روایتهای دست اول از سازمان منافقین و ناگفتههای کمپ اشرف

به گزارش پايگاه مرکز اسناد انقلاب اسلامي، «سازمان مجاهدين خلق» امروز براي همه تقريباً نامي آشناست که پس از شنيدنِ نام آن سازمان، بلافاصله واژگاني چون خيانت، جنايت، ترور، کشتار، وطنفروشي، دروغ و … در ذهن تداعي ميشود. سازمان منافقين که روزي دوشادوش رژيم بعث عليه هم وطنانش در ايران ميجنگيد، امروز آن سوي دنيا همچنان به فعاليت عليه مردم ايران مشغول است.
هنوز هم با وجود تحقيقات و پژوهشهاي متعدد درباره اين سازمان، علامت سوالهاي بسياري پيرامون آن وجود دارد. «قرارگاه اشرف» همچنان به عنوان يک مکان مرموز ناشناخته مانده و منابع مالي سازمان مجاهدين خلق براي بسياري مبهم است. منابع مالي سازمان هماکنون از چه طريقي تأمين ميشود؟ برنامههاي منافقين در بازه زماني فعلي چيست؟ مسعود رجوي، سرکرده منافقين در چه شرايطي به سر ميبرد؟ سرانجامِ اين سازمان چه خواهد بود؟ مسعود خدابنده، عضو سابق شوراي مرکزي سازمان مجاهدين خلق به اين سوالات و پرسشهاي ديگر پاسخ ميدهد.
او که با نام مستعار «رسول» در سازمان حضور داشت، عضو شوراي ملي مقاومت، مسئول مستقيم تيم حفاظت استقرار و تردد مسعود و مريم رجوي و فرمانده ارتش آزاديبخش است که در سال ۱۳۷۵ از سازمان جدا شد. خدابنده که به گفته خودش در تابستان ۶۰ چند روز بعد از فرار رجوي و بنيصدر با آنها ديدار کرد، خاطرات جالبي از آن روزها دارد. ناگفتههاي وي از پشت پرده اين سازمان، ارتباط منافقين با سيا و موساد و سرويسهاي اطلاعاتي سعودي بسيار بديع است.
با او که در حال حاضر خارج از ايران به سر ميبرد در دو مرحله به صورت مکتوب گفتوگو کرديم که حاصل آن متن زير است. بخش نخست از روايتهاي دست اول مسعود خدابنده درباره مسعود رجوي، ناگفتههاي کمپ اشرف، ماجراي دلارهاي آمريکايي و طلاهاي سعودي که خرج سازمان شد، منابع مالي سازمان و … را در ادامه ميخوانيد.
بسمالله الرحمن الرحيم. در ابتدا لطفاً به طور مختصر از خودتان بگوييد و خودتان را معرفي کنيد. از چه زماني به سازمان مجاهدين خلق ملحق شديد و کي و چگونه تصميم به جدايي از سازمان گرفتيد؟
به نام خدا. با سلام خدمت شما. من از قبل از پيروزي انقلاب در ارتباط با سازمان قرار گرفتم. حضورم در سازمان از زمان دانشجويي (در انگلستان) شروع شد و تشکيل «کميته حمايت از مجاهدين خلق» در خارج کشور که بعد از انقلاب به «انجمن دانشجويان مسلمان» تبديل شد.
من با ورود مسعود رجوي به فرانسه، به پاريس اعزام شدم و تا سال ۱۹۹۴ مسئوليتهاي مختلف امنيتي، حفاظتي و نظامي و سياسي به عهده داشتم. در اين سال به عنوان مسئول حفاظت، مريم رجوي را به صورت مخفيانه با گذرنامه جعلي به فرانسه آوردم و پس از کشمکشهايي، يک سال بعد تصميم به جدايي گرفتم و با مراجعه به رابط سازمان در سرويسهاي فرانسه و انگليس اعلام کردم که جدا شدهام. زماني که اعلام جدايي کردم مسئول حفاظت رهبريِ سازمان، رابط امنيتي با کشورهاي غربي (و اردن و عربستان) و عضو شوراي ملي مقاومت (شاخه سياسي سازمان) بودم.
دلايل جدايي خدابنده از سازمان مجاهدين خلق
بايد بگويم که جدايي من از سازمان از يکي دو سال قبل از آن شروع شد و ريشه آن به تناقضات سياسي برميگشت تا اعتراض به موارد نقض حقوق بشر در داخل سازمان (بعدها اين مسئله برايم بيشتر باز شد.) وابستگي روزافزون سازمان، فاصله گرفتن از آنچه که موسسين سازمان بيان کرده بودند، فرقهگرايي و شخصيتپرستي و در سالهاي آخر افتخار علني به مزدوري عملاً چارهاي باقي نگذاشته بود.
شخصاً فکر ميکنم اين مسعود و مريم رجوي بودند که از «سازمان حنيف نژاد و بديعزادگان و سعيد محسن» جدا شدند و نه من. به همين شکل آقايان مهندس ميثمي، دکتر رضا رئيسي، دکتر حسين رفيعي، آقايان پرويز يعقوبي، سعيد شاهسوندي، عبدالرضا نيکبين و علي زرکش و صدها تن از مسئولين و دستاندرکاران ديگري که تبديلِ سازمان مجاهدين به فرقه رجوي را تاب نياوردند را به عنوان کساني که بر سر عهدشان با آرمانهاي بنيانگذاران سازمان ماندند ميبينم. (بدون ورود به بحث درست يا غلط بودن آرمانها و استراتژي مجاهدين اوليه.)
من ليسانس مهندسي برق و الکترونيک را در ليدز انگلستان گرفتم و فوق ليسانس را از دانشگاه لافبرو. بعد از جدايي از سازمان دورههاي تخصصي مهندسي فتونيک را در دانشگاه اشتوتگارت آلمان گذراندم و در شرکت الکتل فرانسه با مسئوليت شبکههاي فيبرنوري اروپا مشغول به کار شدم.
بعد از سقوط صدام حسين دوستان عراقي (مشخصاً دکتر موفق الربيعي که به عنوان مشاور امنيت از لندن به بغداد بازگشت) خواستار همکاري شدند. بنده در سال ۲۰۰۳ شرکت «مشاورين استراتژيک خاورميانه» را تأسيس کردم و با سمت مشاور وارد کار با دولت جديد شدم. اين شرکت و سمت هنوز پابرجاست و البته به خارج از عراق و انگلستان هم گسترش يافته. بخشي از مأموريت من مربوط به اخراج مجاهدين خلق از عراق بود که اين کار با انتقال موفقيتآميز اين افراد از کمپ اشرف به کمپ موقت ليبرتي و سپس به آلباني پايان يافت.
واکنش سازمان به جدايي شما چه بود؟ چون به هرحال شما پستهاي مهمي در سازمان داشتيد. مسئول حفاظت رهبري سازمان بوديد و به تبع اطلاعات زيادي هم داشتيد. آيا بعد از جدايي، سازمان شما را اذيت نکرد؟ يا تهديد نشديد؟
زماني که مريم رجوي را به فرانسه آوردم دليل اصلي آمدنش اين بود که در خارج جاي پايي براي مسعود باز کند (که در عراق گير کرده بود و فهميده بود که ماندنش با صدام و حرف آمريکا را گوش نکردن خطا بوده.) قبل از آن دو سال طول کشيد تا بشود به باقي ماندههاي شوراي ملي مقاومت قبولاند که مريم رئيسجمهور اعلام شود. يادم هست آقاي متين دفتري و آقاي هزار خاني واقعاً به کتشان نميرفت و النهايه هم با اکراه و فاصله گرفتن کوتاه آمدند.
**سورچراني هاي مريم رجوي ***
برخلاف قرار، وقتي به پاريس رسيديم مريم شروع کرد دعوت کردن و سورچراني و ميرفت پول ميداد به فمنيست هاي آمريکايي و سوئدي که بيايند بنشينند و مريم برايشان سخنراني کند که «راه فمنيسم از درک مسعود و انقلاب ميگذرد.» آنها هم ميخورند و سهمشان را ميگرفتند و ميخنديدند و ميرفتند.
من اگر چه قبلاً هم تقريباً به اين نتيجه رسيده بودم که اين سازمان ديگر سازمان اوليه نيست ولي اينجا ديگر شروع به بحث با مريم کردم و دلايل سياسي و غيره. کمي بعد از بغداد تماس گرفتند که برگردم مسعود کار دارد و بخشي از پناهگاه زيرزميني (که مسئول ساختش من بودم) در اشرف کار نميکند. من برگشتم و ديدم که بحث پناهگاه نيست و مسعود در حال چِک کردن من است. يک مقدار دست و پايم را جمع کردم. وقتي برگشتم به پاريس ديگر آخر خط بود. مستقيم رفتم پيش رابطهاي امنيت و کارتها و غيره را تحويل دادم. از آنجا رفتم به لندن و آنجا تعدادي پاس فرانسوي و کارتهاي عدم تعرض اردن و عراق و چند حساب مالي که به نامم بود را تحويل دادم و اعلام کردم که ديگر با مجاهدين نيستم.
يک دوستي داشتم که به او زنگ زدم و رفتم پيش او. مدتي در کارگاه او کار کردم تا توانستم اطلاعات تخصصيام را به روز کنم و بتوانم در رشته خودم کار کنم. استخدام مخابرات شدم. وقتي در شمال بودم چند بار آمدند سراغم که ديدند خبري نيست. يک روز مسعود زنگ زد و بعد از احوالپرسي گفت که اينها را من نميدانستم و خلاصه تقصير مريم است (مريم در اين زمان از فرانسه اخراج شده و مجدداً به عراق برگشته بود) و تو به عنوان عضو شورا بيا بغداد صحبت کنيم که به وي يادآوري کردم که من مثل بقيه اعضا نيستم و خيلي از مسائل را ميدانم و به زير سايه صدام برنميگردم.
يادم هست همينطور که به مريم فحش ميداد (که کنارش بود و من نميدانستم) گوشي را کوبيد زمين. بعد از آن اخبار مختلفي در بين اعضاي مسئلهدار پخش کردند که مسعود خدابنده بيمارستان است. بعد گفتند که ما جدايش کرديم چون معتاد شده بود و از اين حرفها. حتي يادم هست بچههاي لندن يک روز زنگ زدند که محمد سيد المحدثين آمده لندن پاسخ سوالات هواداران را بدهد و گفته که تو خودت خواستهاي به خاطر حفظ آبروي سازمان و چون معتاد شدهاي ديگر در سازمان نباشي. وقتي من در لندن اعلام کردم که جدا شدهام سرويسها خوششان نيامد و يک مقدار عصبي برخورد ميکردند ولي النهايه کاري نميتوانستند بکنند. البته بعدها چند بار سراغ من را گرفتند که اگر کمکي لازم داشته باشم که ديگر نيازي به آنها نبود و روي پاي خودم ايستاده بودم.
***چاقوکشي منافقين در پاريس***
در موارد مختلف سعي کردهاند که من را حذف کنند ولي خوشبختانه عملي نشد. يک بار دو نفر را به عنوان خبرنگار فرستادند به شهري که زندگي ميکنم و سعي کردند با ماشين من را زير کنند که با انتقال مسئله به سرويسها جلويش گرفته شد. به نظرم آن زمان حتي پاي يکي از لابيهايشان «لرد کوربت» که الان مرده است هم پيش آمد. يک بار در پاريس جلسهاي بود در ساختمان فياپ که قرار بود صحبت کنم. تلفن زدند و اطلاع دادند که برنامهاي براي کشتن من، همسر و پسرم که با هم بوديم چيده شده. متوقف شدم تا مأمورين رسيدند. همسر و پسرم را برگرداندند هتل و من و يکي دو مأمور رفتيم به محل. زماني که رسيديم برنامه حمله مجاهدين با چاقو و قمه و غيره به محل جلسه تمام شده بود. تا پليس برسد چند نفر زخمي شده و به بيمارستان فرستاده شده بودند و تعدادي را هم دستگير کرده بودند. آقاي آلن شوالغياس يکي از خبرنگاران و محققين و متخصصين نسبتاً با نفوذ در زمينه مسائل خاورميانه هم همراه من بود که بعدها مطالبي اعتراضي عليه چاقوکشي مجاهدين در پاريس منتشر کرد.
سالها بعد از سقوط صدام که من ترددم به بغداد زياد بود يک روز در هتل در اربيل نشسته بودم با خانم جوديت نيوريک (خبرنگار هلندي که آن زمان کلاسهايي را در دانشگاه اربيل برگزار ميکرد) که از آسايش (سرويس منطقه خودمختار عراق) زنگ زدند که يک تعداد قاتل را استخدام کردهاند که بيايند آنجا و تو را بکشند. ماشين فرستادند و من را به سليمانيه منتقل کردند و البته کار من هم آنجا تمام شده بود و برگشتم به لندن.
در حال حاضر، مجاهدين خلق در لندن (و اروپا) جرأت اين کارها را ديگر ندارند. ميدانيد که همين الان با پيشنهاد سرويسهاي کشورهاي مختلف اروپايي عملاً بساط سازمان در اروپا جمع شده (اجازه تظاهرات، جلسه در پارلمان اروپا و از اين قبيل) و مريم هم عملاً به آلباني تبعيد شده است (البته دليل به ابدي بودن مسئله نيست. برگي است که ممکن است دوباره وارد بازي شود) انگلستان و امريکا هم طبعاً اطلاعات گستردهاي از مجاهدين خلق دارند و رجوي هم ميداند که نفوذيهاي سرويسها تا حد کافي در همه جاي سازمانش هستند و موافق ترور فيزيکي در خاکشان نيستند.
البته در جايي مثل آلباني قضيه فرق ميکند. کما اين که وقتي همسرم به عنوان متخصص «فرقههاي خطرناک» براي شرکت در يک جلسه در مورد «ديراديکاليزه کردن افرادي که در گروههاي تروريستي بودهاند» (معني دقيق ديراديکاليزه کردن را به فارسي نميدانم ولي شخصاً از کلمه «زهرکشي» در فارسي و عربي استفاده ميکنم) دعوت شده بود عملاً سفارت انگليس مشکل حفاظتي را مطرح کرد و درنتيجه حفاظت تأمين شد. البته اتفاقي نيفتاد.
در هر حال، کساني که به قول خودشان ۱۷۰۰۰ ايراني، ۲۵۰۰۰ عراق و انبوهي اروپايي و آمريکا را کشتهاند حتماً اگر دستشان برسد هزينه حذف من يا من نوعي را ميدهند. يادمان باشد که سال ۲۰۰۳ اينها در خيابان خودشان را به آتش کشيدند (مغزشويي در اوج آن). کسي که با دستور تشکيلاتي «خودش را به فجيعترين شکل ميکشد» حتماً برايش راحتتر است تا «در حين کشتن خودش يکي از منتقدين رهبري فرقه را بکشد.» کسي در اروپا و آمريکا شکي در خطرناک بودن اين افراد شستشوي مغزي داده شده ندارد.
***نگاهِ سازمان مجاهدين خلق به «توابين» ***
شما مدتها در ردههاي بالاي سازمان حضور داشتيد. نگاه سازمان به «توابين» چه بود؟ آيا آنها را خائن ميدانست يا سعي ميکرد دوباره آنها را برگرداند؟
سازمان وقتي به خود مسعود رجوي ميرسد هزار دليل ميآورد که چرا در زمان شاه همه اعدام شدند ولي او اعدام نشد؟ و تمامي شواهد و دلايل عليه رجوي را دروغ ميداند. ولي وقتي به نفرات برميگردد اساساً زنداني آزادشده را قبول ندارد. زنداني آزادشده، طبعاً تمام بافتههاي سازمان در مورد زندانهاي ايران را پنبه کرده است.
ولي دليل عدم اعتمادش به زنداني آزاد شده اين است که قرار نيست زنداني آزاد شود. قرار نبود اصلاً زنداني شود. قرار است که سيانور بخورد، شهيد شود، برود در «بانک خون» آقا و خانم رجوي. در قوانين سازمان رجوي، زنداني شدن و بعد هم آزاد شدن عين نقض دستور است.
ولي مهمتر از همه اين است که وقتي مثلاً بنده به شما القا کرده باشم که اينجا پرتگاه است ولي شما رفتهاي آنجا و بعد راه رفتهاي و برگشتهاي، در نهايت هر حرف ديگري هم بزنم ديگر شما جدي نميگيريد. اين در مورد تيمهاي عملياتي هم مصداق داشت. يعني تيم ميرفت عمل ميکرد و برميگشت ولي با همين کار جامعه را هم ميديد و وقتي برميگشت تا خرخره متناقض بود. به اين فرد نميشد گفت که الان اگر ما برويم به سمت کرند و اسلامآباد، ملت هم از کرمانشاه با تفنگ ميريزند بيرون و ميآيند به پيشواز ما. از نظر مرکزيت سازمان، چشم و گوش کسي که زندان رفته باشد بازتر از آن است که بشود به او اعتماد کرد. به اعتقاد سازمان، نفر زندان رفته و نفر عمليات رفته ديگر در خانه جايي ندارد و بايد در فاصله استفاده شود تا شهيد شود و در ليست واردش کنيم.
به نظر شما آيا مسعود رجوي زنده است؟
در مورد زنده يا مرده بودن مسعود رجوي من نميتوانم قطعي صحبت کنم و اصلاً اين موضوع هم مهم نيست. اين مسئله بين سران مجاهدين و بدنه آن است که بالاخره رهبر ايدئولوژيکشان زنده است يا مرده. اتفاقاً يکي از دلايلي که من هميشه ميآورم که اين افراد به دلخواه در آن بيابان در آلباني نماندهاند همين است. يک سري افراد مسن که خودشان را شيعه اثناعشري مينامند رفتهاند يک رهبر مطلق پيدا کردهاند که به خاطرش قتل انجام دادهاند، عليه هم وطنهايشان در کنار صدام جنگيدهاند، زنشان را طلاق داده و به ازدواج اين رهبر در آوردهاند، فرزندانشان را به يتيم خانههاي کشورهاي ديگر فرستادهاند و آخرالامر حتي نميدانند که اين رهبرشان اصلاً زنده است يا مرده. اين با عقل جور درنميآيد که اينها برايشان سوال ايجاد نشود. تنها دليلي که سکوتشان را توجيه ميکند ترس است و در خانه ماندن از سر بيچادري!
من زماني مسئوليت حفاظت اين فرد (رجوي) را به عهده داشتم. کساني که کارشان حفاظت باشد ميدانند که اولين و آخرين مسئله يک عنصر حفاظتي اين است که «سوژهاش بايد بتواند کارش را بکند.» اگر مسعود رجوي نتواند (که نميتواند) رهبري يک سازمان را در عمل به عهده بگيرد، زنده و مردهاش فرقي ندارد و طبعاً حفاظت جدياي هم نياز ندارد. مسعود رجوي زنده يا مرده فعلاً کارهاي نيست. رهبري يک سازمان هم با دوتا نوار و سه صفحه مزخرفنويسي پيش نميرود. البته زماني هم که بود رهبري چندان مشعشعي ارائه نداد. به قول خودش ۵۰۰ هزار نفر در سي خرداد ۶۰ آمدند بيرون و برايش تظاهرات کردند. يعني رجوي اين تعداد را طي سه دهه تبديل کرد به دو هزار نفر پيرزن و پيرمرد مريض و عليل در بيابانهاي آلباني! که لعن و نفرين هر انساني و بخصوص هر ايراني را، خارج از ديدگاهها و اعتقاداتشان، بدرقه راهشان دارند.
الان شما نگاه کنيد ايرانيان چه در داخل و چه در خارج از کشور هزار نوع برداشت و طرز تفکر و اعتقادات متفاوت و اغلب به شدت متناقض با يکديگر دارند. از راست افراطي تا چپ افراطي، از سلطنتطلب تا برانداز، مارکسيست و تجزيهطلب و … تنها نقطه مشترکي که سرش دعوا ندارند، لعن و نفرين مجاهدين خلق ايران يا همان فرقه رجوي است. اين شد يادگار زنده يا مرده مسعود رجوي.
