شالودهشکنی گفتمان حسین بشیریه؛ مروری بر ایدئولوژی سروش دههی 80
برهان
بروزرسانی
برهان/ متن پيش رو در برهان منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست.
بشيريه بيشتر از اينکه يک «متفکر» بومي و داخلي باشد و از زاويهي ديد ايراني-اسلامي و هويت شرقي خود به جامعه و رخدادهاي سياسي آن نظاره کند، از زاويه و فرهنگ غربي نظارهگر است و به همين دليل، انتهاي تاريخ بشر را به يک گذار خطي به مدرنيته و دموکراسي غربي وصل ميکند.
برطبق انديشههاي جديد پستمدرن، هيچ نوشتاري بدون پيشفرض و القاي ارزشي خاص به خواننده نيست؛ بدين علت که ساختار و ادبيات متن معنادار است، چون دستور زبان و ساختار متن داراي معاني اجتماعي و ايدئولوژيک است و اين معاني در جاي خود، به عواملي که دالها را ميسازند، نظير رمزها، بافت، مشارکتها و تاريخ مختلف، وابستهاند. براي روشن ساختن اين ارزش و ايدئولوژي در خودآگاه و ناخودآگاه يک نويسنده، در علم جديد روشهاي گوناگوني وجود دارد. يکي از آنها تحليل گفتمان انتقادي است. تحليل گفتمان از بدو پيدايش، همواره درصدد بوده است تا نشان دهد که هيچ متن يا گفتار و نوشتاري بيطرف نيست، بلکه به موقعيتي خاص وابسته است. اين امر ممکن است کاملاً ناآگاهانه و غيرعامدانه باشد.
در واقع تحليل گفتمان فن و روش جديد در مطالعهي متون، رسانهها و فرهنگهاست. در اين روش، محقق بر آن است که رابطهي بين مؤلف، متن و خواننده را نشان دهد و مشخص کند چه زمينهها و عوامل اجتماعي، فرهنگي، سياسي و... در توليد گفتمان تأثير دارند. در اين روش، تحليلگر از بافت متن (شکل و ساختار) فراتر ميرود و وارد بافت موقعيتي متن (شرايط و ابعاد ايدئولوژيک) ميشود و به تحليل آن ميپردازد. در واقع روش تحليل گفتمان ميکوشد نشاندهندهي معاني نهفته در ذهن مؤلف باشد. به عبارت دقيقتر، تحليل گفتمان انتقادي آنچه را در پشت اعمال وجود دارد روشن ميکند. کونل و گالاسينسکي با اشاره به گرايش زبانشناسي انتقادي، تحليل گفتمان را چنين تعريف ميکنند: «فنون تحليلياي که براي آشکار ساختن الگوهاي فهم، باور و ارزش و ساختار ايمان مندرج در گفتمان به کار رفته ميشوند.».[1]
از آنجا که يکي از اهداف عمدهي تحليل گفتمان انتقادي، افشا و تشريح فهمهاي بديهيانگاشتهشده و نقد گفتمان مورد مطالعهي خود است، در اين مقاله قصد داريم با اين روش، ضمن معرفي دکتر حسين بشيريه، يکي از اساتيد و مؤلفان علوم سياسي در ايران، به نقد و بررسي گفتمان و آشکارسازي ايدئولوژي اين شخص بپردازيم تا درک بهتري از آثار و انديشههاي او کسب کنيم و همسو با گفتمانکاوان، با تکيه بر عقلِ انتقادي و برگزيدن موضعي سياسي و اخلاقي، به نقد گفتمان مورد مطالعهي خود بپردازيم و خواهان تغيير باشيم.
الف) آشنايي با حسين بشيريه
1. مترجم و آورندهي اصلاحات سياسي مدرن و تحليل از منظر جامعهشناسي
حسين بشيريه مقطع کارشناسي علوم سياسي را در دانشگاه تهران سپري ميکند و براي گرفتن کارشناسي ارشد خود در گرايش رفتارشناسي سياسي، به دانشگاه «اسکس» انگليس ميرود و در اين راستا، دکتراي خود را نيز در گرايش تئوري سياسي در دانشگاه «ليورپول» اخذ ميکند. پس از بازگشايي دانشگاهها در انقلاب فرهنگي، بشيريه در دانشگاه تهران به تدريس مشغول ميشود و با تأليف و ترجمهي بيش از 100 عنوان کتاب و مقاله، به جايگاهى بالا در ميان جريان روشنفکرى و انديشهي سياسي در ايران دست مييابد.
در واقع حسين بشيريه شروعکنندهي تفکر جامعهشناسي سياسي در ايران بود و به همين علت، وي را «پدر جامعهشناسي سياسي ايران» ميخوانند؛ چهرهاي که تمام فضاي دانشگاهي ايران بهخصوص گروه علوم سياسي تحت تأثير انديشه و آثار وي بوده و بسياري وي را سروش دههي 80 ميخوانند، اما تفاوتهايي ميان اين دو وجود دارد که آنها را متمايز از هم ميسازد؛ چراکه سروش استاد حوزهي انديشهي فلسفهي ديني است و بشيريه استاد حوزهي فلسفهي اجتماعي. اما حسين بشيريه بيش از آنکه پدر جامعهشناسي سياسي در ايران باشد، مترجم و آورندهي اصلاحات سياسي مدرن همچون سکولاريزاسيون و ليبراليسم است. همچنين او متخصص پروژهي گذار به دموکراسي در ايران با تأليف کتابهايي چون «موانع توسعهي سياسي در ايران»، «ديباچهاي بر جامعهشناسي سياسي ايران» و «عقل در سياست» شناخته ميشود. علاوه بر جامعه شناسي و ترجمه، او در کتاب دوجلدي خود با نام «تاريخ انديشههاي سياسي در قرن بيستم» دست به تحليل همهي انديشههاي مارکسيستي، ليبراليستي و محافظهکاري ميزند و از اين رو، خود را بهعنوان يک تحليلگر و مفسر انديشههاي قرن بيستم نيز معرفي ميکند.
2. روششناسي بشيريه: تلفيق وبر و مارکس = هابرماس
بشيريه از روشهاي گوناگوني براي تحليلها و نوشتههاي خود استفاده کرده است. به همين دليل، سخت ميتوان يک روش و چارچوب فکري براي او تعريف کرد. براي مثال، او در نوشتههاي خود، گاه از چارچوبهاي فکري مارکسيستي همچون آنتونيو گرامشي، نظريهپرداز و بنيانگذار حزب کمونيست ايتاليا، استفاده ميکند که بهخوبي در آرا و افکار حسين بشيريه در کتاب «دولت و انقلاب در ايران» سايه افکنده است و گاه از تحليلهاي ضدمارکسيستي وبري همچون عقلانيت و بوروکراسي استفاده ميکند. در اين اواخر نيز وامدار انديشههاي پستمدرنهايي چون هابرماس و فوکو و تئوريهاي نظريات انتقادي است که بهوضوح در کتابهاي «دولت و جامعهي مدني» و «جامعهشناسي تجدد» بروز مييابد.
3. دغدغهي اصلي بشيريه: جامعهشناسي تکخطي گذار
بشيريه به پيروي از هانتينگتون، قرن بيستويکم را قرن گذار خطي و يکسويه به دموکراسي و ظهور دموکراسي جهاني ميداند. وي در کتاب «درسهاي دموکراسي براي همه»، علم سياست جديد را علم دموکراسي و جامعهشناسي سياسي را جامعهشناسي زمينههاي گذار به دموکراسي ميداند.[2] و در ادامه، در جلد دوم کتاب با نام «گذار به دموکراسي»، بر اين نکته تأکيد ميکند که مباحث فلسفي دربارهي دموکراسي، ديگر اهميتي ندارد و جاي آن را مباحث مربوط به گذار نظامهاي اقتدارگرا به نظامهاي دموکراتيک گرفته است.[3] بدين ترتيب، او معتقد به توسعهي سياسي بهصورت تکخطي مستقيم در جهان است و هيچ چشماندازي را به غير از آن براي خود متصور نيست.
4. تحليل بشيريه از ايران دورهي معاصر: گذارهاي ناموفق به سمت دموکراسي
بشيريه در سال 1381 در کتاب «ديباچهاي بر جامعهشناسي در ايران: دورهي جمهوري اسلامي» پس از تقسيمبندي و تحليل طبقاتي و سياسي جمهوري اسلامي، ايران پس از انقلاب را بهعنوان گذار ناموفق به سمت دموکراسي معرفي ميکند.[4] او معتقد است ايران براي رسيدن به دموکراتيزاسيون و وارد شدن به جهان نو، راهي جز توسعهي سياسي ندارد و براي اين کار نيز پيشنهاد اصلاحات از بالا و توسط دولت و دولتمردان را ميدهد. البته بشيريه در نگاهش به دولت در پيشبرد توسعهي سياسي، راه هگل را نميرود و شرط توسعهي سياسي را نه در تقويت و گسترش دولت، که در تکامل و بهروزي و بساماني جامعهي مدني ميداند، زيرا او معتقد است:
هدف توسعهي سياسي نيز چيزي جز گسترش فرآيند مشارکت و دست در کاري شهروندان و رقابت مسالمتآميز گروههاي اجتماعي در زندگي جمعي و سياسي يک جامعه نيست.[5] مشارکتِ بدون رقابت، به توسعهي سياسي نميانجامد؛ چنانکه تنگناي سياست و مهمترين مانع توسعهي سياسي در ايران نيز چيزي جز نبودِ زمينههاي لازم براي همدلي و همکاري ميان حزبهاي سياسي نيست.[6]
ب) نقد بشيريه
1. ناديده گرفتن مذهب و کنش سياسي مذهبي در عرصهي عمومي
دکتر بشيريه در سال 1380 دست به ترجمهي کتاب «لوياتان»، اثر مشهور توماس هابز، ميکند. در اين کتاب، هابز رويکردي زميني به قدرت دارد و مهمترين ويژگي دولت مدرن را جدايي دين از سياست معرفي ميکند.[7] بشيريه که مهمترين دغدغهي خود را توسعهي سياسي و پيشنياز هر نوع اصلاح و توسعهي ديگري ميداند، به تبع کتاب لوياتان، در کتاب خود، عقل در سياست مدعي ميشود گسترش مذهب باعث جلوگيري از پيشرفت حکومت، بسته شدن مشارکت سياسي و توسعهي سياسي ميشود: «سياست وقتي صد درصد ديني ميشود که هرگونه بحثي دربارهي توسعه بهعنوان هدف را کنار بگذاريم. از سوي ديگر، وقتي غايت، توسعه باشد، لاجرم دين ابزاري ميشود و طبعاً در مورد ابزار با سهولت بيشتري ميتوان تجديدنظر کرد تا در مورد غايات.»[8] بدين قرار، بشيريه مذهب را يکي از موانع توسعهي سياسي در ايران ميداند و اين عامل، نقشي در توسعهي ايران ندارد.
اين رويکرد بدين دليل در ذهن دکتر بشيريه نمايان شده است که با زاويهي ديدي غربي و فرهنگ سياسي غربي و امثال کتاب لوياتان، به سياست نگاه ميکند. در تاريخ و فرهنگ شرقي و ايراني و بهخصوص در دوران معاصر، نميتوانيم از مذهب و بهخصوص کنش مذهبي بهعنوان يک عامل پيشبرنده بهسوي توسعه، صرفنظر کنيم. براي گفتن مصداق، ميتوانيم از جنبش مشروطيتي نام ببريم که رهبران آن، روحانيت و کنشگران آن، مذهبي بودند و يا ميتوانيم از نهضت ملي شدن نفت به کمک آيتالله کاشاني نام ببريم و از همه مهمتر، ميتوانيم از انقلابي نام ببريم که با برچيدن نظام اقتدارگرايي، بهواسطهي آموزههاي ديني، مشارکت، جامعهي مدني و توسعهي سياسي را براي اولين بار براي ايران به ارمغان آورد و بهوضوح در قانون اساسي آن آشکار است.
همانطور که در قبل گفته شد، به نظر ميرسد که مشکل ايدئولوژي بشيريه در اين است که به دين از زاويهي غربي و بهخصوص از جنبهي دين قرون وسطايي نگاه ميکند. اما در صورت تغيير ديد و نگاه به آموزههاي اسلامي همچون نماز جماعت و آيات قراني، که همگي مبتني بر عدم تفرقه و مشارکت جمعي و مردمي در امور مملکت ديني است، نميتوانيم ديدگاههاي بشيريه را براي آيندهي ايران برتابيم.
2. تحليل طبقه در ايران
يکي از بارزترين عناصر تحليلي بشيريه براي ايران، استفاده از روش مارکسيستي است؛ يعني تحليل طبقاتي جامعه و سياست در ايران برمبناي ديدگاههاي مارکسيستي. از ديد بشيريه، طبقات اجتماعي بهخصوص طبقهي متوسط، نقش مهمي در ايجاد بسيج سياسي و پيشبرد ايران بهسوي توسعهي سياسي دارد که اين مطلب در کتاب «انقلاب و بسيج سياسي» او نمايان است.[9] اين در حالي است که با توجه به عصر پستمدرن و آمدن روشهايي چون پساساختارگرايي، تحليل گفتمان و... اين روشهاي طبقاتي مارکسيستي منسوخ شده و از لحاظ علمي ديگر نميتواند به تحليل جامعهشناختي بپردازد.
3. نااميدي از پيشرفت و توسعه در ايران
يکي ديگر از نکاتي که بهوضوح در نوشتهها و مقالات دکتر بشيريه مشخص است، نااميدي از پيشرفت و توسعه در ايران با توجه به فرهنگ ايراني است. در کتاب «موانع توسعهي سياسي» بهخوبي ميشود علت اين طرز نگاه را کنکاش کرد. او چندپارگيهاي اجتماعي و فرهنگي در ايران را علتي بر بيثباتي سياست در ايران ميداند: «هويتهاي اجتماعي ايراني بههيچرو ناب و يکدست نياند و بدين رو، نظام سياسياي که تشنهي تمرکز قدرت باشد، در جامعهاي چندوجهي و چندرنگ همچون جامعهي ايران، بختي براي ثبات درازمدت ندارد.»[10]
اين نگاه بشيريه نيز باز نشئتگرفته از زاويهي ديد غربي به جهان سوم عليالخصوص ايران و ناديده گرفتن عنصر دين است. در حالي که ايرانيان اکثراً علاوه بر يکسان پنداشتن هويت ايراني خود، خود را نيز برپايهي جماعت و امتي مسلمان تعريف ميکنند (البته با گويشهاي متفاوت) که شاخص بارز اين هويت يکسان را ميتوان در جنگ ايران و عراق مشاهده کرد که چگونه قوميتهاي متفاوت ايراني نه تنها خود را از ديگر قوميتها جدا نديدند، بلکه خود را در لواي هويتي ايراني و اسلامي تعريف کردند و به دفاع از کشور و آرمانهاي خود شتافتند. شايد در صورت توجه بشيريه به هويت ايراني-اسلامي و پتانسيل آن براي پيشبرد توسعه، او جور ديگري به آيندهي ايران نظر ميافکند.
4. تحليل مدرنيته و غرب بهعنوان انتهاي تاريخ بشر و ناديده گرفتن زيست عمومي سنتي در ايران
آنچه از تأليفها، ترجمهها و مقالات دکتر بشيريه برداشت ميشود اين است که تلاش او پيش از آنکه بخواهد واقعيات و نيازهاي حقيقي سياسي و اجتماعي کشور را مدنظر داشته باشد، «تلاش براي تکثرگرايي به شيوه و سنت غربي، يگانهانگاري ريشهي مشروعيت و مقبوليت، نگرش ليبراليستي به پديدهي مشروعيت، گرايش ليبراليستي در تبيين ماهيت حکومت ديني، نفي ايدئولوژي در عرصهي قانونگذاري و... را همگام با کارکردهاي سياسي براي رسيدن به دموکراسي منهاي روحانيت» را سرلوحهي خود قرار داده است. به اين ترتيب، ميتوان گفت که دکتر حسين بشيريه بيشتر از اينکه يک «متفکر» بومي و داخلي باشد و از زاويهي ديد ايراني-اسلامي و هويت شرقي خود به جامعه و رخدادهاي سياسي آن نظاره کند، از زاويه و فرهنگ غربي نظارهگر آن است و به همين دليل، انتهاي تاريخ بشر را با يک گذار خطي به مدرنيته و دموکراسي غربي وصل ميکند.
منابع
1. Ian Connell, & Dariusz Galasinski, Cleaning up its act: The CIA on the internet., Discourse and Society, 1996, Vol. 7(2), pp. 165-186.
2. درسهاي دموکراسي براي همه، نشر نگاه معاصر، 1380.
3. گذار به دموکراسي، نشر نگاه معاصر، 1380.
4. ديباچهاي بر جامعهشناسي سياسي ايران: دورهي جمهوري اسلامي، نگاه معاصر، 1381.
5. موانع توسعهي سياسي در ايران، نشر گام نو، 1380، ص 12.
6. عقل در سياست، نشر نگاه معاصر، 1386، ص 747.
7. لوياتان، نوشتهي توماس هابز، نشر ني، 1380.
8. عقل در سياست، نشر نگاه معاصر، 1386، ص 725.
9. انقلاب و بسيج سياسي، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اول، 1372.
10. موانع توسعهي سياسي در ايران، نشر گام نو، 1380، ص 68.