1. برگزیده
بین الملل

ناگفته‌های دردناک زن ایزدی از اقدام شرم‌آور داعشی‌ها با ۱۷ دختر اسیر

منبع
باشگاه خبرنگاران
بروزرسانی
ناگفته‌های دردناک زن ایزدی از اقدام شرم‌آور داعشی‌ها با ۱۷ دختر اسیر
باشگاه خبرنگاران/ شيرين دختري ايزدي بود که در بازار برده فروش‌هاي داعشي‌ها با صداي بلند آن‌ها را زير بار اعتراض گرفت و البته اين شجاعت او را هدف تازيانه قرار داد. قبل از تقسيم ما بين مردان مسلح، دختران شيعي را پس از تازيانه زدن و غل و زنجير زدن به دست و پاهايشان از جمع ما جدا کردند. «نوزت شمدين» نويسنده عراقي در سال ۱۹۷۳ ميلادي در شهر موصل به دنيا آمد و پس از فراغت از تحصيل در رشته حقوق ۸ سال به وکالت مشغول بود. اما پس از آن به شغل روزنامه نگاري روي آورد. در روزنامه‌هاي مختلف عراقي از جمله «وادي الرافدين» و «مستقبل العراق» و پيش از مهاجرت از عراق در سال ۲۰۱۴ ميلادي در «المدي» مشغول به کار شد و سپس به همراه خانواده اش به نروژ مهاجرت کرد. در آنجا نيز در روزنامه‌هاي مختلفي که به زبان عربي منتشر مي‌شد، شروع به کار کرد و کتاب «شظايا فيروز» (بازمانده‌هاي فيروزه) سومين کتاب داستان وي درباره تصرف شهر موصل و مناطق اطراف آن به دست گروه تروريستي تکفيري «داعش» شمرده مي‌شود که در آن به نقل آنچه در زمان اسارت بر سر دختران «ايزدي» آمده مي‌پردازد. «مراد» تنها پسر تحصيلکرده شيخ حامد موسس روستاي «ام نهود» که ناامني‌هاي سال ۲۰۱۴ ميلادي به فاصله چند ماه پيش از تصرف موصل به دست «داعش» او را وادار به بازگشت به روستايش مي‌کند و دست سرنوشت او را در مسير دختر «پياز فروش» ايزدي به نام «فيروزه» قرار مي‌دهد، زماني که در آن تابستان مصيبت بار و فجيع «داعش» شهر «موصل» و مناطق گسترده‌اي از استان «نينوا» از جمله شمار زيادي از روستا‌هاي ايزدي نشين منطقه کوه «سنجار» را تصرف مي‌کند. روستاي فيروزه هم يکي از مناطقي بود که توسط داعش تصرف مي‌شود تا وي به همراه عمه و دو خواهرش و ديگر زنان و دختران روستا اسير شده و به عنوان کنيز و برده به موصل برده شوند. مراد براي نجات فيروزه تنها راه چاره را در پيوستن ظاهري به صفوف داعش ملاحظه مي‌کند و به اين ترتيب در اين گروه رخنه مي‌کند. ادامه ماجرا از زبان راوي: ما را سه هفته در يکي از مدرسه‌هاي بزرگ شهر «تلعفر» بازداشت کردند .. مدرسه دو طبقه بود و حياط بزرگي داشت، طي اين مدت زنان و دختران و کودکان ايزدي بودند که از روستا‌ها و مناطق مختلف استان نينوي پس از به اسارت گرفته شدن اضافه مي‌شدند .. خيلي زود جمعيت ما آنقدر زياد شد که نه تنها کلاس‌ها پر شدند، بلکه راهرو‌ها نيز مملو از جمعيت شدند و براي جا دادن مابقي در حياط و حتي پشت بام مدرسه نيز چادر‌هايي نصب کردند. من و دو خواهر و عمه ام در يکي از کلاس‌ها مستقر شده بوديم. جمعيت آنقدر زياد بود که جاي تکان خوردن نداشتيم و براي اين همه آدم تنها دو پنجره وجود داشت که به عنوان تهويه هواي داخل کلاس استفاده مي‌شد. همه روي زمين مي‌خوابيديم، نه خبري از آب بود و نه بهداشت به همين دليل خيلي زود بوي استفراغ و ادرار بچه‌ها و عرق تن بزرگ تر‌ها همه فضا را پر کرد. ما را «مرتد» و «کافر» صدا مي‌زدند .. غذاي ما يک وعده بود که شامل تکه‌اي نان و خرما و آب بود .. هر يکي دو روز هم همه را مي‌گشتند تا مبادا با خود چاقو يا هر چيز تيز و برنده ديگر يا تلفن همراه داشته باشيم. بعد از چند روز براي همه دوره‌هاي آموزش زبان عربي گذاشتند .. همه از وحشت سرنوشت شومي که انتظارشان را مي‌کشيد، فقط گريه و زاري مي‌کردند .. دو روز اول ورود ما به مدرسه چنين گذشت و نگهبانان به هر وسيله‌اي متوسل شدند تا گريه و ضجه ما را متوقف کنند، ناکام ماندند، به همين دليل به سلاح و تير‌هاي هوايي متوسل شدند تا با ايجاد وحشت، ما را وادار به سکوت کنند. صبح يکي از روز‌ها همه ما را در حياط مدرسه جمع کردند، ابتدا زنان و دختراني که شيعه بودند و به آن‌ها «رافضي» مي‌گفتند، را از جمع جدا کرده و با تازيانه و زدن زنجير‌هاي آهني به دست‌ها و پاهايشان به مکاني ديگر منتقل کردند. بعد از آن، مردي که ريش بلند سفيدي داشت و او را «امير صحرا» صدا مي‌زدند، درحالي که بلندگويي در دست داشت و اطراف او را چند نگهبان گرفته بودند، براي ما به زبان عربي شروع به سخنراني کرد و، چون ما چيزي از حرف هايش را متوجه نمي‌شديم، يکي از افراد پيرامونش صحبت هايش را براي ما ترجمه مي‌کرد. او گفت که بايد دين خود را ترک کنيم و مسلمان شويم، کساني که به اين امر تن دهند، به همسري يکي از داعشي‌ها درخواهند آمد و کساني که از اين امر نافرماني کنند، به عنوان کنيز و اسير به مالکيت مردان داعش در خواهند آمد .. در اين اثنا يکي از زنان سخنان امير صحرا را قطع کرد و پرسيد: - چه به سر مردان و شوهران مان آمده؟ قبل از اينکه آن داعشي به اين سوال جواب دهد، عمه ام به طرفم خم شد و در گوشم گفت: - هر کاري از دستمون برمياد، بايد براي حفظ شرف و پاکدامني امون انجام بديم .. فکر کنم، کنيز و اسير پيش اينا معني خيلي بدي داره آن امير داعشي در جواب سوال آن زن گفت که مرداني که اسلام آوردند، در روستا‌ها و مناطق خود توسط داعش به خدمت گرفته شدند و مرداني که به اين خواسته تن ندادند، به عنوان مشرک و کافر بدون استثنا کشته شدند. هنوز حرف امير صحرا تمام نشده بود که «شيرين» فرياد زد: - ما ايزدي‌ها کافر و مشرک نيستيم .. ما هم مثل شما به خداي يگانه و يکتا ايمان داريم .. خدايي که از شما و کار‌هايي که با ما کرديد، بيزار و مبراست امير صحرا به يکي از افرادي که دور او را گرفته بودند، اشاره‌اي کرد و او هم به دو مرد مسلحي که نزديک به شيرين در حياط مدرسه نگهباني مي‌دادند، با سر اشاره‌اي کرد تا آن‌ها از ميان زنان راهي به سمت شيرين باز کنند و او را زير تازيانه و مشت و لگد خود بگيرند. چهار روز بعد از ورودمان به مدرسه با شيرين آشنا شدم .. خواهرم نعام به اسهال و استفراغ دچار شده بود و شيرين که فارغ التحصيل رشته پرستاري بود، به کمک وي شتافت .. بعد از آن به يکي از دوستان صميمي و نزديکم تبديل شد .. از او چيز‌هاي زيادي ياد گرفتم، از جمله اينکه اين‌ها چه کساني هستند، چه اعتقاداتي دارند و چه سرنوشتي با وجود آن‌ها در انتظار ماست. خيلي زود شيرين مثل يک فانوس به چراغ راه ما تبديل شد، چون بسياري از زنان و دختراني که در آن مدرسه بازداشت شده بودند، به دليل فقر از تحصيل و سواد محروم بودند و نمي‌دانستند، اطراف آن‌ها چه اتفاقاتي در حال وقوع است و يکي از مهمترين چيز‌هايي که شيرين به ما ياد داد، اين بود که ايزدي‌ها نيز همچون پيروان اديان ديگر، خداي يکتا و يگانه را