سرمقاله شهروند/ میمون در حمام داغ

منبع
روزنامه شهروند
بروزرسانی
سرمقاله شهروند/ میمون در حمام داغ
روزنامه شهروند/ « ميمون در حمام داغ » عنوان يادداشت روز روزنامه شهروند به قلم محمدمهدي پورمحمدي است که مي‌توانيد آن را در ادامه بخوانيد: در اوايل دهه شصت که معاون امور شهرستان‌هاي صداوسيما بودم، مرکز صداوسيما در مشهد فيلم داستان کوتاهي به نام «روز بيست و يکم» ساخت که هرگز مجوز پخش نيافت. سوژه فيلم براساس اين باور بود که اگر معتاد، بيست و يک روز در قرنطينه و مرکز ترک بماند يا به هر راه ديگري بتواند طي اين مدت مواد مصرف نکند، به اصطلاح پاکِ پاک مي‌شود و ديگر هوس مصرف مواد نخواهد کرد. شخصيت ضد قهرمان اين داستان، در قرنطينه‌اي که خانواده و دوستانش به اجبار برايش فراهم کرده بودند، بيست روز مقاومت کرد اما روز بيست و يکم به يکي از دوستان معتادش پيغام داد که به هر راه و دوز و کلکي و نقشه‌اي که به ذهنش مي‌رسد، براي او مواد بفرستد. دوستش بسته‌اي مواد را به طريقي که خودشان بلد هستند، آب‌بندي کرد و به فرزند او خوراند و فرزند را به ملاقات پدر فرستاد. ديدار پدر و پسر، سکانس نفسگيري بود. تمام سلول‌هاي بدن پدر معتاد، تشنه و خواهان چيزي بود که در معده پاره تنش قرار داشت و بايد خارج مي‌شد تا او را از خماري بيست و يک روزه نجات دهد. کودک معصوم اول با تشويق و ترغيب و بعد با فرياد و تشر و درنهايت با شلاق پدر که بر گرده نحيفش نواخته مي‌شد، عرق‌ريزان و افتان و خيزان از پله‌ها بالا و پايين مي‌رفت که بسته مواد را دفع کند و نمي‌شد و پدر از خماري و عطشِ مواد و تلاش بي‌دريغش براي فرياد زدن، ‌نعره کشيدن و شلاق زدن، عرق مي‌ريخت. هر دو از پا افتاده بودند و بسته مواد در معده کودک معصوم جا خوش کرده بود و بيرون نمي‌آمد. پدر به همان اضطرار و انتخابي رسيده بود که در يادداشت ديروز از قول آقاي الف نقل کردم: «اگر هر معتادي بگويد که در شرايط اضطرار، بين نشئگي و ناموس، با درد خماري مي‌سازد و از نشئگي مي‌گذرد و خواهر، زن يا دخترش را انتخاب مي‌کند، از سر نشئگي اين حرف را زده، قپي آمده و راستش اينکه زر زيادي زده!» معتاد نگون‌بخت بالاخره انتخاب خود را کرد. کارد آشپزخانه را برداشت، گرگ‌صفتانه شکم طفل معصوم خود را دريد، مثل کرکس لاشخوري که چنگال خود را در شکم کبوتري فرو مي‌کند، با دست‌هاي پليد خود، بسته خون‌آلود مواد را از درون معده کوچولوي طفلک بي‌گناه بيرون آورد و درحالي‌که طفلک معصومِ در خون تپيده، هنوز نمرده و تکان مي‌خورد، مشغول آماده کردن زرورق، لوله و شعله شد. مشهور است که ميمون فرزند خود را بيش از ديگر حيوانات دوست دارد. پادشاهي براي اثبات دروغ بودن اين ادعا، دستور داد ميموني را با بچه‌اش در حمام داغي تنها گذاشته و به تدريج سنگفرش حمام را داغ و داغ‌تر کنند. ميمون درحالي‌که بچه خود را در بغل گرفته بود، به اصطلاح مثل «سگ پاسوخته» به اين طرف و آن طرف مي‌دويد و بالا و پايين مي‌پريد و هر چه کف حمام داغ‌تر مي‌شد، به سرعت به دويدن و بالا و پايين پريدن خود مي‌افزود اما وقتي گرماي زمين طاقت‌فرسا و بيش از تحمل شد، بچه خود را روي زمين سوزان گذاشت و روي بدن بچه‌اش نشست و خود را راحت کرد. از زماني که نشئگي از سر معتاد مي‌پرد و خماري آغاز مي‌شود، انگار که او را در همان حمام داغ گذاشته‌اند. هر چه زمان مي‌گذرد، زمين داغ و سوزان‌تر مي‌شود. لحظه مصرف مواد، لحظه‌اي است که حرارت زمين حمامِ خماري غيرقابل تحمل شده و معتاد حاضر است هر چه دارد، از عشق به همسر، حب فرزند، شرف انساني، عزت نفس، غيرت و حميت١ گرفته تا همه هنجارهاي اجتماعي را زير پا بگذارد، به خلسه و نشئگي برسد و خود را