جهان/داخل کابين گفتم؛ لباس هات رو در بيار. به حاج قاسم هم گفتم: حاج آقا لطفاً شما هم لباس هاتون رو در بياريد. حاج قاسم بي، چون و چرا کاري که خواستم انجام داد. او لباس‌هاي مهندس فني را پوشيد و...
 
کتاب «متولد مارس»، جستاري در خاطرات دوستان و همرزمان شهيد حاج قاسم سليماني است. اين کتاب به اهتمام علي اکبري مزدآبادي و با مقدمه‌اي به قلم محمدعلي صمدي روانه بازار نشر شده است.

آنچه در ادامه مي خوانيم، بخشي از اين کتاب است:
خرداد سال ۹۲ قرار بود با هفت تُن بار ممنوعه به سمت دمشق پرواز کنيم. علاوه بر بار، تقريباً ۲۰۰ مسافر هم داشتيم که حاج قاسم يکي‌شان بود. حاجي مرا از نزديک و به اسم مي‌شناخت.

طبق معمول وارد هواپيما که شد اول سراغ گرفت خلبان پرواز کيه؟ گفتند اسداللهي. صداي حاج قاسم را که گفت: امير. شنيدم و پشت بندش دَرِ کابين خلبان باز شد و خودش در چارچوب در جاگرفت.

مثل همه پروازهاي قبلي آمد داخل کابين و کنارم نشست. زمان پرواز تا دمشق تقريباً دو ساعت و نيم بود. اين زمان هر چند کوتاه بود، ولي براي من فرصت مغتنمي بود که همراه و هم صحبتش باشم. تقريباً ۷۰، ۸۰ مايل مانده به خاک عراق قبل از اينکه وارد آسمان عراق شويم بايد از برج مراقبت فرودگاه بغداد اجازه عبور مي‌گرفتيم. اگر اجازه مي‌داد اوج مي‌گرفتيم؛ و بعد از گذشتن از آسمان عراق بدون مشکل وارد سوريه مي‌شديم.

گاهي هم که اجازه نمي‌دادند ناگزير بايد در فرودگاه بغداد فرود مي‌آمديم و بار هواپيما چک مي‌شد و دوباره بلند مي‌شديم. اگر هم بارمان مثل همين دفعه ممنوع بود اجازه عبور نمي‌گرفتيم از همان مسيربه تهران بر مي‌گشتيم. آن روز طبق روال اجازه عبور خواستم، برج مراقبت به ما مجوز داد و گفت: به ارتفاع ۳۵ هزار پا اوج گيري کنم. با توجه به بار همراهمان نفس راحتي کشيدم و اوج گرفتم. نزديک بغداد که رسيديم، برج مراقبت دوباره پيام داد. عجيب بود! از من مي‌خواست هواپيما را در فرودگاه بغداد بنشانم.
 
با توجه به اينکه قبلا اجازه عبور داده بودند شرايط به نظرم غير عادي آمد. مخصوصاً اينکه کنترل فرودگاه دست نيروهاي آمريکايي بود. گفتم:” با توجه به حجم بارم امکان فرود ندارم. هنگام فرود چرخ‌هاي هواپيما تحمل اين بار را ندارد. مسيرم را به سمت تهران تغيير مي‌دهم. ” به نظرم دليل کاملاً منطقي و البته قانوني بود، اما در کمال تعجب مسئول مراقبت برج خيلي خونسرد پاسخ داد: نه اجازه بازگشت نداريد در غير اينصورت هواپيما را مي‌زنيم!

من جداي از هفت تُن بار، حجم بنزين هواپيما را که تا دمشق در نظر گرفته شده بود محاسبه کرده بودم تا به دمشق برسيم بنزين مي‌سوخت و بار هواپيما سبک‌تر مي‌شد. تقريباً يک ربع با برج مراقبت کلنجار رفتم، اما فايده نداشت. بي توجه به شرايط من فقط حرف خودش را مي‌زد. آخرش گفت: آنقدر در آسمان بغداد دور بزن تا حجم باک بنزين هواپيما سبک شود. حاج قاسم آرام کنار من نشسته بود و شاهد اين دعواي لفظي بود. گفتم: حاج آقا الان من ميتونم دو تا کار بکنم، يا بي توجه به اين‌ها برگردم که با توجه به تهديد شان ممکنه ما رو بزنن، يا اينکه به خواسته شان عمل کنم.

حاج قاسم گفت: کار ديگه‌اي نميتوني بکني؟ گفتم: نه. گفت: پس بشين! آقاي رحيمي مهندس پروازمان بين مسافرها بود، صدايش کردم. داخل کابين گفتم؛ لباس هات رو در بيار. به حاج قاسم هم گفتم: حاج آقا لطفاً شما هم لباس هاتون رو در بياريد. حاج قاسم بي، چون و چرا کاري که خواستم انجام داد. او لباس‌هاي مهندس فني را پوشيد و رحيمي لباس‌هاي حاج قاسم را. يک کلاه و يک عينک هم به حاجي دادم.
 
از زمين تا آسمان تغيير کرد؛ و حالا به هر کسي شبيه بود الا حاج قاسم. رحيمي را فرستادم بين مسافرها بنشيند و بعد هم به مسافرها اعلام کردم: براي مدت کوتاهي جهت برخي هماهنگي‌هاي محلي در فرودگاه بغداد توقف خواهيم کرد. روي باند فرودگاه بغداد به زمين نشستيم. ما را بردند به سمت جت وي که خرطومي را به هواپيما مي‌چسبانند. نيم ساعت منتظر بوديم، ولي خبري نشد. اصلاً سراغ ما نيامدند. هر چه هم تماس مي‌گرفتم مي‌گفتند صبر کنيد…

بالاخره خودشان خرطومي را جدا کردند و گفتند استارت بزن و برو عقب و موتورها را روشن کن و دنبال ماشين مخصوص حرکت کن. هرکاري گفتند انجام دادم. کم کم از محوطه عادي فرودگاه خارج شديم، ما را بردند انتهاي باند فرودگاه جايي که تا به حال نرفته بودم و از نزديک نديده بودم. موتورها را که خاموش کردم، پله را چسباندند. کمي که شرايط را بالا و پايين کردم به اين نتيجه رسيدم که در پِيِ حاج قاسم آمده اند. به حاجي هم گفتم، رفتارش خيلي عادي و طبيعي بود.

نگاهم کرد و گفت: تا ببينيم چه ميشه. به امير حسين وزيري که کمک خلبان پرواز بود گفتم: اميرحسين! حاجي مهندس پرواز و سر جاش نشسته! تو هم کمک خلباني و منم خلبان پرواز. من که رفتم، دَرِ کابين رو از پشت قفل کن. بعد هم با تاکيد بيشتر بهش گفتم: اين “در” تحت هيچ شرايطي باز نمي‌شه، مگه اينکه خودم با تو تماس بگيرم.

از کابين بيرون آمدم. نگاهم روي باند چرخيد. سه دستگاه ماشين شورلت ون، به سمت ما مي‌آمدند. دو تايشان، آرم سازمان اف‌بي‌آي آمريکا را داشتند و يکي شان آرم استخبارات عراق را. شانزده، هفده آمريکايي و عراقي از ماشين‌ها پياده شدند و پله‌ها رابالا آمدند و توي پاگرد ايستادند. برايشان آب ميوه ريختم و سر حرف را باز کردم. به زبان انگليسي کلي تملق شان را گفتم و شوخي کردم و خنداندمشان تا فقط حواسشان را از سمت کابين پرت کنم.
 
سه چهار نفرشان که دوربين‌هاي بزرگ فيلمبرداري داشتند وارد هواپيما شدند. توي هر راهرو هواپيما دو تا دوربين مستقر کردند. بعد هم يکي يکي لنز دوربين را روي صورت مسافرها زوم مي‌کردند. رفتارشان عادي نبود. به نظرم داشتند چهره‌ي مسافران پرواز را اسکن مي‌کردند و با چهره‌اي که از حاج قاسم داشتند تطبيق مي‌دادند. اين کارها يک ربع، بيست دقيقه‌اي طول کشيد و خواست خدا بود که فکرشان به کابين خلبان نرسيد.

آمريکايي‌ها دست از پا درازتر رفتند و عراقي‌ها ماندند. تا اينکه گفتند: زود در “کارگو” را باز کن تا بار رو چک کنيم. نفسم بند آمد. خيالم از حاج قاسم تا حدودي راحت شده بود، اما با اين بار ممنوعه چه کار بايد مي‌کردم؟! اين را که ديگر نمي‌شد قايم يا استتارکرد. مانده بودم چطور رحيمي را بفرستم کارگو را باز کند؟ اين جزو وظايف مهندس فني پرواز بود، اما رحيمي که لباس شخصي تنش بود هم مثل بيد مي‌لرزيد، منم بلد نبودم.

ديدم چاره‌اي برايم نمانده، خودم همراهشان رفتم. از پله‌ها بالا رفتم و از روي دستورالعملي که روي در کارگو نوشته بود در را با زحمت و دلهره باز کردم. يکي شان با من آمد يک جعبه را نشان داد و گفت: اين جعبه رو باز کن… سعي کردم اصلا نگاش نکنم. قلبم خيلي واضح توي شقيقه هايم مي‌زد. حس مي‌کردم رنگ به رويم نمانده. دست بردم به سمت جيب شلوارم، کيف پولم را بيرون کشيدم و درش را باز کردم و دلارهاي داخلش را مقابل چشمش گرفتم. لبخند محوي روي لبش آمد و چشمکي حواله ام کرد. نمي‌دانم چند تا اسکناس بود همه را کف دستش گذاشتم، او هم چند عکس گرفت و گفت: بريم…
  
روي باند فرودگاه دمشق که نشستيم، هوا گرگ و ميش بود. حاجي رو به من گفت: امير پياده شو. پياده شدم و همراهش سوار ماشيني که دنبالش آمده بود شديم. رفتيم مقرشان توي فرودگاه. وقت نماز بود. نمازمان را که خوانديم گفت: کاري که بامن کردي کي يادت داده؟ گفتم: حاج آقا من ۶۰ ماه توي جنگ بوده ام اين جورکارها رو خودم از برم…

قد من کمي از حاجي بلندتر بود،گفت: سرت رو بيار پايين. پيشاني ام را بوسيد و گفت:اگرمن رئيس جمهور بودم مدل افتخار گردنت مي‌انداختم. گفتم:حاج آقا اگه با اون لباس ميگرفتنتون قبل از اينکه بيان سراغ شما،اول حساب من رو مي‌رسيدند، اما من آرزو کردم پيشمرگ شما باشم…

لبخند مليحي زد و اشک از گوشه‌ي گونه‌هاش پايين افتاد.

 

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar