هر چه ميخواند جز «جاز؟» او براي مردمِ وطنش براي هميشه سلطان جاز است و «الويس پريسلي» ايراني.




















