سرنوشت خانم وکیلی که درخواست عجیب شوهرش زندگیاش را تباه کرد

خراسان/ زن تحصیلکرده که برای کمک گرفتن از پلیس به کلانتری مراجعه کرده بود گفت که فقط عشق برای زندگی مشترک کافی نیست.
زن جوان با مراجعه به کلانتری به کارشناس دایره مددکاری اجتماعی گفت: در یک خانواده معمولی بزرگ شدم؛ نه خیلی فقیر، نه خیلی مرفه. پدرم مردی سختگیر، ولی زحمتکش بود و مادرم زنی بود که فکر میکرد بهتر میداند چه چیزی برای من خوب است.
از همان بچگی یاد گرفتم که نظر خودم مهم نیست و بیشتر باید مطابق خواست خانواده رفتار کنم. دختری آرام و درسخوان بودم و کمی درونگرا. بیشتر وقتم را با کتاب و خیالپردازی سر میکردم. رؤیایم این بود که مستقل شوم، کاری داشته باشم، کسی باشم که خودش تصمیم میگیرد.
در دانشگاه حقوق خواندم. آنجا بود که برای اولین بار احساس کردم میتوانم روی پای خودم بایستم. کارآموزی در دفتر وکالت را شروع کردم و کمکم وارد فضای کاری شدم. شخصیتم در حال شکل گرفتن بود؛ قویتر اما هنوز وابسته به نظر خانواده.
در همان دوران بود که مراد وارد زندگیم شد. او ۲۷ ساله و کارمند یک شرکت خصوصی بود. در مسیر رفت و آمد تصادفی با هم آشنا شدیم. مردی آرام و مهربان بود. کمکم صحبتهایمان بیشتر شد؛ دوست شدیم و بعد از یک سال تصمیم به ازدواج گرفتیم.
مراد از همان اول یک چیز را شفاف گفت: من علاقهای به بچه ندارم و زندگی دونفره را دوست دارم. من هم آن زمان فکر میکردم مهم نیست، عشق کافی است. ازدواجمان ساده بود؛ نه خیلی پر زرق و برق، نه خیلی سرد. اوایل زندگیمان خوب بود، احترام بود، آرامش نسبی بود، اما سایه دخالتها خیلی زود روی زندگیمان افتاد.
مادرم با نیت خیر اما با فشار مدام می گفت زندگی بدون بچه معنی ندارد. من بین خواسته همسرم و خواسته خانوادهام گیر افتاده بودم و متأسفانه ضعف نشان دادم و برخلاف میل مراد باردار شدم. از همان روزهای اول فهمیدم این تصمیم بهای سنگینی خواهد داشت.
وقتی دخترم به دنیا آمد، من عاشقش شدم، اما مراد نه. نه اینکه بدرفتاری آشکار کند، اما سرد بود و بی علاقه. هیچوقت دخترمان را با عشق بغل نمیکرد. هیچوقت نگاه پدرانه نداشت. همین فاصله کمکم تبدیل شد به دعوا، سرزنش و خشمهای پنهان و آشکار.
مراد احساس میکرد من زندگیای را به او تحمیل کردهام که نمیخواسته و من احساس میکردم تنها ماندهام، با کودکی که باید هم مادرش باشم و هم پدرش.
مشاجرهها بیشتر شد، تا جایی که گاهی به خشونت کشید. یک بار، دو بار، تا اینکه دیگر ترسیدم. در نهایت بین همسرم و خانوادهام مجبور به انتخاب شدم و خانوادهام را انتخاب کردم. نه از روی ضعف، بلکه چون حس کردم امنیت دخترم مهمتر از ادامه یک زندگی پر از ترس است و قلبی که هنوز نمیدانست اشتباه کجا بوده. وقتی به عقب نگاه میکنم، زندگیم شبیه راهی بوده که با امید شروع شد، ولی در مسیر پیچهای تلخ ادامه یافت.
امروز زنی هستم که هنوز عاشق دخترش است، اما زخمی از تصمیمهایی که شاید میتوانست بهتر بگیرد. یاد گرفتهام عشق کافی نیست و درک متقابل، احترام به خواستهها و دخالت نکردن دیگران نیز همانقدر مهم است.
با دستور ویژه سرگرد احسان سبکبار رئیس کلانتری بررسی روانشناختی و اقدامات مشاوره ای برای حل مشکل این زن جوان در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.

















