مشرق/
متن پيش رو در مشرق منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيست
روزهاي ابتدايي پيروزي انقلاب اسلامي، روزهاي پرحادثهاي بود. اگر مراقبت مرداني که دل به امام خميني و انقلاب او بسته بودند، وجود نداشت چه بسا نفوذيها همان روزهاي اول فاتحه انقلاب را خوانده بودند.
انتخاب سرلشگر محمدولي قرني به عنوان فرمانده ستاد مشترک ارتش، بسياري از منافقين را دچار مشکل کرده بود. هم آنهايي که حتي قبل از پيروي انقلاب اسلامي به دنبال نابودي ارتش بودند و تمام سعيشان اين بود که امام را مقابل ارتش قرار دهند. اما درايت حضرت روح الله مانع از اين کار شد.
حال با گذشت چند سال از آن حوادث پاي سخنان سرهنگ سيد محمدعلي شريفالنسب نشستيم تا از خاطرات آن روزها برايمان روايت کند. باشد که اين مطالب روشنگر خوبي براي تاريخ ايران باشد.
* اولين ديدار شما با شهيد قرني چگونه و در کجا اتفاق افتاد؟
اوايل شهريور ماه سال 57 بود که به همراه سروان حسن اقارب پرست به دانشکده فرماندهي ستاد راه پيدا کرديم. آن روزها به اتفاق تعداد ديگري از دوستانمان در هستههاي مقاومت شهيد نامجو فعاليت داشتيم. او در بدو ورودمان به دانشکده افسري ستوان يکم و استاد نقشه خواني ما و از هر جهت نمونه بود، دانشجويان مستعد را شناسايي و به جلسات خصوصي اخلاقي عقيدتي خارج از دانشکده دعوت ميکرد. براي پاسخ به اين سوال به نقش هستههاي مقاومت ارتش در پيروزي انقلاب اشاره ميکنم.
بعد از ماجراي جمعه سياه 17 شهريور، فعاليت ما هم گستردهتر شد. در دانشکده فرماندهي و ستاد با سرهنگ حسنعلي فروزان که از افسران برجسته ارتش و از استادان نخبه دانشکده فرماندهي ستاد بود، رابطه برقرار کرديم. ايشان تعدادي از نظاميان رده بالا و همراه با انقلاب را تحت نفوذ خود داشت. آن زمان بود که هسته مقاومت در فاز عملياتي قدرتمند تر شد. وظيفه ما شناسايي افسران نخبه ارتش، آگاه کردن آنها با اوضاع و احوال انقلابي کشور و جذب نيروهاي مومن و متعهد بود. در همين جلسات و ديدارها بود که با نام تيمسار قرني آشنا شديم.
*يعني تا قبل از نزديک شدن به اتفاقات انقلاب اسلامي نامي از آقاي قرني نشنيده بوديد؟ بالاخره ايشان مدتي فرمانده رکن دو ارتش بوده است؟
خير. تيمسار قرني خيلي ارشدتر و قديميتر از ما بود. من سال 1342 وارد ارتش شدم و ايشان ورودي 1309 به دانشکده افسري بودند لذا اين کمي شناخت طبيعي به نظر ميرسد.
*آيا ميتوان اينگونه هم گفت که به دليل مسائل امنيتي و حساسيتهاي رژيم شاه کمتر از قرني در ارتش نام برده ميشد؟
بله، نظر شما هم ميتواند درست باشد. او نيز که زماني در راس اطلاعات ارتش بوده، صلاح را در گمنامي ميدانسته و ادامه مبارزه سياسي را با مطرح بودن و بروز و ظهور ناهمگون ميديده است. در روزهاي نزديک به پيروزي انقلاب اسلامي بود که دريافتيم سرلشگري به نام ولي قرني در رژيم گذشته قصد کودتا داشته و به همين دليل به زندان افتاده و اکنون از حاميان انقلاب است.
* علت مطرح شدن نام آقاي قرني در آن جلسات و جمع هسته مقاومت چه بود؟
يکي از اهداف ما در هسته هاي مقاومت اين بود که افراد درجه بالا را در ارتش شناسايي کنيم و ببينيم چه کسي به درد انقلاب ميخورد. يکي از روزهاي آبان 57، اقارب پرست به من گفت: دستور دادهاند فرماندهان آينده ارتش را معرفي نماييم. با تعجب گفتم مگر انقلاب تا اين حد نزديک است؟ گفت در هرحال از ما خواسته اند.
* شخص حضرت امام هم نميدانست که قرار است 22 بهمن 57 چه اتفاقي بيفتد. همين طور که ما از 6 ماه آينده خبري نداريم. شما و دوستانتان از کجا ميدانستيد که قرار است چند ماه بعد انقلاب به پيروزي برسد و حالا به دنبال فرماندهان هستيد که با آنها هماهنگ شويد؟ آيا شما به دنبال کودتايي در ارتش نبوديد که به دنبال افرادي مانند قرني باشيد؟
خير. ما باوجود ساواک و ضد اطلاعات ارتش به دنبال کودتا در ارتش نبوديم و کسي هم چنين قدرتي در خود نميديد، تلاش اصلي ما در هستههاي مقاومت اين بود که بهتدريج مشاغل و پُستهاي کليدي را در دست بگيريم که اگر اتفاقي افتاد، رژيم شاه نتواند از ارتش براي سرکوب مردم استفاده کند. بنابراين خودمان هم علاقهمند بوديم و ميبايست نيروهاي مذهبي، متعهد و هوادارحضرت امام را شناسايي کنيم.
*به غير از تيمسار قرني، چه افراد ديگري از جانب گروه انقلابي شما براي فرماندهي ارتش آينده مطرح بودند؟
نفر اول سپهبد نجيمي بود که در رده بالاي فرماندهي نيروي زميني ارتش قرار داشت. او افسري متدين، دانشمند، بسيار مردمدوست و با شخصيت بود. او زماني که فرمانده مرکز توپخانه اصفهان بود با علما و روحانيون رده بالاي رفت و آمد داشت.
نفر بعدي، سرلشگر هاشم حجت اهل اراک، افسري دانشمند و متدين از يک خانواده روحاني بود که بعد از سپهبد نجيمي مدتي فرماندهي همان مرکز را برعهده داشت.
سومين نفر سرتيپ ولي الله فلاحي بود. وي معاون مرکز پياده بود. من هم در همان جا در کميته تکاور خدمت ميکردم. ميدانستم که از همه امراي ارتش يک سر و گردن بالاتر است. جدي، درستکار، سختگير، اهل منطق و سخنور بود. شنيده بودم که در دانشکده فرماندهي ستاد مدت 8 ،9 سال مدير آموزش بوده و از همه تخصصهاي نظامي برخوردار بوده است.
کار ارتش علمي و تخصصي است. يک استاد ممکن است دو يا سه تخصص را بتواند تدريس کند اما فلاحي در هر کلاسي که استاد نداشت، ميتوانست بهتر از او تدريس کند. افسري متدين، دانشمند و جامع الاطراف بود.
فرد چهارمي که آن روزها مطرح شد سرگرد حسني سعدي بود که از هرجهت جدي، نخبه و سلامت بود. من سال 55 که در دانشکده پياده شيراز جنگهاي پارتيزاني تدريس ميکردم از وي که دانشجوي دوره عالي پياده بود شناخت خوبي داشتم، البته دو سال از من ارشدتر بود و آمده بود که اين دوره نظامي را طي کند. وقتي در جمع ما نام او مطرح شد، يوسف کلاهدوز تاييد کرد. هر دو در آن زمان در گارد جاويدان خدمت ميکردند.
* نام آقاي قرني هم در اين ليست بود؟
تيمسار قرني آن قدر از نظر سابقه خدمتي از ما دور بود که به ذهن ما نميرسيد که يک روز در راس ارتش قرار گيرد. به هر حال ما گوشهاي از هستههاي مقاومت بوديم، ديگراني هم بودند که افرادي را براي فرماندهي ارتش معرفي ميکردند.
* مرحله بعدي ميرسيم به زماني که امام خميني به تهران ميآيند. شنيدن نام سرلشگر قرني به عنوان رئيس ستاد ارتش با توجه به اين که در ليست پيشنهادي شما هم حضور نداشته، بالاخره بايد براي شما قدري تعجب برانگيز باشد که چرا و چگونه آقاي قرني انتخاب شدهاند. آيا اين سوال براي شما پيش آمد؟
دقيقا اين سوال هم پيش آمد، اما مشخص شد که ما دو نفر نظامي در شوراي انقلاب داريم. نفر اول همان سرلشگر قرني است که بخاطر مخالفت با رژيم شاه و به اتهام کودتا دو بار به زندان افتاده و به دليل ارتباط با حضرت آيتالله ميلاني در مشهد و حضرت امام در قم مورد توجه رهبران انقلابي قرار گرفته است و نفر دوم سرتيپ علي اصغر مسعودي است. ما ميشنيديم مسعودي، افسري قديمي بوده که در دادگاه حضرت امام درسال 42 به عنوان وکيل مدافع حاضر ميشود. او در دادگاه شجاعانه از امام دفاع ميکند و از ارتش طرد ميشود. به دليل شناختي که حضرت امام و يارانشان مانند حضرت آيتالله شهيد مطهري از سرتيپ مسعودي داشتهاند ايشان را به شوراي انقلاب دعوت کرده و از نظرات وي، در مورد اينکه با ارتش چه کنيم، استفاده ميشود.
* با توجه به اين که تيمسار قرني انتخاب و پيشنهاد هستههاي مقاومت نبود؛ پذيرش ايشان به عنوان رئيس ستاد ارتش براي شما و دوستانتان سخت و غير قابل انتظار نبود؟
خير، در اين تاريخ انتخاب ايشان امري طبيعي و قطعا بهترين گزينه بود، چرا که حضرت امام او را از سالهاي قبل ميشناختند و از پيشينه درخشان مبارزاتي و مردمي وي آگاهي داشتند. يکي دو روز بعد از انقلاب حاج احمدآقا خميني تلفن زدند و پرونده اطلاعاتي تيمسار قرني را خواستار شدند، در کمال اختفا پرونده را به جماران رسانديم. بعد از يکي دو روز که باز گرداندند، من آن را دقيقا مطالعه کردم. کوچکترين ضعفي در دادگاهها و زندانها از خود نشان نداده بود و جوانمردانه همه مسئوليت را پذيرفته و کسي را لو نداده بود.
* بعد از انتخاب تيمسار قرني به عنوان رئيس ستاد ارتش، بايد اشخاص ديگري جهت اداره ارتش به او کمک کنند. فضاي هر انقلابي در هر کجاي دنيا، در ابتدا فضاي غير قابل اعتمادي است. اعتماد هم دير بهوجود ميآيد. به خصوص در ارتشي که نامش «ارتش شاهنشاهي» است. اکثر مردمي هم که در بدنه جامعه حضور دارند خبر چنداني از داخل ارتش ندارند. تيمسار قرني که ميخواهد کارش را شروع کند، طبعا مشکلات زيادي پيش رو دارد. انتخاب همکاران قرني براي اداره پيکره عظيم و حساس ارتش چگونه شکل گرفت؟
همان طور که اشاره کرديد کار بسيار مشکلي بود. اما بدنه ارتش سلامت و شاکله آن مذهبي بود. يعني چشم ارتش به فرمان امام و اعلاميههاي ايشان بود که از دو يا سه سال قبل از پيروزي انقلاب اسلامي در پادگانها پخش ميشد. جلساتي که ما داشتيم مختص به ما نبود، در همه جاي ارتش گسترش يافتهبود. اقارب پرست و کلاهدوز اين دو سال نزديک به پيروزي انقلاب، تمام وقتشان را روي توسعه هستههاي مقاومت در پادگانهاي کشور گذاشته بودند. شهيد سپهبد صياد شيرازي از زيرمجموعههاي اقارب پرست بود که در خاطرات خود به آن اشاره کرده است. او در ميان افسران و يگانهاي توپخانه و پدافند هوايي سراسر کشور نفوذ داشته و سرلشکر عطاالله صالحي فرمانده کنوني ارتش در اين برنامه از ياران صميمي او بوده است.
