بي باک نيوز/ صادق کرميار نويسنده کتاب ناميرا در گفتوگويي درباره بهترين واکنشي که به کتابش ابزار شده گفت: يک روز آقاي شجاعي به من زنگ زد و گفت بيا دفتر کارت دارم. رفتم و ايشان تعريف کرد که: «من کتاب شما را با يک سري از کتابهاي «متون مفاخر» در جلسهاي به آقا دادم. هفته بعد که براي جلسه ديگري خدمت ايشان رفتم، ايشان تمام کتابها را خوانده بودند و نظرشان را راجع به تمام کتابها گفتند. راجع به «ناميرا» هم فرمودند که کار بسيار خوبي است؛ نگاه درستي به عاشورا دارد و جذابيت داستاني دارد. دو صفحه از کتاب را که خواندم، احساس کردم داستان جذابي دارد و ادامه دادم.» اين براي من خيلي شيرين بود. بعد هم شنيدم که رهبر انقلاب به نمايشگاه کتاب هم که رفته بودند، گفته بودند کتاب را خواندهاند.
روز ديگري آقاي جليلي به من زنگ زد و گفت: در يک جلسهاي آقا فرمودند «هر کسي ميخواهد فتنه اخير را بشناسد، اين کتاب را بخواند.» اين جذابترين بازخوردي بود که من نسبت به اين کتاب دارم. البته بازخوردهاي ديگري هم بود که شيرينيهايي داشت.
صادق کرميار پيش از اينکه نويسنده باشد، کارگردان است. شايد از همين رو رماني نوشته که پُر است از شخصيت و فضا؛ دو عنصر بصري پُررنگ که در کل داستان امتداد يافته است.
با کرميار در حاشيه و پيرامون «ناميرا» گفتوگو کردهايم. در پاسخهاي او حرفهايي بود که دلش نخواست منتشر شود و نشد. همچنين حرفهايي هم بود که گفت تاکنون به هيچکس نگفته است. اين گفتگو به مناسبت ايام عزاي سيدالشهدا و انتشار پرونده «تغيير محاسبه» منتشر ميشود.
گفتوگوي ذيل به نقل از khamenei.ir در ذيل ميآيد:
رمان ناميرا چطور شکل گرفت؟
سال 1379 يکي از دوستان شاعرم -آقاي محمدرضا محمدينيکو- گفت که داستان زندگي «عبدالله بن عمير» داستان جالبي براي کارکردن است. من منابعي را نگاه کردم و ديدم اطلاعات گستردهاي راجع به عبدالله موجود نيست. فقط اينکه مردي از قبيلهي بنيکلب بوده و دلش ميخواسته با مشرکين و کفار بجنگد. وقتي ميشنود امام حسين عليهالسلام به کربلا آمده و ابنزياد دارد لشکري را به آنجا ميفرستد،ميگويد جنگيدن با ابنزياد براي من شيرينتر از جنگيدن با مشرکين است. اين نکته خيلي مهم من را جذب کرد. من يک طرحي نوشتم و دربارهي کار تحقيقياش با حجتالاسلام سيد مجيد پورطباطبايي صحبت کردم. ايشان گفت خيلي فکر خوبي است. قرار شد در مرکز پژوهشهاي صدا و سيما اين را کار پيش ببريم. طرح را آنجا بردم و استقبال شد. بعد جلسات مشاورهاي گذاشتيم. منابع تاريخي معرفي کردند و من مطالعه و فيشبرداري را شروع کردم.
کل تحقيق را خودتان انجام داديد؟
بله، اما جاهايي که سؤال داشتم، ميپرسيدم. بر اساس ديدگاههايي که خودم در ارتباط با اين ماجرا داشتم و البته سؤالاتي که براي خودم مطرح بود، يک دوره تحقيقاتي را سپري کردم و پس از آن، نوشتن را شروع کردم. سال 1381 تمام شد. بعد از اتمام، دو نسخه آماده شد؛ يکي ناميرا بود و ديگري فيلمنامه. فيلنامه را دادم به صدا و سيما و رمانش را نگهداشتم.
