1. برگزیده
سیاسی

رجایی و باهنر را چه کسی ترور کرد؟

منبع
ايسنا
بروزرسانی
رجایی و باهنر را چه کسی ترور کرد؟
ايسنا/ چه کسي فکر مي کرد دومين رييس جمهور و نخست وزير ايران هر دو در سن ۴۸ سالگي در کنار هم در سال ۱۳۶۰ دومين کابينه دولت را تشکيل دهند و هر دو در يک زمان و مکان به دست يک نفر در دفتر کارشان ترور شوند؟

امروز هشتم شهريورماه چهلمين سالگرد ترور شهيدان رجايي و باهنر در دفتر نخست وزيري به دست گروهک تروريستي منافقين در خيابان پاستور در سال ۱۳۶۰ است.

محمدجواد

محمدجواد در سال ۱۳۱۲ در محله معروف به «محله شهر» از محله‌هاي بسيار قديمي شهر کرمان متولد شد. پدرش مغازه اي کوچک بر سر گذر داشت و پيشه ور بود. او دومين فرزند خانواده بود و  هشت خواهر و يک برادر ديگر هم داشت.

محمدجواد در پنج سالگي به مکتب خانه‌اي  نزديک خانه فرستاده شد تا نزد بانوي متدينه اي، خواندن، نوشتن و قرآن بياموزد. او بعد از شهريور ۱۳۲۰ برکناري رضا شاه از قدرت و در سال ۱۳۲۲  در سن ۱۰ سالگي به مدرسه حوزوي معصوميه کرمان  رفت و با حمايت و راهنمايي حجت‌الاسلام حقيقي درس طلبگي آموخت.

او ۱۰ سال بعد در سال ۱۳۳۲ علاوه بر سپري کردن دوره سطح در مدرسه معصوميه، موفق شد کلاس پنجم دبستان را به پايان برساند و در مهر همان سال به حوزه علميه قم رفت.

محمدجواد جوان در خاطراتش نوشت: وضع مالي خانواده‌ طوري بود که به هيچ وجه، قادر به پرداخت مخارج تحصيليم نبودم و از شهريه ۲۳ توماني که آيت الله بروجردي پرداخت مي کرد، زندگي مي‌کردم البته بعد از مدتي ۵۰ تومان هم شهريه از حوزه علميه کرمان برايم حواله شد.

سال اول اقامت در قم که مصادف بود با سال ۱۳۳۳ علاوه بر شرکت در امتحانات دوره دبيرستان و اخذ ديپلم، کتابهاي کفايه و مکاسب را در مدرسه  فيضيه نزد حجج اسلام مجاهدي و سلطاني خواند و از سال ۱۳۳۳  دوره خارج را آغاز کرد. استاد محمدجواد در اين دوره از سال ۱۳۳۴ سيدروح الله خميني بود. او درسهاي فقه و اصول را از ايشان آموخت و تا سال ۱۳۴۱ در خدمت ايشان بود. محمدجواد جوان همچنين سر درس فقه آيه‌الله بروجردي شرکت مي کرد.

او همچنين در محضر علامه محمدحسين طباطبايي درس تفسير و فلسفهِ اسفار را در مدت شش سال خواند.

محمدجواد در خاطراتش گفت: يادم هست، اولين روزهايي که درس تفسير را شروع کردند، ابتدا درس مي‌گفتند، سپس مطالب در جمع طلاب مورد بحث قرار مي‌گرفت، بعد از رفع اشکالات، درس را مي‌نوشتند که بعدها به صورت «الميزان»، دورة تفسير عالي درآمد. بنده از ابتداي سوره بقره به اين سو در محضر ايشان بودم

او  ۹ سال در قم ساکن بود و بعد از مدتي در دانشکده الهيات مشغول تحصيل شد و هفته اي دو روز به تهران آمد و در سال ۱۳۳۷ ليسانس الهيات گرفت و دوره دکتري الهيات را در قم گذراند. باهنر رشته امور تربيتي دانشکده ادبيات را در مقطع فوق ليسانس در تهران خواند.

