پناهیان در حسینیه امام خمینی(ره): باور «دشمن» برای جامعه دینی ضروری است/ابوموسیاشعریها رذالت دشمن را باور نمیکنند/برخی میخواهند دشمنی با استکبار را تقلیل دهند
فارس
بروزرسانی
فارس/ مشاور نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها گفت: «مرگ بر آمريکا» ما وقتي عميق است که اجازه ندهيم کسي دوستي با دشمن را در اين کشور تئوريزه کند.
حجتالاسلام عليرضا پناهيان مشاور عالي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها در شب تاسوعاي حسيني، در مراسم سوگواري حضرت سيدالشهدا عليهالسلام که با حضور رهبر معظم انقلاب اسلامي در حسينيه امام خميني(ره) برگزار شد به ايراد سخنراني پرداخت که مشروح آن به شرح ذيل است:
برخي باورها دشوار هستند
در ميان باورها و انواع مراتب و وجوه ايمان، انگار برخي از باورها دشوارتر به نظر ميرسند. برخي از مراتب باور، يا برخي از موارد باور و ايمان، گويي آسانتر هستند. مثلاً در اينکه باور کنيم خدا خالق ماست، گويا نبايد کار دشواري انجام داد و خداوند حدوداً هفت مرتبه- به تعابير مختلف و نزديک به هم- در قرآن کريم ميفرمايد: اگر از مشرکين بپرسيد، چه کسي شما را خلق کرده يا چه کسي آسمانها و زمين را اداره ميکند پاسخ ميدهند: «لَيَقُولُنَّ اللَّهُ» يعني آنها حتماً خواهند گفت: خدا آفريده است. پس چه بسا مشرکين در اصل ايمانشان به خدا مشکلي نداشته باشند. ولي در برخي از موارد هست که باورمند شدن و مؤمن شدن کار دشواري است.
يکي از باورهاي دشوار، فضيلتهاي اولياء خداست که کار دشواري است. بعضيها هستند که حتي به عظمت اولياء خدا معتقدند، منتها وقتي برخي از احاديث را ميشنوند يا برخي از مقامات عالي اولياء خدا را به آنها اطلاع ميدهيد، نميپذيرند و ميگويند: «براي من سخت است بپذيرم.» خيليها بودهاند که به قيامت و رسول خدا(ص) باور داشتهاند، اما وقتي رسول خدا(ص) از عظمت عليبنابيطالب(ع) ياد ميکردند، آنها ديگر ميبُريدند و نميکشيدند.
نقطۀ مقابل فضيلت وليّ خدا، دشمنان خداست. اين هم باورش سخت است. هم اگر يک انساني در اوج خوبي قرار بگيرد، باورش سخت است و آدم خيلي بايد دلِ پاک داشته باشد تا درک کند. و هم اگر يک انساني در نهايت پستي و رذالت باشد، باورش سخت است. هر دوي اينها هم مشکلات عديدهاي را ايجاد ميکند. بالاخره ايمان و امتحانات الهي، اين وسط ميآيد تا ما را رشد دهد و از حالت سطحينگري خارج کند.
باورِ رذالت اشقياء و دشمنان خدا هم دشوار است
چرا خيليها باور نميکنند که بعضيها ميتوانند خيلي بد باشند، يا اينکه بعضيها ميتوانند خيلي عداوت نشان بدهند؟ شايد بشود دو دليل عمده -براي اين امر- برشمرد: يکي سادگي آنها که به عبارتهاي مختلف بيان شده، و يکي هم مرض يا بيماري، که در قرآن کريم يکي از دلايل تمايل و سرعت گرفتن به سوي دشمنان خداست.(فَتَرَى الَّذينَ في قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يُسارِعُونَ فيهِمْ؛ مائده/52)
بعضيها دشمنان خدا را باور نميکنند که واقعاً اينها دشمن هستند، از لبخندشان فريب ميخورند و در خيال خام خودشان تصور ميکنند که ميتوانند دشمن را به زير بکشند.
جالب است که آيات قرآن فراواني در اينباره با ما سخن گفتهاند. يکي از چهار مورد قسمهاي قرآن کريم به خود پروردگار در اين مورد است، من باز هم موضوعش را به شما عرض ميکنم -جوانهاي زيادي در مجلس حضور دارند، علما هم که در محضرشان درس پس ميدهيم- ببينيد اين چقدر جاي تأمل دارد؟ چرا خداوند در اين آيه قسم ميخورَد؟ ميفرمايد: «پيامبر من! از تو سؤال ميکنند آيا واقعاً بعضيها مخلدِ در عذاب ميشوند؟»(وَ يَسْتَنْبِئُونَکَ أَحَقٌّ هُوَ؛ يونس/53) خداوند متعال ميفرمايد: «رسول من! به آنها بگو، بهخداي خودم سوگند اينچنين است»(قُلْ إي وَ رَبِّي إِنَّهُ لَحَقٌّ؛ يونس/53)
چرا بايد پيغمبر اکرم(ص) بايد قسم بخورد که بعضيها مخلدِ در عذاب هستند؟ مثلاً خودِ شما، آن آدمبدهايي که ميخواهي در ذهنت بياوري، بياور. آيا باور ميکني که اينها مخلدِ در عذاب باشند؟ اين يک مقدار باورش سخت است، معمولاً آدمها قياس به نفس ميکنند. در مورد اولياء خدا هم ما قياس به نفس ميکنيم و باورشان نميکنيم. مثلاً آيا ما باور ميکنيم که آقا و مولايمان حضرت وليّ عصر به ما علاقه دارند و براي ما دعا ميکنند؟ خيلي از ما اين را باور نميکنيم و ميگوييم آخر آقا با ما چکار دارد؟ ما به چه درد آقا ميخوريم؟ از آنجايي که خودمان معمولاً خودخواهانه به ديگران علاقه پيدا ميکنيم، لذا ميگوييم: «ما که به درد حضرت نميخوريم، خُب لابد حضرت هم به ما نگاه نميکند.» يعني قياس به نفس ميکنيم.
