تسنيم/ خودش ميگويد بعد از 15 سال کار در زندان و گرفتن آخرين وصيت دهها اعدامي، هنوز هم شبهاي اعدام، خواب به چشمش نميآيد؛ ميگويد زمان در «شب سوئيت»، کند ميگذرد؛ کشدار؛ ميگويد تنها مُسکّن اعدامي در آخرين شب زندگياش، «سيگار» است و «آخوند»؛ خلاصه قصههاي تلخ و شيريناش از لحظههاي تلخ اعدام و رضايت اولياءدم در وقتهاي اضافه، شنيدني است؛ از حکايت نجات يک اعدامي به برکت تکه قندهايي که به نام عباس (ع) متبرک شدهاند تا روايت ناگفتههايي از اعدام قاتل روح الله داداشي.
متولد اواسط دهه 50 است؛ بسيار شوخ و خوش اخلاق با عمامهاي سفيد و ريشهايي مشکي که در قسمت پايين چانه، يکي در ميان سفيد شده؛ به قول خودش اهل ديار کجور است، با لهجه مازندراني غليظ؛ به شدت روشنفکر، کتاب خوانده و دل نازک؛ آنقدر دل نازک که هنوز بعد از سالها، بازخواني برخي از خاطرات، چشمانش را نمناک ميکند؛ خاطراتي تلخ از ناکامياش در گرفتن رضايت از اولياء دم؛ خودش معتقد است اين پر انرژي بودن و شوخ طبعياش هم خصلت ذاتي باز مانده از شيطنتهاي دوره کودکياش است هم پيش نياز کار با زندانيهايي که شايد فرصت ديدن دوباره طلوع آفتاب را نداشته باشند؛ همان زير تيغيها؛ زندانيهايي که اميدهاي «حاج آقا» در آخرين خط زندگيشان، ميتواند حُسن ختامي بر آخرين برگ از دفتر سرنوشتشان باشد؛ دفتري که شايد آخرين صفحه آن در گرگ و ميش قبل از طلوع آفتاب، پاي يکي از شمارههاي يک تا دهِ چوبه اعدام در حياط اجراي احکام، ورق بخورد.
در اين گفتوگو، نام مصاحبه شونده و تصاوير وي بنا به مصلحتهايي منتشر نميشود.
روحاني شدنم در زندان، توفيق اجباري بود
• حاج آقا چطور شد وارد زندان شديد؟
حقيقتش ورود من بهاين کار و روحاني زندان شدن، کاملاً ناخواسته بود؛ يادم هست يکي از فاميلهاي مادري ما سال 80 در همين جا بود مسئول بود؛ تازه پايه 6 و لمعتين را تمام کرده بودم که اون سيد به من گفت مياي اينجا؟ من هم همينطوري قبول کردم و وارد زندان رجاييشهر شدم؛ يعني اصلاً نميدانستم قرار است چه کاري بکنم؛ البته قرار بود من فقط براي 3 ماه بمانم و حکم اوليه من هم 3 ماهه بود ولي بعد از 15 سال هنوز اين سه ماه تمام نشده (با خنده)؛ بارها تصميم گرفتم اين کار را عوض کنم ولي نشده و امروز که بعد از اين همه سال به اين تلاش خودم و ناکامي در اين تلاش فکر ميکنم به خودم ميگويم حتماً حکمتي در اين کار است؛ يا شايد توفيق اجباري براي من. به هر حال اين سالها تجربه عجيبي بود که در خلال آنها، به موارد عجيبي برخوردم که شايد در هيچ جاي ديگر نميتوانستم با آنها مواجه شوم؛ مواردي که بر ايمان من اضافه کرد.
• يکي از کارهايي که روحانيهاي زندان ميکنند، بودن در کنار محکومان اعدام در آخرين شب زندگيشان است؛ قبول داريد که ماندن در کنار کسي که ميداند چند ساعت ديگر بيشتر در اين دنيا نيست، کار سختي است؟
حقيقتش اين است که معمولاً ما هر روز با همه مددجوهاي زندان سر و کار داريم و سعي ميکنيم که شرايط روحي آنها را در حد مطلوبي نگه داريم؛ از طرفي بايد روحاني در اينجا با مددجوها و زندانيان کاملاٌ صادق باشد؛ کلام اول در اينجا صداقت است؛ شايد بعضيها تصور کنند که روحيه دادن به يک زنداني منتظر اجراي حکم، اميد دادن به رهايي اوست ولي اين بدترين کاري است که ميشود کرد؛ همه روحانيهاي زندان ميدانند که بايد صادقانه، زنداني را براي اجراي حکم آماده کنند و در عين حال سعي کنند روحيهاش را براي اجراي حکم بالا ببرند؛ به عبارتي بايد به او گوشزد کنند که اين حکم، عکس العمل کردههاي خودش است ولي در عين حال دقت داريم تا در همه ابعاد زندگيشان، به آنها کمک کنيم تا به اصلاح رفتار و توبه از اعمالشان نزديک شوند؛ به عنوان مثال وقتي ميبينيم يکي از مددجوها به اصطلاح توي لک رفته، سراغش ميرويم و سعي ميکنيم از مشکلش سر در بياوريم و به قول معروف، يک درمان کپسولي برايش تجويز کنيم؛ يعني کاري کنيم که با صحبت از احاديث و آيات قرآن، روحيهاش را بالا ببريم. البته اين حساسيت ما در مورد زندانيان و محکومان قتل بيشتر است چراکه هر روز از مدت محکوميتشان ممکن است آخرين روز زندگيشان باشد. چراکه طبعاً زندانيها از روز اجراي حکم خبر ندارند و بايد آمادگي براي پذيرش اجراي حکم را برايشان ايجاد کنيم؛ خب بالطبع اگر ما نتوانيم اين آمادگي را براي اين افراد به وجود بياوريم، «شب سوئيت» بايد تمام هم و غم خودمان را بگذاريم بر روي اينکه قالب تهي نکند.
روايت «حاج آقا» از «شب سوئيت» اعداميها
• شب سوئيت؟!
خب معمولاً شب آخر زندانيهاي زير تيغ به صورت انفرادي سپري ميشود؛ يعني به اصطلاح در اتاق قرنطينه؛ زندانيهاي اينجا به آن شب ميگويند «شب سوئيت»!
• آن شب چطور ميگذرد؟
معمولاً پيش از رسيدن شب اجراي حکم يا شب سوئيت، زير تيغيها به اين درجه رسيدهاند که اجراي حکم را بپذيرند و به قول خودشان «تسليماً لِاَمرک» شدهاند و اجراي حکم را راه حلي براي رهايي از اعمال گذشتهشان ميدانند ولي شرايط آن شب براي همه زندانيها و مخصوصاً براي فردي که قرار است قبل از طلوع آفتاب اعدام شود، شرايط خاصي است. به هر حال 2 – 3 روز قبل از اجراي حکم، آنها را از بند جدا ميکنند و به قرنطينه منتقل ميکنند؛ از اينجا به بعد کار روحاني حساستر ميشود؛ البته خيلي از اين مددجوها ميگويند قبل از قرنطينه خواب اين لحظه را ديدهاند و به قول معروف از موضوع با خبرند بنابراين در اغلب موارد، وصيت نامهشان را آماده کردهاند؛ مثلاً اگر بدهي به يکي از هم بنديهايشان دارند تسويه کردهاند، حلاليت گرفتهاند يا اگر وسيلهاي ميخواهند به کسي بدهند، به عنوان يادگاري، دادهاند؛ ولي در مقابل، کساني هم هستند که علي رغم تمام تلاشي که براي آمادگي آنها، بازگشت و پشيماني از عملکردشان شده، نتيجه نميدهد؛ لذا بايد روحاني زندان در شب سوئيت، تلاش مضاعفي بکند تا شرايط روحي او را بالا ببرد و او از آخرين لحظات زندگياش در اين دنيا، بيشترين استفاده را بکند و حداقل، در درون خودش نسبت به اعمال گذشتهاش نادم شود. علاوه بر اين بايد آخرين وصيتهاي او را هم روحاني زندان بگيرد.
البته فشار عصبي و شوکي که به برخي از اين افراد در اين شب وارد ميشود باعث ميشود تا از حالت عادي خارج شوند؛ به قول معروف به شوخي و خنده رو ميآورند و تنها راه فرار از اين شرايط را خنده ميدانند.
• خب اين وصيت گرفتن خيلي سخته؛ اينکه به يکي بگويي آخرين خواستهات چيست هولناک است...
در برخي از مواردي که مددجو از نظر روحي نتوانسته با موضوع کنار بيايد، معمولاً ساعتهاي اول شب سوئيت در شوک کامل است؛ باور نميکند؛ ولي وقتي ما را در اتاق قرنطينه ميبينند اطمينان پيدا ميکنند که لحظه اجراي حکم نزديک شده؛ بالاخره بعد از مدتي حرف زدن و آيه و حديث خواندن، شرايط را برايشان به شکلي ترسيم ميکنيم که حداقل پاک و توبه کرده از دنيا برود.
آخرين وصيتهاي يک اعدامي در آخرين شب زندگي/ «سيگار» و« آخوند» آخرين خواستههاي قبل از اعدام
• معمولا آخرين وصيت آنها چيست؟
در بيشتر موارد پرداخت بدهي يا نماز و روزه قضايي که گردنشان هست يا اينکه محل دفنشان کجا باشد؛ البته معمولاً اين افراد، خودشان را بار خانوادهشان ميدانند از اين رو خيلي وصيت خاصي ندارند جز بخشش از سوي خانواده خودشان و خانواده مقتول؛ بعضيها هم وسائلشان را به هم بنديهايشان ميبخشند؛ مثلاً يکي از مددجوها از من ميخواست که قابلمه غذايش را به يکي از هم بنديهايش بدهم که اهل نماز و روزه بود؛ ميگفت دوست دارد بعد از مرگ، آن رفيق همبندش در قابلمه او غذا بخورد تا او هم سهمي از ثواب نماز و روزه او داشته باشد.
• در خيلي از فيلمهاي خارجي نشان ميدهد که آخرين خواسته زنداني در زندانهاي آنها، غذاهاي خاص است، اينجا چطور است؟ آخرين خواسته زنداني در شب سوئيت چيست؟
شب سوئيت شب خاصي است؛ من در اين سالها دقت کردهام؛ تنها خواسته زندانيها در اين شب دو چيز است؛ سيگار و آخوند... به نظرم بايد آن شب براي هر زنداني يک آخوند باشد که تا صبح در کنارش بماند چراکه آنقدر حضور روحانيها باعث آرامش آنها ميشود که شايد هيچ چيز نتواند جاي آن را بگيرد.
• پيش نيازهاي اجراي حکم چيست؟
قبل از اجراي حکم پزشک زندان ميآيد و مددجو را براي آخرين بار معاينه ميکند و در صورت تاييد وي، زنداني براي اجراي حکم وارد محوطه اجراي احکام ميشود؛ معمولاً مسئولان اجراي حکم سعي ميکنند زماني زنداني را وارد محوطه و پاي چوبه اعدام بياورند که نهايتاً فرصت خواندن دو رکعت نماز صبح باشد چراکه اين فضا براي زنداني رعب آور و هراس انگيز است و بهتر است خيلي قبل از اجراي حکم در اين فضا قرار نگيرد و زجر نکشد.
هنوز هم شبهاي اجراي حکم خوابم نميبرد/ خانوادهام از کارم بياطلاعند
• چرا اجراي حکم قبل از طلوع آفتاب انجام ميشود؟
ميگويند اجراي حکم بايد زماني انجام شود که زنداني، اميدي به ديدن روز بعد نداشته باشد و به روز بعد اميدوار نشود؛ شايد براي همين است که حکم را در تاريکي و پيش از طلوع آفتاب اجرا ميکنند. البته هيچ وجوب شرعي براي اين مساله وجود ندارد و اين گفتهها تنها به صورت پيشنهاد و توصيه است.
• حاج آقا شما تا به حال در چند اجراي حکم حضور داشتيد؟
زياد بوده ولي عدد دقيقش را خاطرم نيست ولي بگذاريد يک چيزي را به شما بگويم؛ خدا شاهد است که هنوز با وجود اينکه بيش از دهها مورد اجراي حکم را به چشم ديدهام ولي هنوز که هنوز است وقتي به من ميگويند فردا صبح قرار است حکمي اجرا شود، تا صبح خواب به چشمم نميآيد. به هرحال ديدن آخرين لحظات عمر يک انسان سخت است ولي از آن سو اينکه کمکي به آنها ميکني و ميتواني آخرين مرهم روحشان باشي، آرامش بخش است.
• خب اين بي خوابيهاي شبانه براي خانواده شما سخت نيست؟
راستش اصلاً خانواده من هم از کارم چيزي نميدانند؛ يعني نبايد هم بدانند؛ خب بالاخره قرار نيست که استرس کار من در خانه بيايد؛ ببينيد، من هم اينجا بايد بخندم و شاد باشم تا روحيه زندانيها تقويت شود و هم در خانه بايد شاد باشم؛ براي همين هم هست که ميگويم اين شغل بسيار سخت است؛ ما هم در خانه و هم در محل کار بايد مرهم دردها و مشکلات اطرافيانمان باشيم.