وقتي نام تيمسار قرني به عنوان رئيس ستاد ارتش انقلاب مطرح شد، ما در دل وقايع قرار داشتيم. چهار پنج روز مانده به پيروزي انقلاب، شبي در خيابان ستارخان به همراه سرهنگ فروزان و اقارب پرست بين نيروهاي مردمي بوديم و به آنها نحوه نگهداري و برخورد با سلاح و بمبهاي دستساز را آموزش ميداديم که حادثهاي براي آنان پيش نيايد. مردم هم ميپذيرفتند و ميدانستند ما نظامي هستيم و به ما هم احترام ميگذاشتند.
اقارب پرست هر يک ساعت بايد تلفن ميزد. به کجا را من نميدانم. وقتي نوبت يکي از اين تماسها شد، از آن سوي خط گفته بودند امشب برويد استراحت کنيد و فردا صبح به اقامتگاه حضرت امام بياييد. ماجرا را که با من درميان گذاشت، گفتم: امکان ندارد بهراحتي خود را به آنجا برسانيم. همه راههاي شهر بسته است.
ميدانستيم که مسيرهاي منتهي به اقامتگاه امام تحت کنترل نيروهاي رژيم و نيروهاي مردمي است. رفتن به آنجا کار دشواري بود. اقارب پرست تماس گرفت و مسئله را مطرح کرد. به او گفتند در خيابان ايران به منزل دکتر واعظي از اعضاي جبهه ملي برويد، همسر ايشان شما را راهنمايي خواهد کرد. صبح فردا با لباس غيرنظامي و اتومبيل شخصي، راه افتاديم و نزديکهاي ظهر به منزل دکتر واعظي رسيديم. نماز و ناهار در آنجا بوديم. بعد از آن همسر دکتر واعظي پلاکاردي به گردن خود انداخت که نشان ميداد از اعضاي تيم پزشکي است. مردم به راحتي راه را براي او باز ميکردند. ما را هم به سختي به دنبال خود ميکشيد. وارد اقامتگاه حضرت امام، مدرسه علوي شديم. اقارب پرست ما را به خيمه بزرگي راهنمايي کرد و در آنجا محمدرضا رحيمي که نام او را شنيده بودم و ميدانستم که از ردههاي بالاي هسته هاي مقاومت است را به من نشان داد. نفر بعدي هم که در آن خيمه حضور داشت، آقاي محسن رفيق دوست از بنيانگذاران سپاه پاسداران بود.
پرسيديم وظيفه ما چيست؟ گفتند نظاميهاي هوادار انقلاب قطعاتي از سلاحهاي مختلف را براي ما ميآورند و ما اين قطعات را نميشناسيم، ميخواهيم اينها را طبقه بندي و ساماندهي کنيد. اينها اموال بيت المال است و نبايد از بين برود. ما مشغول به کار شديم. برايمان جالب بود، بعضي از قطعات داخلي تانک را به آنجا آورده بودند که غير از متخصص تانک کسي از آن سر در نميآورد، يا قطعاتي از هواپيما، رادار و هليکوپتر را. ما به عقل خودمان قطعات بزرگ را يک طرف چيديم و کوچکترها را طرف ديگر. خيمه هم در حال پر شدن بود چون همين طور ميآورند.
مدتي ادامه داديم و به اين نتيجه رسيديم که اين کار فايده ندارد. به اقاربپرست گفتم کار ما اين نيست، اين دستگاهها چون دستکاري شده ديگر کارايي و ارزش ندارد. گفت: کار ما چيست؟ گفتم: کار ما نجات پادگانها از غارت، تخريب و آتشسوزي است.
در راه مدرسه علوي ديده بوديم که پادگانها محاصره شده، مردم مسلح از ديوارها بالا رفته و به سربازها تيراندازي ميکردند و سربازها هم جواب ميدادند. گفتم: امروز و فرداست که پادگانها به دست گروهکها بيافتد. انقلاب دشمنان بزرگ و دورانديشي دارد و بالطبع حفظ و حراست آن مدافعي قدرتمندتر، منسجم ومنظم ميخواهد، اين قدرت دفاعي چه کسي بهتر از ارتش ميتواند باشد؟ آيا اين گروههاي مسلحي که جيره خوار شوروي و آمريکا هستند و افکار کمونيستي و التقاطي دارند واقعا حامي مردم و مدافع انقلاب هستند؟ آنها به خون روحانيت تشته اند و به دنبال فرصتي براي قبضه قدرت ميگردند.
به يقين در آن تاريخ ارتش تنها نهاد سالمي بود که از پس اين کار برميآمد. با اقارب پرست عقلهايمان را سرهم کرديم و به اين نتيجه رسيديم که کار ما به عنوان هسته هاي مقاومت در يک جمله، نجات ارتش از چپاول و نابودي است.
تصميم گرفتيم که با ديگر دوستان خود جلسهاي بگذاريم و طرح پيشنهادي خود را براي اداره ارتش به حضرت امام بدهيم. با سرگرد رحيمي مشورت کرديم، او هم با ما همسو بود. در اين چند روز براي من روشن شده بود که او در هستههاي مقاومت نقش رهبري عقيدتي داشته است. رحيمي به دليل فعاليتهاي سياسي مذهبي در ارتش شاه دو سال زندان بوده و در آنجا با روحانيون انقلابي آشنا ميشود. وقتي هم ستاد استقبال از امام تشکيل ميشود، بهعنوان مشاور نظامي به اين ستاد دعوت ميگردد.
با حضور نمايندگان هستههاي مقاومت ساعت 11 شب در همان مدرسه علوي جلسه گذاشتيم. فروزان، نامجو، سليمي، رحيمي، کلاهدوز، اقارب پرست، نجفي و توتيايي در اين جلسه حضور داشتيم. حرفهايمان را پخته کرديم. تصميم گرفتيم خدمت حضرت امام برويم. حاج احمد آقا آن روزها جواني شاداب و فعال و رابط بين مردم و امام بود. به ايشان گفتيم براي آينده ارتش و انقلاب طرح داريم. خلاصهاي از آن را مطرح کرديم. گفت منتظر بمانيد تا به عرض پدرم برسانم.
* آيا حاج احمد آقا بدون اينکه شناختي از شما داشته باشد، حرفهاي شما را قبول کرد؟
ناچار کمي به عقب برگرديم. ما دو سه ماه قبل از پيروزي انقلاب يعني روز عاشوراي سال 57، جلسهاي با نمايندگان هستههاي مقاومت در تهران داشتيم که آيت الله موسوي اردبيلي از فعالان انقلاب هم در آن جلسه حضور داشتند. برداشت ما اين بود که آقاي موسوي اردبيلي ما را به اطرافيان امام معرفي کرده اند و حاج احمد آقا از ما شناخت قبلي دارند.
حاج احمد آقا بعد از نيم ساعت برگشتند گفتند: پدر ميگويند آيتالله رباني شيرازي نماينده من در اين زمينه با شما صحبت ميکنند. چند دقيقه بعد آقاي رباني شيرازي آمدند. چهره، برخورد و گفتار ايشان نشان ميداد که از فرهيختگان و نخبگان هستند. آيتالله رباني شيرازي از همان اول جاي خود را در بين ما باز کردند.
با يک مقدمه کوتاه به ايشان گفتيم ارتش تنها نيرويي است که ميتواند مدافع امام، انقلاب و مردم باشد و نقش هستههاي مقاومت در ارتش را به خوبي معرفي کرديم. و گفتيم اين طبقه جوان پستهاي کليدي را از يکي دو سال نزديک به انقلاب در دست دارند و بهترين افراد مورد اعتماد براي نظام اسلامي ميباشند و ما هم نماينده آنها هستيم. شرايط بسيار حساس است، ارتش در معرض غارت گروهکها است. اگر دير بجنبيم گروهکها بر اين مملکت حاکم ميشوند و همه اين خونها به هدر مي رود. ما سه جلسه با آيتالله رباني شيرازي داشتيم. خيلي زود لزوم ماندگاري ارتش را درک کرده بودند.
ساعاتي بعد آيت الله موسوي اردبيلي را ديديم. پرسيدند: چه کرديد. گفتيم: طرح خود را دادهايم، منتظر پاسخ هستيم. ايشان به ما گفتند: همين الان برويد و خودتان را به تيمسار قرني معرفي کنيد. ميدانستيم او در يکي از دفاتر مدرسه علوي حضور دارد. فروزان و سليمي دقايقي دفتر آقاي قرني و همکاران او را زير نظر گرفتند و گفتند افرادي که اطراف ايشان حضور دارند، آدمهاي مناسبي نيستند.
*دليل خاصي براي اين حرف داشتند؟
ميگفتند اين افراد مبارز، مليگرا و باسواد بوده و بعضا زندان هم رفته اند اما با فرهنگ انقلاب بيگانه اند و تنها کسي که در ميان آنها ميتوان به او اعتماد کرد سرهنگ زرکش است که آدم خوب و متديني است و استاد دانشکده مخابرات ارتش بوده است. ما تقريبا مايوس شديم.
ارتش در طول سلطنت رضاخان هم مبارز داشت. نظاميها زودتر از ديگر طبقات جامعه دريافته بودند که رضاشاه دست نشانده خارجي هاست و تمايلي نداشتند که يک آدم وابسته به قدرتهاي خارجي فرمانده آنها باشد. به همين دليل در حد خودشان تلاش و مبارزه ميکردند گاه در اين راه به دام شبکههاي کمونيستي ميافتادند.
وقتي خبردار شديم که ارتش اعلام همبستگي کرده است و همين امروز يا فردا کار رژيم تمام است. مجددا آيت الله موسوي اردبيلي را ديديم. ايشان گفتند: چرا به ديدن آقاي قرني نرفتيد؟ تا آمديم بگوييم که تعدادي اطراف آقاي قرني هستند که چنين و چنان، آقاي موسوي اردبيلي شروع به نوشتن نامه اي کردند وآن را داخل پاکت گذاشتند و در آن را هم چسباندند و گفتند: اين را ببريد به قرني بدهيد و با او همکاري کنيد.
حالا چه بين آقاي رباني شيرازي و آقاي موسوي اردبيلي گذشته بود، ما خبر نداشتيم. آنقدر ازدحام بود که نتوانستيم خدمت تيمسار قرني برسيم. فرداي آن روز 22 بهمن بود و انقلاب پيروز شده بود، آقاي علي درخشان از شهداي حزب جمهوري که در مدرسه علوي شغل مهمي داشتند، پرسيدند: بالاخره چه کرديد؟ گفتيم: ما قرار است با تيمسار قرني همکار کنيم ولي مگر ميشود ايشان را ديد. آقاي درخشان ما را در آن ازدحام و شلوغي به دفتر تيمسار قرني ميبرد که مجددا آقاي موسوي اردبيلي ما را ديدند و گفتند: شما که هنوز اينجا هستيد؟ تيمسار قرني به ستاد ارتش رفته، برويد خود را به او معرفي کنيد.
ما به ستاد مشترک در چهار راه قصر رفتيم. به سختي خودمان را به دفتر تيمسار رسانديم. نيروهاي مسلح مردمي که سرپرست آنها اکبر پوراستاد از ياران قديمي امام بود، حراست ستاد مشترک ارتش را عهدهدار بودند. افرادي از همه گروههاي سياسي در آن دفتر حضور داشتند و هرکسي نميتوانست داخل شود.
مرحوم سليمي وقتي همان افرادي را که در مدرسه علوي اطراف تيمسار قرني بودند مشاهده کرد، با عصبانيت گفت: اينجا هم که همان ها حضور دارند، پايين رفت و بقيه هم به دنبال او. من گفتم: آقاي سليمي کجا ميرويد؟ ما حکم داريم، ما بايد بمانيم، اينها بايد بروند. ايشان برگشت، بقيه هم برگشتند. اتاقهاي ستاد ارتش خالي بود. تنها يک آبدارچي و يک اتاقدار باقي مانده بود. حتي مستشاران آمريکايي هم که تا يکي دو ساعت قبل در زير زمين ستاد گير افتاده بودند به سختي نجات يافته و به سفارت آمريکا منتقل شده بودند.
