گفتوگوی "جوان" با دکتر مسعود اسداللهی: غرب با «برجام» به نقش منطقهای ایران تن داد
روزنامه جوان
بروزرسانی
روزنامه جوان/ متن پيش رو در جوان منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
از زمان شروع مذاکرات ايران با شش قدرت جهاني درباره برنامه هستهاي کشورمان، بحثي از سوي محافل صهيونيستي و سعودي و حتي توسط بخش قابل توجهي از تحليلگران غربي در سطح بسيار گستردهاي مطرح ميشود که بر اساس آن، توافق هستهاي منجر به افزايش نفوذ قدرت تهران در منطقه خواهد شد و به همين دليل به شدت با توافق هستهاي مخالفت ميکنند. جيمز استاوريديس، فرمانده عالي سابق نيروهاي ناتو که اکنون رئيس دانشکده ديپلماسي دانشگاه تافت است، اخيراً طي يادداشتي براي فارين پاليسي با اشاره به اينکه «تهران داراي جاهطلبيهاي منطقهاي براي گسترش شکوه و نفوذ خود در حد امپراتوري پارس است»، مينويسد: «نميخواهيم ايران امروز را يک قدرت امپراتوري تصور کنيم، اما مطمئناً ايرانيان چنين تصوري دارند، در واقع اين مسئله در دياناي ملي و ديدگاه فرهنگي آنها تنيده شده و ما بايد تصميم بگيريم که با واقعيت برتري ژئوپلتيک ايران که در صورت لغو تحريمها نيز افزايش خواهد يافت، مقابله کنيم.» وي به نقل از هنري کيسينجر آورده است: «اگر حل مسئله هستهاي با ايران را مديريت کنيم، مشکل بعدي يک کشور بلندپرواز که از نظر مالي به خوبي تأمين شده خواهد بود که بلندپروازيهاي متفاوتش نه تنها منطقهاي که جهاني خواهد بود.» درباره مطرح شدن اينگونه بحثها با دکتر مسعود اسداللهي کارشناس مسائل خاورميانه به گفتوگو نشستيم. وي با تشريح دلايل و ريشههاي اين مخالفتها معتقد است که بخشي از نگراني سعوديها و صهيونيستها واقعي است چراکه توافق هستهاي صرفنظر از محتوا و مضمون در صورتي که موفقيتآميز باشد ميتواند راه را براي مذاکره درباره ساير بحرانها باز کند و منجر به افزايش نقش ايران در منطقه شود.
از طرف ديگر، اين کارشناس منطقه ميگويد مذاکرات هستهاي باعث ايجاد شکاف در روابط دولت فعلي امريکا با بعضي همپيمانانش به ويژه رژيم صهيونيستي و عربستان سعودي شده است، معتقد است: فاصله بين پادشاهي عربستان سعودي با امريکا پس از سقوط صدام و رسيدن شيعيان در عراق شروع شد و دوران اوباما به ويژه در جريان بحران سوريه و در نهايت مذاکرات هستهاي با ايران ادامه يافته است. وي به وجود يک نوع تنش نيمه مخفي در روابط امريکا و عربستان تأکيد کرد که در طول روابط دو کشور تقريباً بيسابقه است.
ايران و گروه 1+5 سرانجام توانستند به يک جمعبندي درباره توافق هستهاي دست يابند. يکي از بحثهاي که به صورت جدي درباره تأثير اين توافق بر معادلات منطقهاي مطرح ميشود اين است که نقش کشورمان از اين بعد در منطقه بيشتر افزايش خواهد يافت؟ دليل مطرح شدن اين بحثها چيست و اساساً تا چه حدي درست است؟
از ابتداي شروع مذاکرات هستهاي به ويژه طي يک سال اخير که اين مذاکرات خيلي جدي شد و قرائن و شواهد حاکي از آن بود که به سمت يک توافق نهايي پيش ميرود، مخالفتهاي اسرائيل و عربستان هم خيلي بيشتر شد، بخشي از استدلالهاي اين دو رژيم مشترک هستند و بخشي ديگر نيز مختص به اسرائيليهاست.
اسرائيليها بحث سلاحهاي هستهاي و خطر آن براي رژيم صهيونيستي را همواره مطرح ميکنند اما بحث مشترک آنها با عربستانيها اين است که توافق هستهاي گروه 1+5 با ايران صرفنظر از محتوا و مضمون آن و اينکه چگونه تنظيم خواهد شد به معني شناخته شدن نقش ايران در تحولات منطقهاي به عنوان يک بازيگر اصلي و تأثيرگذار است.
به عبارت ديگر، تلقيشان اين است و هماکنون نيز بر آن تأکيد دارند که هر چند اين توافق درباره مسائل هستهاي است اما وقتي امضا شد راه را براي ساير توافقهاي منطقهاي باز ميکند. به ويژه در موضوعاتي که اکنون در منطقه وجود دارد که شامل بحث عراق، سوريه و لبنان ميشود و اخيراً هم يمن نيز به آنها اضافه شده و همچنين ساير تحولاتي که الان ما در منطقه شاهد هستيم.
به همين دليل اين بحث همواره از سوي آنها مطرح ميشود که به مجرد اينکه توافق امضا شود يک راه جديدي جلوي ايران باز ميشود و کشورهاي جهان را براي حل بحرانهاي منطقهاي به سمت تهران سوق خواهد داد. با توجه به اينکه ايران ثابت کرده کشوري قدرتمند و تأثيرگذار در منطقه است؛ مسئلهاي که خود اينها اذعان دارند و در اين درياي بيثباتي که سرتاسر منطقه را فراگرفته باثباتترين کشور محسوب ميشود و همچنين قدرت تأثيرگذاري در بحران را هم دارد، بنابراين جهان ايران را بخشي از راهحل خواهد ديد نه بخشي از مشکل که ميتواند در حل اين بحرانها مؤثر باشد. اين مجموع تحليلي است که اينها دارند و معتقد هستند که توافق هستهاي صرفنظر از مضمون و محتوا به اينجا ختم خواهد شد.
نظر خود شما چيست آيا فکر ميکنيد اين تحليلها درست هستند و اينکه توافق هستهاي ميتواند منجر به افزايش قدرت ايران در منطقه شود؟
بخشي از اين تحليل درست است. يعني شاهد هستيد در بحث افغانستان زماني که امريکاييها به طالبان حمله کردند و همچنين زماني که امريکا به صدام حمله کرد بعضي همکارييها بين دو کشور در عراق و افغانستان شکل گرفت.
هرچند بعضيها در ايران اين بحث را مطرح کردند که بايد براي کمک به صدام اقدام کنيم اما مقام معظم رهبري نپذيرفتند و با بحثها مخالفت کردند. از سوي ديگر، يکسري مسائل هست که مثل دو خط متقاطع ميمانند که مسيرشان کاملاً جداست اما در يک نقطهاي باهم تلاقي پيدا ميکنند. بنابراين در يکسري موضوعها منافع مشترک پيدا ميشود يعني يک دشمن مشترک وجود دارد، همانطور که حذف صدام و حذف طالبان به نفع ما تمام شد و امنيت ملي ايران را بسيار افزايش داد.
بايد به ياد داشته باشيد زماني که طالبان در افغانستان وجود داشتند شرق کشورمان ناامن شده بود. نيروهاي طالبان مرتباً از مرزهايمان عبور ميکردند و شهروندان کشورمان را به گروگان گرفته و درخواست پول ميکردند. در رابطه با صدام هم ما اين نگراني را داشتيم. سابقه جنايتکاري صدام نشان ميداد که اگر بتواند از بحرانها خارج بشود باز ميتواند خطري براي امنيت ملي ما ايجاد بکند، بنابراين صدام سرنگون شد و منفعت آن را نيز ما برديم. الان نفوذي که ايران در عراق دارد بيسابقه است و همه به آن اذعان دارند.
بنابراين بخشهايي از اين تحليل درست است حتي مقام معظم رهبري چند وقت پيش در سخنرانياي که اگر اشتباه نکنم براي مداحان داشتند اشاره کردند که نحوه تعامل امريکاييها با پرونده هستهاي براي ما تجربهاي خواهد بود تا در موضوعات ديگر با آنها وارد گفتوگو شويم. يعني تلويحاً گفتند اگر ما از نتيجه اين توافق راضي بوديم در آن صورت زمينه مهيا ميشود تا ساير موضوعات ديگر را مدنظر قرار دهيم ولي فعلاً دستور اين است که مذاکرات فقط و فقط روي پرونده هستهاي محدود باشد.
از سوي ديگر بايد در نظر داشت وضعيتي که در منطقه وجود دارد از ماهيت پيچيدهاي برخوردار است. به عنوان مثال در موضوعي مانند فلسطين، ايران و امريکا در تقابل کامل هم قرار دارند. امريکا از اسرائيل حمايت ميکند و ما از گروههاي مقاومت فلسطيني. اما وقتي وارد بحثهاي ديگر بحرانهاي منطقهاي ميشويم مانند پديده تکفيريها شاهد هستيم که جهان غرب هم مدعي است که از اين گروهها احساس خطر ميکند.
اينکه چقدر اين ادعا حقيقت دارد و چقدر عمليات رواني، بحث ديگري است اما بخشي از اين ادعا ميتواند حقيقي باشد چراکه تجربه القاعده نشان داد که گروههاي افراطي را ميتوان ايجاد کرد اما نميتوان آن را تحت کنترل گرفت. بنابراين خيلي طبيعي است که اين گروهها تبديل به خطري شوند همانند حوادثي که در دفتر روزنامه شارلي عبدو در پاريس و بلژيک، دانمارک و حتي امريکا رخ داد که گروههاي افراطيتکفيري مسئوليتها آنها را بر عهده گرفتند و اخيراً نيز انفجاري که در ترکيه رخ داد همچنين عملياتي که قبل از شب عيد فطر در عربستان صورت گرفت. به همين دليل معتقدند که يک زمينه همکاري بين ايران و کشورهاي غربي براي مبارزه با تهديدهاي گروههاي تروريستي وجود دارد و همين مسئله باب دوم را براي همکاري با ايران باز ميکند و منجر خواهد شد که به تدريج نقش کشورهايي مانند عربستان در منطقه به شدت کمرنگ شود و حتي ممکن است که رژيم اين کشور به سمت محو شدن پيش برود چراکه غربيها به اين نتيجه رسيدهاند که مذهب وهابي ريشه و منبع اصلي تکفيريگرايي در منطقه است.
بنابراين بخشي از اين تحليل درست است و اين نگراني که عربستان و رژيم صهيونيستي دارند صحت دارد که اگر ايران بتواند پرونده هستهاي را به نفع خويش پيش ببرد و در توافقنامه حق و حقوق ايران به رسميت شناخته شود، قطعاً اين به معني شناخته شدن قدرت ايران است و نقش کشورمان را در منطقه بسيار تقويت خواهد کرد.
به نگرانيهاي عربستان اشاره کرديد؛ گفته ميشود که روابط عربستان و امريکا اخيراً شاهد تغييراتي بوده و حتي بعضيها معتقدند که واشنگتن در حال فاصله گرفتن از رياض است. چقدر اين تحليلها درست است و اينکه اساساً چه عواملي باعث شد که اين بحثها درباره روابط دو کشور مطرح شود؟
اين مسئله فراتر از روابط عربستان و امريکاست، به صورت کلي سيطره امريکا بر همپيمانانش در منطقه کاهش پيدا کرده است. دليل اين مسئله هم برميگردد به تحولاتي که در زمان رئيسجمهور پيش امريکا رخ داد. جرج بوش دو جنگ در منطقه راه انداخت که نتيجه اين جنگها در نهايت به ضرر امريکا تمام شد. در واقع، اين جنگها هزينههاي سنگيني را چه از نظر مالي و چه از نظر جاني به دولت امريکا تحميل کرد باوجود اين نتيجهاش در عمل به نفع امريکا تمام نشد.
در چنين شرايطي آقاي اوباما به قدرت رسيد که نهتنها شعارش اين بود که ديگر وارد هيچ جنگ جديدي نخواهد شد بلکه اعلام کرد که نيروهايش را از عراق و افغانستان خارج خواهد کرد و همين اتفاق هم افتاد. اما اين سياستي نبود که مورد رضايت همپيمانان سنتي امريکا در منطقه باشد. آنها هميشه ميخواهند که امريکا به عنوان حامي آنها در منطقه حضور داشته باشد و وظيفه دفاع از آنها را بر عهده بگيرد. همانطور در جريان آزادسازي کويت ديديم به رغم اينکه کويت و عربستان سالانه ميلياردها دلار سلاح از غرب ميخرند اما عملاً نتوانستند با اشغالگري صدام مقابله کنند و اين امريکا بود که از طريق ايجاد ائتلافي صدام را از کويت بيرون کرد.
به هر حال سياستهاي اوباما به افزايش تدريجي نارضايتي عربستان از باراک اوباما منجر شد و امريکا هم ديگر آن ابرقدرت سابق نيست که هر چيزي را که اراده ميکرد به راحتي اتفاق بيفتد. از طرف ديگر اوباما يکسري ديدگاههاي جديدي را با خود آورد. وي در سخنرانيهايي که در ابتداي رياست جمهوري خود در ترکيه و قاهره انجام داد يک اسلام معتدل را مطرح کرد. اين اسلامي که اوباما مطرح کرد در مقابل دو نوع الگوي اسلام بود؛ يکي الگوي اسلام ايراني يعني انديشههاي انقلاب اسلامي و ديگري الگوي اسلام عربستاني وهابي.
از ديد اوباما هر دوي اين الگوها رد هستند و به جاي آنها الگوي بنا بر گفته خودش اسلام معتدل را مطرح کرد که در واقع همان الگوي اسلام اخواني مدنظرش بود. شاهد هستيم که اولين سفر اوباما در دوران رياست جمهوري خود به ترکيه بود و ميخواست الگوي آقاي رجب طيب اردوغان را به عنوان يک الگوي مناسب براي جهان اسلام معرفي کند و ميگفت که اردوغان فردي است با افکار اسلامگرا که ريشه اخواني دارد و دولتي که در ترکيه تشکيل داده اسلامگرا به حساب ميآيد و عضو ناتو هم است، همچنين پيمان امنيتي و روابط گسترده تجاري با اسرائيل دارد و در داخل نيز کاوارهها مشغول به کار هستند و مراکز عيش و خوشگذارني غيراسلامي بسته نشده است.
اما به نظر ميرسد اسلام مدل اردوغان نتوانست از محبوبيت در جهان اسلام برخوردار شود و علناً خواستههاي اوباما براي ترويج اين الگوي ترکي ناکام ماند؟
بله کاملاً درست است، هرچند اوباما دولت اردوغان را ابتدا به عنوان يک الگوي مطلوب براي جهان اسلام مطرح کرد اما در عمل ديد که الگوي حزب عدالت و توسعه به رهبري اردوغان چون يک الگوي ترکي و متعلق به ترکيه است در جهان عرب خريدار ندارد. همانطور که ميدانيد دوران امپراتوري عثماني در کشورهاي عربي به عنوان دوره استعمار ترکي شناخته ميشود؛ يعني حافظه تاريخي عربها از دوران امپراتوري عثماني ترکيه يک خاطره تلخ دارد.
بنابراين پس از مدتي اوباما متوجه شد که الگوي رجب طيب اردوغان براي اعراب مناسب نيست. اوباما در اواخر دوران مبارک به مصر سفر و در دانشگاه قاهره يک سخنراني مهمي کرد. در آنجا رئيسجمهور امريکا به صورت تلويحي به دنبال آن بود که الگوي اخوانالمسلمين مصر را به عنوان يک الگوي مناسب براي جهان اسلام معرفي کند که بعدها هم بر اثر موج تحولات بيداري اسلامي، حسني مبارک سقوط کرد و اخوانيها به رهبري مرسي بر سرکار آمدند و شاهد بوديم که بر خلاف انتظار جهان اسلام پيمان کمپ ديويد را لغو نکردند بلکه برعکس، پيمان کمپ ديويد در زمان مبارک مشروعيت سياسي داشت اما مشروعيت ديني نداشت اما مرسيها و اخوانيها آمدند در واقع مشروعيت ديني هم به آن دادند.
پس از اين تحولات مشکلات عربستان با امريکا شروع شد به اين معني که عربستانيها به شدت از اوباما ناراحت بودند که چرا به راحتي پشت بنعلي در تونس و حسني مبارک در مصر را خالي کرد و اينها به صورت سقوط کردند. به خصوص در جريان مصر مشخص بود زماني که 18 روزه مبارک سقوط کرد اين دستور امريکاييها به ارتش مصر بود که دخالت نکند و جلوي مردم قرار نگيرد.
پس از اين سعوديها به اين نتيجه رسيدند که امريکاييها در اولين فرصت پشت همپيمانان خود را خالي ميکنند که مصاديق آن هم شاه ايران، بنعلي تونس و حسني مبارک مصر بود بنابراين تنش رژيم عربستان از اين به بعد آرام آرام با دولت اوباما و نه نظام امريکا شروع شد.
بايد در نظر داشته باشيد که رابطه نظام امريکا با نظام عربستان يک رابطه استراتژيک است که اين رابطه هم اکنون نيز مخدوش نشده؛ فروش سلاح وجود دارد، مستشاران امريکايي در ارتش عربستان حضور دارند و شما ميبينيد که آقاي جان کري يا وزير دفاع امريکا ميخواهد به عربستان برود و توافق هستهاي را براي پادشاه اين کشور توجيه کند.
با وجود اين هنوز روابط دو کشور مستحکم به نظر ميرسد و امريکا هنوز از جنگ سعوديها عليه يمن حمايت ميکند به رغم اينکه همگان اين جنگ را شکست خورده و غيرانساني توصيف ميکنند، همچنان از اقدامات خرابکارانه پادشاهي عربستان در منطقه چشمپوشي ميکند؟
رژيم عربستان با دولت کنوني امريکا مشکل دارد همانطور که کابينه نتانياهو با دولت اوباما مشکل دارد ولي اين به معني اين نيست که اسرائيل با امريکا مشکل دارد ولي به هر حال، زاويه بين امريکا و عربستان به خصوص در مورد سوريه بيشتر شد چراکه سعوديها انتظار داشتند اوباما به ويژه در جريان بحران سلاحشيميايي دستور حمله به سوريه را صادر و نظام دمشق را سرنگون کند که اين اتفاق رخ نداد. قبلاً از آن نيز در عراق، پس از سرنگوني صدام، شيعيان در يک پروسه دموکراتيک به قدرت رسيده بودند.
عربستانيها از اين تحولات به شدت ناراحت هستند چراکه معتقدند امريکا از طريق سرنگون کردن صدام قدرت را در عراق از سنيها به شيعيان منتقل کرده البته اين مسئله در زمان جرج بوش اتفاق افتاد ولي اوباما هم به فرايند دموکراتيک عراق و هم رسيدن شيعيان به قدرت تن داد. علاوه بر اين، بحث هستهاي ايران يکي ديگر از موارد اختلافي امريکا با سعوديها و اسرائيليهاست. اينها معتقدند که هر نوع امضا با تهران، به ضرر عربستان و اسرائيل خواهد بود.
بدين ترتيب يکسري از عوامل باعث شده که در حال حاضر فاصلهاي بين دولت عربستان با دولت اوباما ايجاد شود البته بعد از روي کار آمدن ملک سلمان و تغيير و تحولاتي که در هيئت حاکمه عربستان رخ داد باعث شد که اين فاصله کم شود؛ هم محمد بن نايف که وليعهد اول است و هم محمد بن سلمان جانشين وليعهد و فرزند پادشاه از چهرههاي نزديک به امريکا محسوب ميشوند بنابراين امريکاييها از اين نظر راضي هستند.
از سوي ديگر ما شاهد بوديم که امريکاييها يک نوع امتياز به عربستانيها دادند که بر اساس آن سعوديها در توافق هستهاي با ايران کارشکني نکنند و امريکا نيز دست آنها را در يمن باز ميگذارد ولي اين مسئله هم باعث نشده که اختلافات به صورت کامل بين دو کشور حل شود بنابراين ما شاهد يک نوع تنش نيمهمخفي در روابط امريکا و عربستان هستيم که در طول روابط دو کشور تقريباً بيسابقه است.
شما معتقد هستيد که اين تنش از سياستهاي اوباما ناشي ميشود. آيا ميتوان گفت که پس از پايان دوره رياست جمهوري ايشان شاهد کاهش تنش در روابط امريکا و عربستان خواهيم بود؟
بستگي دارد که پس از اوباما چه کسي رئيسجمهور شود. هم اسرائيليها و هم عربستانيها اميد دارند که دوره بعدي جمهوريخواهان به قدرت برسند چون تمام کانديداهايي که الان از طرف حزب جمهوريخواه براي انتخابات رياست جمهوري امريکا مطرح هستند مواضع ضدايراني شديدي دارند بنابراين خيلي اميدوار هستند که در انتخابات بعدي حزب دموکرات شکست بخورد.
از سوي ديگر از حزب دموکرات در حال حاضر خانم هيلاري کلينتون به عنوان کانديدا مطرح است هر چند قطعي نشده و ما ميبينيم که مواضع وي عليه ايران تندتر است البته نه به اندازه جمهوريخواهان بلکه نسبت به اوباما. اگر مقايسه کنيد زماني که کلينتون وزير خارجه بود با زماني که هماکنون جان کري اين مقام را بر عهده دارد مشاهده ميکنيد که هماهنگي صددرصد بين کلينتون با اوباما وجود نداشت اما آقاي کري خيلي با اوباما هماهنگ است بنابراين از اين هم يک اميدي دارند که حتي اگر خانم کلينتون به رياست جمهوري برسد مواضع تندتري نسبت به ايران خواهد داشت. باوجود اين معلوم نيست که اگر خانم کلينتون به قدرت برسد مواضع تندتري اتخاذ کند چراکه مواضع انتخابات با مواضعي که در عمل اتخاذ ميشود متفاوت است. الان ممکن است که خانم کلينتون مواضع تندي داشته باشد اما معلوم نيست پس از اينکه به قدرت رسيد برخلاف مواضع کلي حزب دموکرات عمل کند. به هر حال اسرائيليها و عربستانيها فکر ميکنند با سياستهاي اوباما خيلي لطمه خوردهاند به همين دليل بيصبرانه منتظر هستند که دوره اوباما تمام شود.
به عنوان آخرين سؤال ممنون ميشوم که بتوانيد به صورت کوتاه جواب بدهيد؛ شما ارتباط نزديکي با حزبالله لبنان داريد موضع اين جنبش به عنوان يک متحد کليدي ايران درباره مذاکرات و توافق هستهاي چيست؟
پاسخ کوتاه به اين سؤال شايد نتواند تمامي ابعاد را بيان کند اما به صورت کلي حزبالله از حجم مخالفت عربستان و رژيم صهيونيستي از اين توافقنامه نتيجهگيري ميکند که امضاي اين توافق به صلاح است يعني آنها ملاکشان اين است که وقتي اسرائيل در اين حد بيسابقه با امريکا اختلاف دارد و نخستوزير اين رژيم ميرود در کنگره امريکا عليه رئيسجمهور اين کشور سخنراني ميکند پس معلوم ميشود که اگر اين توافق سرانجام بگيرد صرفنظر از مضمون، خيلي به نفع ما است. بنابراين آنها از اين جهت که عربستان و اسرائيل با آن مخالف هستند از اين توافق حمايت ميکنند ولي قطعاً نظر آنها درباره محتوا نظر مقام معظم رهبري است و در اينباره شکي وجود ندارد.