بارها پاي چوبه اعدام، آبرو گرو گذاشتهام و رضايت خانواده مقتول را گرفتهام
• بگذريم؛ تا حالا شده به اين نتيجه برسيد که يکي از اين زندانيها، واقعاً توبه کرده؟ اصلاً شده براي کسي از مددجوهاي زندان دنبال رضايت گرفتن از خانواده مقتول باشيد؟
شما نگاه کنيد؛ خيلي وقتها آدم دلش نميآيد براي خودش پيش کسي رو بياندازد ولي بارها براي خود من پيش آمده که به خانواده مقتول، رو انداختهام؛ مخصوصاً در شرايطي که خانواده مقتول از وضع روحي خاصي برخوردارند و اين امکان وجود دارد تا در برابر اين درخواستت از کوره در بروند و هر چيزي را بارت کنند، تقاضاي بخشش خيلي سخت است؛ اما اينجا بارها و بارها پيش آمده که براي زندانيهايي که يقين پيدا کرد بودم از کرده خودشان پشيمان شدهاند، به خانواده مقتول رو زدهام و تمام آبرويم را هم گرو گذاشتهام. من بارها به چشم ديدهام که خيلي از اين مددجوها لحظه اعدام و در ديدار با خانواده مقتول، به هيچ عنوان تقاضاي رهايي از اعدام ندارند ولي با تمام وجود به دنبال بخشش خانواده مقتول هستند تا از بار گناهشان کم شود.
• موفق هم شدهايد تا رضايت بگيريد و کسي را را نجات بدهيد؟
معلومه؛ ولي سخت است در شرايطي که همه خانواده مقتول جمع شدهاند و با غيظ و ابروهاي در هم کشيده براي اجراي حکم لحظه شماري ميکنند، به خودتان جرات بدهيد تا سر حرف را باز کنيد و درخواست بخشش قاتل فرزند، برادر، پدر يا يکي از عزيزانشان را داشته باشيد. چراکه اگر تنها يک لحظه اين تصور در ذهن آنها شکل بگيرد که ما طرف قاتل را گرفتهايم کار خراب ميشود و ممکن است کورسوي اميدي هم که براي رهايي و نجات زنداني در واپسين لحظات زندگياش وجود دارد از بين برود. البته من معتقدم تمام اين موارد به ميزان ارتباط روحاني با اوستا کريم بستگي دارد و اگر مدد خدا همراهش شود، موفق خواهد بود.
بارها پيش آمده که لحظه اعدام، سر حرف را با خانواده مقتول باز کردهام و آنقدر از تغييرات روحي قاتل در مدت زمان اقامتش در زندان گفتهام که آنها را در اجراي حکم دچار ترديد کردهام؛ در اين شرايط به کرات پيش آمده که صاحب دم به من گفته که حاج آقا شما تعهد ميدهي او تغيير کرده و آدم ديگري شده و بعد از آزادي سربار جامعه نميشود؟! اگر شما تعهد بدهي ما از حق خودمان ميگذريم.
استخارهاي که جان يک اعدامي را در دقيقه 90 نجات داد
• شما تعهد دادهايد؟
معلوم است که تعهد دادهام؛ نه تنها من، که خدا هم به عنوان صاحب اين لباس، تعهد ميدهد؛ خب بالاخره ما شبانه روز در کنار اينها هستيم و متوجه اوضاع و احوال روحي آنها و تغيير و يا در مواردي پوستاندازي آنها و ورودشان به دنياي ديگري جداي از جهان سابقي که مملو از جرم و خشونت بوده، هستيم.
حتي يک بار خاطرم هست که در جريان اجراي حکم يکي از مددجوها، صبح روز اعدام و در لحظه آخر، چنين شرايطي پيش آمد و خانواده مقتول به من گفتند: حاج آقا نظر شما چيه؟ نميدانم چرا در آن لحظه، خودم ذرهاي ترديد کردم؛ گفتم خون، حق شما است ولي اجازه بدهيد من يک مشورتي بکنم؛ پيش خودم گفتم خدايا من در اين لحظه گير کردهام؛ ماندم؛ خودت راه درست را جلوي پاي من بگذار؛ خلاصه به سلاح روحانيت پناه بردم و همانجا قرآن را باز کردم؛ اين موضوع آنقدر براي خودم هم جالب بود که هنوز يادآوري آن خاطره تکانم ميدهد؛ آن روز وقتي قرآن را باز کردم آيه عفو و بخشش آمد؛ صفحه باز شده را به خانواده مقتول نشان دادم و گفتم خودتان هم منظور اين آيه را از هر مفسري که ميخواهيد بپرسيد؛ خلاصه آنقدر اين آيه صريح بود که خانواده مقتول برگشتند و گفتند وقتي خدا ميگويد عفو کنيد ما چه حرفي داريم که بزنيم؟! ما هم از خون عزيزمان ميگذريم و به ديهاش بسنده ميکنيم و ديه را هم براي شادي روح عزيزمان صرف کار خير ميکنيم؛ بالاخره هم گذشت کردند و موضوع ختم به خير شد.
• راستي اين رسم است که ديه را خرج خيريه کنند؟
اغلب موارد همينطور است و بيشتر کساني که در قبال عفو، ديه طلب ميکنند، آن را خرج مراکز خيريه و موارد عام المنفعه ميکنند؛ عموما معتقدند بهتر است اين پول وارد زندگيشان نشود.
• چند بار به اين شيوه زندانيان را نجات داديد؟
من کسي را نجات ندادم؛ خودشان هستند که خودشان را نجات ميدهند؛ حتي خدا هم آنها را نجات نداده چراکه اگر خودشان تغيير نميکردند، قطعاً نجات هم برايشان متصور نبود؛ بالطبع وقتي خودشان تغيير ميکنند خدا هم دلها را در برابرشان نرم ميکند و زمينه نجاتشان فراهم ميشود. نمونههاي اينچنيني بسيار است.
خاطره عجيب رضايت 11 نفر با تکه قندهاي حضرت عباس (ع)
• خاطرهاي از اين موارد داريد؟
يکي از اين موارد خيلي جالب است که در نوع خودش واقعاً تکان دهنده است؛ حدود 23 سال پيش جواني که تازه به تهران آمده بوده در کبابي فردي مشغول به کار ميشود، بعد از مدتي يک شب بعد از تمام شدن کار، صاحب کبابي دخل آن روز را جمع ميکند و ميرود در بالکن مغازه تا استراحت کند؛ درآمد آن روز کبابي، شاگرد جوان را وسوسه ميکند و در جريان سرقت پولها، صاحب مغازه به قتل ميرسد و او متواري ميشود؛ خلاصه بعد از مدتي، او را دستگير ميکنند و به اينجا منتقل ميشود؛ بعد از صدور حکم قصاص، اجراي حکم حدود 17 - 18 سال به طول ميانجامد؛ ميگويند شاگرد جوان در طول اين مدت حسابي تغيير کرده بود و به قول معروف پوست انداخته و اصلاح شده بود. آنقدر تغيير کرده بود که همه زندانيها عاشقش شده بودند.
خلاصه بعد از 17 – 18 سال، خانواده مقتول که آذري زبان هم بودند، براي اجراي حکم ميآيند؛ همسر مقتول و سه دختر و 7 پسرش آمدند و در دفتر نشستند؛ فضا سنگين بود و من با مقدمه چيني، از اولياي دم خواستم که از قصاص صرفنظر کنند؛ همسر مقتول گفت من قصاص را به پسر بزرگم واگذار کردهام و پسر بزرگ هم گفت که قصاص به کوچکترين برادرمان واگذار شده؛ به هر حال برادر کوچکتر هم زير بار نرفت و گفت اگر همه برادر و خواهرهايم هم از قصاص بگذرند، من از قصاص نميگذرم؛ زماني که پدرم به قتل رسيد من خيلي بچه بودم و اين سالها، يتيم بودم و واقعاً سختي کشيدم؛ به هر حال روي اجراي حکم مصر بود؛ من پيش خودم گفتم شايد اگر خود زنداني بيايد و با آنها روبهرو شود، ممکن است چيزي بگويد که دلشان به رحم بيايد، بنابراين گفتم زنداني خودش بيايد؛ يادم هست هوا به شدت سرد بود و قاتل هم تنها يک پيراهن نازک تنش بود؛ وقتي آمد رفت کنار شوفاژ کوچکي که در گوشه اتاق بود ايستاد؛ به او گفتم اگر درخواستي داري بگو؛ او هم آرام رو به من کرد و گفت تنها يک نخ سيگار به من بدهيد کافي است؛ يک نخ سيگارش را گرفت و هيچ چيز ديگري نگفت.
وقت کم بود و چاره ديگري نبود؛ بالاخره مادر و يکي از دختران در دفتر ماندند و 9 نفر ديگر براي اجراي حکم وارد محوطه اجراي احکام شدند؛ جالب بود که مادرشان موقع خروج فرزندانش از دفتر به آنها گفت که اگر از قصاص صرفنظر کنند شيرش را حلالشان نميکند؛ به هر حال شاگرد قاتل، پاي چوبه ايستاد و همه چيز آماده اجراي حکم بود که در لحظه آخر او با همان آرامشش رو به اولياي دم کرد و گفت من فقط يک خواسته دارم؛ من که منتظر چنين فرصتي بودم گفتم دست نگه داريد تا آخرين خواستهاش را هم بگويد؛ شاگرد قاتل، گفت: 18 سال است که حکم قصاص من اجرا نشده و شما اين مدت را تحمل کردهايد، حالا هم تنها 10 روز تا محرم باقي مانده و تا تاسوعا، 20 روز؛ ميخواهم از شما بخواهم که اگر امکان دارد علاوه بر اين 18 سال، 20 روز ديگر هم به من فرصت بدهيد؛ من سالهاست که سهميه قند هر سالم را جمع ميکنم و روز تاسوعا به نيت حضرت عباس(ع)، شربت نذري به زندانيهاي عزادار ميدهم؛ امسال هم سهميه قندم را جمع کردهام، اگر بگذاريد من شربت امسالم را هم به نيت حضرت ابالفضل(ع) بدهم، هيچ خواسته ديگري ندارم؛ حرف او که تمام شد يک دفعه ديدم پسر کوچک مقتول رويش را برگرداند و گفت من با ابالفضل(ع) در نميافتم؛ من قصاص نميکنم؛ برادرها و خواهرهاي ديگرش هم به يکديگر نگاه کردند و هيچ کس حاضر به اجراي حکم قصاص نشد؛ وقتي از محل اجراي حکم به دفتر برگشتند، مادرشان گفت چه شد قصاص کرديد؟ پسر بزرگ مقتول هم ماجرا را کامل تعريف کرد؛ جالب بود مادرشان هم به گريه افتاد و گفت به خدا اگر قصاص ميکرديد شيرم را حلالتان نميکردم؛ خلاصه ماجرا با اسم حضرت عباس ختم به خير شد و دل 11 نفر با اسم ايشان نرم شد و از خون قاتل عزيزشان گذشتند...
افسوسهاي چند ساله «حاج آقا» از غيبتي که به قيمت جان يک اعدامي تمام شد
• تا حالا شده از اعدام يک زنداني واقعاً ناراحت شويد؟
بارها پيش آمده؛ خدا رحمتش کند من يک مددجو داشتم به اسم ميثم که از کانون اصلاح و تربيت آمده بود؛ يعني کل عمرش را در خلاف و جرم گذرانده بود؛ به جرات ميگويم که او آن زمان واقعاً خلاف کار بود؛ يک حرفهاي؛ آن موقع من مسئول دارالقرآن زندان رجايي شهر بودم؛ فضاي دارالقران به قدري معنوي بود که من ميديدم هرچقدر بيشتر در اينجا وقت بگذارم، نتيجه بهتري در مددجوها ميبينم؛ به هرحال اول وقت ميآمدم و آخر شب از دارالقرآن ميرفتم؛ آن زمان مددجوها هر روز يک جزء قرآن ميخواندند و به برکت قرآن خواندن آنها، اين يک جزء خواني هر روزه، عادت من هم شد تا از آنها عقب نمانم؛ اين قرآن خواندن برکات خيلي زيادي داشت و خيلي از مددجوها رفتارشان عوض شد؛ ميثم هم آن زمان يکي از مددجوهاي کانون بود؛ خلاصه اينجا به مرور زمان عوض شد؛ آنقدر تغيير کرد که حافظ کل قرآن شد و تمام مسئولان زندان و زندانيها عاشقش شده بودند؛ خلاصه پسر خيلي خوبي شده بود و من ارتباط خيلي خوبي با او داشتم؛ يادم هست من آن زمان سه روز مرخصي گرفتم؛ شب آخر مرخصي، با من تماس گرفتند و گفتند فردا صبح اجراي حکمه؛ براي گرفتن وصيت نامه بيا؛ ساعت 5 صبح به زندان رفتم و در محل اجراي حکم نشسته بودم که اسم ميثم را صدا زدند؛ تا اسم ميثم را شنيدم آنقدر شوکه شدم و به هم ريختم که حد و اندازه نداشت؛ انتظار هرکسي را داشتم جز او؛ خلاصه نشد کاري برايش بکنم و او اعدام شد ولي اين قضيه آنقدر برايم سخت و دردآور بود که هنوز هم بعد از گذشت سالها به يادش هستم و در خلوت خودم افسوس ميخورم که چرا شب سوئيت در کنارش نبود. واقعيت اين است که بعضي وقتها تلاش ما براي اصلاح مددجوها آنقدر اثربخش است و تغييرات مددجوها چشمگير است که اعدام آنها باعث ميشود حس کني تمام تلاشت براي ساختن باغي که با خون دل به ثمر نشسته به باد رفته...
خاطره تلخ نخستين اعدام/ فحشهايي که حوالهام شد و بيثمر ماند
• نخستين اجراي حکمي که مسئوليت صحبت با مددجو به شما سپرده شد را به خاطر داريد؟
بله؛ 15 سال پيش بود؛ يک سيدي بود که چهرهاش هيچ وقت از خاطرم نميرود؛ آن زمان من يک روحاني صفر کيلومتري بودم که نزديک به 6 ماه بود وارد زندان شده بودم؛ آن موقع هم جوانتر بودم و هم به واسطه جواني، شور و شوق زيادي در کارم داشتم؛ يادم هست که يک شب به من گفتند که فردا صبح اجراي حکم داريم و تو بايد براي اجراي حکم بيايي؛ من هم گفتم بسمالله و صبح اول وقت رفتم در محوطه اجراي احکام؛ آن موقع خب بيتجربه بودم و از طرفي هم دوست داشتم جلوي اعدام آن سيد را بگيرم؛ من هنوز کاملاً ريش هم نداشتم و بدون مقدمه رفتم و از خانواده صاحب دم خواستم آن سيد را ببخشند و از اجراي حکم صرفنظر کنند ولي درست يادم هست که از خانواده مقتول يک حرکت زشت ديدم و چند تا فحش و بد و بيراه نصيبم شد ولي هيچ کاري از دستم برنيامد...
چرا بعضي از اعداميها زود جان ميدهند و بعضي...؟
• بعضيها ميگويند زمان اجراي حکم، جان دادن بعضيها با جان دادن بعضيهاي ديگر متفاوت است...
در مواردي که من شاهد بودم، آنهايي که اجراي حکم را پذيرفتهاند و اعدام را حق خودشان ميدانستهاند، راحتتر جان ميدهند و در لحظه اول روح از بدنشان جدا ميشود ولي کساني که اميدواري زيادي دارند و تقلاي زيادي ميکنند، سختتر جان ميدهند؛ البته شايد اين حرف من در دنياي علم پزشکي درست نباشد ولي شاهد اين حرف من دست و پا زدن آنها در زمان اجراي حکم است.
• تا به حال با اجراي احکام فرزند، خانواده يا اقوام مسئولان مواجه شديد؟
فراوان؛ ولي معمولاً من سعي ميکنم در چنين شرايطي خودم را کنار بکشم.
• شده تا به حال کسي بخواهد شما براي يکي از اين افراد پارتي بازي بکنيد؟
با اخلاقي که از من سراغ دارند و با توجه به نحوه برخورد من با ديگران، تا به حال پيش نيامده کسي چنين در خواستي از من داشته باشد؛ خب بالطبع در چنين شرايطي اگر در، باز باشد آنها وارد ميشوند و مثلاً ميگويند حاج آقا ما 20 ميليون تومان به شما ميدهيم و شما با توجه به مقبوليتتان براي ما رضايت بگيريد ولي خوشبختانه تا حالا براي من پيش نيامده.
تروريستها و منافقين، حتي لحظه اعدام هم از جنايتهايشان پشيمان نميشوند
• حاج آقا فکر ميکنم شما موارد متعددي از اجراي احکام تروريستها را هم ديدهايد، در اين موارد تا به حال به مواردي از پشيماني آنها هم برخورد کردهايد که متاثر شويد؟
اصلاً يادم نميآيد که موردي از پشيماني آنها را ديده باشم؛ خب البته قريب اين افراد جزو منافقين و فريب خوردههايي هستند که باور دارند مثلاً با کشتن يک آدم عمامه به سر يا فلان آدم ريش دار، وارد بهشت ميشوند لذا خيلي از اينها نميشود توقع پشيماني داشت.
روايتي از شب اعدام قاتل مرحوم داداشي/ وقتي اسکورت پليس جا ماند
• شما در اجراي حکم قاتل روحالله داداشي هم حضور داشتيد؛ درسته؟
شب اعدام او من همينجا بودم؛ به ما گفتند شب بايد بمانيد؛ البته از دو سه روز قبل با آن پسربچه ارتباط داشتم؛ يادم هست آن شب يک لباس مشکي به تن کرده بود؛ خيلي با او صحبت کردم و ديدم هنوز اجراي حکم را باور ندارد؛ يعني در يک فضاي 50 ــ 50 بين اجراي حکم و آزادي قرار داشت؛ به هر حال به او گفتم بيا با هم رفيق باشيم؛ من تا لحظه آخر با تو هستم و به او قول دادم از اين لحظه تا زمان اجراي حکم و حتي بعد از اجراي حکم در کنارش ميمانم؛ او هم قبول کرد و براي اينکه مطمئنش کنم به او گفتم زمان انتقالت تا پاي چوبه اعدام، چشمهايت بسته است ولي براي اينکه مطمئن باشي کنارت هستم، هر چند ثانيه يک بار دست، پا يا هر قسمتي از بدنت را که بتوانم، فشار ميدهم تا نشان دهم کنارت هستم؛ البته واقعاً شرايط اجراي آن حکم شرايط ويژهاي بود و نحوه انتقال و اسکورت قاتل روحالله داداشي تا پاي چوبه اعدام، دغدغه مسئولان انتظامي و زندان شده بود چرا که جمعيت زيادي آمده بودند و با توجه به احساسات مردمي متأثر از قتل مرحوم داداشي، امکان داشت خداي ناکرده مردم به سمت اين پسر حملهور شوند و اتفاق بدي رخ دهد؛ سرانجام قرار شد که او را داخل اتومبيلي که من با لباس روحاني در آن نشسته بودم قرار دهند و به محل اجراي حکم منتقل کنند زيرا مردم تصور ميکردند که قاتل را با الگانسهاي پليس منتقل ميکنند و کمتر کسي احتمال ميداد که زنداني را با يک خودروي معمولي که يک روحاني هم در آن نشسته، به محل اجراي حکم بياورند؛ خلاصه يادم هست در کل مسير يا حسين يا حسين ميگفت؛ البته بگذريم از اين که اسکورت نيروي انتظامي هم از ما جا ماند و ما تنها مانديم؛ به هر حال شرايط خاصي بود؛ يادم هست در ميان ازدحام جمعيتي که تمام داربستها را شکسته بودند، تا آخرين لحظه کنارش ماندم؛ حتي بعد از بالا کشيدنش...
• حرف آخر حاج آقا...
نکته قابل توجه اين است که بايد تفاوتي ميان قاتل و فردي که ذاتاً جاني و مجرم است، قائل شويم؛ بگذاريد يک مقدار جزئيتر اين موضوع را توضيح دهم؛ من يادم هست وقتي بچه بودم به قدري بچه پر شر و شوري بودم که تمامي اهالي دهي که ما در آن زندگي ميکرديم از دستم زله بودند؛ حتي امروز هم وقتي به ده ميروم، همبازيهاي دوره کودکيام را ميبينم که هنوز جاي شکستگي روي سر و دستشان مانده و من هم جاي شکستگي بازيهاي آن دوران روي سرم هست؛ اما نکته قابل توجه اينجا است که از يک طرف اگر بخت، يار من يا هم بازيهاي دوره کودکيام نبود، ممکن بود يکي از همان بازيهاي بچه گانه به قتل منجر شود و من الان به جاي روحاني زندان، يکي از مددجويان داخل زنداني باشم؛ از طرف ديگر خيلي از آن درگيريهاي کودکانه، امروز به عنوان جرم تلقي ميشود؛ فرض کنيد آن زمان به جاي ريش سفيدي بزرگترها، هر روز ميخواستند من را به کلانتري و پاسگاه ببرند؛ خب فکر ميکنيد براي نوجواني که پايش به کلانتري و پاسگاه باز ميشود و قبح اين مسائل ميريزد، چه آيندهاي متصور است؛ لذا بايد با توجه به اين موضوعات اولاً نگاهمان را به قاتلان عوض کنيم و به آنها به چشم جاني نگاه نکنيم؛ در ثاني بايد ساز و کارهاي ريش سفيدي را احيا کنيم تا از ميزان مجرميت کاسته شود.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد