23
0
11.9K

دولت و خلأ قدرت
تا اينجا، چشمههاي بالقوهاي از ضعف دولت را که گروههاي جرائم سازمانيافته ميتوانند از دل آنها بجوشند، معرفي کرديم. اما خود دولت ميتواند وضعيتهايي را به وجود آورد که در نتيجه آن وضعيتها، گروههاي جرائم سازمانيافته متولد شوند. دولت ميتواند با صرفنظر کردن از حقش براي کنترل اجراي قراردادها در حوزههاي خاص، خلأ قدرت را در آن حوزه ايجاد کند. ممنوع کردن توليد و توزيع کالاها و خدمات خاص چنين خلأ قدرتي را در حوزه آن کالاها و خدمات خاص به وجود ميآورد. مواد مخدر، فحشا، الکل، اسلحه و شرطبندي، حوزههايي هستند که دولت پايش را از آن حوزهها بيرون ميکشد (با ممنوع کردن فعاليت در اين حوزه) و بنابراين اين امکان را به گروههاي مافيايي و گانگستري ميدهد که بساط خود را در آن حوزهها پهن کنند. اينگونه ميشود که قدرت پليس زيرزميني (امنيتي که گروههاي جرائم سازمانيافته ارائه ميکنند) در چنين حوزههايي افزايش مييابد (چون خلأ قدرت وجود دارد و آنها اين خلأ قدرت را پر ميکنند) و سپس اين گروهها در يک چرخه ميافتند و روزبهروز قدرتمندتر ميشوند.
همچنين انحصارهاي دولتي در فروش نمک، کبريت يا تنباکو، اين فرصت را به گروههاي جرائم سازمانيافته ميدهد که قاچاق را آغاز کنند. اخيراً، قاچاق انسان در سراسر مرزهاي بينالمللي به يک تجارت بسيار سودمند براي بسياري از گروههاي جرائم سازمانيافته تبديل شده است. پس روند آن اينگونه است: 1- دولت انجام يک کار را ممنوع ميکند. زماني که آن کار ممنوع شد ديگر قانون و دادگاهها نميتوانند روي آن حوزه کنترل داشته باشند و اجراي قراردادها در آن حوزه از سوي دولت لازمالاجرا نخواهد بود. بنابراين يک خلأ قدرت در آن حوزه به وجود ميآيد. 2- ممنوع شدن يک فعاليت اين انگيزه را در عدهاي به وجود ميآورد که با هدف کسب سود بالا، وارد آن حوزه شوند چراکه عرضه در آن حوزه به خاطر تصميم دولت به شدت کاهش مييابد و فقط عرضه زيرزميني وجود خواهد داشت. براي اينکه فرآيند عرضه و تقاضاي زيرزميني انجام شود نياز است که قراردادها لازمالاجرا باشند و بنابراين نياز است که خلأ قدرت موجود پر شود. اما چه کساني اين خلأ قدرت را پر خواهند کرد؟ همان گروههاي جرائم سازمانيافته و اينگونه پليس زيرزميني شکل ميگيرد. 3- وقتي خلأ قدرت از سوي گروههاي مافيايي و گانگستري پر شد و پليس زيرزميني به وجود آمد، اين قدرت روزبهروز افزايش مييابد تا جايي که گروههاي مافيايي اين توان را پيدا خواهند کرد هر کاري که ميخواهند بکنند بدون اينکه به کسي جواب پس دهند. در چنين شرايطي توزيع مواد هستهاي و حتي سلاحهاي هستهاي توسط چنين گروههايي کار چندان مشکلي نخواهد بود. وقتي گروههاي جرائم سازمانيافته به وجود آمدند، ميتوانند وارد هر حوزهاي که دوست دارند بشوند.
يک طرح کلي
زماني که توليد و فروش بعضي کالاها و خدمات ممنوع شود و يک تقاضاي منطقي براي اين کالاها و خدمات ممنوعشده در قيمتهاي بالا وجود داشته باشد؛ آنچنان که براي مواد مخدر وجود دارد، به مقداري از اين تقاضا در قيمتهاي بالا پاسخ داده خواهد شد. اما در طول زنجيره عرضه، از توليدکننده اوليه گرفته تا مصرفکننده نهايي، قراردادهاي لازمالاجرا و مشکلات مالياي (در زمينه پرداخت و تامين مالي) وجود دارند که بايد در غياب پليس و سيستم حقوقي و همچنين نهادهاي مالي سنتي به آنها رسيدگي کرد. وقتي که خريد و فروش يک کالا يا خدمت ممنوع ميشود، گروههاي جرائم سازمانيافته نميتوانند قراردادهايي را بنويسند و انتظار داشته باشند کانالهاي حقوقي عادي، اجراي آنها را تضمين کند. کوکائين، مثالي از يک کالاست که خريد و فروش آن ممنوع اعلام شده و کارکرد زنجيره عرضه آن، نيازمند لازمالاجرا بودن قراردادهاي متنوع است. اينکه هر فرد يا گروهي که در اين زنجيره عرضه فعال است براي خودش محافظان خصوصي داشته باشد، مشکل را حل نميکند. براي حل مشکل زنجيره عرضه، بايد وضعيتي به وجود آيد که در آن، يک نيروي غايي وجود داشته باشد که اجرايي بودن قراردادها را در طول زنجيره عرضه تضمين کند (يا حداقل در هر بخش از زنجيره عرضه يک نيروي تضمينکننده براي اجراي قراردادها وجود داشته باشد). دليل اينکه نياز به چنين نيرويي است، دقيقاً مشابه دليلي است که وقتي اين سوال مطرح ميشود ارائه ميکنيم: «چرا دولت بايد در يک کشور تمام قدرتي را که قراردادها را لازمالاجرا ميکند، در دست داشته باشد؟»
لازم است براي بار چندم تاکيد کنيم که هر نوع فعاليتهاي اقتصادياي که از نوع جرائم سازمانيافته هستند، نميتوانند بدون اينکه پليس زيرزميني، امنيت را براي آنها به وجود آورد و اجراي قراردادهاي آنها را تضمين کند، وجود داشته باشند. شرط کافي وجود گروههاي فعال در جرائم سازمانيافته اين است که وارد حوزه تامين و ارائه حفاظت شوند و در واقع پليس زيرزميني را به وجود آورند و سپس ميتوانند در هر حوزهاي که خواستند ورود کنند. اين شبيه به تعريف وبر از دولت به عنوان نهادي است که انحصار استفاده از قدرت را در دست دارد؛ بهرغم اين واقعيت که دولت کارهاي بسيار بيشتري را نيز انجام ميدهد و به تامين امنيت داخلي و خارجي بسنده نميکند.
بعضي از پيامدهاي اقتصادي
پيش از اين در مورد اثرات رقابت ميان گروههاي جرائم سازمانيافته صحبت کرديم. گفتيم با اينکه نوع اول رقابت (رقابت در حوزههايي که خلأ قدرت دولت وجود ندارد)، منجر به کاهش هزينههاي اقتصادي و افزايش کارايي ميشود، نوع دوم رقابت (رقابت در حوزههايي که خلأ قدرت دولت وجود دارد و گروههاي جرائم سازمانيافته در آن حوزهها متولد ميشوند) منجر به افزايش هزينههاي اقتصادي خواهد شد. مهم است که در مورد آن نوع از ناکارايي که در نوع دوم رقابت به وجود ميآيد، شفاف باشيم. وقتي از ناکارايي در نوع دوم رقابت که آن را تعريف کرديم صحبت ميکنيم، منظورمان ناکارايي تخصيصي نيست. مثلاً در مورد ناکارايي در حوزه توليد، اشتغال يا استفاده از ديگر عوامل توليد صحبت نميکنيم (اگرچه ناکارايي در نتيجه اين حوزهها نيز ميتواند در پي نوع دوم رقابت ايجاد شود).
منظورمان بهکارگيري غيرمولد منابع اقتصادياي است که ميتوانستند در جاي ديگري و با اهداف مستقيم براي توليد به کار گرفته شوند. گنگها و گروههاي مافيايي زمانشان را صرف اين ميکنند که حضورشان در محلهاي که در آن هستند به خوبي احساس شود، با يکديگر مقابله ميکنند و به دفاع از خود در برابر يکديگر ميپردازند. رقابت شديد گنگها و گروههاي مافيايي با يکديگر، منابع زيادي را جذب خود ميکند. در حالي که اگر يک سلطه قدرت و سلطه امنيتي توسط يکي از اين گروهها وجود داشت و رقابتي ميانشان شکل نميگرفت، اين منابع جذب نميشد.
اگرچه از بين رفتن کارايي در حوزههايي که گروههاي مافيايي در آنها فعاليت ميکنند بسيار قابل توجه است، اما اثرات سرريز جرائم سازمانيافته بر فعاليتهاي اقتصادي معمولي، ميتواند هزينههاي بسيار بيشتري داشته باشد. کسبوکارهاي قانوني که مجبور هستند براي محافظت (Protection) از خودشان پول بدهند، با هزينههاي بالاتري روبهرو ميشوند، کمتر سرمايهگذاري ميکنند و سرمايهگذاريهايشان به سمت هر چيزي که به راحتي نابود نشود، تورش پيدا ميکند. براي کسبوکارهاي قانوني، اعتماد به قراردادهاي استاندارد و رايجي که سيستم حقوقي سنتي قول داده است اجراي آنها را تضمين کند، دشوار خواهد شد (حتي با اينکه اين کسبوکارها فعاليتهاي کاملاً قانونياي را انجام ميدهند). دليلش هم اين است که گروههاي مافيايي ميتوانند به صورت هدفمند و فعال، کارايي سيستم حقوقي را از بين ببرند (مثلاً از طريق رشوه دادن).
گروههاي مافيايي ميتوانند کارايي سيستم حقوقي را از بين ببرند چون به چالشي در برابر اقتدار اين سيستم تبديل شدهاند و منطق وجود چنين سيستمي را زير سوال بردهاند. در نتيجه، به جاي قراردادهاي رايجي که سيستم حقوقي اجراي آنها را تضمين کرده است (اما اين تضمين به خاطر وجود گروههاي مافيايي به مشکل خورده است)، قراردادهاي جايگزيني به وجود ميآيند که نيروي تضمينکننده پشت اين قراردادها، گروههاي جرائم سازمانيافته خواهند بود. البته که مافيا ميتواند چنين تضميني را بدهد چراکه قدرت اجرايي بسيار بالايي دارد و موازي پليس سنتي، پليس زيرزميني را به وجود آورده و امنيت را در اقتصاد زيرزميني تامين ميکند (البته تنها کساني از اين امنيت برخوردار خواهند بود که براي آن هزينه کنند و طبق خواسته مافيا عمل کنند). قدرت پليس زيرزميني ميتواند آنقدر بالا برود که قراردادهايي که در اقتصاد زيرزميني بسته ميشوند، از تضمين اجرايي بيشتري نسبت به قراردادهاي عادي برخوردار باشند.
يکي از دلايل آن هم اين است که پليس زيرزميني ميتواند مجازاتهايي را اعمال کند که بسيار شديدتر از مجازاتهاي سيستم حقوقي سنتي هستند: مجازاتهايي همچون شکنجه فيزيکي و حتي مرگ. در سيستم حقوقي استاندارد، اگر کسي به قرارداد عمل نکند طبق قانون محاکمه و مجازات خواهد شد اما هيچکس به خاطر اينکه باعث شده يک معامله سر وقت انجام نشود يا پرداخت را انجام نداده است، اعدام نميشود. اما وقتي از اقتصاد زيرزميني و پليس زيرزميني حرف ميزنيم، کوچکترين انحرافات از مفاد قراردادها ميتواند منجر به مرگ شود و اين پليس زيرزميني است که تصميم ميگيرد چه کار کند و هيچ محاکمهاي هم در کار نخواهد بود. در سيستم حقوقي استاندارد وقتي کار شما گير است و با طرف حسابتان به نتيجه نميرسيد، شکايت خواهيد کرد و ممکن است هرگز نتوانيد به چيزي که ميخواهيد برسيد. اما وقتي از اقتصاد زيرزميني و پليس زيرزميني حرف ميزنيم، کافي است سبيل پليس زيرزميني را چرب کنيد يا منافعتان در راستاي منافع مافيا باشد و آنگاه به سرعت و به راحتي، طرف حسابتان از سر راه برداشته خواهد شد.
بگذاريد کمي عميقتر شويم و ببينيم وقتي با نبود دولت، خلأ قدرت به وجود ميآيد، چه اتفاقاتي ميافتد. کتاب «دالان تنگ»، شاهکاري از دارون عجماوغلو و جيمز رابينسون که در سال 2019 به چاپ رسيده است، به ما کمک زيادي درباره اين سوال ميکند که خلأ قدرت دولت چگونه ميتواند امنيت جامعه را مختل کند و پليس زيرزميني را به وجود آورد. مقدمه و فصل اول اين کتاب در شماره 334 هفتهنامه تجارت فردا به چاپ رسيده است. در اينجا مجدداً قسمتهايي از آن را با يکديگر مرور ميکنيم و ميبينيم که پليس زيرزميني در جمهوري دموکراتيک کنگو و نيجريه، چگونه بر هرجومرج دامن ميزند.
وقتي دولت وجود ندارد
اگر در خط ساحلي آفريقاي غربي به سمت شرق ادامه مسير دهيد به خليج گينه ميرسيد که سرانجام به جنوب ميپيچيد و به سمت آفريقاي مرکزي ميرويد. پس از پشت سر گذاشتن گينه استوايي، گابن و بندر نفتي پوينت نوير در کنگو برازويل، وارد دهانه رود کنگو ميشويد. اينجا نقطه ورود به جمهوري دموکراتيک کنگو است. کشوري که اغلب نمونه اعلاي هرجومرج شناخته ميشود. مردم کنگو در اين باره يک شوخي درست کردهاند: کشور کنگو از زمان کسب استقلال از بلژيک در سال 1960 تاکنون شش قانون اساسي داشته است، اما اصل پانزدهم در همگي يکسان بوده است. چارلز موريس، نخستوزير فرانسه در قرن نوزدهم، گفت قانون اساسي بايد «کوتاه و مبهم» باشد. اصل پانزدهم به حکم قضايي او عمل ميکند. اين اصل کوتاه و مبهم است؛ چون خيلي ساده ميگويد: «گليمت را خودت از آب بيرون بکش.»
معمول اين است که قانون اساسي را سندي ببينيم که مسووليتها، وظايف و حقوق شهروندان و حکومتها را مشخص ميکند. فرض بر اين است که حکومتها اختلافات بين شهروندان را حلوفصل ميکنند، از آنها حمايت ميکنند و خدمات عمومي مهم نظير آموزش عمومي، خدمات سلامت و زيرساختها را فراهم ميکنند که افراد به تنهايي و در حد کافي نميتوانند تهيه کنند. قانون اساسي قرار نيست بگويد گليمت را خودت از آب بيرون بکش.
شوخي نهفته در اصل 15
اشاره به «اصل 15» يک شوخي است؛ چون در قانون اساسي کنگو چنين بندي وجود ندارد. اما شوخيِ هوشمندانهاي است. مردم کنگو دستکم از هنگام استقلال در 1960 به تنهايي در حال بيرون کشيدن گليم خودشان از آب بودهاند (پيش از آن اوضاع از اين هم بدتر بوده است). حکومت آنها بارها و بارها در انجام هر کدام از کارهايي که قرار بوده است انجام دهد شکست خورده است و در پهنههاي وسيعي از کشور اصلاً حکومتي حضور ندارد. دادگاهها، جادهها، درمانگاهها و مدارس در بيشتر نقاط کشور از کار افتادند. قتل، سرقت، اخاذي و ارعاب همهجا ديده ميشود. طي جنگ بزرگ آفريقا که بين 1998 و 2003 در کنگو با شدت تمام ادامه يافت، زندگي بيشتر مردم کنگو که تا آن زمان هم اسفبار بود به جهنم واقعي تبديل شد. احتمالاً پنج ميليون نفر مردند؛ آنها به قتل رسيدند، از بيماري جان دادند يا از گرسنگي هلاک شدند.
حتي در زمانهاي صلح هم حکومت کنگو در پاسداري از اصول و بندهاي واقعي قانون اساسي شکست خورد. اصل 16 اظهار ميدارد: «همه ملت حق برخورداري از حيات، سلامت جسمي و بالندگي آزادانه شخصيت خويش را دارند؛ در حالي که به قانون، نظم عمومي و حقوق ديگران و اخلاق عمومي احترام ميگذارند.» اما بيشتر منطقه کيوو در شرق کشور، هنوز در کنترل گروههاي شورشي و جنگجوهاست که غيرنظاميان را چپاول و اذيت ميکنند و به قتل ميرسانند؛ در حالي که ثروت معدني کشور را غارت ميکنند.
اصل واقعي 15 در قانون اساسي کنگويي چه ميگويد؟ اين اصل با اين جمله شروع ميشود: «مقامات عمومي، مسوول از بين بردن خشونت جنسي هستند... .» با اين حال در سال 2010 يک مقام سازمان ملل اين کشور را «پايتخت تجاوز جنسي جهان» توصيف کرد. مردم کنگو روي پاي خود ايستادهاند. گليمت را خودت از آب بيرون بکش!
اوضاع بدتر نيجريه
اين پند حکيمانه فقط مناسب حال کنگوييها نيست. اگر خليج گينه را از همان مسيري که آمديد برگرديد، وارد مکاني ميشويد که به نظر ميرسد تصوير تيره و تار کاپلان از آينده را به بهترين شکل خلاصه ميکند: لاگوس، پايتخت تجاري نيجريه. کاپلان لاگوس را شهري توصيف کرد که «جرم، آلودگي و ازدحام جمعيت، آن را يک تصوير کليشهاي بهتماممعنا از اخلال در کارکردهاي شهري جهان سوم ميسازد». هنگامي که کاپلان در سال 1994 اينها را نوشت، نيجريه تحت کنترل نظاميان بود و ژنرال «ساني آباچا» رئيسجمهور بود. آباچا فکر نميکرد وظيفهاش حلوفصل بيطرفانه اختلافات يا حمايت از نيجريهايهاست. او تمرکز خود را بر کشتن مخالفان و مصادره ثروت طبيعي کشور گذاشت. برآورد مقدار دزديها از حدود 5 /3 ميليارد دلار شروع ميشود و بالاتر ميرود.
خاطره سويينکا
سال پيش از آن، «وول سويينکا»، نويسنده برنده جايزه نوبل با عبور از مرز زميني از «کوتونو»، پايتخت کشور همسايه يعني بنين، به لاگوس برگشت. او ميگويد: «رسيدن به مرز کوتونو-نيجريه در نگاه اول کل داستان را ميگفت. کيلومترها مسير را از کنار صف طولاني خودروهايي گذشتيم که در جاده منتهي به مرز معطل مانده بودند و قادر يا مايل به عبور از مرز نبودند. کساني که جرات کرده بودند و از مرز رد ميشدند، ساعتي از رفتنشان نگذشته بود، برميگشتند. در حالي که يا خودرويشان آسيب ديده بود يا جيبشان خالي شده بود و در راه مجبور به پرداخت باج شده بودند؛ آن هم فقط براي اينکه نخستين مانع جادهاي را رد کنند.»
سويينکاي مصمم هراسي به خود راه نداد و وارد نيجريه شد تا يک نفر پيدا شود و وي را به پايتخت ببرد، اما هرکسي به او ميگفت: «ارباب وول، لاگوس جاي خوبي نيست.» يک راننده تاکسي جلو آمد و به سر باندپيچيشده با دست بانداژشده خود اشاره کرد. او شروع به تعريف کردن استقبالي که از وي شده بود کرد. مثل اينکه يک دسته الواط تشنه به خون، او را تعقيب کرده بودند. او هم خودرو خود را با سرعت کامل به عقب رانده بود. او گفت: «ارباب... شورشيان شيشه جلو خودرو من را شکستند در حالي که من رو به عقب رانندگي ميکردم. خدايا من را نجات بده... لاگوس گرفتار هرجومرج است.»
سرانجام، سويينکا يک تاکسي پيدا کرد تا او را به لاگوس ببرد. اگرچه راننده مردد اينچنين نظر داد: «راه بد است. خيلي بد است.» سويينکا اوضاع را اينگونه بيان ميکند: «بنابراين ترسناکترين سفر زندگي من شروع شد.» او ادامه ميدهد: «موانع جادهاي را با بشکههاي خالي نفت، لاستيکهاي دورريخته، دکههاي فروش، کندههاي چوب و تنه درخت و سنگهاي بزرگ ساخته بودند... گردنکلفتهاي محلات که براي خودشان ول ميگشتند آنها را در اختيار داشتند... در برخي موانع جادهاي حق عبور گرفته ميشد؛ آن را که ميداديد اجازه ميدادند به راه خودتان ادامه دهيد- اما اين پروانه عبور فقط تا مانع بعدي اعتبار داشت. برخي اوقات حق عبور، چهار ليتر بنزين يا بيشتر بود که از باک خودرو شما بيرون ميکشيدند و سپس اجازه جلو رفتن ميدادند- تا مانع عبور بعدي برخي خودروها حقيقتاً از ميان تونل وحشت، تونلي پر از گلوله اسلحه، ضربه چماق و حتي مشت ميگذشتند؛ خودروهايي هم بودند که گويي مستقيماً از صحنه فيلم پارک ژوراسيک بيرون آمده باشند- حتي يک نفر قسم ميخورد که جاي دندانهاي غيرطبيعي روي بدنه خودرو را ديده بود. با نزديکتر شدن به لاگوس اوضاع بدتر ميشد. معمولاً سفر به مرکز لاگوس دو ساعت طول ميکشد. اکنون پنج ساعت گذشته بود و ما فقط حدود 50 کيلومتر جلو رفته بوديم. من بيشتر مضطرب ميشدم. هرچقدر به لاگوس نزديکتر ميشديم اوضاع پرتنش در محيط اطراف محسوستر بود. بهطوري که تعداد موانع جادهاي بيشتر ميشد. همچنين منظره خودروهاي آسيبديده و بدتر از همه اجسادي که همهجا پخش بود، اين تنش را بيشتر نشان ميداد.»
وقتي پليس ميميرد
وجود اجساد، يک منظره غيرعادي در لاگوس نيست. براي مثال وقتي يک افسر ارشد پليس ناپديد شده بود، پليس آبهاي زير يک پل را براي يافتن جسدش جستوجو کرد. آنها پس از شش ساعت گشتن و يافتن 23 جسد، از جستوجو دست کشيدند؛ در حالي که هيچکدام از آنها جسد افسر پليس نبود. در شرايطي که نظاميان نيجريه کشور را غارت ميکردند ساکنان لاگوس مجبور بودند به تنهايي گليمشان را از آب بيرون بکشند. اين شهر مملو از جرم و جنايت بود و فرودگاه بينالمللي آنچنان بد کار ميکرد که کشورهاي خارجي، پرواز خطوط هواپيمايي خود را به آنجا ممنوع کردند. اراذل و اوباشي که خود را «بچههاي محله» ميناميدند به شکار تجار ميپرداختند، از آنها اخاذي ميکردند و حتي آنها را به قتل ميرساندند. بچههاي محله، تنها خطري نبودند که مردم بايد از آن حذر ميکردند. علاوه بر اجساد غيرعادي، خيابانها از زباله و موش پر شده بود. يک گزارشگر بيبيسي در 1999 گفت که اين شهر زير کوه زباله مدفون ميشود. هيچ برق يا آب آشاميدني که دولت آن را عرضه کند وجود نداشت. براي روشنايي بايد ژنراتور برق يا شمع ميخريديد.
سلطه و آزادي
زندگي کابوسوار مردم لاگوس فقط به اين ختم نميشد که آنها در خيابانهاي آلوده به موش و پر از زباله زندگي ميکردند و اجساد را در پيادهرو ميديدند. آنها در ترس دائمي زندگي ميکردند. زندگي در مرکز شهر لاگوس با اراذل معروف به بچههاي محله اصلاً خوشايند نبود. حتي اگر آنها تصميم ميگرفتند امروز کاري به کارتان نداشته باشند احتمال داشت فردا به سراغتان بيايند- بهخصوص اگر شما جرات ميکرديد درباره بلايي که آنها بر سر شهرتان ميآوردند، شکايت کنيد يا تملقي را که ميخواستند به آنها نميکرديد. اين ترس، ناامني و عدم قطعيت به همان اندازه خشونت واقعي، رنجور و ضعيفتان ميکرد. چون، همانطور که فيلسوف سياسي، فيليپ پتيت ميگويد: «اين وضع شما را تحت «سلطه» گروه ديگري از انسانها قرار ميدهد.»
پتيت در کتابش با عنوان «جمهوريخواهي: يک نظريه از آزادي و دولت»، استدلال ميکند که پايه بنيادي يک زندگي شايسته و رضايتبخش بر عدم سلطه است- آزادي از سلطه، ترس و ناامني شديد. بر اساس نظر پتيت اين پذيرفتني نيست که کسي را مجبور کنيم تحت اراده و فرمان شخص ديگري زندگي کند. اين کار او را در برابر بيدادگري شخص ديگري که خودسرانه چيزي را تحميل ميکند، آسيبپذير ميسازد. مثلاً چنين سلطهاي هنگامي وجود دارد که يک زن در موقعيتي قرار داشته باشد که شوهرش اگر اراده کند، بتواند وي را کتک بزند؛ آن هم بدون اينکه آن زن امکاني براي غرامت گرفتن داشته باشد. يا چنين سلطهاي هنگامي وجود دارد که کارمند، شهامت شکايت از کارفرماي خود را نداشته باشد، چون در برابر هرگونه تصميم سوءاستفادهگرانهاي که کارفرما ميتواند بگيرد آسيبپذير است. به همين شکل، بدهکار بايد رهين منت فرد نزولخوار يا کارمند يک بانک باشد تا اينگونه بتواند از بدبختي مطلق و تباهي بگريزد.
تهديد خشونت
پتيت معتقد است که «تهديد خشونت» يا سوءاستفادهها ميتواند به همان اندازه خشونت و سوءاستفاده واقعي، بد باشد. ترديدي نيست که با اطاعت و پيروي از خواستهها يا فرامين شخص ديگر ميتوان جلو خشونت را گرفت. اما بهاي آن انجام دادن کارهايي است که نميخواهيد انجام دهيد و هر روز آزگار در معرض آن تهديد هستيد (آنگونه که اقتصاددانان بيان ميکنند خشونت «خارج از مسير تعادل» است، اما منظور اين نيست که بر رفتار شما تاثيري نميگذارد، بلکه پيامدهايي دارد که تقريباً به همان بدي رنج بردن از خشونت واقعي است). آنگونه که پتيت مساله را ميبيند، اگر مردم مورد تهديد خشونت قرار داشته باشند، در واقع دارند زير سايه حضور ديگران زندگي ميکنند؛ حتي اگر هيچ دستي روي آنها بلند نشود (يعني حتي اگر واقعاً مورد خشونت ديگران قرار نگيرند و فقط تهديد خشونت ديگران را احساس کنند). آنها در شرايط عدم قطعيت درباره واکنشهاي ديگري زندگي ميکنند و لازم است چشم از حالات روحي ديگري برندارند.
آنها خودشان را در موقعيتي ميبينند که شهامت چشم در چشم ديگري دوختن را ندارند. جايي که در تلاش براي اينکه خودشيريني کنند و مورد لطف و عنايت قرار بگيرند، حتي ممکن است مجبور به تملق يا پاچهخواري يا دستبوسي شوند. اما سلطه صرفاً از قدرت سبعانه يا تهديدهاي خشونت نشات نميگيرد. هر رابطه قدرت نابرابر، چه به وسيله تهديدها يا با ديگر ابزارهاي اجتماعي از قبيل رسوم اجرا شوند، شکلي از سلطه را خلق خواهند کرد. بهطوري که يا تابع اراده بالقوه يک فرد دمدميمزاج ميشوند، يا تابع قضاوت بالقوه عجيب و غريب يک فرد ديگر. ما انديشه جان لاک را پالايش کرده و آزادي را غيبت سلطه تعريف ميکنيم. چون کسي که زير سلطه باشد نميتواند آزادانه انتخاب کند. آزادي يا به بيان پتيت، عدم سلطه، به معناي رهايي از بند هرگونه فرمانبرداري و آزاد شدن از بند هرگونه وابستگي است. آزادي، مستلزم قرار داشتن در شرايطي برابر با شهرونداني مثل خودتان است. آن هم با آگاهي مشترک از اينکه هيچکدام از شما قدرت دخالت خودسرانه نسبت به ديگري را ندارد.
از همه مهمتر، لازمه آزادي صرفاً اين مفهوم انتزاعي نيست که شما آزاديد تا هر عملي را انتخاب کنيد، بلکه توانايي بهکارگيري آن آزادي نيز لازم است. هر زماني که شخص، گروه يا سازماني قدرت وادار کردن، تهديد کردن يا استفاده از وزنه روابط اجتماعي را براي تحت استيلا درآوردن شما داشته باشد، اين توانايي غايب است. وقتي اختلافات با زورگويي عملي يا تهديد به آن حل ميشود، آزادي نميتواند حاضر باشد. اما همچنين هنگامي که اختلافات را با روابط قدرت نابرابري که رسوم جاافتاده تحميل ميکنند، حل ميکنيد آزادي وجود ندارد. آزادي براي خودنمايي و به اوج رسيدن، نيازمند پايان سلطه از هر منبعي که ميخواهد باشد است. در لاگوس آزادي در هيچجا ديده نميشد و درگيريها به نفع طرف قويتر، آن طرفي که مسلحتر بود، حل ميشد. خشونت، سرقت و قتل همهجا حاکم بود. زيرساختها مرتب در حال ويراني بود. سلطه در هر گوشه و کناري حاضر بود. چنين وضعي خبر از آمدن هرجومرج نميداد. هرجومرج از مدتها پيش آنجا بود.
منابع:
1- Vimal Kumar, Rinu & Skaperdas, Stergios. (2008). On The Economics oF Organized Crime. University of California-Irvine, Department of Economics, Working Papers.
2- Daron Acemoglu & James Robinson. The Narrow Corridor: States, Societies, and the Fate of Liberty (2019).