بعضي وقتها همين قياس به نفس هم –دربارۀ آدمهاي بد- صورت ميگيرد و ميگوييم: «بابا! مگر او چقدر آدم بدي است؟ حالا فوقش يک غلطي کرده است!» اما بعضيها فوق العاده بد هستند! بعضيها فوق العاده رذل هستند! و اين يکمقدار باورش دشوار است، يکي از قسمهاي قرآن به خودش در اينباره است که - با زبان پيامبر گرامي اسلام(ص)- براي بعضيها ثابت کند يا بباوراند که «بعضيها واقعاً مخلدِ در عذاب هستند»
امام حسين(ع) در کربلا بيشتر ميخواست رذالت جبهۀ باطل را به نمايش بگذارد
ارتباط اين بحث با کربلاي اباعبدالله الحسين(ع) چيست؟ در کربلا اباعبدالله الحسين(ع) بيشتر ميخواست فضايل ياران خودش را، مثلاً فضايل اباالفضل العبّاس(ع) را به نمايش بگذارد و براي آينده الگويي بشود؟ يا اينکه بيشتر ميخواست رذالت جبهۀ باطل را به نمايش بگذارد؟ آيا بيشتر ميخواست صبر و مقاومت و شهادتطلبي و ايثار و جوانمردي و خداپرستي دوستان خودش را به نمايش بگذارد؟ البته هر دوي اينها بود.
کربلا نمايشگاهي بود براي نشان دادن اوج جبهۀ حق و اوج جبهۀ باطل. ولي آدم هر چه به کربلا بيشتر نگاه ميکند، ميبيند که انگار اباعبدالله الحسين(ع) بيشتر براي اثبات بخش دوم ماجرا به کربلا آمده بود.
کربلا سرعت افزايش رذالت در برخي افراد را نشان ميدهد
شما ببينيد رذالت در دشمنان به چه سرعتي چقدر بالا گرفت! يکي از کارهايي که کربلا ميکند اين است که اين باور را براي ما تسهيل ميکند. باور شخصيتهايي مثل شمر و عمرسعد را تسهيل ميکند. چقدر جالب است که اباعبدالله الحسين(ع) را کفار به شهادت نرساندند، چقدر جالب است که از شام کسي نيامد به قتل اباعبدالله الحسين(ع) اقدام کند.
حضرت چه چيزي را ميخواستند نشان بدهند؟ نهتنها رذالت را، بلکه خواستند سرعت افزايش تصاعدي رذالت در برخي از افراد را نشان بدهند. عمر سعد تا چند روز قبل از عاشورا ميگفت: ميترسم اين شمر آخر سر دست من را به خون اباعبدالله الحسين(ع) آغشته کند. واقعاً عمر سعد ميتواند اينجوري باشد؟
زينب(س) ميخواهد بگويد: کسي حسين(ع) را کشت که ما از او چشم ياري داشتيم
زينب کبري(س) بانويي است که عقيلۀ بنيهاشم ناميده شده است. بانويي که امام سجاد(ع) ميفرمايد: اي عمهجان! تو «عالمۀ غيرمعلمه» هستي؛ يعني بدون اينکه معلم بخواهي واقعاً عالم هستي.
حضرت زينب(س) در لحظههاي حساس عاشورا برميگردد و ميفرمايد: «عمر سعد! تو ايستادهاي و دارند حسين را ميکشند؟»( وَ خَرَجَتْ أُخْتُهُ زَيْنَبُ إِلَى بَابِ الْفُسْطَاطِ فَنَادَتْ عُمَرَ بْنَ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ وَيْحَکَ يَا عُمَرُ أَ يُقْتَلُ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ وَ أَنْتَ تَنْظُرُ إِلَيْهِ؟!؛ ارشاد مفيد/2/112) -اين کلام حضرت زينب(س) چه چيزي را نشان ميدهد؟- يا ايشان بايد خبر نداشته باشد که اوضاع از چه قرار است؟ که اين را اصلاً نميشود پذيرفت. يا اگر خبر دارد، اين سؤال پيش ميآيد که عمر سعد، خودش فرماندۀ قاتلين است؛ پس شما چرا از او چشم ياري داريد؟ چرا از او چنين سئوالي را ميپرسي؟ يا حتماً عقيلۀ بنيهاشم خواسته است-با اين کلام- يک پيغامي بدهد و آن پيغام اين است: «کسي حسين ما را کشت که ما از او چشم ياري داشتيم.»
واقعاً يک آدمي اينقدر ميتواند اينقدر رذل بشود؟ اگر کربلا را در پروندۀ اعتقادات خودتان بگذاريد، کربلا به شما ميگويد: بله، کسي ميتواند تا اينحدّ رذل بشود.
خوشباور به کسي ميگويند که هر دو را باور کند - خوشباور نه به معناي بدِ کلمه، بلکه به معناي آدم سليم النفس و آدمي که مانعي براي ايمان در مراتب عالي ندارد- وقتي که به او ميگويند: اباالفضل العبّاس(ع) مقامي دارد که شهدا به او غبطه ميخورند، اين را عميقاً باور کند. و وقتي که ميگويند: لعنت خدا و نفرين خدا تا ابد به قاتلين اباعبدالله الحسين(ع) خواهد بود و اينها چنين انسانهاي رذلي هستند، اگر برگشت و شناسنامۀ قبلي آنها را مطالعه کرد، اين را هم باور کند.
باور «دشمن» براي جامعۀ ديني يک مقولۀ بسيار ضروري است/ کساني که افکار عمومي را طوري سوق دهند که مردم وجود دشمن را احساس نکنند، خائنند
در بين باور آدمهاي بد «باور دشمن» براي جامعۀ ديني يک مقولۀ بسيار ضروري است. اينکه بدانيم دشمنان ما چه موجوداتي هستند! بگذاريد در بين همۀ سفارشهايي که به ما رسيده لااقل من اين سفارش را از پيامبر گرامي اسلام(ص) براي شما بخوانم. ميفرمايد: «أَلَا وَ إِنَّ أَعْقَلَ النَّاسِ عَبْدٌ عَرَفَ رَبَّهُ فَأَطَاعَه؛ عاقلترين مردم کسي است که خداي خود را بشناسد و اطاعت کند؛ وَ عَرَفَ عَدُوَّهُ فَعَصَاهُ؛ دشمن خود را بشناسد و او را معصيت کند»(اعلام الدين/337) اين دشمن ميتواند از نفس شروع شود تا ابليس و دشمناني که تابع ابليس هستند و اطراف ما هستند. بالاخره انسان دشمن دارد.
کساني که ميخواهند جامعه را به گونهاي بار بياورند و افکار عمومي را به گونهاي سوق دهند که مردم احساس نکنند دشمني کينهتوز، رذل و در نهايت پستي و بيشرفي در اطراف آنها وجود دارد، اينها خائنين به مردم هستند، فکر نکنيد که اينها يک آدمهاي خاکشير مزاجِ صلحطلبِ آرام هستند.
شخصيتهاي تاريخي از اين دست سراغ داريم که چه خيانتهاي بينظير و عجيب و غريبي به اسلام کردهاند! هيچوقت نبايد جامعه را در خواب خرگوشي فرو برد و طوري رفتار کرد که اينها دشمن ندارند.
البته اين حرفها الان ديگر دقيقۀ نودش است! اگر سال بعد ديگر کسي از اين حرفها بزند، به او ميگويند: «ديگر نميخواست اين حرف را بگويي چون ديگر معلوم است!» امسال هم که من دارم اين حرف را ميزنم، اصلاً نيازي نيست. چه کسي است که رذالتهاي دشمنان را نبيند؟ اين آمريکا و انگليس و صهيونيستها از زمان حضرت امام(ره) رذالتشان بيشتر نشده است؟ جنايتشان بيشتر نشده است؟
امام(ره) ميفرمود: بهترين دعا براي رئيس جمهور آمريکا آروزي «مرگ» است
يک زماني حضرت امام(ره) ميفرمود: بهترين دعا براي شخص رئيس جمهور آمريکا – دولت و اين حرفها را هم، کنار گذاشته بود- اين است که دعا کنيم او بميرد، مرگ بر او باشد! بدين مضامين. بعد ميفرمود: براي اينکه او هر چه زودتر بميرد بلاي خود را کم خواهد کرد. (و من عقيدهام است بهترين دعا از براى امثال رئيس جمهورى امريکا و نوکرهاى او مثل صدام اين است که خدا مرگشان بدهد، اين دعا براى آنهاست. اگر مىخواهيد نفرين کنيد بگوييد خدا حفظشان کند؛ براى اينکه هر روزى که بر امثال اينها مىگذرد، جهنمشان بدتر مىشود؛ صحيفۀ امام/21/47)
همهچيز که نبايد صدا و سيمايي و خيلي ديپلماسي باشد -و طوري باشد که- انگار هيچکس به هيچکس نيست! برخي از همين اتوکشيدههاي کت شلوار به تن و با الفاظ صحيح صحبت کن و آدمهاي به ظاهر صالح، خبيثترين جنايتهايي که در تاريخ بشريت سابقه ندارد، الان دارند انجام ميدهند، آدم در صفحۀ تلويزيون در اخبار ميبيند بايد آنها را لعن کند و الّا ممکن است نام خودش در تاريخ جزء ملعونين ثبت شود.
نزول عذاب بر عابدي که يکبار هم بهخاطر خدا غضب نکرد
در روايت هست که در يک شهري ميخواست بلا بيايد. دو فرشته آمدند و ديدند يک عابدي در اين شهر هست که چه عبادتي ميکند! -لابد عبادتش طوري بود که فرشتهها ديده بودند خوب است، نه اينکه مثل ما ظاهربين باشند- بعد گفتند: خدايا! با وجود اين عابد زاهد که اينجور عبادت خوشگل دارد، آيا ما بر اين شهر بلا نازل کنيم؟! در روايت هست که خداوند متعال فرمود: بله اين مرد در تمام طول عمرش حتي يکبار هم چهرهاش بهخاطر غضب در راه من برافروخته نشده است، اينقدر ماست و بيعرضه و بيرگ و بيغيرت است! بهخاطر خدا تا حالا غضب نکرده و چهرهاش برافروخته نشده است. بلا آمد و شهر و عابد و سجاده و همهچيز در هم نابود شد. (عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بَعَثَ مَلَکَيْنِ إِلَى أَهْلِ مَدِينَةٍ لِيَقْلِبَاهَا عَلَى أَهْلِهَا فَلَمَّا انْتَهَيَا إِلَى الْمَدِينَةِ وَجَدَا رَجُلًا يَدْعُو اللَّهَ وَ يَتَضَرَّعُ فَقَالَ أَحَدُ الْمَلَکَيْنِ لِصَاحِبِهِ أَ مَا تَرَى هَذَا الدَّاعِيَ فَقَالَ قَدْ رَأَيْتُهُ وَ لَکِنْ أَمْضِي لِمَا أَمَرَ بِهِ رَبِّي فَقَالَ لَا وَ لَکِنْ لَا أُحْدِثُ شَيْئاً حَتَّى أُرَاجِعَ رَبِّي فَعَادَ إِلَى اللَّهِ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى فَقَالَ يَا رَبِّ إِنِّي انْتَهَيْتُ إِلَى الْمَدِينَةِ فَوَجَدْتُ عَبْدَکَ فُلَاناً يَدْعُوکَ وَ يَتَضَرَّعُ إِلَيْکَ فَقَالَ امْضِ بِمَا أَمَرْتُکَ بِهِ فَإِنَّ ذَا رَجُلٌ لَمْ يَتَمَعَّرْ وَجْهُهُ غَيْظاً لِي قَطُّ؛ کافي/5/58)
دشمن را بايد ديد، بايد شناخت و بايد دشمن از اين شناسايي شما حساب ببرد! بله اباالفضل العبّاس(ع) هم اهل منطق بود لذا در آن لحظات آخر، تا اجازۀ ميدان گرفت- بنابر نقلي- برگشت به امام حسين(ع) عرض کرد: حالا که اجازۀ ميدان داديد، اجازه بدهيد من با دشمن صحبت کنم، آقا فرمود: صحبت کن. و ايشان هم رفت مردم را به خير و صلاح دعوت کرد. ولي اباالفضل العبّاس(ع) کسي بود که دشمن نميتوانست به او طمع کند، از او وحشت ميکرد.
