نماد آخرین خبر

روایت 25 سال کما

منبع
روزنامه شهروند
بروزرسانی
روایت 25 سال کما

روزنامه شهروند/ مرگ را لمس کرده بود. لحظات پايان زندگي را به چشم ديده بود. بارها در پله آخر جايگاه اعدام ايستاده و به سمت مرگ قدم برداشته بود، اما هر بار مهلت گرفت. فرصتي براي نفس کشيدن. 25 سال پشت ديوارهاي سر به فلک کشيده و تودرتوي اتاق‌ها و سالن‌ها تاب آورد. اما هواي آزادي لحظه‌اي رهايش نمي‌کرد. فقط دلش آزادي مي‌خواست؛ آن بيرون را با همه هياهو و دنبال زندگي دويدن و حتي بدبختي‌هايش. از سال 75 به جرم قتل دختربچه 12 ساله، آن هم در کوي نيروي انديمشک در چهارديواري زندان محبوس شد. مي‌گويد: «روحم هم از اين قتل خبر نداشت، دوستم مرا فروخت.» اما حالا با گذشت 25 سال افشين از زير سايه وحشت خلاص شده است.
صحنه جرم از بين رفته بود و گردنش کوتاه‌تر از مو شده بود. هيچ کس بي‌گناهي‌اش را باور نمي‌کرد. راهي جز گردن‌گرفتن پرونده قتل دختر همسايه نديد. 25 سال از عمرش را در زندان سپري کرد. 18 سال اول را فقط بازداشت بود و بلاتکليف. حالا 50 سال دارد. يک هفته‌اي است که از زندان با تلاش شيخ زبيد، فرشته نجات محکومان قصاص آزاد شده و در انديمشک همراه با مادر، خواهر و برادرانش زندگي مي‌کند. نشاني از دلخوري ندارد.
آدم فروشي
خنده، جزئي از حالات روحي او شده و از  تقديرش مي‌گويد: «روز تازه آغاز شده بود که به خانه دوستم رفتم. خانه آنها همجوار با خانه دختر به قتل رسيده بود. به قول ما زنداني‌ها دوستم آدم‌فروش بود.» خنده تلخي فضاي خالي کلماتش را پر مي‌کند.
«به خاطر مشکلي که با هم‌ داشتيم، بعد از خبر به قتل رسيدن دختر همسايه، به اداره آگاهي رفت. همان جا ادعا کرد قاتل را مي‌شناسد. اين شد که مرا به مأموران آگاهي نشان داد. هيچ ربطي به اين قتل نداشتم. مرا بردند، ولي کار من نبود. به کار نکرده، بايد اعتراف مي‌کردم. يک بار هم شاکي پرونده را ملاقات کردم، او تنها يک جمله را تکرار مي‌کرد و آن جمله اين بود؛ همه ديدند؛ ساعتي که دخترم به قتل رسيده آنجا بودي.»
تصويري از سخنان قاضي در ذهنش پررنگ شد. «روزي که به قاضي پرونده‌ام گفتم چرا من؛ در جواب گفت فکر کن در جاده‌اي در حال گذر هستي و از بالاي کوه، سنگي به سرت برخورد مي‌کند. همين جمله، مرا کمي آرام کرد تا شايد بتوانم با تقديري که از پيش برايم رقم خورده بود، کنار بيايم.»

در زندان ادامه تحصيل دادم
با حفظ روحيه، از خوب و بد اين 25 سال مي‌گويد.
«دو بار شاکي، منزلش را تغيير داد. سه بار هم از من شکايت کرد. در اين پرونده چون شاکي خصوص داشتم، اگر رضايت آنها جلب نمي‌شد، تا پايان عمر بايد زندان مي‌ماندم. رضايت اولياي‌دم، تحت هيچ شرايطي جلب نمي‌شد. محکوماني که حکم ابد و يک روز را مي‌گيرند، باز هم اميدي در پرونده‌شان ديده مي‌شود، اما پرونده من نه. 18 سال که در بلاتکليف به سر بردم. سخت‌ترين روزهاي زندگي‌ام همان سال ها بود. وقتي به زندان فرستاده شدم، متوجه شدم در خود زندان دبيرستان وجود دارد و مي‌توانم  ادامه تحصيل دهم. تا اول دبيرستان درس خوانده بودم. شرايط را که مهيا ديدم، به درس خواندن ادامه دادم.
در زندان خيلي به من اطمينان و اعتماد داشتند، تا حدي که در کارهاي فرهنگي مشغول شدم. اثرانگشت زندانيان را مي‌گرفتم. در محوطه حياط زندان، آزادانه شب‌ها قدم مي‌زدم. نقاشي مي‌کردم. زندان هم خيلي سخت گذشت و هم آسان. خيلي چيزها در آنجا ياد گرفتم. برايم حکم دانشگاه را داشت. در مدت زمان حبسم حدود 200 نفر قول آزادي به من دادند، اما خبري از آزادي نبود. وقتي گفتند شيخ زبيد، دنبال رضايت شاکي پرونده‌ام است، فکرش را هم نمي‌کردم بتواند کاري کند.» نوع خنده‌اش تلخ نيست و اين بار از سر خوشحالي مي‌خندد.
«کمتر از 48 ساعت از شاکي پرونده‌ام رضايت گرفت. هيچ آدرسي از شاکي نداشتيم، اما شيخ زبيد و ديگر همکارانش او را پيدا کردند و رضايت شاکي‌ام را گرفتند. وقتي برگه رضايت‌نامه را در زندان به من دادند، باورم نمي‌شد. هنوز هم باورش برايم سخت است. 25 سال در کما بودم. شبي که خبر آزادي‌ام را شنيدم و نام مرا در بلندگوهاي زندان براي جمع‌کردن وسايلم و مراجعه به دفتر صدا زدند، ناگهان صداي جيغ و سوت زندانيان بلند‌ شد. زندانبان‌ها به خوابگاه آمدند و فکر کردند شورش شده.»
از خاطره آن روز قهقهه مي‌زند، اما تصاويري در ذهنش خنده‌اش را در چشم به‌هم‌زدني از بين مي‌برد. «وقتي محکومان به قصاص را براي اعدام، از يک روز قبل در انفرادي مي‌انداختند و به خانواده‌هايشان براي آخرين بار اجازه ملاقات مي‌دادند، حالم بد مي‌شد. صداي گريه بچه‌هاي محکومان به قصاص يا خانواده‌هاي آنان، جگر مرا خون مي‌کرد. برعکس اين داستان، آزادشدن زندانيان بود.» افشين آزادي تصاوير ضد ‌و نقيض را با خوشحالي و گريه زندانيان بيان مي‌کند.
زندانباني سخت‌ترين شغل دنيا
آخرين جملاتش را براي زندانبانان به کار برد. «سخت‌ترين کار دنيا را زندانبان‌ها دارند. تمام مدت در خطر هستند. جان‌شان کف دست‌شان است. هر احتمالي وجود دارد. ممکن است آنها در درگيري ديگر زندانيان، چاقو به بدن‌شان اصابت کند يا در درگيري‌ها صدمه ببينند. اگر آنها نبودند، زندانيان همديگر را به راحتي مي‌کشتند.» او اول سخنانش را به مردي که منجي‌اش بود، گره زد و زندگي دوباره‌اش را مديون فرشته نجاتش دانست. سخنانش را با ياد نجاتش از طريق شيخ علي به پايان رساند. «شغل و تشکيل زندگي مشترک در برنامه بعدي شيخ، براي آينده‌ام قرار گرفته.» با لبخندي متشکل از خوشحالي جملات به نقطه مي‌رسند.
رهايي و آزادي زنداني محکوم به قصاص بنام افشين آزادي با مجاهدتهاي في سبيل الله و محوريت و وساطت مردمي ،محلي و عشايري چهره ملي صلح شيخ علي زبيد (الزعيم شيخ علي بن ناصر آل نبهان بني ضبه) نماينده ائتلاف صلح جهاني – نماينده موسسه بين المللي سفيران صلح، نماينده سران عشاير ،ايلات و اقوام ايران بنحو شايسته اي صورت پذيرفت.

به پيج اينستاگرامي «آخرين خبر» بپيونديد
instagram.com/akharinkhabar

اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره