از سويي ديگر ، امروزه حوزه پيراموني ( آسياي مرکزي ، درياي خزر) پيش از گذشته به سمت ميليتاريستي شدن گام بر مي دارد .مزيد بر اين بسته شدن پايگاه ( امريکايي )مانانس درقرقيرستان نيز براي قدرت هاي شرقي ( روسيه _ چين ) مغتنم است .
بحران اوکراين همچنين سبب گرديده است که اروپا در راستاي انزواي و حذف روسيه در مبادلات و خطوط انرژي با اروپا ، پروژه ترانس خزر را با جديت پيشتري تعقيب نمايد . خطوطي که براي روسيه همانند مرزهاي امنيتي _ استراتژيک تلقي مي گردد . با اين وجود براي کشوري همانند ترکمنستان بيطرف ، الحاق به اين پروسه بمعناي پيوند با حلقه هاي امنيتي اروپا است ، شمشير دو لبه اي است که روسيه و ايران نسبت بآن بي تفاوت نخواهند بود و در اين ميان ، مشخص نبودن رژيم حقوقي درياي خزر به عنوان يک عامل بازدارنده نقش مهمي ايفاد مي کند .
امروزه به باوري مي توان بسياري از کشورها را به دو دسته تقسيم نمود کشورهايي نظير چين يا ترکمنستان که در پرتو توسعه اقتصادي ، در صدد هستند امنيت خود را ارتقاء بخشند و يا کشورهايي همانند روسيه که توسعه اقتصادي را در سايه امنيت تعريف مي کنند ظاهرا توازن بين اين دو عنصر ، همانند تلفيق واقعيت و آرمانگرايي ، چالش برانگيز است .
اگر حوزه پيراموني ( آسياي مرکزي ، قفقاز ) را يکي از نقاط جفرافيايي رقابت شرق و غرب بدانيم به اين واقعيت نزديک مي شويم که اين حوزه ، منطقه انحصاري نفوذ روسيه نيست کما انکه واگرايي در اين منطقه مشهود است از جمله مناقشات ارضي ارضي اوکراين ، گرجستان با روسيه و يا نارضايتي اذربايجان بدليل مسئله قره باغ از روسيه و يا خروج ازبکستان از پيمان امنيت جمعي و يا عدم پاسخ مثبت ترکمنستان جهت پيوستن به اتحاديه اروسيايي روسيه را مي توان مورد اشاره قرار داد . اين پارامترا ها فرضيه احياي جنگ سرد جديد را تضعيف مي سازد اما منعکس کننده تمام واقعيت در اين حوزه نيست ، کما انکه پيوستگي بلاروس . ارمنستان ، قزاقستان و قرقيرستان به روسيه نيز انکار ناپذير است . از سويي ديگر بسياري از اين کشورها در چالش با موج هاي دمکراسي خواهي و اسلام گرايي نيم نگاهي به روسيه دارند همانگونه که يکي از دلايل مواضع روسيه در سوريه ، ممانعت از رشد و حضور عناصر افراطي اسلام گرا در مرزهاي جنوبي اين کشور است . اگرچه بنيادگرايي خشونت بار ( مذهبي ) خصيه عصر کنوني است و منحصر به جهان اسلام نيست اما شرق و غرب و کشورهاي منطقه برحسب مقتضيات زماني و منافع ملي خود ، بطور نسبي نگاه مشترکي در مبارزه با اين پديده دارند . فرايندي که موفقيت اينگونه تحرکات را به حداقل ممکن مي رساند و در نقطه مقابل ، انقلاب هاي نرم ، و اسلام معتدل ( شيعه ) با تحولات و افکار جهاني هنخواني پيشتري دارد .
از سويي ديگر وابستگي فزاينده متقابل بين روسيه و اروپا در بعد انرژي نيز القاي جنگ سرد را نقش بر آب مي کند خاصه انکه ، امروزه برزگترين کمپاني هاي نفتي امريکا نيز در روسيه حضور دارند اما آيا اين پيوستگي بمعناي عدم وجود ديوار نامرئي بي اعتمادي بين شرق و غرب نيز نيست ؟ اگر زماني امريکا بدلايل عديده اي از استقرار سامانه دفاع موشکي در اروپاي شرقي اجنتاب نمود آيا تضميني هست که در دهه اينده اين سيستم را در مرزهاي شرقي و غربي روسيه ، چين مستقر ننمايد . سيستمي که گستردگي آن ، سواحل ژاپن ، کره جنوبي ، استراليا را نيز تحت پوشش قرار خواهد داد . فرايندي که در بطن خود ضمن تضعيف معاهده کاهش سلاح هاي کشتار جمعي ، بازدارندگي ( اتمي ) قدرتهاي شرقي را تحديد و در عمل يک رقابت تسليحاتي را به قدرت هاي شرقي ( روسيه و چين ....) تحميل مي کند .
ماحصل کلام انست که جنگ سرد منعطف جديدي شکل گرفته است که لزوما بمعناي تقابل تمام عيار بين شرق و غرب همانند سيستم دو قطبي نيست اما رقابت ها فشرده است و کاربرد مولفه هاي اقتصادي در اين سيستم برجسته و بعضا رگه هايي از تقابل هاي ( غيرمستقيم ) جنگي در آن مشهود است . اگرچه مرزهاي نفوذ همانند دوران گذشته گسترده ، منجسم و يک پارچه نيست . از سويي (گروه بريکس ) که قدرت ها نوظهوري همچون آسيايي ( چين ، هند ) در آن حضور دارند از نظر تئوريک مي توانند با عرصه واحد پولي مشترکي ، سيطره جهاني دلار را در مبادلات تجاري تحديد نمايند . هرچند که هنوز غرب از در بعد مبادلات مالي _ تجاري و سطوح فن آوري هاي پيشرفته از موضع برتري نسبت به شرق برخوردار است . مزيد بر اين اگر در غرب آثاري از جنگ نيست در آسيا اختلاف هاي مرزي ، قومي ، فرهنگي و... موج مي زند . ضمن انکه بايد اذهان داشت که بروز جنگ سرد بلحاظ تجارب تلخ دوران دو قطبي مطلوب چين و روسيه و... نيست اما اين قدرت فرايندسازي غرب است که اين قدرت ها را در اين وادي به واکنش مي کشاند و به ديگر سخن ، غرب ( امريکا) هنوز از لحاظ سياسي _ رواني آمادگي ندارد قدرت هاي شرقي همانند روسيه را به عنوان يک شريک برابر در معادلات جهاني تلقي نمايد .
