از رنج و درد خماري برهاند. شايد گفته شود که فيلم روز بيست و يکم تخيلي است و در عالم واقع امکان اتفاق افتادن آن نيست. با ذکر شواهد مستند، در اين يادداشت و قسمت‌هاي بعدي نشان داده خواهد شد که آنچه در عالم واقع روي مي‌دهد، بسيار فجيع‌تر از آن است. در همان اوايل دهه شصت گزارش مستندي از يک مرکز صداوسيما در يکي از استان‌هاي مرزي راجع به «انباري کردن» به دستم رسيد که بر طبق هيچ ضابطه‌اي قابل پخش نبود. البته نظر به اهميت موضوع کپي‌هاي آن براي رؤساي وقت سه قوه ارسال شد. «انباري کردن» در فرهنگ لغت قاچاقچيان و معتادان، به معني بسته‌بندي و آب‌بندي کردن مواد، جاسازي در راست روده مردان يا رحم زنان براي حمل از جايي به جاي ديگر است. گزارش با نشان دادن مردي آغاز مي‌شود که يک بسته بزرگ استوانه‌اي‌شکل مواد مخدر در دست دارد. او رو به دوربين مي‌گويد من يک راننده‌ام و ماهانه چهار‌هزار تومان حقوق مي‌گيرم. درحالي‌که نخست‌وزير مملکت هفت‌هزار تومان حقوق مي‌گيرد، اين حقوق کمي نيست اما کفاف خرج اعتيادم را نمي‌دهد و مجبور شده‌ام براي تأمين مواد مورد نياز، اين بلا را سر خودم بياورم. آن وقت بسته را بالا مي‌گيرد و مي‌گويد: اين لوله، سي سانتي‌متر طول و پنج سانتي‌متر قطر دارد، راه درازي تا شهري که در آن زندگي مي‌کنم در پيش است، تمام اين دو سه روزي که در راه هستم مجبورم نشسته رانندگي کنم و... حرف‌هايي بي‌پرده از رنج‌هايي که بايد تا رسيدن به مقصد طي کند بر زبان مي‌آورد که شنيدني است اما اگر بنويسم شايد سردبير از چاپ کل اين يادداشت صرف‌نظر کند. کلام آخرش اين است: «آدم اگر معتاد نباشد، آيا حاضر است اين همه رنج و خفت را به خود بخرد؟» صحنه بعدي، محوطه پاسگاه نيروي انتظامي را نشان مي‌دهد. چند تخت سربازي را در دو رديف جداگانه کنار هم قرار داده‌اند. در يک رديف از تخت‌ها تلي از بسته‌هاي بزرگ و کوچک انباري زنان و در رديف ديگر تعداد زيادي بسته‌هاي لوله‌مانند انباري مردها است. لنز دوربين باز و بازتر مي‌شود و همه محوطه را در بر مي‌گيرد. در يک رديف زن‌ها و در رديف ديگر مردها نشسته‌اند. پرشمارند و همه را با رشته‌اي طناب به هم بسته‌اند و بيشتر آنها صورت خود را پوشانده‌اند. همه يا معتاد يا قاچاقچي‌اند. پيرمرد معتادي رو به دوربين با صدايي به اصطلاح مخملي، من‌باب اظهار عذر تقصير مي‌گويد: «آدم اگه معتاد نباشه، حاضره از ...ش دربياره و بکشه؟!» دلخراش‌ترين صحنه اين گزارش صحنه‌اي است که يک مرد و سه فرزندش را نشان مي‌دهد. جلوي اين چهار نفر يک سيني محتوي مواد کشف شده از راست روده آن سه کودک معصوم است که کم هم نيست. مردک معتادِ مفلوک چمباتمه زده و سر به زير دارد. بچه‌ها هراسان رو به دوربين دارند و چشمان‌شان دو دو مي‌زند. آن‌که بزرگتر است شروع به صحبت مي‌کند و آنچنان سليس و زيبا و در عين حال بغض‌آلود و سوزناک قصه پرغصه خود را تعريف مي‌کند که هر بيننده‌اي را به گريه مي‌اندازد و اشک من که امروز پس از گذشت سي و يکي دو‌ سال دارم آن داستان را به خاطر مي‌آورم و سوگمندانه برايتان مي‌نويسم، تمام صفحه کليد رايانه‌ام را خيس کرده است. گفته‌هاي آن طفلک معصوم را در قسمت بعدي خواهيد خواند، ان‌شاءالله. ١- در قسمت ششم از اين سري يادداشت‌ها تحت عنوان «چرا نگوييم» در دو جا به جاي «حميت» به معني مروت، جوانمردي و غيرت اشتباها «هميت» نوشته شده که بدين‌وسيله تصحيح و از خوانندگان عذرخواهي مي‌شود. در روزنامه‌اي که از فرهنگستان زبان و ادب فارسي، به نشانه قدرشناسي و به‌خاطر اينکه در قياس با ديگر روزنامه‌هاي کشور در درست‌نويسي امتياز بيشتري کسب کرده، لوح تقدير دريافت کرده است، نبايستي اين اشتباه رخ مي‌داد.