***حضور شاهزاده سعودي در جلسه منافقين***
مورد ديگري که شايد قابل اشاره باشد حرف شاهزاده ترکي الفيصل است که آمد در جلسه اينها، رفت پشت بلندگو و سه بار جلوي تمامي اعضاي سازمان، مرگ مسعود رجوي را به زنش مريم تسليت گفت. من بعدها هم با منشي وي و هم در موقعيتي با سردفتر او در واشنگتن صحبت داشتم و نه من و نه آنها شکي نداشتيم که شاهزاده نه رفتنش به آنجا بخاطر تبليغ بود، نه به پول سازمان نياز داشته يا دارد و نه اگر حرفش اشتباه بود مشکلي داشت که بعداً بيايد بگويد حرفم درست نبود. اصلاً اين فرد در چهار پنج دهه گذشته کِي بدون برنامه حرف زده که اين بار بزند؟ ميدانيد که ترکي الفيصل تا بيست روز قبل از فاجعه يازدهم سپتامبر مسئول استخبارات عربستان بود و خيليها حتي وي را در ارتباط با اين مسئله مشکوک ميدانند. فرد اطلاعاتي خبره و زبدهاي است. در جوامع اطلاعاتي بينالمللي جايگاه بالايي دارد.
نظر من اين است که بعد از سقوط صدام و تثبيت شدن سازمان در آلباني، شاهزاده ترکي الفيصل مسئوليت مستقيم اينها را به عهده گرفته و رفتنش به جلسه آنها در واقع اعلام وضعيت جديد بود. دقت بفرمائيد که وي نه با قرار قبلي رفت و نه حتي آنجا حاضر به صحبت و نشست و برخواست با کسي شد. حفاظتش را هم خودش با خودش برد (اعتماد مينيمم را هم نکرد) چهره مريم عضدانلو هم در فيلمها مشخص است که آچمز شده و نميداند چه کند. يعني ترکي الفيصل رفت که ميخ را بکوبد، سوئيچ را بزند و برگردد و بعد از آن جلسه، الباقي کارها را با ريموت کنترلش دنبال کند!
با اين تفاصيل شما اگر حرکت سازمان بعد از سقوط صدام و ظهور ترکي الفيصل را ببينيد بيشتر متوجه ميشويد که اين حرکت (اعلام مرگ مسعود رجوي) به معني «خاتمه سازمان مسعود و صدام» و «شروع سازمان مريم و ترکي» است. سازمان مسعود و صدام دستگاهي تروريستي و نظامي بود درحاليکه سازمان مريم و ترکي سازماني کاملاً امنيتي و تبليغاتي است.
شاهزاده ترکي يا ميداند که او مرده و بنابراين آن روز خط جديد را مشخص کرده است و يا ميداند که زنده است (صد در صد بيخبر نيست چون صاحب است) و آب پاکي را روي دستش ريخته که همينجا در عربستان يا هر جاي ديگري مينشيني و حرکتي نميکني! (الا اين که هرازگاهي که من گفتم يک بيانيهاي تحت نامت درميکنيم) و اين هم ويدئوي ختمت است که بنشين و ببين که پيش زنت گرفتم. دست از پا خطا کني، حرف اضافي بزني و يا بخواهي زرنگي بکني (رجوي در زرنگيهاي احمقانه سابقه طولاني دارد) قتلت کار چند دقيقه است و مرگت را هم که از قبل اعلام کردهايم و اصلاً نيازي به جسدت هم نخواهد بود. البته اين نظر بنده است؛ به عنوان کسي که هم با خلق و خوي رجوي کاملاً آشنا هستم، هم تا حدودي در سيستمهاي اطلاعاتي و امنيتي غربي و عربي فعال بودهام و هم سالها شيوه کار استخبارات عربستان و طرز کار ترکي الفيصل را شاهد بودهام. به هر حال اين هم آخر و عاقبت زنده يا مرده مسعود رجوي است. بهاي مبارزه که چه عرض کنم، بهاي انسان بودن را که نپردازي آخرش همين ميشود.
منابع مالي سازمان مجاهدين خلق بعد از ورود به فاز مبارزه مسلحانه چگونه تأمين ميشد؟
من چند روزي بعد از ورود مسعود رجوي و ابوالحسن بنيصدر به فرانسه، از لندن به آنجا رفتم. قبلاً هم البته عباس داوري براي حل و فصل امور آمده بود. من آنجا مسئوليتهايم را تحويل دادم (يکي از آنها بسيج نيروهاي خارج از کشور براي حمله به سفارتخانهها و اشغال آنها بود که به عنوان تبليغات قبل از ورود مسعود انجام شده باشد. آخرين آن لندن بود و طبعاً اسم رجوي قبل از ورودش به پاريس در همه نشريات اروپا و امريکا منعکس شده بود) کار بعدي من انتقال راديو ده کيلو واتي زيمنس و انبوهي فرستنده و تجهيزات از مونيخ به بغداد و از آنجا به دفتر سياسي حزب دموکرات کردستان در نزديکي سردشت بود. وسايل (به غير از فرستنده اصلي) را قبلاً از امريکا تهيه کرده و به مونيخ (انبار ترانزيت) منتقل کرده بوديم. اين وسايل نه به لحاظ امکانات مالي و نه به لحاظ دريافت جواز خريد و نه حتي رد کردن از ترانزيت به مقصد بغداد در قد و قواره سازمان مجاهديني که تازه از ايران فرار کرده بود نبود.
***ديدار مأموران سيا با رجوي در پاريس***
همان روزهايي که هنوز در پاريس بودم، يادم هست که انبوهي امريکايي رفت و آمد داشتند و برخي به عنوان خبرنگار ميآمدند و برخي هم خيلي مخفي نميکردند که از طرف سازمان سيا آمدهاند. اينها اساساً ملاقاتهايشان پشت درب بسته با مترجمهاي خودشان و صرفاً با مسعود رجوي بود. اگر درست بخاطر داشته باشم همان روزها مسعود اعلام کرد که آمدن به پاريس موقتي است و چند هفته ديگر حکومت ايران را سرنگون کرده و به ايران برميگرديم (کلاهي که سر بنيصدر هم گذاشتند و همراهش کردند.)
***مخارج ترورهاي سازمان در داخل ايران چگونه تأمين ميشد؟ ***
آن زمان پول مستقيم از سرويسها پرداخت ميشد و بخش مالي مسئول انتقال آن از طريق فرش فروشيها و غيره به داخل بود براي ترورها و مخارج ديگر. ولي بعدها وقتي سازمان از طرف دونالد رامسفلد به همراه کمکهاي ديگر به صدام هديه شد و سازمان به عراق منتقل شد قضيه فرق کرد. در زمان صدام عملاً محدوديت مالي وجود نداشت. يعني اگر ما پروژهاي ارائه ميکرديم و تصويب ميشد (مثلاً يک تظاهرات سراسري در اروپا عليه نظام ايران که حدود ده هزار نفر را اجير کنيم و بياوريم و مخارج تبليغات مطبوعاتي و …) مسئله مالي آن ثانويه بود و مشکلي نداشت (طبعاً اين قضيه بعد از سقوط صدام تغيير کرد. کما اين که تبليغات سازمان هم از سطح خرجهاي کلان به خريد يکي دو تا لابي امريکايي اروپايي محدود شد.)
***کمکهاي مادي سعوديها به منافقين***
همانطور که ميدانيد بخشي از مخارج جنگ صدام با ايران را عربستان سعودي (طبعاً با تأييد آمريکا) و گاهي هم کويت يا شيوخ ديگر ميدادند. سهم خرج مجاهدين هم جزئي از همين بودجه بود و صدام بخشي را به دلار (بواسطه پولشويي از طريق خيريههايي که تأسيس کرده بودند مثل ايران ايدز در لندن) و بخشي را هم به دينار (که فيلمبرداري هاي مخفي مخابرات صدام از تحويل و تحولات صندوقهاي اسکناس بعداً بيرون آمد) تا اين که رابطه صدام با آمريکا و غرب بواسطه حمله به کويت شکر آب و جنگ اول خليج فارس شروع شد.
يادم هست آن زمان به صورت موقت رابطه رجوي و عربستان مستقيم شد و مسعود رجوي به عربستان احضار شد (که مسافرتها آن زمان مخفي بود ولي بعدها فيلم و عکس آن علني شد) شاهزاده ترکي الفيصل آن زمان مسئول استخبارات عربستان بود و سابقه ارتباطش با سازمان به آن سالها برميگردد و البته ملک عبدالله وليعهد بود و نفر بالاي ترکي الفيصل. ملک عبدالله گاهاً حتي مستقيم کارهاي رجوي را کنترل و رسيدگي ميکرد. همان روزها من در يکي از سفرها سه کاميون طلا (هرکدام حدود يک تن) و انبوهي هدايا از جمله ساعتهاي رولکس طلا با مارک سلطنتي و اقلام ديگري را به بغداد آوردم که بعدها با کمک تعدادي از تجار اردني وابسته به دربار عربستان اينها را به پول تبديل کرديم.
سازمان البته در اين سه چهار دهه با اموالي که از خانوادههاي اعضايش دزديد، با مبالغي که از سرويسها گرفت تحت عنوان خرج نفرات، با سرانهاي که از صدام حسين ميگرفت و مبالغي که از طريق فروش نفت قاچاق به دست آورد و هزار راه غيرقانوني ديگر توانست انبوهي شرکت و هتل و دارالتجاره هم باز کند. در جريان فروش نفت قاچاق براي صدام ده درصد درآمد را نگه ميداشت که به سرعت تبديل به چند هتل بزرگ در لندن شد. بعد از فرار مريم رجوي از عراق بعد از سقوط صدام (سال ۲۰۰۳) مريم رجوي را با چند ده ميليون دلار اسکناسهاي دزديده شده از بانکهاي عراق در پاريس دستگير کردند و فرانسه مسئله را به سوريه اطلاع داد که در همان زمان چند ده ميليون ديگر با صندوقهايي از جواهرات و طلا در مرز عراق به سوريه که بار قاطر کرده بودند کشف و ضبط شد.
البته بعد از دستگيري مريم رجوي در پاريس (سال ۲۰۰۳) تحقيقاتي شروع شد که منابع مالي سازمان را هم نشانه گرفت. سازمان براي فرار از دست تحقيقات مجبور شد حجم بالايي از پولها را خرج کند. مقدار زيادي هم از بين رفت چون مجبور بود جابجا کند. شرکتهاي بسياري تعطيل شد و خلاصه حجم پول پايين آمد. طبق برآورد سازمانهاي فرانسوي که مسئول تعقيب اين قضيه بودند، امروز مجاهدين خلق کمتر از بيست درصد پولي را که زمان صدام جمع کرده بود را دارد. اين را طبعاً در ميزان خرج کردنها هم ميشود ديد. تحرکات سازمان چه در منطقه و چه در اروپا و آمريکا عملاً با مخارجي که قبلاً ميکردند قابل مقايسه نيست.
امروز اين منابع مالي از چه طريقي تأمين ميشود؟
به نظرم به جرأت ميشود گفت که امروز هم منابع اصلي و اوليه مالي سازمان فرق زيادي نکرده. باز همان سرويسهاي آمريکا و اسرائيل ميدهند و ارسال از طريق خزانه شيخ عربستان است. البته روشها و واسطهها فرق کرده. زماني مستقيم در فرانسه به چند صد حساب بانکي واريز ميشد، زماني از طريق صدام حسين بدستشان ميرسيد. گاهي با چمدان، گاهي با کاميون طلا، گاهي از طريق پولشويي و گاهي هم از طريق خيريههايي که تأسيس کرده بودند. يا بهتر است بگويم برايشان تأسيس کرده بودند.
امروز در آلباني پنج زمين کشاورزي خريداري شده و در آن کمپي براي مجاهدين ساخته شده است که نه تنها مجوز ساختمان ندارد که اصلاً ردي از آن (يا سکنه آن) در دفاتر دولتي آلباني وجود ندارد. اين زمين را بواسطه يکي از معروفترين قاچاقچيهاي سلاح آلباني بصورت نقد تهيه کردهاند و هيچ داد و ستد بانکي و رد اداري انجام نشده است. کليه مصالح ساختماني از طريق ايتاليا بدون پرداخت ماليات و مجوز واردات آمده که باز هيچ ردي از حساب و کتاب و بانک و غيره در آن نيست.
چندي قبل دو نفر اسرائيلي را در همان مرز آبي با ايتاليا دستگير کردند با حجم بالايي اسکناس که به کمپ ميرفتند. البته خبرش يکباره قطع شد و کسي نفهميد چه شد. سازمان مجاهدين در آلباني نه تنها يک حساب بانکي ندارد که اصلاً در دفاتر وزارت کشور (و اين روزها در دفاتر وزارت بهداشت) اصلاً نه اين نفرات ثبت هستند و نه قرارگاهي در نقشه وجود دارد. پليس هم يکي دو بار خواست بخاطر قتلهاي مشکوک وارد شود که از شيش (سرويس امنيتي آلباني تحت نظارت سازمان سيا) وارد شدند و کنارشان زدند.
به نظرم يکي از دلايلي که مجاهدين را بعد از سقوط صدام به آلباني منتقل کردند همين فساد گسترده در سيستم کشور است. آلباني در اروپا به عنوان دروازه قاچاق مواد مخدر، بردهداري مدرن و ايضا قاچاق سلاح شناخته ميشود بسياري از سلاحهايي که از غرب به دست گروههاي تروريستي در سوريه ميرسيد و ميرسد از آلباني عبور ميکند. مافياي آلباني البته اين روزها رابطه خوبي با مجاهدين هم دارد که مسائل مختلفي از جمله مسئله پولشويي را حل ميکند. ياد فشاري افتادم که به ايران وارد ميکنند که بايد به اف. اي. تي. اف (بخاطر جلوگيري از پولشويي) بپيوندد. بيراهه نميروم، بحث ديگري است.
در حال حاضر ارتباط سازمان با آمريکا، رژيم صهيونيستي و کشورهاي عربي چگونه است؟ در اوضاع کنوني گروه رجوي چه کارکردي براي غرب ميتواند داشته باشد؟
همانطور که خدمتتان گفتم الان (بعد از سقوط صدام) سازمان نظامي-تروريستي صدام و مسعود به سازمان امنيتي-تبليغاتي ترکي الفيصل و مريم تبديل شده است. کساني هم که ديروز با سلاح ميرفتند در خيابانهاي شهرهاي ايران بقال و بزاز ترور ميکردند يا بمب در سطل زباله ميگذاشتند امروز در سنين کهولت پشت کامپيوتر مينشينند و از صبح تا شب کليک ميکنند.
***فعاليتهاي سايبري منافقين***
يکي از اين شگردها که اخيراً لو رفته حسابهاي مجازي «حشمت علوي»، از توئيتر و فيسبوک گرفته تا مقالهنويسي براي شبکه العربيه عربستان سعودي و نشريات اسرائيلي است. برخي مطبوعات غربي و تعدادي از خبرنگاران تحقيقي شواهد و مدارکش را بيرون دادهاند که همه آنها سر نخ را عملاً در همين کمپ مجاهدين در آلباني يافتهاند. جالب است که هم رئيس جمهور آمريکا و هم وزير خارجه آمريکا بارها با اشاره به نوشتههاي اين فرد (که اصلاً وجود خارجي ندارد) مدعي دليل و مدرک عليه ايران شدهاند. مثلاً شبکه دو سه هزار نفره حسابهاي توييتري سازمان تويتي از حشمت علوي را پخش ميکند که مثلاً پنج هزار نفر در ايران الان توي خيابان کشته شدند. مايک پمپئو ميآيد کنفرانس مطبوعاتي ميگذارد که «اخبار نشان ميدهد که حکومت ايران همين الان پنج هزار نفر را کشت و صدايش را در نميآورد»!! منظورم اين است که مصرف عوض شده. مثلاً فرض کنيد آمريکا يک ابزاري دارد به عنوان سرنيزه، وقتي اين از کار ميافتد يا سرنيزه جديدي ميخرد، ميآيد اين سرنيزه کهنه را ميدهد به کسي مثل شاهزاده ترکي الفيصل تميزش کند و تغييرش بدهد و از آن در حد خودش استفاده کند.
***سازمان مجاهدين تقريباً به آخر خط رسيده است***
البته در اين زمينه هم به نظرم سازمان مجاهدين تقريباً به آخر خط رسيده است و کارآيي اش هر روز کمتر ميشود. اگر يادتان باشد روزگاري موساد مدارکش را ميداد به اينها تا منتشر کنند که خودش مستقيم وارد نشود (عکسهاي ماهوارهاي که از مراکز تحقيقات اتمي ايران گرفته بودند و نماينده مجاهدين خلق -عليرضا جعفرزاده- را آوردند اين عکسها را به عنوان کشف مجاهدين علني کند. البته همان اتهامات هم بعداً مشخص شد که تقلبي و دستساز بوده) ولي سالهاست که ديگر از اينها استفاده نميکنند. و البته سازمان هم در تبليغاتش هر کاري ميکند که بگويد ما را هنوز استفاده ميکنند. به نظرم اين پايان تاريخ مصرف مجاهدين خلق در زمينه «اطلاعات شويي» و هم خانه شدن اينها با «مافياي آلباني» نهايتش بدي براي اتحاديه اروپا (که همسايه آنهاست) درست کند.
فراموش نکنيم که فردي مثل اسامه بن لادن وقتي برگشت و از پشت به آمريکا خنجر زد که ديگر آمريکا براي جنگ با شوروي در افغانستان نيازش نداشت و تاريخ مصرفش تمام شده بود. رجوي و مجاهدين خلق را اگر بعد از چهار دهه رها کنند حتماً به يک گروه مافيايي اقتصادي – نظامي خشن عليه خود اروپا و آمريکا تبديل خواهد شد.
***ارتباط مجاهدين خلق و داعش***
به نظر شما آيا سازمان مجاهدين خلق با داعش ارتباط داشت؟
سازمان در تبليغاتش در روزهاي اول از داعش به عنوان «جوانان انقلابي عراق» ياد ميکرد و سقوط موصل را در نشريات و راديو تلويزيونشان جشن گرفتند. سقوط موصل بخشي به دست سيستم نظامي اطلاعاتي صدام انجام گرفت و گروه نقشبندي عراق (بقاياي وابستگان صدام) بخش اصلي سناريوي سقوط موصل و به دنبال آن حرکت به سمت جنوب را طراحي و اجرا کرد.
مجاهدين خلق هم بخشي از همين سيستم بود و تا به حال هم نه عليه صدام، نه عليه گروههاي نقشبندي و مشابه آن و نه عليه داعش حرفي زده است. آن زمان دفترشان در کنار دفتر رغد صدام (دختر صدام) در اردن به شدت فعال شده بود و بقولي «بوي کباب» شنيده بودند. سازمان (کما اينکه کل غرب) فکر نميکرد که داعش (و سيستم صدام) کلاً حذف شوند. حداقلش اين بود که بخشهايي از خاک عراق را نگه خواهند داشت.
سقوط کامل داعش ضربه بزرگي به خصوص به اسرائيل بود که ميخواست بدين وسيله جايي در کنار مرز ايران پيدا کند. زنده باد ياد شهدا سليماني و المهندس که واقعاً داغ «حکومت داعش» را بر قلب اينها گذاشتند. ارتباط سازمان تا همين اواخر با گروههاي وابسته به داعش در سوريه و عراق هم علني بوده و در نشرياتشان هم هست. البته همانطور که ترور آمريکاييها را انکار ميکنند، امروز حمايت و همکاري با اين گروهها را هم انکار ميکنند.
***تورهاي جذب منافقين؛ از منتظري تا شجريان***
درباره رابطه سازمان با آيتالله منتظري، نگاه سازمان به منتظري و طريقه نفوذ در اعضاي دفتر و اطرافيان وي توضيحاتي بدهيد.
در اين رابطه چيز زيادي نميدانم ولي يادم هست که بخشي از شگردهاي رجوي (با استفاده از تخصص سرويسهاي غربي) نزديک شدن به نفرات شناخته شده بود و الان هم هست. البته نه به نام مستقيم مجاهدين خلق. شخصاً فکر ميکنم حتي افرادي مثل کلاهي و کشميري را هم به همين طرق آلوده کردند. فراموش نکنيم که اينها توانستند بنيصدر را هم به همين صورت با خودشان همراه کنند. (که البته بعداً هم خدمت کلاهي و کشميري رسيدند و هم آنچه را که در جريانيد با آقاي بنيصدر کردند.)
سازمان مجاهدين خلق اغلب سراغ کساني ميرفت که احتمال همراهي آنها با سازمان وجود داشت. مثلاً آقاي منتظري، آقاي بنيصدر و … يادم هست سازمان مجاهدين خلق مدتي به دنبال شجريان بود تا او را جذب کند که بالاخره به زبان آمد و علني عليهشان حرف زد که بگذارند و بروند. باز يادم هست که مدتي به دنبال خدابيامرز مهندس بازرگان بودند. يکبار هم که او براي معالجه از ايران خارج شده بود که به شدت دنبالش بودند که به ما بپيوند و برنگرد و… يادم هست جمله معروف مهدي بازرگان را که گفته بود به رجوي بگوييد: «من هم زنم را دوست دارم و هم خانه ام.» (اشاره به ازدواج رجوي با همسر سابق ابريشمچي و اشاره به انقلاب ايدئولوژيک دروني سازمان و ايضا قرار گرفتن در کنار دشمنان کشور.)
آيا پايبنديهاي مذهبي در بين اعضاي سازمان وجود دارد؟ چگونه و در چه حد؟
پايبندي مذهبي در سازمان مجاهدين خلق از بعد از انقلاب ايدئولوژيک مشخصاً امتياز منفي محسوب ميشود. حتي مثلاً قرآن خواندن هم ممنوع بود. بعد از انقلاب ايدئولوژيک، کتاب خواندن و بخصوص قرآن و نهجالبلاغه ممنوع شده بود. (توجيه اين بود که شما بايد به مريم وصل شويد، مريم به مسعود وصل است و مسعود به امام زمان. بنابراين صرفاً تماشاي ويدئوهاي مسعود و مريم آن هم با حضور مسئول جايز بود.) اگر کسي تخطي ميکرد، در جمع، پدرش را در ميآورند بهقدري که به گريه ميافتاد.
کتابخانه اي در کمپ اشرف بود که ابوذر ورداسبي با خواهش و تمنا اجازه ايجاد آن را گرفت. ورداسبي در جريان عمليات فروغ جاويدان (مرصاد) کشته شد. اين کتابخانه را بعد از مرحله دوم انقلاب طلاق و ازدواج بستند. داستان هم از اينجا شروع شد که بحث شيعه را تخطئه کردند و اين که شما نميتوانيد مستقيم به خدا که هيچ به امامان هم وصل شويد. يعني راه نشان دادند که شما به مريم، مريم به مسعود و مسعود به امام زمان وصل هستند (يا به تعبيري مسعود همان امام زمان است و اين را در جلسهاي با شرکت چند صد نفر هم عنوان کردند و مسعود تکذيب نکرد و نوارهايش هم بعداً بيرون آمد). با اين تفسير نه تنها کتب ديني، که کتب ديگر هم مجاز نبود. علني گفته ميشد که اگر کسي به دنبال درس خواندن و مطالعه باشد يعني به دنبال آينده خودش است و بنابراين از مبارزه و فدا کردن بريده و دست برداشته و گاهاً اگر اصرار ميکرد متهمش ميکردند که نفوذي است و ميخواهد بعد از فرار آينده داشته باشد.
ميدانيد که مسعود رجوي و مريم عضدانلو هيچ وقت به صورت رسمي ازدواج نکردند. طلاق مريم عضدانلو از مهدي ابريشمچي هم رسمي و شرعي نبود. البته باز من بخاطر کارم (حفاظت) بخاطر دارم که مريم قبل از ازدواج با مسعود از وي حامله بود و برخي هم فهميده بودند. انتقال مريم به بيمارستان براي کورتاژ توسط برادرِ مسعود رجوي (صالح رجوي) انجام شد و من هم حفاظت را به عهده داشتم.
به نظرم شروع انحراف در شعائر اينطور شروع شد که دعاي بعد از نماز را با آوردن نام مسعود و مريم و … مخدوش کردند و بعد اصلاً تعريف گناه را عوض کردند. تعريفي که مرکزش مسعود و مريم بود تا خدا و پيامبر و دين. همين است که يک مجاهد خلق امروزي قباحتي در دروغ و دزدي و قتل نميبيند (اگر دستور رهبري باشد) در اين دستگاه اگر رهبري نگويد (دوربين نباشد) نماز و روزه معني خودش را از دست ميدهد.
شما اگر به کمپ اشرف سابق در عراق برويد يک مسجد و نمازخانه در آن ميبينيد که با حلبي و بشکه برايش مناره ساختهاند. اين را همه اعضا و جداشدگان ميدانند که بسرعت در عرض دو هفته بعد از سقوط صدام و آمدن آمريکاييها بنا کردند صرفاً بخاطر اين که به عراقيها بگويند ما هم مسجد داريم. نه قبل از آن نمازخانه و مسجدي داشتند و نه امروز در آلباني چنين چيزي دارند. يادم هست آن روزهايي که عراقيها وارد کمپ شدند شروع کردند افرادي را با لباس روحاني جلو انداختند. حتي مجيد معيني از اعضاي سابقهدار را عبا و عمامهدار کردند که عکسهايش هست.
***اعتقادي جز به رهبري مسعود و مريم در فرقه رجوي حرام است***
اعتقادي جز به رهبري مسعود و مريم رجوي در فرقه رجوي حرام و حتي قابل تنبيه است. اسلامِ مجاهدين خلق با اسلامهاي ديگر کاملاً مجزاست. اسلامي که ما ميشناسيم را هر قدر هم بکشيد باز اجازه اين حرکات را نميدهد. در اسلام رجوي دزدي از مادر به نفع رهبري ثواب دارد. قتل برادر بخاطر منافع سازمان واجب عيني است. قدم زدن در پارک اگر در جهت منافع مريم رجوي نباشد گناه کبيره است و … شواهد و قرائن و نمونهها بيش از حد و حوصله اين گفتار است. در اين دستگاه شعائر معنياش عوض ميشود. نماز و روزه شعائر نيست. شعائر ميشود «دفاع از منافع رهبريِ سازمان.» مثلاً فحاشي در شبکههاي اجتماعي به هر کس که ممکن است انتقاد کند و...
امروزه اخباري درباره فعاليتهاي سايبري سازمان در رسانههاي خبري منتشر شده است، تحليل شما از ورود و فعاليت منافقين در اين فضا چيست؟
به همان شکل که در بالا گفتم تغيير سازمان صدام و مسعود به سازمان ترکي الفيصل و مريم بعد از سقوط صدام الزامي بود. تغيير کاربردي در ابزار. اين ابزار در قالب قبلي دو شاخصه داشت: يکي تروريسم با بمب و سلاح و ديگري جاسوسي و ترجمه و ارائه خدمات به ارتش متخاصم که طبعاً سوژه و نوع کار و ريزکار را ارباب (آن زمان ژنرال حبوش و استخبارات عراق) معين ميکرد. مخارجش را هم ميپرداخت.
اين ابزار در قالب جديد هم دو شاخصه دارد: يکي پاپوشسازي اطلاعاتي و امنيتي و ديگري جعل و دروغ و اطلاعات شويي و جنگ سايبري و رسانهاي. گفتم اسم مستعار «حشمت علوي» در حال حاضر در غرب هم آنقدر لو رفته که گاهي به عنوان شوخي يا گاهي به عنوان ناسزا در جنگ و جدلهاي آنلاين استفاده ميشود (جملاتي مثل تو حشمت علوي نيستي؟، هواي آلباني چطور است، برو از رهبر سازمان بپرس و....)
به نظر شما آيا هنوز هم سازمان براي نسل جوان جذابيت دارد و آنها جذب منافقين ميشوند؟ سازمان امروز سازوکاري براي جذب اعضا دارد؟
سازمان از بعد از رفتن به عراق تقريباً قيد وارد کردن نيروي جديد را زد. مسعود رجوي ميدانست که راهي را که انتخاب کرده (رفتن به عراق) درب ورودي سازمان را تا ابد بسته است. (البته گاهي اين جمله معروف هيتلر را تکرار ميکرد که اگر پيروز شديم، کسي از فرد پيروز سوال نخواهد کرد. و معتقد بود که همين تعداد براي پيروزي کافي است. آن زمان روي پيروزي صدام حساب باز کرده بود، امروز هم روي پيروزي آمريکا. بنابراين به قول خودش «نيروي وفادار ميخواهم نه نيرويي که سوال کند.» بعد هم ميگفت «حضرت عباس از امام حسين سوال نکرد. کرد؟»)
سازمان بعد از سقوط صدام و آمدن به آلباني سعي کرد تعدادي از همان بچههايي را که سر راه گذاشته بود مجدداً برگرداند. چندتايي هم بخاطر مادر و پدرشان برگشتند ولي هنوز هم آنقدر نيستند که در يک عکس در مراسم بتوانند دو رديف اول را پر کنند. در داخل ايران که مشخص است، در ميان ايرانيان خارج از کشور هم نه تنها سازمان مجاهدين خلق جاذبهاي ندارد بلکه نفرت عجيب و غريبي هم از آن دارند. بارها شاهد بودهايم که تظاهراتي عليه جمهوري اسلامي برگزار شده ولي به محض ورود يکي دو نفر از سازمان مجاهدين خلق و بخصوص اگر آرم يا عکس همراه داشته باشند، همه شرکت کنندگان پراکنده شدهاند.
پيشبيني شما از آينده منافقين چيست؟
تا منظور از آينده چه باشد. اگر منظور يک آينده سازماني و تشکيلاتي و حزبي باشد که ديگر تاريخش گذشته. تاريخ جلو ميرود و نسلها عوض ميشوند. سازمان مجاهدين خلق که سابقه خيانت به وطن در زمان جنگ، جنايات جنگي و جرايم عليه بشريت کم ندارد ولي اگر هم اينطور سابقهاي نداشت و اصلاً سابقهاش هم درخشان بود باز آيندهاي نميتوانست داشته باشد.
تغيير هم بخواهيم بايد نيروي تغيير خواه جديد را جستجو کنيم. ضمناً «فرقهاي» بودن و متکي به فرد بودن اين سازمان را هم نبايد فراموش کرد. نبايد فراموش کرد که سازمان مجاهدين خلق سازماني است که بعد از قريب به دو دهه حتي نميتواند بگويد سرکردهاش مرده است يا زنده. چرا؟ چون مثل يک باند متکي به آن فرد است. جايگزين ندارد. سازماندهياي نيست که بشود يک رهبر ديگر برايش انتخاب کرد. براي نفرات سازمان مرگ مسعود رجوي مثل مرگ خدايشان (بتي که ساختهاند) است. عمر يک فرقه همان قدر است که عمر رهبرش باشد. فرقه بنا بر تعريفش «بيآينده» است.
ولي اگر منظور اين طرز فکر و ايدئولوژي باشد که به نظرم نه حال دارد و نه آينده و نه گذشتهاي که بشود به آن دست زد. مقصر هم نه جمهوري اسلامي بوده و نه تفکرات ديگر. اين تفکر با شعار «پيش به سوي جامعه بيطبقه توحيدي» شروع شد و اوايل انقلاب نعره ميکشيد عليه امثال خدابيامرز آيتالله طالقاني که «شما خرده بورژوا هستيد و به حد کافي ضد امپرياليست نيستيد»، ولي امروز به جايي رسيده که در آلباني در فضاي مجازي از راستترين جناحهاي صهيونيستي درخواست ميکند که «خانه مادران و خواهران» خودشان را در ايران بمباران کنند و شيون مجازي راه مياندازد که «تحريمهاي دارويي و غذايي» عليه خانوادههاي خودشان در ايران را هر چه شديدتر کنند.
***نظر يکي از بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق درباره فرقه رجوي ***
اين بيآينده شدن را، اين ابتر شدن را، اين دم بريده شدن را دشمنان رجوي ايجاد نکردند (إن شائک هو الأبتر – اينها چوب خداست) اين را خودش و دار و دستهاش به وجود آوردند. تصميم خودشان بود. به قول عبدالرضا نيکبين رودسري (از بنيانگذاران اوليه سازمان که تن به سازمان مسعود و صدام نداد) که اواخر عمرش يکبار نظرش را پرسيدند و گفت: «متاسفانه اينها نه تنها شکست خوردند، که سقوط اخلاقي هم کردند.»
بله، شکست خوردن يک حرف است، سقوط يک حرف ديگر. اتفاقاً مسعود رجوي آن زماني که هنوز غيبت طولاني مدت نداشت، بعضي اوقات ميگفت که اگر من فلان و فلان نکرده بودم (منظورش انقلاب ايدئولوژيک بود و در کنارش رابطههايي که با آمريکاييها برقرار کرده بود) الان سازمان مجاهدين خلق هم مثل سازمانهاي فدايي و فرقان و … از بين رفته بود. الان که نگاه ميکنيم ميبينم که کاش از بين رفته بود و به اين خفت و ذلت نميافتاد.
مولوي در يکي از غزليات ديوان شمس تبريزي ميگويد: «هر که گريزد ز خراجات شهر، بارکش غول بيابان شود.» کاش اين سازمان در کشور ميماند و شکست ميخورد اما الان بيآبرو شده است. آن بهايي که آن روز پرداخت نشد ادامهاش بارکشي براي صدام حسين و محمد بن سلمان سعودي و اين روزها سيا و موساد است.
از شما ممنونم. در پايان اگر نکته ديگري داريد، مرقوم بفرمائيد.
من هم از شما تشکر ميکنم. فعلاً نکته ديگري ندارم.

