مؤمني که دشمن از او وحشت نکند يا سادهلوح است يا بيماردل/ابوموسي اشعري؛ يک نمونۀ تاريخي براي آدم سادهلوح
مؤمني که دشمن از او وحشت نکند يا ساده است يا بيمار. اگر بخواهم نمونۀ آدم ساده در تاريخ مثال بزنم، ابوموسي اشعري را مثال ميزنم. سادگياش را هم از يکي از اشارات اميرالمؤمنين علي(ع) به ايشان گرفتهام و الّا جلوتر ميرفتم و ميگفتم او بيمار است و البته بعضي از بيماريها را هم داشت. اما حالا ديگر عليالظاهر ميگوييم ساده بود. اين حسن ظن است که آدمها به کساني که شل و ول هستند بگويند «ساده» و اين را در ادبيات سياسي حضرت امام(ره) ميبينيد. يکي دو تا از کلمات حضرت امام(ره) را در اينباره آوردهام که با هم مرور کنيم.
اميرالمؤمنين(ع) به ابوموسي اشعري فرمود: به چيزي که نميفهمي و نميشناسي دخالت نکن. مواظب باش! تو در جايگاه رفتهاي که همۀ آدمهاي شرّ دارند به سمت تو ميآيند. مواظب باش از مسير خودت کج نشوي!(فَدَعْ مَا لَا تَعْرِفُ فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ طَائِرُونَ إِلَيْکَ بِأَقَاوِيلِ السَّوْءِ؛ نهجالبلاغه/نامه 78) و شما ببينيد ابوموسي اشعري چه بلايي بر سر جامعه آورد.
ميدانيد ابوموسي اشعري چگونه وجاهت پيدا کرده بود؟ چگونه وجاهت پيدا کرده بود که به واسطۀ آن وجاهت، در جريان حکميت به اميرالمؤمنين(ع) تحميل شد؟ من از جوانها خواهش ميکنم ماجراي صفين را مطالعه کنند.
ماجراي صفين و مقدمات و ملحقاتش واقعاً غوغاست! در کتاب «فروغ ولايت» دربارۀ زندگي اميرالمؤمنين علي(ع) حضرت آيتالله سبحاني -خدا حفظشان کند- نيز مفصل نوشتهاند، اين بخشش را هم برويد مطالعه کنيد. آدم اگر ميخواهد يک شخصيت ساده در تاريخ نگاه کند، همين ابوموسي اشعري را ببيند.
نيازي نيست اين حرفها را در فضاي سياسي جامعه بياوريم/کافي است همه ابوموسي اشعري را بشناسند
ما اصلاً نيازي نيست اين حرفها را در فضاي سياسي جامعه بياوريم. اينها يک جورهايي کار را به بداخلاقي ميکشد. فقط اگر همه ابوموسي اشعري را بشناسند، هر آدمي که يک ذره تمايلات «ابوموسياشعريمنشانه» دارد خودش خودش را حذف ميکند. مگر زمان امام زمان(عج) دنيا چگونه اداره ميشود؟ اينقدر حق آشکار است که اگر کسي باطل باشد، خودش ميرود. چون ميگويد الان ما اگر حرف بزنيم ميفهمند و لو ميرويم! تو را بهخدا ولمان کن! يعني دچار خودسانسوري خواهد شد. گفت «چوب را بلند کني، گربه دزده فرار ميکند»
انشاءالله ما «ابوموسياشعريمَسلَک» در جامعۀمان نداشته باشيم و نبايد داشته باشيم ولي اين معرفتها را خدا براي ما گذاشته است. آدم سادهاي که عمروعاص اينقدر راحت او را فريبش دارد.
اشعث نمونۀ يک آدم بيماردل بود که ميل به دشمن داشت
و آدم بيماري که ميل به دشمن دارد، شخصيتي است به نام اشعث. چقدر اين انسان پليد براي ابليس پربرکت بود! خودش-آخر سر- در قتل اميرالمؤمنين(ع) دست داشت و دخترش در قتل امام حسن مجتبي(ع) دست داشت و پسرش در قتل اباعبدالله الحسين(ع) دست داشت. (امام صادق(ع): إِنَّ الْأَشْعَثَ بْنَ قَيْسٍ شَرِکَ فِي دَمِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ ابْنَتُهُ جَعْدَةُ سَمَّتِ الْحَسَنَ ع وَ مُحَمَّدٌ ابْنُهُ شَرِکَ فِي دَمِ الْحُسَيْنِ ع؛ کافي/8/167)
حالا بگذاريد يک کمي از اشعث بگويم؛ بد نيست. اين اشعث از فرماندهان سپاه اميرالمؤمنين علي(ع) بود. اشعث يک خاصيتي داشت؛ تا اميرالمؤمنين علي(ع) ميآمد کار معاويه را تمام کند او ميآمد و کنترل ميکرد. اصلاً بعضيها ميگويند، شايد جاسوس بوده است. ميآمد با يک حرفهايي کار را خراب ميکرد. خدا شاهد است اينقدر حرفهاي قشنگقشنگي ميزد که آدم تعجب ميکند! يعني ما طلبهها بايد سخنراني کردن را از او ياد بگيريم! مثلاً اينطوري ميگفت: «اي خدا! تو شاهد هستي من صلاح اين مردم را ميخواهم! من در شُرُف مرگ هستم و من ديگر دنبال زندگي و اين حرفها نيستم، من از جهاد نميترسم اي خدا! تو شاهد هستي!(أما و اللَّه، ما أقولُ هذه المَقالَةَ جَزَعاً مِنَ الحَرب وَ لکنِّي رَجُل مُسِنٌّ أخافُ علَى النِّساء و الذّراري غَداً إذا فَنينا اللَّهمَّ إنَّک تَعْلَمُ أنِّي قَدْ نَظَرْتُ لِقَوْمِي و لأَهْلِ دِيني؛ وقعة الصفين/480 و شرح ابنابيالحديد/2/214)
بعد – اين آقاي اشعث- ميآمد و يکجوري پيچ موتور ماشين مقاومت اميرالمؤمنين(ع) را شل ميکرد. يعني يک کمي شل ميکرد، بعد ميداد به دست ديگران. آنوقت ببينيد اميرالمؤمنين علي(ع) چه مشکلي داشت! يک عده خوارج هم بودند ديگر - يعني توليد شدند- از اين طرف اميرالمؤمنين علي(ع) ميرفت خوارج را کنترل کند و مهار کند، اشعث آتش ميآورد، آتشبيار معرکه ميشد و اين خوارج را دوباره شلوغش ميکرد. حضرت ميرفت يکجوري اينها را آرام ميکرد رام ميکرد دوباره اشعث ميرفت شلوغ ميکرد. قصههايش مفصل است، اگر بخواهم بگويم.
يکي از اعتراضهاي خوارج به علي(ع) اين بود: اشعث در دستگاه شما چکار ميکند؟!
از آنطرف خوارج چطور؟ حالا آنها آدمهاي نفهمي بودند که يک انتظارات بيجايي از اميرالمؤمنين علي(ع) داشتند. ولي يکي از حرفهايشان-به علي(ع)- اين بود اين اشعث در دستگاه شما چکار ميکند؟( نامۀ رئيس خوارج به اميرالمؤمنين(ع): فَلَمَّا حَمِيَتِ الْحَرْبُ وَ ذَهَبَ الصَّالِحُونَ؛ عَمَّارُ بْنَ يَاسِرٍ وَ أَبُو الْهَيْثَمِ بْنِ التَّيَّهَانِ وَ أَشْبَاهِهِمْ، اشْتَمَلَ عَلَيْکَ مَنْ لَا فِقْهَ لَهُ فِي الدِّينِ وَ لَا رَغْبَةً فِي الْجِهَادِ، مَثَلُ الْأَشْعَثِ بْنِ قَيْسٍ وَ أَصْحَابُهُ وَ استَنزَلوکَ حَتَّى رَکَنْتُ إِلَى الدُّنْيَا، حِينَ رُفِعَتْ لَکَ الْمَصَاحِفِ مَکِيدَةُ)(انسابالاشراف/2/370؛ موسعةالتاريخالاسلامي/5/240)
خب آقا اميرالمؤمنين(ع) هم -به خاطر برخي - مصلحتها، با اين اشعث چکار بايد ميکرد؟ اگر بگوييم خوارج غلط ميگويند؟ نه! چون واقعاً اشعث نامرد است. اگر بگوييم علي(ع) اشعث را بيرون بياندازد؟ خيلي از مصالح وجود داشت. بالاخره اشعث کاري کرد که اميرالمؤمنين علي(ع) نتوانست فرجام صفين را خوب تمام کند و به پايان برساند. اين اشعث يک بساطي داشت!
آدمهاي اشعثمآب و اشعريمآب، رذالت دشمن را باور نميکنند
چه کساني رذالت دشمن را باور نميکنند؟ اشعثمآبها، اشعريمآبها، اينها را ما بايد از روح خودمان جدا کنيم و بيرون بياندازيم. ما بايد آدمهاي دشمنباوري باشيم. الان شما جنايتهاي تکفيريها، عوامل دستنشاندۀ آنها که دارند از برخي مسلمانهاي فريب خورده سوء استفاده ميکنند و اين کارها را در منطقه انجام ميدهند، وقتي نگاه ميکنيد اصلاً نبايد تعجب کنيد.
اين مسأله براي ما خيلي عادي است، چون اين دشمنان خبيثي که ما داريم؛ مثل آمريکا و انگليسِ بيحيثيت اصلاً کارشان همين است. اينها تا همه را قتل عام نکنند، دست برنميدارند. اصلاً بايد از آنها پرهيز کرد. اينکه چگونه بايد با آنها برخورد کرد، بماند.
آيت الله بهجت(ره): دشمنان خارجي به هيچ حدي از نوکري قانع نيستند، بلکه نوکريِ مطلق ميخواهند
من يکي دو تا کلمه از کلمات حضرت امام(ره) را براي شما قرائت بکنم و يکي دو تا از کلمات آقاي بهجت(ره) را هم بخوانم. ما عارف معنوي فقيه آرام ميخواهيم، نمونۀ واقعاً تاريخي و بينظير آقاي بهجت(ره) است. يک کمي با ديدگاههاي سياسي آقاي بهجت(ره) آشنا بشويد و ببينيد يک نفر که بصيرت داشته باشد، چقدر دقيق نگاه ميکند! خط را به آدم ميدهد. جامعهاي که خط و خطوطش اينجوري تنظيم شده باشد، هيچ باند و گروه سياسي که چه عرض بکنم، هيچ جريان باعظمت سياسي هم نميتواند چنين جامعهاي را فريب دهد. چون ديگر کفر به آخرش رسيده و ظلم به جايي رسيده که ديگر همهچيز بر ملاست.
آقاي بهجت(ره) در يکي از سخنانشان ميفرمايد: «دشمنان خارجي به هيچ حدي از نوکري قانع نيستند، بلکه نوکريِ مطلق ميخواهند»(کتاب زمزم عرفان؛ يادداشتهاي آقاي ريشهري از سخنان آيت الله بهجت، ص291-جلسه تاريخ 13/9/1371)
يعني اگر شما برويد و بخواهيد با او کنار بياييد، او تا وقتي تو را به نوکري مطلق وادار نکند، قانع نميشود. الان هم که حرفهاي احقمانۀ اين دشمنان مسخرۀ ما را ديدهايد؛ -مثلاً اينکه ميگويند:- «ما هنوز اعتماد نکردهايم» ما اگر نوکر مطلق آنها هم بشويم آنها باز هم به ما اعتماد نخواهند کرد.
بر فرض محال اگر کساني بخواهند موجبات نوکري مطلق آنها را فراهم بياورند، آنها اول همان کساني که موجبات اين نوکري را فراهم کردهاند، را سر به نيست ميکنند. اتفاقاً آيات قرآن هم در اين باره هست که ميفرمايد، با اينها دوستي نکنيد. اينها اگر بر شما مسلط شوند ميآيند اول خود شما را که با آن دشمنان، دوستي ميکنيد را نابود ميکنند.(إِن يَثْقَفُوکُمْ يَکُونُواْ لَکُمْ أَعْدَاءً وَ يَبْسُطُواْ إِلَيْکُمْ أَيْدِيهَُمْ وَ أَلْسِنَتهَُم بِالسُّوءِ؛ ممتحنه/2)
امام(ره): وقتي استکبار دشمني خودش با ما را برملا کرده، بايد از سادهانديشي در بياييم
حالا در کلام ديگري از حضرت امام(ره) ببينيد چه ميفرمايد؟ بگذاريد من يک کمي اين کلام را کاملتر براي شما بخوانم. درست است که شرايطِ آن موقع با زمان ما فرق ميکند ولي بالاخره اندازهها دست آدم ميآيد. چون ما از دو قرن پيش که صحبت نميکنيم!
امام(ره) ميفرمايد: «ضرورتي نيست که در چنين شرايطي ما به دنبال ايجاد روابط و مناسبات گسترده باشيم چرا که دشمنان ممکن است تصور کنند که ما به وجود آنان چنان وابسته و علاقمند شديم که از کنار اهانت به معتقدات و مقدسات ديني خود ساکت و آرام ميگذريم»(صحيفۀ امام/21/291؛ منشور روحانيت) اين قسمت از سخنان امام دربارۀ بحث سلمان رشدي است.
امام(ره) در ادامۀ کلام فوق –کمي جلوتر- ميفرمايد: «خدا مىخواست پس از انتشار کتاب کفرآميز «آيات شيطانى» در اين زمان دنياي تفرعن و استکبار و بربريت چهرۀ واقعي خود را در دشمني ديرينهاش با اسلام برملا سازد»(همان) يعني آن قصۀ سلمان رشدي بهانهاي شد که استکبار، چهرۀ واقعي خشن و بربريت خودش را نشان بدهد. در ادامۀ همين جمله حضرت امام(ره) دليل اينکه چرا اينجوري شده را بيان ميفرمايد: «تا ما از سادهانديشي به در آييم.»(همان)
کربلا امّت اسلامي را از سادهانديشي بيرون ميآورد/امام(ره): تعمد جهانخواران به نابودي اسلام و مسلمين است
بنده هم دارم همين را عرض ميکنم. کربلا امّت اسلامي را از سادهانديشي بيرون ميآورد. اصلاً کربلا يکجوري از ما آدمهاي تيزي ساخته است که ديگر فريب هيچ کسي را نميخوريم و اگر کسي يکذره به سمت عمر سعد زاويه پيدا کند، ما ديگر تا آخرش را ميخوانيم. ميگوييم اين از شمشيرش و دندانهاي خبيثش خوني خواهد چکيد؛ هر چند خودِ عمر سعد هم باور نکند!
لطيفه براي شما نميخواهم بگويم. اين تاريخ است؛ عمر سعد ميآمد و ميگفت: يا اباعبدالله! اين مردم ديوانه شدهاند! آقا ميفرمود: چرا مردم ديوانه شدهاند؟ ميگفت: اين مردم ميگويند، من يک روزي تو را ميکشم! آقا ميفرمود: حالا مردم هر چيزي ميگويند! ولي هر موقع من از دنيا بروم، تو بعد از من زياد زنده نميماني! که اين مطلب را در آن گفتگوي خودشان در کربلا هم به ايشان گفتند.
حضرت امام(ره) در ادامۀ کلام خود ميفرمايد: «بلکه ما از سادهانديشي به در آييم و همه چيز را به حساب اشتباه و سوء مديريت و بيتجربگي نگذاريم و با تمام وجود درک کنيم که مسئله اشتباهِ ما نيست» که مثلاً آنها در سياست خارجي دارند با ما بد تا ميکنند، «بلکه تعمد جهانخواران به نابودي اسلام و مسلمين است»(همان)
امروز جهانخواران جنايتکارتر از زمان امام(ره) شدهاند
امام شاهد است، همۀ شما شاهد هستيد، همۀ عالم شاهد است، اين جهانخواران از زمان حضرت امام(ره) تا الان جنايتکارتر شدهاند که آدم نشدهاند، چارهاي ندارند جز اينکه ما اينها را نابود بکنيم.[تکبير حضار] ما داريم از اين -مسائل- صحبت ميکنيم که به مسئلۀ دشمن عميق نگاه کنيد.
اصلاً دشمنشناسي آثار تربيتي دارد. در روايتي ميفرمايد: «اين کمک و اين نصرت از خدا براي مومن کافي است که مومن ببيند دشمن او به معاصي عمل ميکند» (امام صادق(ع): کَفَى الْمُؤْمِنَ مِنَ اللَّهِ نُصْرَةً أَنْ يَرَى عَدُوَّهُ يَعْمَلُ بِمَعَاصِي اللَّهِ؛ صفات الشيعه/37)
دشمنشناسي ميتواند جوانان ما را از گناه نجات دهد
چه چيزي ميتواند جوانهاي ما را از گناه نجات دهد؟ ببيند دشمنها دارند او را به گناه دعوت ميکنند. در روايات ميفرمايد اين بزرگترين نصرت خداست!(امام صادق(ع): حَسْبُ الْمُؤْمِنِ مِنَ اللَّهِ نُصْرَةً أَنْ يَرَى عَدُوَّهُ يَعْمَلُ بِمَعَاصِي اللَّهِ عَزَّ وَ جَل؛38) چرا بايد يک بخشي از جوانهاي ما، کمي لغزشهايي پيدا کنند؟ چون فيتيلۀ دشمنشناسي پايين کشيده شده است. فکر ميکنند آرامش در خوابآلودگي و ناداني است!
طرف عرقخور بود. برايش روضهاي را خواندند که «يزيد در بساط شراب، سر اباعبدالله الحسين(ع) را آورد.» آن آدمِ عرقخور داشت گريه ميکرد و ميگفت: من ديگر شراب نميخورم چون يزيد اين کار را کرده است. اين روايت است. دشمن را بشناس! وقتي ببيني دشمن به معاصي عمل ميکند، تو از معاصي جدا ميشوي! ما دشمنشناسي را فقط براي انقلابيگريمان نميخواهيم براي تهذيب نفسمان هم ميخواهيم.
امام(ره): بزرگترين سادهانديشي اين است که تصور کنيم جهانخواران از ما دست برداشتهاند
حضرت امام(ره) در جاي ديگري ميفرمايد: «من مجدداً به همۀ ملت بزرگوار ايران و مسئولين عرض ميکنم، چه در جنگ و چه در صلح بزرگترين سادهانديشي اين است که تصور کنيم جهانخواران خصوصاً آمريکا و شوروي -که حالا آن زمان بود- از ما و اسلام عزيز دست برداشتهاند»(صحيفۀ امام/21/194) اين بزرگترين سادهانديشي است. اينها کينه دارند و تا نابودي ما از پا نمينشينند و البته کور خواندهاند و ما انشاءالله آنها را نابود خواهيم کرد. [شعار مرگ بر آمريکاي حضار]
مرگ بر آمريکا وقتي عميق است که اجازه ندهيم کسي دوستي با دشمن را در اين کشور تئوريزه کند
اين «مرگ بر آمريکا»ي ما وقتي عميق است که اجازه ندهيم کسي دوستي با دشمن را در اين کشور تئوريزه کند و با دو پهلو سخن گفتن و با يکي به نعل يکي به ميخ زدن بخواهد روحيۀ انقلابي ما را سست بکند.
بعضيها دانش و هوشمندي خودشان را به کار گرفتهاند که حماقت بپرورانند و با انواع تئوريها، دشمني با استکبار را تقليل دهند، اين را بايد تبيين کرد، بايد به کار تبييني پرداخت، بايد از آيات قرآن، از روايات استفاده کرد، بايد از تجربه استفاده کرد.
سادهلوحي در دشمنشناسي و فريب خوردن از دشمن از موارد شقاوت است/ شقي کسي است که به نصرت الهي بياعتنا باشد
يادم رفت آن کلام اميرالمؤمنين علي(ع) به ابوموسي اشعري را براي شما بگويم. اين را بگويم و برويم کربلا. دوستان من! اميرالمؤمنين(ع) يک کلامي دارند، در نامۀ کوتاه خودشان به ابوموسي اشعري، ميفرمايند: «ابوموسي اشعري! بدان که شقي کسي است که...» ميدانيد شقي يعني چه؟ مثلاً اشق الاشقيا ابن ملجم است که اميرالمؤمنين علي(ع) را به شهادت رساند. شقي يک صفتي در اين حد و حدود است. حضرت ميفرمايد: «شقي کسي است که به عقل و تجربه بياعتنا باشد؛ إنَّ الشَّقِيَّ مَن حُرِمَ نَفعَ ما اُوتِيَ مِنَ العَقلِ و التَّجرِبَةِ»(نهجالبلاغه/نامه 78) حضرت در دشمنشناسي به ابوموسي اشعريِ ساده، ميفرمايد: شقاوت به خرج ندهي! يعني اين سادگيِ تو ميشود شقاوت! شقي کسي است که به تجربه بياعتنا باشد. و ميتوان اين سخن را ادامه داد. شقي کسي است که به نصرت الهي بياعتنا باشد.
يکي از باورهاي سخت باور نصرت الهي است، يعني اينکه «خدا کمکمان ميکند؛ همانطوري که تا الان کمکمان کرده است» يکي از موارد شقاوتها اين است که آدم دربارۀ دشمن سادهلوحي کند و از او فريب بخورد.
بهتر است دشمن از رُعب و ابهت ما نابود شود
بايد دشمن ذليل ما بشود و به اين صورت، ما نبايد زحمت زيادي بکشيم. شرّ دشمن بايد کم شود. ما حتماً نبايد در ميدان جنگ رو در رو دشمن را از بين ببريم. بهتر است دشمن از رعب ما نابود بشود، بهتر است دشمن از ابهت ما نابود بشود، بهتر است که دشمن از قدرت ما نابود بشود، اين بهتر است. اما بعضيها خلاف اين را ميخواهند و دوست دارند-خلاف اين- رفتار بکنند.
متأسف هستيم از اينکه وقت ما صرف ميشود براي اينکه از انواع چنين فتنههايي جلوگيري بکنيم.
خدايا! جامعۀ ما را از انواع فتنههايي که ما را به عقب برگردانَد مصون بدار. دعاي شما مستجاب است، پيامبر گرامي اسلام(ره) فرمود: «از فتنهها در آخرالزمان ناراحت نباشيد، فتنهها در آخرالزمان منافقين را نابود خواهد کرد؛ لا تَکرَهُوا الفِتنَهَ فِي آخِرالزَّمانِ فَاِنَّها تُبيرُ المُنافِقِينَ»(کنزالعمال/31170)
ما کجا؟ اباالفضل العبّاس(ع) کجا! ولي اينقدر نسبت به نياز جامعۀ ما، علمدار در منطقه درست شده است! علمداراني که عاشق نايب امام زمان، جان بر کف و بصير هستند. پايت را از اين کشور بيرون بگذار و اطراف را ببين، اين مردمان مظلوم و مؤمنان و مسلمانان منطقه چه تحليلهاي سياسياي به تو ميدهند، اصلاً تعجب ميکني و فکر ميکني آنها بيست و چهار ساعته دارند تمام روزنامههاي ما را ميخوانند! در اوج بصيرت هستند. يک کمي حرفهاي آنها را بياوريم در بين خودمان مطرح بکنيم. آن هم در زماني که اباعبدالله الحسين(ع) بيرقش برافراشته شده است.
از دستههاي عزارداري بايد هيبت رزمندگان منتقم خون حسين(ع) ديده شود
يا اباعبدالله! يا اباعبدالله! يک جملهاي شما کنار نهر علقمه گفتي جگرها تا روز قيامت آتش گرفته است. خيلي اين جمله سخت است، من ميخواهم روضه بخوانم و اين جمله را ميخواهم صريحاً بيان کنم، هيچوقت يک فرمانده نظامي نبايد اظهار شکست کند اما حسين(ع) کنار نهر علقمه فرمود «الْآنَ انْکَسَرَ ظَهْرِي» من اعتراف ميکنم کمرم شکست! حسين! اينقدر ما براي اين لحظۀ تو گريه ميکنيم تا چنين لحظهاي ديگر در تاريخ تکرار نشود، «الْآنَ انْکَسَرَ ظَهْرِي».
جوانهاي عزادار اباعبدالله الحسين(ع) مردانه براي اباالفضل(ع) فرياد بزنند، اين دستههاي عزاداري که حرکت ميکند، از دور که مردم ميبينند بايد بگويند: دستۀ نظامي آمد! حماسه است. مخصوصاً در تاسوعا. عزاداران اباعبدالله الحسين(ع) بايد هيبتي داشته باشند که رزمندگان منتقم خون اباعبدالله الحسين(ع) از دور ديده بشوند. بعضيها عزاداري را به سمت و سوي ديگري نکشند. عزادار بايد بوي قمر بنيهاشم اباالفضل العبّاس(ع) را بدهد. مردها بايد داد بزنند؛ درست است، وقتي خبر اباالفضل(ع) به خيمه رسيد اهل خيام شيون زدند. اما علمدارها بايد فرياد بزنند.
جملۀ دوم حسين چه بود؟ «وَ قَلَّتْ حِيلَتِي» يعني چاره از دستم رفت عبّاس! عبّاس! حسين را کنار نهر علقمه به «چه کنم» واداشتي عبّاس! يلِ لشگر حسين(ع)! آقا قمر بنيهاشم اميد همۀ اهل خيام بود، تمام حماسه به مدد عبّاس بود.
دوستان من! دشمن دوست نداشت که جنگ تن به تن بشود. از صبح دستور داده بود با اينها تن به تن نجنگيد، چون اينها براي کشته شدن آمدهاند. اينها از اميرالمؤمنين(ع) انرژي ميگيرند. اينها بچههاي اميرالمؤمنين(ع) هستند، آنها دوست داشتند با يورش يکباره، لشگر را بريزند و کار را يکسره کنند، چه شد که از صبح تا عصر عاشورا اين حماسه برقرار شد؟ قاسم به تنهايي ميدان ميرود، علي اکبر به ميدان ميرود، زينب ميآيد بدن علي اکبر را ملاقات ميکند، چه غوغايي است! چه صحنۀ پرحماسهاي است! يک کمي آدم فکر ميکند.
لشگر دشمن که اراده داشتند همه چيز را به يکباره از بين ببرند، پس چهجوري توانستند اين حماسۀ کربلا را تحمل کنند؟
امان از بيرق عبّاس! امان از عَلَم عبّاس! تا وقتي بيرق عبّاس گوشۀ ميدان برقرار بود مگر کسي جرأت ميکرد نظم ميدان را به هم بزند؟ اما آن لحظهاي که بيرق عبّاس روي زمين افتاد، ديگر حسين(ع) در خيمه هم امان نداشت، آمد با علي اصغر خداحافظي کند همانجا تيرباران کردند.