مي‌پرستند. يک روز قبل از اينکه شيرين از سوي مردان مسلح مورد ضرب و شتم قرار گيرد، نزد ما آمد و خبر داد که ظرف يکي دو روز آينده قرار است، بين مردان داعش تقسيم شويم. به اعتقاد شيرين بهترين راه حل در اين شرايط اين بود که هر کدام از ما مسئوليت کودکي را به عهده بگيريم و وانمود کنيم که متاهل هستيم تا تمايل کمتري نسبت به پذيرش ما نزد عناصر داعش ايجاد شود. بعد از آن مرا صدا کرد و بسته کوچکي را به من داد و گفت: توش مقداري خاکستر هست، قرار شد، ميون زن‌ها و دختراني که زيباتر از بقيه هستن، پخش کنيم تا به سر و صورتشون بمالن، زيبايي اشون زياد بچشم نياد. ترس و وحشت وجودم را فرا گرفته بود .. به گفته شيرين قرار بود، فردا صبح مردان مسلح به مدرسه بيايند و هريک از ميان ما يکي را انتخاب کنند و مابقي به زندان مخوف «بادوش» در موصل منتقل شوند. دو مرد مسلح همچنان شيرين را زير مشت و لگد خود داشتند که زنان و دختران سر آن‌ها ريخته و سعي کردند، شيرين را نجات دهند .. آن دو مرد، چون يورش زنان را ديدند، ترسيده و کنار رفتند. شيرين را به کلاسي که در آن مستقر بوديم، برديم .. صورتش را خون گرفته بود و از درد شديدي که در سر و پايش احساس مي‌کرد، به خود مي‌پيچيد .. ترسيده بوديم، اگر او را از دست مي‌داديم، چه کار بايد مي‌کرديم؟ بعد از ظهر آن روز مردان مسلحي که از صداي خنده‌هاي آن‌ها به راحتي مي‌شد به شادي و خوشحالي آن‌ها پي برد وارد مدرسه شدند تا سهم خود را از غنايم ببرند .. آن‌ها را به گروه‌هاي سه تا چهار نفره تقسيم کردند .. هر گروه به همراه مردي که صحبت‌هاي امير صحرا را ترجمه کرده بود، وارد کلاس‌ها و خيمه‌ها مي‌شدند، زنان و دختران را برانداز مي‌کردند و با تلفن‌هاي همراه اشان از آن‌ها عکس مي‌گرفتند و خارج مي‌شدند تا عکس زن يا دختري را که پسنديده بودند، به آن مرد بدهند و بعد از مشخص شدن فرد مورد درخواست، از او خواسته مي‌شد، از جا برخاسته و دوري بزند تا توسط مرد مسلحي که متقاضي او شده بود، مورد بازبيني قرار گيرد. وقتي آن مرد با چهار مرد مسلح وارد اتاق ما شدند، من پشتم را به آن‌ها کرده و صورتم را با خاکستر سياه کرده بودم، درحالي که سر خون آلود شيرين در بغلم بود .. خوشبختانه نگاه آن‌ها به من نيفتاد، اما يکي از آن‌ها که مسن‌تر از بقيه نشان مي‌داد، نگاهش به عمه ام افتاد و خواستار او شد. سه بار وارد اتاق شد و عمه ام را برانداز کرد و به آن مرد مترجم تاکيد کرد که وي را مي‌خواهد، لذا مرد مترجم چندين بار عمه ام را که رويش را به ديوار کرده بود، صدا زد و، چون جوابي نديد، از ميان زنان راهي به سمتش باز کرد تا اين بار با قبضه تفنگش که آن را به شانه عمه ام مي‌زد، صدا کند. ديگر چاره‌اي نبود و عمه ام مي‌بايست، پاسخ مي‌داد، لذا خواهرم کلي را که در کنارش بود، نزد من فرستاد و با سختي و سنگيني از جايش بلند شد .. شکمش را بيرون داد و دست هايش را به کمر زد و نگاهي به آن داعشي مسن که خواستار او شده بود کرد. آن مرد وقتي عمه ام را در اين وضعيت ديد، قدمي به عقب رفت و بعد از اتاق خارج شد .. نگاهي به زن‌ها و دختر‌هايي که اطراف مان بودند، کردم، خنده هايشان را به سختي کنترل کرده بودند .. در اين اثنا کلي يک باره گفت: شکم عمه چقدر چاق شده همين جمله کافي بود تا اتاق از خنده بترکد.. نگاهي دقيق‌تر به عمه ام کردم، همچنان سر جاي خود ايستاده بود و دست به کمر داشت .. لباس آبي ارغوانيش از ناحيه شکم باد کرده بود .. شبيه زني شده بود که پا به ماه است. مراد خيلي زود متوجه شد، مسئوليت جديدش که به توصيه عمويش به وي سپرده شده، بيش از آنکه به رسانه و ارتباطات مرتبط باشد، به ثبت نظرات و ديدگاه‌هاي چهار کارشناس عراقي، سوري و آلماني و تهيه گزارش‌هايي از آن‌ها جهت ارسال به والي نينوي مربوط است. آن‌ها تحرکات مردم موصل و وضعيت شهر را از طريق دوربين‌هايي که در نقاط مختلف و حساس شهر کار گذاشته بود، رصد مي‌کردند و نتيجه مشاهدات خود را به اطلاع والي نينوي مي‌رساندند. اين کارشناسان همچنين از تمام نقاط حساس و مهم شهر از جمله کليساها، مساجد، مقابر و آثار تاريخي و باستاني هم ديدن کردند و در تمام اين مشاهدات مراد نيز همراه آن‌ها بود .. در بسياري از موارد آن‌ها پس از ديدن محل يا نقطه مورد نظر دستور منفجر کردن آن را مي‌دادند و پس از انفجار دوباره به آنجا باز مي‌گشتند تا از ويرانه‌هاي برجا مانده عکس و فيلم تهيه کنند و اين به شدت مراد را آزار مي‌داد، اما مجبور بود، براي اينکه بفهمد، زنان و دختران ايزدي را کجا نگهداري مي‌کنند، سکوت و با آن‌ها همراهي کند. پنج شنبه‌ها آن چهار کارشناس در يکي از ديوان‌هاي داعش جلسه‌اي برگزار مي‌کردند تا مشاهدات يک هفته خود را در قالب يک گزارش تنظيم کنند و اين به مراد اجازه مي‌داد، از اين ديوان به آن ديوان سرک کشيده و جوياي وضعيت اسرا و کنيز‌هاي ايزدي شود. آن قدر در ديوان‌ها تردد کرده بود و پرس و جو کرده بود که همه او را مي‌شناختند و سوال هايش شکي ايجاد نمي‌کرد .. شب‌ها وقتي به خانه عمويش که يکي از اتاق‌هاي طبقه دوم کاخش را به وي اختصاص داده بود، برمي گشت و با خود تنها مي‌شد، از طريق «وايبر» ساعت‌ها با پسر خاله اش «ضيا» درباره به نتيجه نرسيدن تلاش‌ها و جست و جوهايش صحبت مي‌کرد. پيگيري‌هاي امور اسرا و کنيز‌هاي ايزدي باعث شده بود تا به او اجازه داده شود، در دو بازار عرضه و فروش زنان و دختران ايزدي حضور يابد .. اولين بازار عرضه و فروش زنان و دختران ايزدي اوايل اکتبر در يکي از کاخ‌هاي بزرگ شهر موصل برگزار شد که پيشتر از آن يکي از نظاميان بلند پايه ارتش عراق بود. در اين حراج ۱۷ دختر و زن ايزدي در سنين مختلف فروخته شدند .. آن‌ها را در يک رديف به صف کرده و به گردانشان پلاک‌هايي انداخته بودند که روي آن‌ها شماره‌هايي نوشته شده بود .. از شرم سرهايشان را به زير انداخته بودند .. پنجاه و دو مرد از نقاط مختلف مناطق تحت اشغال داعش مثل گرگ‌هاي گرسنه‌اي که در انتظار فرصت هستند تا شکار خود را تکه و پاره کنند، از آن‌ها ديدن کردند. درخواست تعدادي از خريداران براي خريد مستقيم دو دختر ايزدي و عدم عرضه آن‌ها و انجام تشريفات عرضه و فروش به دليل زيبايي خيره کننده‌اي که داشتند و بيم از افزايش تقاضا و بالا رفتن قيمت و عدم توان پرداخت قيمت آنها، اعتراض تعدادي ديگر به اين درخواست‌ها را به دنبال داشت و نزديک بود به درگيري مسلحانه و نزاع خونين بين دو طرف منتهي شود و در حالي که دو طرف با صندلي‌ها به جان هم افتاده بودند، صدايي آن‌ها را به خود آورد. ما را در کانال «آخرين خبر» دنبال کنيد
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره