یادداشت "رابرت کاپلان" در آتلانتیک: اسلام چگونه اروپا را ساخت؟
بروزرسانی
ترجمان/ متن پيش رو در ترجمان منتشر شده و انتشار آن به معني تاييد تمام يا بخشي از آن نيستدر قرون وسطا تعداد زيادي از اسلاوها و مجارها از اعماق اوراسيا به اروپاي مرکزي و شرقي مهاجرت کردند، مسيحي شدند، جوامعي مانند لهستان و بلغارستان را تشکيل دادند و درون نظام حکومتيِ اروپا جاگير شدند. اما امروزه صدها هزار مسلمان امنيت اجتماعيِ شکنندۀ اروپا را تهديد ميکنند؛ چون تمايلي به مسيحيشدن ندارند و به آرامي وارد آن دسته از کشورهاي اروپايي ميشوند که دچار رکود اقتصادي هستند. اکنون اروپا بايد راههاي ديگري براي متحدکردنِ فعالانۀ جهان اسلام با خود بيابد.
اروپا را اساساً اسلام تعريف کرده است. اکنون نيز اسلام آن را بازتعريف ميکند.
در اوايل و اواسط دوران باستان بهمدت چند قرن، اروپا به دنياي اطراف مديترانه معنا ميداد؛ مديترانه يا همانطور که روميها بهخوبي آن را ناميدهاند: «ماره نوستروم۱» که يعني درياي ما. اين حوزه شامل شمال افريقا نيز بود. درواقع در اوايل قرن پنج پس از ميلاد، زماني که سنت آگوستين در جايي زندگي ميکرد که امروزه «الجزاير» نام دارد، شمال افريقا بهاندازۀ ايتاليا و يونان مرکز مسيحيت بود. اما پيشرفت سريع اسلام در شمال افريقا در قرن هفت و هشت عملاً مسيحيت را در آنجا از ميان برد. بنابراين حوزۀ مديترانه به دو بخش تمدني تقسيم شد. «درياي ميانه» نيز بين اين دو بخش قرار گرفت که بهجاي اينکه عاملي وحدت بخش باشد، مرزي مستحکم بين آنها بود. ازآنپس بهقول خوزه اورتگايي گاسِت، فيلسوف اسپانيايي، «تمام تاريخ اروپاييها مهاجرتي عظيم بهسمت شمال بوده است».
پس از فروپاشي امپراتوري روم، مهاجرت بهسوي شمال منجر شد به اينکه اقوام ژرمن، يعني گاتها، وندالها، فرانکها و لومپاردها با بازيابي ميراث يوناني و رومي، مقدمات تمدن غربي را پايهريزي کنند. قرنها طول کشيد تا نظام حکومتي اروپاي مدرن پيشرفت کند. فئوداليسم که نظام دادوستدش مبتني بر رضايت طرفين بود و بهاينترتيب در مسير فردگرايي و برخلاف مطلقگرايي عمل ميکرد، بهآرامي جاي خود را به امپراتوريهاي مدرن اوليه داد. بعدها با گذشت زمان، ناسيوناليسم و دمکراسي جايگزين امپراتوريها شدند. در طول اين مسير، آزاديهاي جديدي که ايجاد شده بود، به روشنگري مجال بروز داد. بهطور خلاصه «غرب» در شمال اروپا پديد آمد؛ اگرچه بهنحوي بسيار کند و پيچيده و نيز عمدتاً پس از آنکه اسلام حوزۀ مديترانه را به دو بخش تقسيم کرد.
بااينحال نقش اسلام چيزي فراتر از تعيين حدومرز جغرافيايي اروپا بود. دنيس هِي، مورخ انگليسي، در کتاب درخشان اما ناشناختهاش به نام اروپا؛ زايش يک فکر (۱۹۵۷) شرح داده است که يکپارچگي اروپا با شکلگيري فهمي از جهان مسيحيت در «تقابلِ اجتنابناپذير» با اسلام آغاز شد. شعر حماسيِ «سرود رولان»
که براساس نبرد رونسوو در زمان سلطنت شارلماني سروده شد، بهخوبي نمايانگر اين فهم است. اين فهم درنهايت به جنگهاي صليبي منجر شد. ادوارد سعيد، محقق و انديشمندِ اين حوزه، مطلب فوق را روشنتر ميکند. او در کتاب خود شرقشناسي (۱۹۷۸) مينويسد: «اسلام طرفِ مقابلِ اروپا را به او نشان داد و با اين کار اروپا را از نظر فرهنگي تعريف کرد.» بهبيانديگر هويت واقعي اروپا تاحد قابلتوجهي در حس برتري بر جهانِ مسلمانِ عرب ساخته شد که در مرز اروپا قرار داشت. امپرياليسم عاليترين نمود اين تطور را نشان داد: اروپاي مدرن با غلبۀ ناپلئون بر آسياي ميانه آغاز شد. او نمايندگان سياسي و محققاني را به سرزمينهاي اسلامي اعزام کرد. آنها موظف به تحقيق دربارۀ تمدن اسلامي و صورتبنديِ آن بهعنوان امري زيبا، جذاب و مهمتر از همه، درجه دو بودند.
در دورۀ پسااستعماري حکومتهاي خودکامۀ جديد در شمال افريقا و آسيا باعث تقويت حس برتري فرهنگي اروپاييها شدند. حکومتهاي ديکتاتوري، ملتهاي خود را داخل مرزهاي مستحکمشان زنداني ميکردند. اين مرزها را نمايندگان اروپا در کشورهاي مستعمرهشان بهطور ساختگي کشيده بودند. با وجود چنين حکومتهايي، اروپاييها ميتوانستند دربارۀ حقوق بشر براي اعراب نطق کنند؛ بدون اينکه نگران تجربههاي دمکراتيکي باشند که ميتواند منجر به مهاجرت گستردۀ آنها شود و همه چيز را به هم بريزد. درست به اين دليل که اعراب حقوق بشر نداشتند، اروپاييها در برابر آنها حس اعتمادبهنفس و برتري داشتند.
اسلام اکنون به ازبينبردن چيزي کمک ميکند که روزگاري کمک کرده بود ايجاد شود. وضعيت قديم دوباره دارد ايجاد ميشود؛ چراکه تروريسم و مهاجرت انساني باعث پيوند شمال افريقا و آسيا با اروپا ميشود. البته اروپا در گذشته ساير گروهها را در خود هضم کرده بود. سيل جمعيتي برآمده از شرق بهنحو چشمگيري اروپا را متأثر کرد. در قرون وسطا تعداد بسيار زيادي از اسلاوها و مجارها از اعماق اوراسيا به اروپاي مرکزي و شرقي مهاجرت کردند؛ اما اين اقوام، مسيحي شدند و بعدها جوامعي مانند لهستان در شمال و بلغارستان در جنوب را تشکيل دادند که هرچند با خونريزي، توانستند درون نظام حکومتيِ اروپاييها جاگير شوند. اروپاييها براي جلوگيري از مهاجرتهاي فعلي تمهيدات بيشتري ميانديشند؛ مشابه اقداماتشان براي کارگران خارجي الجزايري که به فرانسه مهاجرت کرده بودند و کارگران خارجي ترک و کردي که در طول جنگ سرد به آلمان مهاجرت کرده بودند
امروزه صدها هزار مسلمان امنيت اجتماعيِ شکنندۀ اروپا را تهديد ميکنند؛ مسلماناني که تمايلي به مسيحيشدن ندارند و به آرامي وارد آن دسته از کشورهاي اروپايي ميشوند که دچار رکود اقتصادي هستند. هرچند نخبگان اروپايي براي دههها خطابههاي آرمانگرايانهاي براي انکار فشارهاي ديني و قوميتي ميکردند، اما همان فشارها بود که انسجام دروني دولتهاي اروپايي را به ايشان ارزاني کرد.
در اين ميان مهاجرتهاي جديدي که بر اثر جنگ و سقوط دولتها ايجاد ميشوند، تمايز بين امپراتوريها و مستعمرات سابقشان را از ميان بر ميدارد. همانگونه که ادوارد سعيد حدس زده بود، در دنياي تعاملات جهانوطني و پژوهشهاي تطبيقي، شرقشناسي از ميان ميرود؛ چراکه براي تسلط فرهنگي بر فرهنگ ديگر شکل گرفته بود. اروپا در واکنش به اين تحولات، هويتهاي بوميفرهنگي خود را بهشکل تصنعي در تفکرات راست و چپ افراطي بازسازي کرده است تا بتواند با تهديدات آن تمدني مقابله کند که پيشتر بر آن تسلط داشته است.
اگرچه ايدۀ پايان تاريخ با تمام مباحث سرزميني و قوميتياش، نوعي خيالپردازي از آب درآمده است، تحقق اين واقعيت عذر مناسبي براي بازگشت به ناسيوناليسم نيست. يکپارچگي فرهنگي که اروپا در مواجهه با سيل پناهندگان مسلمان به آن نياز دارد، در دنياي تعاملات فزايندۀ انسانيِ امروز بهکلي ناممکن است.
«غرب» اگر فراتر از جغرافيا معنايي داشته باشد، روح ليبراليسمي فراگير را نشان ميدهد. همانگونه که در قرن نوزده بازگشتي به فئوداليسم وجود نداشت، امروز هم بازگشتي به ناسيوناليسم نخواهد بود؛ حداقل نه بدون ايجاد يک فاجعه. همانگونه که روشنفکر بزرگِ روسي الکساندر هرتسن گفته، «تاريخ به عقب برنميگردد... هرگونه بازگشت به وضع قبلي يا تجديد آن همواره فريب و تظاهر بوده است».
بنابراين اين پرسش مطرح ميشود: چه چيز در جايگاه تمدني جايگزين روم ميشود؟ اين از آن روست که هرچند امپراتوري معايب خود را داشته (چنانکه ادوارد سعيد براي اثباتش مستنداتي ميآورد)، قدرت آن در حکمراني بر سرزمينهاي وسيع و اقوام گوناگونِ اطراف مديترانه راهحلي بوده که ديگر وجود ندارد.
اکنون اروپا بايد راههاي ديگري براي متحدکردنِ فعالانۀ جهان اسلام با خود بيابد؛ البته بدونِ ضعيفساختن علاقۀ آنها به نظام حکومتيِ قانونبنيان که در شمال اروپا به وجود آمده است. منظور نظامي است که در آن، حقوق و عملِ فرد، درجۀ اولِ اهميت را دارد. اگر جهانِ اسلام نتواند منطبق با ارزشهاي جهاني پيش برود، تنها جنون ايدئولوژي يا ناسيوناليسم ناپخته است که ميتواند اين خلاء را پر کند. اين ميتواند نشانۀ پايان «غرب» در اروپا باشد.
پينوشتها:
[۱] Mare Nostrum
* Atlantic
* رابرت دي.کاپلان (Robert D. Kaplan) همکار سردبير در سايت آتلانتيک و عضو ارشد مرکز امنيت نوين امريکايي است.
ترجمه از سوده هرمزان