ماجرای آسیاب به نوبت چیه؟

آخرین خبر/ یکی بود یکی نبود. مردی بود که هم کمی تنبل بود و هم خیلی عجول! یک روز همسرش گفت: «آردمان تمام شده. این کیسه گندم را ببر آسیاب تا برایمان آرد کنند.» مرد گندمها را توی کیسه ریخت و راه افتاد. اما وقتی به آسیاب رسید، دید صف بلندی جلوی در شکل گرفته است. هرکس کیسهای به دوش داشت و منتظر نوبت خودش بود. آسیابان هم از هر نفر کمی گندم به عنوان دستمزد برمیداشت و کارش را انجام میداد. مرد عجول با خودش گفت: «ای داد! اگر بخواهم توی این صف بایستم، تا شب هم نوبتم نمیشود. من که حوصله صبر کردن ندارم!» پس یواشکی جلو رفت و خودش را به آسیابان رساند. گفت: «سلام! من راه خیلی دوری آمدهام و حسابی خستهام. لطفاً گندمهای مرا زودتر آرد کن.»
آسیابان که ریشش از آرد سفید شده بود، نگاهی به صف انداخت و گفت: «دوست من، این همه آدم پیش از تو آمدهاند. اگر بخواهم نوبتشان را به تو بدهم، امروز کارشان تمام نمیشود. بهتر است فردا بیایی.» مرد عجول شروع کرد به بهانهتراشی. همان موقع پیرمردی که در صف بود، گفت: «اگر تو خستهای، پس من چه بگویم؟» مرد باز هم غر زد اما مردم که مدت زیادی منتظر بودند، گفتند: «نه! باید آخر صف بایستی.»
مرد که دید کسی حرفش را قبول نمیکند، دوباره گفت: «اگر آرد ندهی، همسرم عصبانی میشود!»
آسیابان لبخند زد و گفت: «به همسرت بگو آسیابان گرفتار بود. اما یک پیام هم داد: آسیاب به نوبت!»
از آن روز این جمله ضربالمثل شد. یعنی هر کاری زمان خودش را دارد و هرکس باید نوبت را رعایت کند.
