فعاليتهاي اجتماعي

حجت الاسلام باهنر در خاطراتش از دوران درس در حوزه علميه قم و آشنايي با چهره هاي سرشناس انقلاب نوشت: ما همه علاقه‌مند بوديم که حوزه قم، از نظر نوع مطالعات و مسايل طرح شده و همچنين، از نظر تحقيقات علمي، فکري و فلسفي تحرک جديد داشته باشد که خوشبختانه اين نهضت از چند سال قبل شروع شده بود. اولين جهش اين حرکت، از طرفي توسط امام و از طرف ديگر، توسط علامه طباطبايي و شاگردانشان آقايان منتظري، بهشتي، مشکيني و ديگران بود. ما نيز به لحاظ اقتضاي سن  در دوره‌هاي دوم درس اين اساتيد بزرگ شرکت کرديم و تقريبا بعد از شش سال که از آغاز اين حرکت مي‌گذشت، به اين جريان پيوستيم.

او ادامه داد: نهضت تاليف و تحقيق و ترجمه و کارهاي مطبوعاتي تازه شکل مي‌گرفت و ما به کمک چند نفر از دوستان، از جمله آقايان هاشمي رفسنجاني و مهدوي کرماني و عده‌اي ديگر از دوستان، مکتب تشيع را راه انداختيم و از سال ۱۳۳۶  سالنامه و بعدها فصلنامه منتشر کرديم که بعد از انتشار هفتمين سالنامه آن را توقيف کردند و نکته جالب اينجا بود که آن روزها تيراژ کتابها بين ۱۰۰۰ الي ۳۰۰۰ نسخه بود اما وقتي ما اولين سالنامه را اعلام کرديم و قبوض مربوطه را فروختيم. به قدري استقبال شد که مجبور شديم  سقف چاپ را ابتدا به ۱۰۰۰۰ نسخه و بعد به ۵۰۰۰۰ نسخه افزايش دهيم.

باهنر سياسي مي شود

باهنر در تشريح منبر رفتن هايش گفت: در کنار اين فعاليت، طبق عادتي که طلاب آن روز داشتند، ما هم به منبر مي‌رفتيم و سخنراني مي‌کرديم. خاطرم هست، اولين بار که سال ۱۳۳۷ توقيف شدم، مقارن با سالي بود که دولت ايران، اسرائيل را به رسميت شناخته بود. در آبادان، در منبري سخنراني مي‌کردم که شديدا به اين مسئله حمله کردم که توسط شهرباني آبادان دستگير شدم. اين اولين برخورد من با رژيم بود. آن روزها موضوع دستگيري روحاني بسيار نادر بود.

باهنر ادامه داد: در سال ۱۳۴۱ به تهران آمدم، چون در آن روزها، صحبت از اين بود که نماينده‌اي از حوزه علميه قم براي تبليغات اسلامي به کشور ژاپن برود و بنده را پيشنهاد کرده بودند. به اين منظور به تهران آمدم تا مقدمات کار را فراهم کنم. لازم بود که يک دوره زبان انگليسي که زبان دوم آن‌ها بود، ببينم. منتهي اين سفر به علت مشکلاتي که پيش آمد، به تاخير افتاد و به آغاز مبارزات روحانيت به رهبري امام بزرگوارمان در اواخر سال ۴۱ منتهي شد. يعني ۶ الي ۷ ماه از سکونتم در تهران گذشته بود که مبارزه آغاز شد. بهتر ديدم که در ايران بمانم و در جريان مبارزه همکاري کنم.

او افزود: سال ۱۳۴۲ که اوج مبارزات بود و واقعه ۱۵ خرداد در همان سال اتفاق افتاد. ما از آن دست  روحانيوني بودم که از قم به شهرهاي مختلف کشور اعزام شديم تا محرم آن سال را به محرمِ حرکت و قيام تبديل کنيم. من مامور شدم به همدان بروم. دستور اين بود که از روز ششم ماه محرم، سخنراني‌ها اوج بيشتري پيدا کند و مبارزه شدت گيرد، چون گفته بودند که نگذاريد جلسات پرجمعيت شوند. اگر بخواهيد از اوايل شروع کنيد، قبل از اينکه مردم اجتماع کنند، شما را دستگير خواهيم کرد اما از روز ششم سخنراني‌ها اوج گرفت و بنده روز هفتم محرم دستگير شدم. هنوز حوادث ۱۵ خرداد پيش نيامده بود که مردم اجتماع کردند و ما آزاد شديم و مجددا به سخنراني‌هايي که داشتيم ادامه داديم. تا روز ۱۲ محرم آن سال، همه جا اين مسئله اوج گرفته بود و ما به شدت تحت تعقيب بوديم که دوستان بنده را مخفيانه به تهران فرستادند تا دستگير نشوم.

باهنر جواد با اشاره به اولين سالگرد قيام خونين ۱۵ خرداد، گفت: در پايان سال ۱۳۴۲ که مصادف با سالگرد واقعه مدرسه فيضيه بود. چون فروردين ۴۲، رژيم به مدرسة فيضيه حمله کرد. اين زمان مصادف بود با سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) به همين مناسبت، در بازار تهران در مسجد جامع، سخنراني برگزار شد و من مسئول اجراي برنامه  بودم. سه شب برنامه سخنراني برگزار و  اجتماع عظيمي گرد هم آمد که در آن سالها، در نوع خود بسيار جالب توجه بود. شب سوم، ماموران پليس به اتفاق سرهنگ طاهريِ معدوم که مسئول دستگيري من بود، به آنجا آمدند و بعد از دستگيري، مرا به زندان قزل‌قلعه بردند.

ورود به آموزش و پرورش

سال ۱۳۴۲ به استخدام وزارت آموزش و پرورش در آمد و علاوه بر تدريس با دفتر تحقيقات و برنامه‌ريزي وزارتخانه همکاري داشت و برنامه‌هاي تعليمات‌ ديني کلاس‌هاي مختلف تحت نظر وي تهيه و تنظيم مي‌شد. کتاب‌هاي ديني تأليف وي نقش چشمگيري در آگاه‌سازي جوانان و نوجوانان قبل از انقلاب ايفا نمود.

او در تشريح چگونگي ورود به نظام آموزش و پرورش و چگونگي تاليف کتبي درسي، گفت: ابتدا آيه‌الله دکتر بهشتي به آموزش و پرورش راه يافته بودند و سربندهاي کار را در اختيار داشتند. همچنين آقاي دکتر غفوري در آنجا مشغول بودند. در حدود ۷ الي ۸ ماه گذشته بود که بنده در جريان قرار گرفتم. قرار شد براي برنامه‌ريزي تعليمات ديني و نوشتن کتاب‌هاي ديني، به طور جدي کار کنيم. از اولين سالهايي که وارد آموزش و پرورش شدم با مشکلات فراواني روبه‌رو بودم. دوستان مقدمات را فراهم کردند و من توانستم به قسمت برنامه‌ريزي راه پيدا کنم. جالب بود که ما در اين فرصت توانستيم از بخش‌هاي کوتاهي که در اول ابتدايي به عنوان مسائل ديني بايستي وارد شود تا آخرين سالهاي تحصيلي دبيرستان، کتب‌هاي تعليمات ديني بنويسيم  وهمينطور براي دوره‌هاي تربيت معلم و ديگر رشته‌هاي تحصيلي که وجود داشت. اين از فرصتهاي جالبي بود برايم و تاريخچه مفصلي دارد که حاکي از درگيري‌هايي است که در اين رابطه با دستگاه داشتم ولي به ياري خدا موفق شديم مطالب کتاب‌ها و خودِ کتاب‌ها را بدون کوچکترين دخالت دستگاه، بنويسيم. مطالب آن کتاب‌ها حتي در بعضي از حوزه‌هاي مبارزاتي مخفي آن روز، به عنوان مطالب آموزشي، تعليم داده مي‌شد. مطالبي را که در دوره دبيرستان و راهنمايي گنجانده بوديم، نسبتا تحرک خوبي داشت.