به دنبال راهي براي ورود به دفتر تيمسار قرني ميگشتيم. با مامور مسلحي که از اين دفتر محافظت ميکرد طرح دوستي ريختم. گفتم: ما وابسته به گروهي هستيم که همراه امام و فعال بوده ايم و... . نامه آيت الله موسوي اردبيلي را هم به او نشان دادم. بعد از اتمام حرفهاي من گفت: حالا ميخواهي چه کني؟ گفتم: براي يک امر مهم مرا به اتاق تيمسار راه بده، گفت: اسلحه نداري؟ گفتم: نه. گفت: برو ببينم چه ميکني.
در دفتر تيمسار قرني سران گروهها و گروهکها و همه آنهايي که در سالهاي قبل به دليلي از ارتش اخراج شده و يا مورد خشم رژيم بودند حضور داشتند. مقدم مراغهاي که از ارتش اخراج و به اروپا و آمريکا رفته بود و در آنجا مدرک دکترا گرفته بود و استاندار آذربايجان شد و داريوش فروهر وزير کار آينده و امثال آنها آنجا بودند. چندين خط تلفن در دفتر تيمسار زنگ ميخورد و چند نفر هم بهعنوان مشاور در کنار تيمسار کمک ميکردند. راديو روشن بود و خبرها همه وحشتناک. به فلان پادگان حمله شده، خانههاي سازماني ارتش در محاصره است، گلولهها و فشنگها داخل زاغه مهمات يک پادگان دستخوش انفجار شده است و... . در همين حين تيمسار قرني يکي از تلفنها را برداشت و بانگراني گوشي را گذاشت و گفت: خانمي از آشنايان من از کردستان تماس گرفته و ميگويد اگر تا چند ساعت ديگر براي پادگان سنندج فرمانده تعيين نکنيد، شهر و پادگان به هوا رفته است. نصرالله توکلي شخص اول تيم همراه با تيمسار قرني ناظر قضيه بود. ديدم او و افرادي که با او بودند، به همديگر نگاه کردند و يکي يکي بيرون رفتند. چون کسي را براي اينگونه ماموريتها نميشناختند و کسي را که بتواند سنندج را از خطر نجات بدهد نداشتند. وقتي آنها از اتاق بيرون رفتند به تيمسار نزديک شدم و گفتم: تيمسار نگران نباشيد؛ تا ده دقيقه ديگر فرمانده لشگر سنندج خدمت شما معرفي ميشود. تيمسار نگاهي به من کرد و گفت: شما؟ گفتم: سرگرد شريف النسب. گفت: از چه گروهي؟ گفتم: از گروهي که شوراي انقلاب مامورمان کرده تا در خدمت شما باشيم. سپس نزد دوستانم رفتم.
يکي از اعضاي خوب هستههاي مقاومت بهنام مهدي کتيبه در همان زمان در سنندج خدمت ميکرد و بهترين گزينه بود. جريان را گفتم و قرار شد تا او را به عنوان فرمانده پادگان سنندج معرفي کنيم. حکم آقاي کتيبه نوشته شد، خدمت تيمسار بردم. ايشان گفت: کتيبه کيست؟ گفتم يک نظامي متدين، انقلابي و توانا است. حکم را امضا کرد و پرسيد چگونه به او اطلاع ميدهيد؟ گفتم گوشتان به اخبار راديو باشد. از طريق مهندس مهدي چمران که در صدا و سيما حضور داشت و گروه ما را ميشناخت، حکم آقاي کتيبه در راديو خوانده شد. شايد ده دقيقه نشد که کتيبه با ستاد مشترک ارتش تماس گرفت و با تيمسار قرني صحبت کرد. کتيبه گفته بود اوامر شما به من رسيد، نگران نباشيد. من با روحانيت تسنن و تشيع سنندج در ارتباط هستم. يک فشنگ هم از پادگان خارج نميشود، امنيت منطقه را هم تامين ميکنم. تيمسار قرني نفس راحتي کشيد. نگاهي به من کرد و گفت: دوستانت کجا هستند؟ گفتم: در همين اتاق کناري. گفت: کسي مطلع نشود، امروز و فردا ميخواهم با شما جلسهاي داشته باشم. افرادي که کنار من ميبينيد به من تحميل شدهاند. من منتظرم هنگامي که در ستاد حضور ندارند با شما جلسه بگذارم.
رفت و آمد من به دفتر تيمسار قرني ادامه داشت. تا اينکه يک روز که مشاورين او براي ناهار به بيرون رفته بودند گفت: دوستانت را خبر کن.
* آقاي قرني اشارهاي نکرد که اين افراد چگونه به ايشان تحميل شده بودند؟
بعدها همين سوال را من از آقاي فروزان پرسيدم. او گفت: بعضي از اين افراد وابسته به جبهه ملي، نهضت آزادي و دولت موقت بودند. احتمالا منظورش اين بوده که دولت موقت اين افراد را به تيمسار معرفي کرده و گفته است که در کارها با آنان مشورت کند.
* چه کساني در آن جلسه حضور داشتند؟
آقايان فروزان، نامجو، سليمي، رحيمي، کلاهدوز، اقارب پرست، عبدالله نجفي، من و... که نزديک به ده نفر ميشديم. شرح حال يک دقيقهاي در مورد کار گروهمان به تيمسار داديم. تيمسار به فروزان گفت: نماز ميخوانيد؟ آقاي فروزان گفت: بله. بعد تيمسار از تک تک افراد همين مطلب را پرسيد. جواب همه مثبت بود، ما از اين برخورد ساده و صميمانه ايشان خوشحال شديم چراکه رئيس ستاد ارتش اولين مشخصهاي که براي همکاري از ما ميخواست، نماز خواندن بود. سپس گفت: افرادي که بهعنوان مشاور با من همراه شدهاند نبايد از برنامه ما مطلع باشند. سرگرد شريفالنسب کماکان رابط ما باشد.
ملاقات تمام شد و ما بدون سر و صدا در محل قبلي مستشاران آمريکايي مستقر شديم. آنجا تلفنهاي مجهز داشت و ميتوانستيم با پادگانهاي کشور ارتباط سريع داشته باشيم.
*در مورد افرادي که به آقاي قرني تحميل شده بودند؛ خاطرهاي داريد؟
سرهنگ نصرالله توکلي رئيس گروه تحميلي، افسري خوش سيما و زباندان بود. ديدم در حال مصاحبه با يک خبرنگار آمريکايي است. احساس کردم ميگويد اين انقلاب به رهبري امام و خون جوانان به پيروزي رسيده و ما از مردم جهان ميخواهيم موقعيت ما را درک کنند تا بتوانيم عقب افتادگيهايمان را جبران کنيم. اما فردا ديديم او و دوستانش دراتاقي درحال بحث و جدل ميباشند. معلوم شد توکلي در آخر مصاحبهاش با خبرنگار گفته است به آمريکاييها بگو، من اينجا همه کاره و حافظ منافع شما هستم، نگران نباشيد.
وقتي اين خبر در رسانههاي جهاني پخش شد، در ارتش ايران هم انعکاس بدي پيدا کرد. برخي از دوستان توکلي افراد متعهدي بودند، او را به چالش ميکشند که اين چه حرفي بود که شما زدي؟ ايران پرچم مبارزه با آمريکا را در دست گرفته و تو ميگويي که من حافظ منافع آنان هستم. با اين مصاحبه آبرو و حيثيت ما را بردهاي. همين عامل باعث شد تا اين افراد ستاد ارتش را ترک کنند.
*دليل اصلي استعفاي آقاي قرني از فرماندهي ستاد ارتش چه بود؟
در همان صبح 22 بهمن فرياد جدايي طلبي و خودمختاري در پنج استان کشور شنيده ميشد. در خوزستان، بلوچستان، گنبد، کردستان و اروميه. تيمسار قرني نظرش اين بود که ما بايد با اين مسئله قوي برخورد کنيم. اگر ضعف نشان دهيم اين آشوبها به ديگر نقاط کشور سرايت ميکند و خسارات و تلفات سنگيني به ارتش و مردم تحميل ميشود. در هفته اول پيروزي انقلاب پادگان مهاباد در حضور نمايندگان دولت موقت با ترور فرمانده تيپ، سرهنگ احسان پزشکپور سقوط کرد، افسران و درجهداران به زندان افتادند و پادگان غارت شد. اين فرمانده از جمله افسراني بود که حاضر به ترک خدمت و مصالحه و سازش با ضد انقلاب نشده بود.
گردانندگان دولت موقت عقيده تيمسار قرني را قبول نداشتند. ميگفتند ما با کسي جنگ نداريم، مشکلات را با منطق، گفتگو و درک متقابل ميتوان حل کرد، ما با ملتهاي جهان و همه قوميتهايي که در رژيم شاه در محروميت کامل بوده اند دوست هستيم و نيازي به ارتش آنچناني هم نداريم. گروهکها هم ميگفتند ارتش بايد منحل شود و جاي خود را به ارتش مردمي بدهد. اين نظريه در آن شرايط انقلابي خريدار داشت.
*يعني ميتوان گفت اولين کساني که مطرح کردند ارتش بايد منحل شود وابستگان به تفکرات دولت موقت بودند؟
به اين صراحت نميتوان گفت. گروهکهاي مسلح از سالها پيش زمينههايي ايجاد کرده بودند و در بين طبقات بالاي مديريت انقلاب هم کساني بودند که ميگفتند ارتش بايد منحل شود. يک نفر فقط محکم مقابل آنان ايستاده بود و آن هم حضرت امام بود که با تمام قدرت از ماندگاري ارتش حمايت ميکرد و اين تفکر راز و رمز بقا و پيروزي انقلاب اسلامي ايران بوده است.
حضرت امام از همان سال هاي 42 و قبل از آن بر روي ارتش کار فرهنگي ميکرد و با پيامهاي محبتآميز و ارشاد کننده آن را به دنبال خود ميکشيد. مي گفتند: برخي از امراي ارتش با من در تماس هستند و از اين که زير سلطه چنين رژيمي هستند ناراحت اند. امام بيش از همه ميدانست که بدنه ارتش سالم و داراي ريشه مذهبي است و حساب معدود سران وابسته آن را از اين بدنه سالم جدا ميدانست.
حضرت امام با نبوغ ذاتي خود ميدانست که ارتش را با فرهنگسازي ميتوان در اختيار گرفت. حتي در بحرانيترين روزهاي انقلاب، سخن تندي عليه ارتش نفرمود. امام آن چنان موفق بود که ژنرال هايزر آمريکايي که بعد از آبان ماه57 به ايران آمده بود و به فرماندهان رده بالاي ارتش گفته بود: تکاني به خودتان بدهيد! با اين ارتش قدرتمند چطور نميتوانيد شاه را سرپا نگهداريد؟ آنها پرسيده بودند: ميگوييد چه کنيم؟ گفته بود يک جا بايد محکم در مقابل مردم بايستيد. فرماندهان ارتشي هم گفته بودند: مردم فرزندان ما هستند. طبقه جوان ارتش هم از ما فرمان نميبرد. اين بود که آمريکاييها مايوس گشته و از فکر کودتا منصرف شدند.
قرني با تکيه بر تجريبات نظامي خود و آگاهي از حساسيت مناطق مرزي بر اين باور بود که نبايد به ضدانقلاب در اين مناطق حتي يک لحظه فرصت داد. روش دولت موقت را نوعي باجدهي ميدانست که سرانجام آن هرگز به آرامش نميانجامد.
* پس به همين دليل است که آقاي قرني نميتواند به عنوان فرمانده ارتش کار کند. يا دليل اصلي اختلاف و ناراحتي آقاي قرني با دولت موقت سر غائله کردستان بود؟
بيشترين عامل استعفاي سرلشکر قرني اختلاف او با دولت موقت در قضيه کردستان بود. سرهنگ مهدي کتيبه نخستين فرمانده لشکر سنندج، ماموريت خود را با نهايت قدرت و بدون حادثه و درگيري ادامه ميداد.
دولت موقت براي غلبه بر آشوبهاي کردستان، به ابتکار خود، هيات حسن نيت و آشتي ملي تشکيل داد و در اين زمينه هيچ مشورتي با تيمسار قرني نکرد. وقتي اين هيات به منطقه رفت، نماينده گروههاي مخالف را جمع کردند و از آنها پرسيدند چه ميخواهيد؟ آنها گفتند: ما خود مختاري ميخواهيم! عملا خودمختاري در کردستان وجود دارد، ما فقط ميخواهيم دولت اين قضيه را به رسميت بپذيرد. گفتند: يعني چه؟ گفتند: يعني اينکه استاندار از خودمان باشد. فرمانده لشگر از خودمان باشد. نهادهاي انقلابي توسط خودمان تشکيل شود. زبان رسمي ما زبان کُردي باشد. لباسمان کُردي باشد. هيات حسن نيت گفت اگر خودمختاري همين است که لباس و زبان کُردي، استاندار کُرد، مسئولين ادارات کُرد و فرمانده لشگر کُرد، اينها را قبول داريم اما اگر مواردي فراتر از اين مسئله وجود دارد بايد منتظر بمانيد تا مجلس تشکيل شود و نماينده شما در مجلس صحبت کند. گروهکها هم ظاهرا قبول کردند. استاندار کُرد شد، اتفاقا از مارکسيستهاي قديمي هم بود. يعني عملا امتيازي که ميخواستند به آنها داده شد. سرهنگ ماشاالله صفري که کُرد زبان بود و جزو افسران نمونه ارتش و اساتيد دانشکده فرماندهي ستاد بود، فرمانده لشگر سنندج شد. وقتي لشگر را از کتيبه تحويل گرفت، از او خواست که از سنندج برود چراکه روزهاي اول انقلاب خشک و خشن با مردم صحبت کرده است و گفت مردم از شما خوششان نميآيد، ممکن است کار دستت بدهند. کتيبه ميگويد: من باکي ندارم، من را کنار خودتان داشته باشيد. شما با همشهريهاي خود در رودربايستي قرار ميگيريد اما من با قاطعيت عمل ميکنم و پشتيبان شما هستم. هر چه کتيبه گفت تاثيري در سرهنگ صفري نداشت تا اينکه کتيبه به تهران آمد. در نتيجه 27 اسفند 57 وقتي که کتيبه رفت، خيال ضد انقلاب راحت شد. ستاد لشگر در داخل شهر با فريب و نيرنگ به محاصره گروهکها در ميآيد، سرنيزه را پشت سر فرمانده لشگر ميگذارند و ميگويند اين اعلاميه را از طريق راديو براي همرزمانت بخوان.
خلاصه پيام اين بود: من سرهنگ صفري فرمانده شما هستم. شوراي انقلاب شهر ميخواهد پادگان را تحويل بگيرد. مقاومت نکنيد.
بلافاصله شوراي انقلاب سنندج از طريق راديو از مردم شهر ميخواهد با هر وسيلهاي که در اختيار دارند، اعم از تفنگ، سرنيزه، شمشير به سمت پادگان حرکت کنند و اين لانه فساد را در اختيار بگيرند.
همزمان با محاصره پادگان جانشين فرمانده لشگر، سرهنگ سلطان اسحاق، اهل پاوه، کرد متدين و انقلابي در پيامي محکم و قاطع ميگويد: مردم سنندج من از خود شما هستم، اگر يک قدم ديگر به پادگان نزديک شويد همه شما را به رگبار ميبندم. پادگان و ارتش متعلق به انقلاب و مملکت است. با شنيدن اين پيام که از طريق بلندگو پخش ميشد ضد انقلاب و مردم فريب خورده، ميبينند شوخي بردار نيست، بدون لحظه اي درنگ پا به فرار ميگذارند، اين ماجرا در کل کردستان صدا کرد. آشوبها تنها به سنندج ختم نميشد، همه جاي کردستان مانند سقز، مريوان، بوکان، پيرانشهر و... در نا آرامي ميسوخت، تفنگها، تيربارها و خمپاره هاي ربوده شده از مهاباد سينه سربازان و مدافعان انقلاب را نشانه رفته بود. نقش بارز و فداکاريهاي تيمسار فلاحي و يگانهاي داوطلب لشگر گارد در اين روزهاي سخت بسيار درخشان است و از زبان سرلشگر حسني سعدي که در صحنه حضور داشته ميتوان شنيد.
مشکل ديگر آنکه ناگهان اعلام شد سربازاني که با فرمان امام پادگانها را تخليه کرده اند، در 15 فروردين به خدمت بازگردند. سربازان انقلابي که تا آن روز اطراف و حامي فرماندهان بودند، گفتند سرنوشت ما چه ميشود. تصورشان اين بود که اگر ما بمانيم ضدانقلاب محسوب ميشويم. به همين دليل اغلب آنان پادگانها را ترک کردند و رفتند تا با سربازان انقلابي با هم بازگردند، ضد انقلاب از اين ماجرا خبردار شد و براي چندمين بار پادگانها تحت فشار و محاصره قرار گرفتند. پادگان سنندج از همه مهمتر و حساستر بود. تيمسار قرني مجبور شد هواپيما به سنندج بفرستد و ديوار صوتي را بشکند تا ضد انقلاب بداند که ارتش در صحنه است.
شبها هم براي دفاع از پادگان به شليک گلولههاي منور نياز بود تا سربازان ديد کافي داشته باشند و گروهکها نتوانند به سيمهاي خاردار نزديک شوند، اين قضيه و شکستن ديوار صوتي براي ضد انقلاب بهانه جديدي شد. سر و صدا راه انداختند که ارتش شهر هاي ما را بمباران ميکند و برادر کشي راه انداخته است.