يعني تقريباً دو سال تحقيق و نگارش همزمان انجام داديد تا به هر دو نسخه رسيديد؟
بله، اما کتاب را گذاشتم کنار. گفتم که کتاب که الان مخاطب ندارد! احساسم اين بود که جامعه اقبالي به اين آثار ندارد. اين بود که کتاب را نگهداشتم تا اينکه در سال 1388 نسخهاي از آن را آقاي علي مؤذني به آقاي شجاعي داد. ايشان کتاب را خواند و بلافاصله به بنده زنگ زد و گفت: کتاب را خواندم؛ بسيار خوب است. قرار بگذاريم همديگر را ببينيم. در دفتر «کتاب نيستان» با هم صحبت کرديم. ايشان پيشنهادهايي داد که در ويرايش نهايي خيلي به من کمک کرد. گفتم پس بگذاريد يک ويرايش نهايي کنم و بعد به شما بدهم. تقريباً دو ماه بازنويسياش طول کشيد و دادم به ايشان و تقريباً يکي دو ماه بعد کتاب منتشر شد. کتاب که درآمد هم من خيلي راضي بودم و هم ناشر. تا زماني که اعلام کردند جايزه جلال به اين اثر تعلق گرفته است -يک سال پس از انتشار- دو چاپ خورده بود، ولي خيلي رسانهاي نشده نبود.
مهمترين و جالبترين واکنش و بازخوردي که در مورد کتاب شنيده يا ديدهايد چه بوده است؟
اين نکته را به دلايلي تا کنون جايي نگفتهام. يک روز آقاي شجاعي به من زنگ زد و گفت بيا دفتر کارت دارم. رفتم و ايشان تعريف کرد که: «من کتاب شما را با يک سري از کتابهاي «متون مفاخر» در جلسهاي به آقا دادم. هفته بعد که براي جلسهي ديگري خدمت ايشان رفتم، ايشان تمام کتابها را خوانده بودند و نظرشان را راجع به تمام کتابها گفتند. راجع به «ناميرا» هم فرمودند که کار بسيار خوبي است؛ نگاه درستي به عاشورا دارد و جذابيت داستاني دارد. دو صفحه از کتاب را که خواندم، احساس کردم داستان جذابي دارد و ادامه دادم.» اين براي من خيلي شيرين بود. بعد هم شنيدم که رهبر انقلاب به نمايشگاه کتاب هم که رفته بودند، گفته بودند کتاب را خواندهاند.
روز ديگري آقاي جليلي به من زنگ زد و گفت: در يک جلسهاي آقا فرمودند «هر کسي ميخواهد فتنهي اخير را بشناسد، اين کتاب را بخواند.» اين جذابترين بازخوردي بود که من نسبت به اين کتاب دارم. البته بازخوردهاي ديگري هم بود که شيرينيهايي داشت.
در داستان ناميرا عنصر «تغيير محاسبه» خيلي پررنگ است؛ چرا؟
بحث «تغيير محاسبه» به اين معني که آدمها در موقعيتهاي مختلف براي تصميمگيري، محاسبههاي مختلفي ميکنند، به شخصيت آن آدمها برميگردد. بحث گرايش به حق و گرايش به باطل به خود آن آدمها برميگردد. ما شخصيتهاي مختلفي را سراغ داريم که به امام حسين عليهالسلام نامه نوشتند، اما اين نامهنگاري به امام دليلش اين نبود که به دنبال حق بودند، بلکه هرکدام انگيزههاي مختلفي داشتند. محاسبهشان اين نبوده که امام حسين عليهالسلام بيايد و عدالت و حقيقت را جاري کند. عدهاي از اينها انگيزههاي شخصي داشتند. برخي از بنياميه کينههاي شخصي داشتند. افرادي احساس ميکردند که منافعشان به خطر افتاده است. محاسبههاي هر يک از آنها براساس نگاه خودشان نسبت به جامعهشان بوده است. خيلي دغدغهي دين نداشتند و بر اساس دين محاسبه نميکردند.
ولي در همين داستان عبدالله به دنبال حقيقت است، ربيع به دنبال حقيقت است و به همين دليل است که در سيري که اينها به دنبال حقيقت هستند، ممکن است دچار اشتباه هم بشوند. براي اينکه آنها معيارها و ملاکهايي را که براي يافتن حق بايد در اختيار داشته باشند، در اختيار ندارند. از سوي ديگر آن کسي که واقعاً به دنبال حقيقت است، بالأخره آن را پيدا ميکند ولو اينکه معيارهاي حق را در اختيار نداشته باشد. خداوند ميگويد شما راه را برو و من هدايت ميکنم.
اتفاقاً يکي از منابعي که براي تأليف اين کتاب استفاده کردم، سخنراني آقا بود درباره عوام و خواص. اين بحث عوام و خواص بحث مهمي است. واقعاً اين خواص جامعه هستند که بايد پاسخگوي جامعه باشند. اين درست است که همه افراد مسئول هستند، اما خواص هستند که بر عوام اثر ميگذارند و نگاه و سليقه عوام را ميتوانند تغيير دهند. بنابراين مسئوليتشان سنگينتر است. به نظر من بحث ما در همين رمان و اساساً در واقعهي عاشورا بحث خواص است. جامعهي کوفه با خواص به اينجا کشيده شد. حالا اگر آقا فرمودند که اگر فتنه اخير را ميخواهيد بشناسيد، اين کتاب را بخوانيد. اين کتاب را که من سال 1388 يا سال 1389 ننوشتم، سال 1380 نوشتم. اين نشان ميدهد که واقعه کوفه و واقعه کربلا در طول تاريخ استمرار دارد. يعني در دوره مشروطيت وجود داشته، در دوره بعد از مشروطيت استمرار داشته، حتي در دوره صفويه و در دورههاي مختلف تاريخ اجتماعي-سياسي ما ميبينيم که تکرار ميشود.
پس با برداشت سياسي از اثرتان مخالفتي نداريد؟
نه! به نظر من اصلاً اثري که کارکرد روز نداشته باشد، ماندگار نيست. نويسنده وقتي نويسنده است که معترض باشد. نويسنده اگر به جامعه خودش اعتراض نداشته باشد، نميتواند بنويسد. نويسندهاي که آسوده باشد، نويسندهاي که راحت باشد، مشکلي نداشته باشد، اين نميتواند بنويسد. چه نسبت به عوام چه نسبت به خواص. آن چيزي که در حال حاضر جامعهي ما را تهديد ميکند، بحث افراط و تفريط است. اين افراط و تفريط چيزي است که رهبري هم بارها در فرمايشهايشان تأکيد کردند. ما هميشه يا از اين طرف پشتبام افتادهايم يا از آن طرف. به همين دليل روي خط تعادل نميتوانيم حرکت کنيم. نويسندهاي ميتواند بنويسد که نسبت به آسيبهاي جامعهي خودش شناخت داشته و بتواند اين آسيبها را در قالب اثر ادبي و هنري عرضه کند.
براي مخاطب هميشه اين سؤال وجود دارد که در نگارش رمانهاي تاريخي چند درصد تخيل نقش داشته است؟
ناميرا کاملاً تخيلي است. اگرچه شخصيتها واقعي هستند، اما در يک بستر تخيلي رفتار ميکنند. منتها آن بستر تخيلي مبتني بر واقعيت آن روز جامعه کوفه است. کار سهل و ممتنعي است. نويسنده ميخواهد داستاني را تعريف کند که همه پايان آن را ميدانند. اين فرايند پيچيده در ذهن نويسنده شکل ميگيرد و توضيحش کمي مشکل است.
داستان شما در ناميرا دربارهيعاشورا و امام حسين عليهالسلام بود. شما با توجه به اين ملاحظه، آيا مرز خاصي براي نگارش قائل بوديد؟
ببينيد، ما در مورد معصومين نگاه خاصي داريم، اما در مورد شخصيتهاي غير معصوم که مثبت هم هستند -مثل حبيب بنمظاهر و ديگر شهداي کربلا- ما ميتوانيم ترديدهاي اينها را هم بيان کنيم. شخصيت مثبت به اين معني نيست که هر کاري انجام ميدهد، درست باشد. مثل عبدالله که تا آخر داستان ترديد دارد. اگر ترديد نباشد، حقيقت خودش را نشان نميدهد. حقيقت در بستر ترديد شکل ميگيرد و نهايتاً منجر به تصميمگيري ميشود. ما ميبينيم که عبدالله در طول داستان همهاش در ترديد است؛ ترديدهاي متعدد. پاسخ يکي را ميگيرد، دچار ترديد ديگري ميشود. او نميتواند تصميم بگيرد که حق کدام است و چون واقعاً به دنبال حقيقت است و نميتواند آن را پيدا کند، تصميم ميگيرد از اين موقعيت تاريخي و جغرافيايي فرار کند. ميگويد آن جايي که مرز بين اسلام و کفر مشخص است، ميجنگم تا دچار اين ترديدها هم نشوم. فرار از اين تصميمگيري هم خودش بحثي است که ميشود دربارهاش گفتوگو کرد.
به نظر شما جايي از ناميرا نياز به اصلاح نداشت؟
نه؛ اما به نظرم يک جلد دومي لازم دارد. به اين دليل که داستان در اين کتاب همهاش استدلالي است. با استدلال رفتهايم جلو و سعي کردهايم با ديدگاههاي عقلاني به حقيقت برسيم. کل تحقيق و نگارش ناميرا براي من هم جستوجو بود. اين نبود که يک چيزي را فرض کرده باشم تا به داستان تحميل کنم. واقعاً دنبال سؤالهاي خودم ميگشتم. مگر امام اينها را نميشناخت؟ آيا آمده بود بجنگد؟! آيا نميتوانست برود جاي ديگر؟ همه اينها سؤالهاي خود من هم بود.
اما اين کار جلد دومي هم لازم دارد؛ از بعد عاشورا تا خطبه حضرت زينب سلاماللهعليها در برابر يزيد در شام. به نظر من شام نقطه عطف است. آن اثر ادبي که باعث ماندگاري واقعه عاشورا شد، خطبه حضرت زينب سلاماللهعليها در شام بود. واقعهاي اتفاق ميافتد، اما آنچه که آن را ماندگار ميکند، در واقع بازآفريني هنري و ادبي وقايع آن است. اولين اثر ادبي که توانست عاشورا را ماندگار کند، خطبهي حضرت زينب سلاماللهعليها بود. به نظر من اين کتاب يک روضه کم دارد!
يکي از نقدهايي که ميتوان به ناميرا داشت، اين است که شروع جذاب و يقهگيري ندارد.
تعمدي است. براي اينکه اثري با شخصيتهاي متعدد را در دست گرفتهايم که اين شخصيتها بايد براي خواننده شناخته شوند. مخصوصاً خواننده عامي که خيلي از اسامي براي او آشنا نيستند. نميخواستم با شيوه هاليوودي با اين اثر برخورد کنم. بايد اول فضا طراحي شود و شخصيتها يکييکي معرفي شوند و بعد از آن برسيم به موضوع اصلي. اين داستان راجع به عاشورا نيست، بلکه راجع به عبدالله است. از همان ابتدا خواننده عبدالله را دنبال ميکند که به کجا ميرود، اما از سوي ديگر داستان با جنگ شروع شده است. جنگي که عبدالله با يک گروه راهزن دارد.