در سال ۱۳۵۲ و به دنبال فعاليت هاي گسترده شهيد باهنر و حساسيت و کنترل شديد ساواک بر اعمال و رفت و آمدهاي ايشان، و به منظور تضعيف روحيه و تزلزل در اراده محکم ايشان در مبارزه عليه رژيم، دستگاه امنيتي شاه به طور مرتب و مکرر، نزديکان به خصوص خواهر ايشان را دستگير و مورد بازجويي قرار داد و در بيابانهاي اطراف تهران رها کرد.

به دنبال اين قضايا و در پي گزارش يکي از اهالي محل مبني بر تکثير و توزيع اعلاميه در منزل باهنر، بلافاصله ساواک به منزل ايشان حمله کرد و ضمن بازرسي و توقيف برخي کتب، ايشان را دستگير و پس از چند روز با اخذ تعهد آزاد کرد.

محمدجواد باهنر گفت: يک جريان خانوادگي براي من پيش آمد. خواهري داشتم که نزد ما زندگي مي کرد و آمدند و او را دستگير کردند و دستگيري هاي بسيار عجيبي بود. مرتب دستگير مي کردند و چند روز نگه مي داشتند و گاهي در بيابان ها رها مي کردند و گاهي در گوشه ديگري از شهر و عمدتا اصرارشان اين بود که روابط ما را بتوانند از او بپرسند که ما با چه گروه هايي ارتباط داريم و چه جلساتي در منزل داريم و چه مسائلي را تعقيب مي کنيم.

يکي از کميته هاي شوراي انقلاب، کميته اعتصابات بود. وظيفه اين کميته دامن زدن به اعتصابات بود و در مواردي که در خصوص نيازهاي ضروري مردم مشکلي به وجود مي آمد اين کميته، چگونگي اعتصابات را تنظيم مي کرد. به خصوص در جريان اعتصاب کارگران نفت مشکلاتي براي سوخت مردم به وجود آمد و بنا به دستور امام، باهنر به عضويت اين کميته درآمد و با سفر به نقاط مختلف کشور به رتق و فتق امور مربوط به اعتصابات پرداخت.

انديشه ايجاد تشکلي به نام شوراي انقلاب با توجه به شرايط خاص آن زمان در ميان روحانيون معتمد امام وجود داشت. بحث جدي در اين زمينه در سفري که  مرتضي مطهري به پاريس داشت با امام خميني (ره) مطرح شد.

هاشمي رفسنجاني در خاطراتش نوشت: ... آقاي مطهري در مراجعت از سفر پاريس دستور رهبر عظيم الشان انقلاب را مبني بر تشکيل شوراي انقلاب آوردند، حضرت امام آقايان شهيد مطهري، شهيد بهشتي، موسوي اردبيلي، شهيد باهنر و هاشمي رفسنجاني را به عنوان هسته اوليه شوراي انقلاب تعيين کرده و اجازه داده بودند که افراد ديگر با نظر اين پنج نفر اضافه شوند. در جلسات ابتدايي تصميم بر اين شد که حتي الامکان ترکيب شورا از اعضاي روحاني و غير روحاني به نسبت مساوي و نزديک به هم باشد. اين شورا در آذر ۱۳۵۷ تشکيل شد در هدايت و برنامه ريزي امور انقلاب و مشورت هاي لازم به امام خميني (ره) نقش مهمي ايفا کرد.

باهنر و بهشتي  پس از آزادي از زندان در پاييز سال ۱۳۵۷ همراه برخي شخصيت هاي ديگر نسبت به تشکيل حزب جمهوري اسلامي اقدام کردند و مرامنامه و اساسنامه آن را تهيه کردند و تشکيلات حزب جمهوري اسلامي رسما فعاليتش را آغاز کرد. نقش باهنر  در حزب بسيار تعيين کننده بود و در همه کارها با وي مشورت مي شد. پس از شهادت دکتر بهشتي در فاجعه خونين انفجار دفتر مرکزي حزب در هفتم تير ماه سال ۱۳۶۰، باهنر به دبير کلي حزب جمهوري اسلامي انتخاب شد و اين مسئوليت را تا زمان پذيرش پست نخست وزيري به عهده داشت.

به دنبال برکناري بني صدر از مقام رياست جمهوري و انتخاب شهيد رجايي به عنوان رياست جمهوري، بنا به پيشنهاد شهيد رجايي، دکتر باهنر در سال ۱۳۶۰ به عنوان نخست وزير به مجلس شوراي اسلامي معرفي شد  و مجلس به نخست وزير و وزراي وي راي اعتماد داد.

محمدعلي رجايي

محمدعلي ۲۵ خرداد ۱۳۱۲ شمسي در شهر قزوين متولد شد. پدرش عبدالصمد، پيشه‌ور بود و در بازار قزوين مغازه خرازي فروشي داشت. او در چهار سالگيِ محمدعلي درگذشت و تامين مخارج زندگي به دوش مادر، دايي و برادرش که ۱۰ سال از او بزرگتر بود، افتاد.

محمدعلي تا ششم ابتدايي درس خواند و بعد از آن ترک تحصيل کرد و در مغازه خرازي فروشي داييش، شاگردي کرد. در ۱۴ سالگي براي يافتن کار به تهران نزد برادرش که زودتر از او به تهران مهاجرت کرده بود، مهاجرت کرد. ابتدا در بازار آهن فروشان مشغول کار شد و به علت سنگيني کار مدتي بعد به دستفروشي روي آورد. او بعد از دستفروشي دوباره به بازار تهران برگشت و در چند حجره به شاگردي پرداخت.

نيروي هوايي ارتش شاهنشاهي در سال ۱۳۳۰ جواناني را که مدرک ششم ابتدايي داشتند با درجه گروهباني استخدام مي‌کرد. رجايي داوطلب خدمت در اين نيرو شد. سه ماه از دوره آموزشي گروهباني را گذرانده بود که با گروه فداييان اسلام آشنا شد و در جلسات اين گروه شرکت کرد و به پيشنهاد لطف الله ميثمي و محمدعلي لطفيان سرگزي همکاريش با اعضاي اين گروه را آغاز کرد.

گروهبان رجايي پس از طي کردن دوره آموزشي در نيروي هوايي و دريافت درجه گروهباني، در کنار کار به تحصيل ادامه داد و در سال ۱۳۳۲ ديپلم گرفت و قصد شرکت در کنکور سراسري داشت اما چون در شهريور ماه ديپلم گرفته بود نمي‌توانست در آزمون ورودي دانشگاه شرکت کند به همين دليل به شهرستان بيجار مهاجرت کرد و در يک دبيرستان دبير زبان شد.

با اتمام سال تحصيلي، به تهران بازگشت و در دانشسراي عالي تربيت معلم به تحصيل پرداخت و سپس به دانشسراي عالي رفت و پس از دو سال، مدرک کارشناسي رياضي گرفت و به استخدام آموزش و پرورش درآمد. ابتدا به شهرستان ملاير رفت اما با رييس آموزش و پرورش اختلاف پيدا کرد و به خوانسار رفت و مشغول تدريس شد و با پايان سال تحصيلي به تهران برگشت و با موفقيت در آزمون دوره فوق ليسانس در رشته آمار مشغول به تحصيل شد و هم‌زمان در مدرسه کمال تدريس کرد.

رجايي همزمان با ورود به نيروي هوايي ارتش با جلسات مرحوم طالقاني در مسجد هدايت تهران آشنا شد و نزديک به ۲۷ سال در جلسات او شرکت کرد. رجايي در جلسات مرحوم طالقاني، با مهدي بازرگان و يدالله سحابي، از فعالان سياسي ضد پهلوي، آشنا شد و در سال ۱۳۳۹ شمسي در دبيرستان کمال تهران به رياست يدالله سحابي معلم شد. دبيرستان کمال در مناسبت‌هاي مذهبي از فعالان سياسي ضد حکومت پهلوي مانند شهيد بهشتي، مطهري، مرحوم مهدي بازرگان و محمدتقي شريعتي براي سخنراني دعوت مي‌کرد. رجايي در سال۱۳۴۶ به دليل اختلاف‌نظر با يدالله سحابي در اداره مدرسه، همکاري خود با دبيرستان کمال را قطع کرد.

او پس از کناره‌گيري از دبيرستان کمال در سال ۱۳۴۶ با کمک اکبر هاشمي رفسنجاني، محمدجواد باهنر، بازماندگان هيات موتلفه اسلامي و گروهي از تاجران، مؤسسه خيريه رفاه و تعاون را تأسيس کرد. هدف از تشکيل اين موسسه در ظاهر کمک به نيازمندان و در حقيقت کمک مالي به خانواده‌هاي زندانيان سياسي بود. اين مؤسسه متشکل از مدارس سه‌گانه دبستان، راهنمايي و دبيرستان بود و بيشتر اعضاي هايت مديره و معلمان آن، داراي گرايش‌هاي سياسي بودند و عليه حکومت پهلوي فعاليت سياسي داشتند.

رجايي از اعضاي هيات مديره و مدير مدرسه رفاه بود. اين مدرسه در پي بازجويي‌هاي حکومت پهلوي در سال ۱۳۵۳ منحل شد البته از محل مدرسه رفاه در روزهاي پيش از پيروزي انقلاب اسلامي براي بازداشت و نگهداري سران حکومت پهلوي و نيروهاي ساواک استفاده شد.

او در سال ۱۳۴۱ با عاتقه صديقي معروف به پوران رجايي، دختر يکي از بستگانش ازدواج کرد. صديقي در سال ۱۳۴۹ به تشويق رجايي وارد فعاليت‌هاي ضد حکومت پهلوي شد و پس از پيروزي انقلاب در مجالس دوم و سوم، نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي شد.

او هنگامي که در مدرسه احمديه تهران، از مدارس تحت مديريت جامعه تعليمات اسلامي با مديريت عباس لطفيان سرگزي درس مي‌خواندبه عضويت گروهي به نام شيعيان درآمد. گروه شيعيان توسط برخي دانش‌آموزان مدرسه تأسيس شده بود و فعاليت‌هاي فرهنگي و آموزشي داشت.

همکاري با گروه‌هاي ضد حکومت پهلوي

محمدعلي رجايي با گروه‌هاي سياسي مخالف حکومت پهلوي با گرايش‌هاي مختلف همکاري داشت از جمله با جمعيت فدائيان اسلام. او در زمان خدمتش در نيروي هوايي طي سالهي ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۲ با اين آشنا شد و در جلسات آن شرکت کرد. به گفته رجايي او جذب اين شعارهاي فدائيان اسلام شد که مي‌گفتند: «همه کار و همه چيز تنها براي خدا» و «اسلام برتر از همه چيز [است] و هيچ چيز برتر از اسلام نيست.» به گفته رجايي آن روزها بيشترين مبارزه مذهبي‌ها با توده ايها بود که او نيز در اين زمينه فعاليت داشت.

او همچنين با نهضت آزادي ايران همکاري داشت. رجايي جزء اولين افرادي بود که پس از تأسيس اين تشکل در سال ۱۳۴۰ در آن عضو شد و به يکي از اعضاي فعال آن تبديل شد. او يکي از عوامل انتشار اعلاميه‌هاي نهضت آزادي در شهر قزوين بود. رجايي در تاريخ ۱۱ ارديبهشت ۱۳۴۲ توسط ساواک شناسايي و دستگير شد بعد از ۴۸ روز و دادن تعهد براي استعفا از نهضت آزادي، آزاد شد.

او از اين زمان به بعد، فعاليت‌هاي سياسي ضد پهلوي و همکاري با جريان‌هاي سياسي را ادامه داد اما ديگر به عضويت رسمي حزب و گروهي در نيامد. برخي دليل آن را داشتن آزادي بيشتر براي ادامه فعاليت‌ها دانسته‌اند.

رجايي با سازمان مجاهدين خلق نيز همکاري داشت. او با بيشتر بنيانگذاران سازمان مجاهدين خلق از دوره دانشگاه و بعد از آن در جلسات سيد محمود طالقاني آشنا بود. سعيد محسن يکي از مؤسسان سازمان مجاهدين در سال ۱۳۴۷ به رجايي پيشنهاد عضويت در اين سازمان را داد اما به گفته رجايي، به علت اختلاف برداشت نسبت به مبارزه، عضويت اين سازمان نشد. با اينکه به عضويت سازمان مجاهدين خلق درنيامد ولي در برخي امور به آنها مشورت مي‌داد. به گفته صديقه عاتقي همسر رجايي سازمان به‌عنوان يک واسطه مهم روي او حساب مي‌کرد. رجايي پس از مشاهده نشانه‌هايي از تغيير ايدئولوژي سازمان از اسلام به مارکسيسم همکاري خود را با آنان قطع کرد.

او در آذر ۱۳۵۳ به دليل ارتباط با بنيان‌گذران سازمان مجاهدين خلق توسط ساواک دستگير شد اما از افشاي نام مخالفان حکومت پهلوي خودداري کرد و به مدت ۱۴ ماه شکنجه شد. بار ديگر در همان سال به دليل ارتباط نزديک با سازمان مجاهدين زنداني شد. به گفته خودش هفته‌ها تحت شکنجه قرار گرفت. سرانجام در روز عيد غدير خم در آبان ۱۳۵۷ پس از چهار سال زنداني، آزاد شد. مرحوم اکبر هاشمي رفسنجاني او را نمونه‌اي کم‌نظير در تحمل شکنجه‌ها و افشا نکردن اسرار مبارزان مي دانست.

رجايي بلافاصله پس از آزادي از زندان با تأسيس انجمن اسلامي معلمان به مبارزه عليه حکومت پهلوي ادامه داد. به محض انتشار خبر قصد امام خميني براي بازگشت به کشور به عضويت کميته استقبال درآمد.

رياست جمهوري

او پس از عزل بني صدر از رياست جمهوري به عنوان نامزد دومين انتخابات رياست جمهوري به رقابت با سيدعلي اکبر پرورش، عباس شيباني و حبيب الله عسگراولادي پرداخت و با حمايت اکثريت قريب به اتفاق احزاب و تشکلهاي سياسي و اجتماعي دهه ۱۳۶۰ موفق شد حدود ۹۰ درصد آراي شرکت کنندگان در اين انتخابات را جلب کند. راي رجايي در انتخابات ۱۲ ميليون و ۷۷۰ هزار و ۵۰ راي از مجموع ۱۴ ميليون و ۵۷۳ هزار و ۸۰۳ راي بود.

محمدعلي رجايي در ۱۱ مرداد ۱۳۶۰ در حضور امام امت و مقامات لشکري و کشوري قسم ياد کرد و حکم رياست جمهوريش توسط سيد روح‌الله موسوي خميني به وي تنفيض شد و با انتخاب و معرفي  محمدجواد باهنر به مجلس شوراي اسلامي به عنوان نخست وزير، کابينه دولتش مشخص شد.

دوره رياست جمهوري محمدعلي رجايي و دوران نخست وزيري  محمدجواد باهنر ۲۸ روز به طول انجاميد. اين دو عزيز در هشتم شهريور ۱۳۶۰ بر اثر انفجار بمب توسط مسعود کشميري از اعضاي سازمان منافقين در دفتر نخست وزيري به شهادت رسيدند.

واکنش خميني

پس از انفجار دفتر نخست وزيري و در جريان تحقيقات انجام شده، تعدادي از مقامات امنيتي کشور از جمله خسرو تهراني مسؤول اطلاعات نخست‌وزيري در دوره شهيدان رجايي و باهنر، محسن سازگارا از اعضاي اوليه سپاه پاسداران و حسن کامران نماينده چند دوره مجلس به ظن سهل‌انگاري يا خيانت چندين ماه بازداشت شدند اما با پادرمياني تعداد زيادي از مقامات طراز اول اجرايي کشور، هر سه مقام امنيتي مذکور که مقامات مافوق مسعود کشميري به مشار مي رفتند به فرمان رهبر فقيد انقلاب اسلامي از بند قانون رها شدند. رفتار مسعود کشميري به قدري فريبنده و موذيانه بود که جريانهاي سياسي منتقد حتي بهزاد نبوي وزير صنايع سنگين دولت ميرحسين موسوي را در حادثه بمبگذاري دفتر نخست وزيري مقصر مي دانستند اما هيچگاه موفق به اثبات ادعاي خود نشدند.

اولين واکنش رهبر فقيد انقلاب اسلامي صبح روز نهم شهريور ۱۳۶۰ بود. ايشان در مجمع عموم مردم در جماران با تسليت شهادت شهيدان رجايي و باهنر، گفتند: «... آنها گمان مي کنند که با ترور شخصيتها، ترور اشخاص، مي توانند با اين ملت مقابله کنند؛ و نديدند و کور بودند که ببينند که در هر موقعي که ما شهيد داديم ملت ما منسجمتر شد.‏ ... ملت ما چون علي بن ابي طالب را فدا کرده است از براي اسلام، فدا کردن امثال اين شهدا براي ملت ما يک مسئله مهم نيست، گرچه خود واقعه و خود اين افرادي که شهيد شده اند در نظر همۀ ما عزيز و ارجمندند؛ و آقاي رجايي و آقاي باهنر هر دو شهيدي که با هم در جبهه هاي نبرد با قدرتهاي فاسد همجنگ و همرزم بودند.»

بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران انگيزه منافقين از ترورهاي دهه ۱۳۶۰ را به دست آوردن حکومت دانستند و بيان کردند: «بايد ديد که اينهايي که اين طور کارها را انجام مي دهند، انگيزۀ آنها چيست. انگيزه آنها اين است که براي اين ملت، بعد يک دستۀ ديگري از صنف خودشان بيايند و حکومت کنند؟ اينها مگر نشناخته اند اين ملت را که کسي که انحراف دارد از اسلام و کسي که سر کردۀ تروريست هاست، کساني که سر کردۀ اينها هستند و اينها را وادار به خرابکاري مي کنند، در بين ملت جاي ندارند. ... و گمان نکنيد که اينها از روي قدرت يک همچو کارهايي را انجام مي دهند، يک بمب در يک جا منفجر کردن، يک بچه ۱۲ ساله هم مي تواند او را بگيرد يک جايي بگذارد و خود او منفجر بشود. اين قدرتي نيست، اين کمال ضعف است. من ابن ملجم را از اينها مردتر مي دانم؛ براي اينکه او آمد در حضور مردم، کار خودش را کرد و خداوند او را لعنت کند. و اينها آن مردانگي آن نامرد را هم ندارند و به طور دزدي يک کاري انجام مي دهند و خودشان را اصلاً ظاهر نمي کنند. من آن عباس آقا که صدر اعظم ايران را در نزديک مجلس با هفت تير زد در حضور همه و خودش را بعد هم ديد گرفتار مي شود، کشت او را مرد مي دانم و اينها را نامرد. اينهايي که از اينجا فرار کردند و از خارج دستور مي دهند که مردم را اغتيال کنند و به طور دزدکي بکشند، اينها تز نامردهاست.‏»

بدين سان سالروز شهادت محمدعلي رجايي و محمدجواد باهنر براي هميشه تاريخ در تقويم هجري شمسي جمهوري اسلامي ايران به عنوان هفته دولت نامگذاري شد.

نام شان گرامي و راهشان پر رهرو باد.

منابع:

صحيفه امام جلد ۱۵ ص ۶۷ و ۶۸

زندگي نامه محمدجواد باهنر، تبيان

رجايي، سيره شهيد رجايي، ۱۳۷۸ش، ص۳۵۹–۶۰۴

راعي گلوجه، زندگي‌نامه سياسي شهيد رجايي، ۱۳۸۲ش، ص۲۱

مرکز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، شهيد محمدعلي رجايي به روايت اسناد ساواک، ۱۳۷۸ش، ص۱۰

محمد جواد باهنر، مباحثي پيرامون فرهنگ انقلاب اسلامي، صفحه۳۷۰ و ۳۷۷، ناشر دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ چهارم، سال ۱۳۷۸

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد

instagram.com/akharinkhabar