حضرت آيت الله طالقاني در راس يک گروه حسن نيت خود را به منطقه ميرسانند. ضد انقلاب صحنه سازي ميکند و باقيمانده هاي گلولههاي منور را مقابل ايشان ميريزند. ميگويند اينها را ارتش به ما شليک کرده است. خبر به تهران ميرسد و درگيري قرني با دولت موقت بالا ميگيرد.
در همان ايام من در حضور تيمسار بودم، تلفن زنگ خورد و فکر ميکنم آن روز آيت الله طالقاني پشت خط بودند. تيمسار قرني با عصبانيت و صداي بلند ميگفت: سيد به جدت قسم اين طور نيست. هواپيماها تنها ديوار صوتي را شکستهاند و بمباراني در کار نبوده است. ميخواستيم به ضدانقلاب بگوييم که ارتش در صحنه حضور دارد و قدرتمند است.
ظاهرا نفر پشت خط ميگفت: پس اين انبوه پوکههاي موشک، گلوله و توپ به من نشان دادهاند اينجا چکار ميکند؟ شما که ميگوييد ما تيراندازي نکرده ايم! قرني ميگفت: اينها اغلب باقيمانده گلوله هاي منور است که براي روشن کردن آسمان در شب به کار ميرود. تعجب من اين است که آنها حق دارند به سمت ما تيراندازي کنند، اما ما حق نداريم با گلوله هاي منورمان آسمان را روشن نگه داريم تا از حمله آنان در امان بمانيم.
قرني همين طور که حرص و جوش ميخورد، از روي صندلي بلندشد و با عصبانيت گفت: ما بايد با تمام وجود از کردستان دفاع کنيم. دولت موقت تجربه کافي ندارد. وقتي هيات حسن نيت به کردستان ميرود، من بايد نزديکترين مشاور آنان باشم. چرا بايد از اين ماجرا بيخبر باشم؟!
آشفتگيها و نا آراميهاي مرزي و درگيري قرني و دولت موقت روز به روز بيشتر ميشد، همه گروهکها و تندروها در اين ماجرا پشت سر دولت موقت بودند و قرني تنهاي تنها با هزاران درد و غم، هنوز در صحنه مانده بود و کسي به دفاع از او نميآمد، تا اينکه خيلي خسته و افسرده شد و در رنج نامه اي به حضرت امام از مشکلات ارتش و بيتدبيري دولت موقت و دخالتهاي نابجا شکايت کرد و گفت نگرانم با شرايط حاکم نتوانم ماموريت خود را به شايستگي به انجام رسانم. رونوشت اين نامه را نيز براي دولت موقت فرستاد.
روز بعد مهندس بازرگان طي تماس تلفني ميگويد استعفاي شما پذيرفته شده است. تيمسار قرني پاسخ ميدهد: استعفاي من با شما نيست، من منصوب امام هستم. بازرگان ميگويد: اگر حضرت امام قبول کرده باشند چه؟! آقاي قرني هم ميگويد: در اينصورت خداحافظ.
*اين حرف آقاي بازرگان واقعا از طرف امام بود؟
براي من تا امروز روشن نشده که آيا حضرت امام با استعفاي او موافقت کرده اند يا خير، چراکه پس از شهادت او حضرت امام بارها به نيکي از وي ياد کردند، البته به صداقت مهندس بازرگان هم ايمان دارم به هر حال سعايتها و دشمنيها عليه اين نظامي فرهيخته و قهرمان کارساز شد و کشور و انقلاب را از فيض وجود او بيبهره ساخت.
*بعد از اين که شهيد قرني از رياست ستاد ارتش استعفا دادند؛ به ديدار او رفتيد؟
آخرين ديدار ما با تيمسار قرني، نوروز 58 بود. ما که کارمان در آن روزهاي سخت تعطيل بردار نبود، به دفتر ايشان رفتيم. تيمسار گفت: چه شده که همه در دفتر من جمع شده ايد؟ گفتيم براي عرض تبريک سال نو خدمت رسيده و آمدهايم عيدي هم بگيريم. تيمسار دفترچک خود را درآورد. سرهنگ فروزان گفت: عيدي ما اين نيست. تيمسار پرسيد: پس چيست؟ فروزان پاسخ داد: آنکه به فرماندهي قرارگاه منصوب کرده ايد صلاحيت اين کار را ندارد.
قرني يک دفعه برآشفت و گفت: من ميخواهم غذاي روزانه ام را اگر زهر هم باشد از دست همين افسر بخورم. شما نميدانيد اين افسر قبل از انقلاب چه عملکردي داشته است. تا اين را گفت، من يک دفعه به جوش آمدم و به دوستان گفتم: کسي که رئيس ستاد مشترک است، حق ندارد فرمانده قرارگاه را خودش انتخاب کند؟! آنها هم کوتاه آمدند.
بعدها معلوم شد آن افسر قبل از انقلاب کلوپ تفريحي، ورزشي داشته و ردههاي بالاي ارتش شاه را در آنجا سرگرم و تخليه اطلاعاتي ميکرده است. قرني چون خود افسر اطلاعات بوده از اين طريق مديريت انقلاب را ياري ميداده و تغذيه اطلاعاتي ميکرده است.
*تحليل شما از علت ترور شهيد قرني چيست؟ چرا فرقان اين کار را کرد؟
گروه فرقان دنبال اين بود که به نحوي خودش را مطرح و معرفي کند. کمتر کسي در آن زمان فرقان را ميشناخت. گروههاي مشهور زياد بودند و آزادانه در سازمانهاي حساس رفت و آمد داشتند. تقريبا همه روزنامهها و رسانهها عليه ستاد ارتش هماهنگ بودند و برضد قرني مينوشتند و ميگفتند کودتاي او آمريکايي بوده است. فرقان با شهادت اين سرباز وفادار به امام، انقلاب و ملت از چهره پليد خود رونمايي کرد.
قرني در آستانه هفتاد سالگي به ارتش فداکار و وفادار ايران درس پايداري داد و با دريافت عنوان نخستين امير و سپهبد شهيد، نام خود را در تاريخ زرين انقلاب اسلامي و دفاع از مرزهاي ميهن جاودانه ساخت. بهراستي شهادت حق او بود.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد