انتخاب/متن پیش رو در انتخاب منتشر شده و بازنشر آن در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست

دمیتری ترنین مدیر اندیشکده کارنگی در مسکو و سرهنگ سابق اطلاعات نظامی روسیه در اکونومیست نوشت:  فروپاشی سریع دولت مورد حمایت آمریکا در افغانستان پس از خروج نیروهای واشنگتن، بحث دیرینه ی افول آمریکا را دوباره مطرح کرد. برخی ناظران تا آنجا پیش رفته اند که ادعا می کنند ایالات متحده دیگر یک ابرقدرت نیست. با این حال، واقعیت چیز دیگری است. اگرچه موقعیت و نفوذ آمریکا در دهه های اخیر کاهش یافته است، اما این به معنای سقوط آمریکا و تبدیل کشورهایی مانند چین و هند به ابرقدرت های اقتصادی و بازگشت روسیه از نظر ژئوپلیتیک و نظامی به موضع ابرقدرتی در جهان نیست. افول قدرت آمریکا نسبی است و ریشه در ناهمواری های اساسی توسعه ملی دارد.

 مدل اقتصادی آمریکا در بحران مالی جهانی 2007-2009 ضربه ی بزرگی دید. مدل سیاسی این کشور نیز طی چهار سال ریاست جمهوری دونالد ترامپ تحت فشار شدید قرار گرفت و از آن زمان به بعد چندان بهبود نیافته است. در دهه های گذشته، مدل اجتماعی نتوانسته در نزد طبقه متوسط آمریکایی به عنوان ستون فقرات جامعه مورد قبول واقع شود. همه گیری بیش از یک بحران مراقبت های بهداشتی برای آمریکا بود و شکاف های طولانی مدت را در مورد ارزش های اجتماعی و روابط نژادی در آمریکا تشدید کرد. همه اینها نشان دهنده کاهش چشمگیر پایگاه قدرت آمریکا در داخل کشور است.

در این شرایط، افغانستان به معنای فروپاشی نهایی این باور پس از جنگ سرد عمل کرد که ایالات متحده در موقعیتی است که جهان را بر اساس تصویر خود بازسازی کند. ترویج دموکراسی غربی و ارزشهای لیبرال با موانع ظاهراً غیر قابل عبور در تعدادی از نقاط از افغانستان و ایران گرفته تا چین و روسیه مواجه شده است. در واقع، اسلاف رئیس جمهور جو بایدن یعنی باراک اوباما و آقای ترامپ خطرات افزایش بیش از حد مسئولیت جهانی آمریکا را درک کردند و هر چند به طرق بسیار متفاوت، سعی داشتند منابع را برای بازسازی پایگاه داخلی واشنگتن تغییر مسیر دهند. موفقیت یا شکست این تلاش است که سرنوشت کشور را رقم می زند.

مشکلات داخلی و خارجی

آمریکا امروز یک کشور تقسیم شده است. تنش هایی که آن را از هم پاشیده با شکست ترامپ و صعود بایدن به کاخ سفید مهار نشد. حتی برخی از تهدید بروز جنگ داخلی در این کشور صحبت می کنند. این احتمال هنوز بسیار بعید است. آمریکایی ها عادت دارند که با تقویت تهدیدها به خود انرژی دهند تا بتوانند کشورشان را بازسازی کنند. اما همه چیز بدون شک به نقطه ای جدی رسیده است.

ایالات متحده در حال نزدیک شدن به یک لحظه بازسازی دوباره است، لحظه ای که به چیزی بیشتر از یک برچسب حمایتی که می گوید "کشور را بهتر از گذشته بسازید" و یک بسته زیرساختی عظیم نیاز دارد. مهمتر از همه اینکه، آمریکا دیگر با خود رقابت نمی کند، کاری که پس از پایان جنگ سرد آن را انجام می داد. برای اولین بار در بیش از 100 سال گذشته، این کشور با خطر واقعی از دست دادن موقعیت خود به عنوان اقتصاد برتر جهان و به صورت بالقوه برتری فناوری اش روبرو است. اگر این اتفاق بیفتد، عواقب آن به لحاظ جهانی برای آمریکا بسیار زیاد خواهد بود.

در حال حاضر ایالات متحده در سیاست خارجی اش به چین تمرکز کرده است. به طوریکه از سیاست تهاجمی خود تحت عنوان جهانی شدن به سیاست دفاعی فعالش برای مقابله با چالش هایی که پکن به وجود می آورد، تغییر مسیر داده است. در این راستا، واشنگتن تلاش خواهد کرد از موقعیت خود به عنوان ابرقدرت جهان در مقابل چین دفاع کند. این رویارویی مهمترین نبرد قدرت ها به لحاظ ژئوپلیتیکی، ژئو اقتصادی، تکنولوژیکی و ایدئولوژیکی در دهه های آینده خواهد بود. جهان دوباره دوقطبی شده است، اگرچه تفاوت آن با جنگ سرد این است که حداقل هنوز به دو بلوک مخالف جهانی تقسیم نشده است.

نظم جهانی که در قرن 21 در حال ظهور است به احتمال زیاد چند لایه یا چند بعدی است. چین و آمریکا احتمالاً به عنوان دو ابرقدرت باقی خواهند ماند، اما هریک به شیوه ای که رهبران واشنگتن و مسکو در نیمه دوم قرن گذشته انجام دادند، بر بخش خود از جهان فرمانروایی نخواهند کرد. در عوض، مجموعه های مختلف بازیکنان از جمله بازیگران غیردولتی در مناطق مختلف عملکردی و مناطق جغرافیایی تأثیر خواهند گذاشت.

یک جنگ سرد جدید

با توجه به شرایط تک قطبی که اکنون شاهد آن هستیم، هدف روسیه این است که در سطح جهانی به عنوان یک بازیگر مستقل باقی بماند. این تعریف فعلی از اصطلاح تاریخی "قدرت بزرگ" است که امروزه به طور گسترده در روسیه استفاده می شود. برای رهبران این کشور، روسیه اگر قدرت بزرگی نباشد در واقع هیچ چیزی نیست. همانطور که برای بسیاری در واشنگتن، هویت آمریکا به طور جدایی ناپذیری با برتری جهانی اش مرتبط است.

با این حال، برای روسیه، حفظ این وضعیت چالش برانگیز خواهد بود. مسائل ژئوپلیتیک چیزی فراتر از حفظ تعادل در مواجهه با آمریکا و چین است. درگیر شدن در این نبرد می تواند برای روسیه مضر یا بدتر از ورود سرنوشت ساز آن به جنگ جهانی اول باشد.

یک چالش برای روسیه این است که در مقابل شرکای خود در چین بایستد و در نتیجه روابط خود را در سطح یکنواخت با آنها نگه دارد. در مورد ایالات متحده، رهبران مسکو و واشنگتن باید روابط شان را با دقت مدیریت کنند. این به معنای حصول اطمینان از این موضوع است که درگیری هایی که روسیه و آمریکا در آن به طور مستقیم یا غیر مستقیم درگیر هستند (مانند اوکراین) از کنترل خارج نمی شوند. همچنین در همین ارتباط این موضوع اهمیت دارد که یک سری حوادث بین نیروهای مسلح آنها (مثلاً در سوریه) سهواً منجر به درگیری واقعی نشود. از سوی دیگر، باید اطمینان حاصل شود که یک حمله سایبری بزرگ باعث واکنش نظامی نمی شود.

به رغم رویارویی با ایالات متحده، چالش های اصلی روسیه داخلی خواهد بود. در حوزه سیاسی، مانع پیش رو مدیریت گذار به یک رژیم جدید است که از رهبر فعلی ولادیمیر پوتین پیروی می کند، در حالی که از بی ثباتی و رکود بیشتر کشور جلوگیری به عمل می آورد. در حوزه اقتصاد، مقابله با انحصارات و فساد از سوی نخبگان غیرمسوول و خودفروخته بسیار مهم است.

موانع دیگری نیز وجود دارد. تسلط بر نوآوری تکنولوژیکی و انتقال انرژی یک کار فوری است. تغییرات آب و هوایی حتی بیشتر از کل جهان بر قلمرو وسیع روسیه تأثیر می گذارد. علیرغم تلاش های دولت، مردم روسیه شاد نیستند، نرخ زاد و ولد پایین و امید به زندگی مردان در مقایسه با سایر نقاط اروپا کمتر است. سرانجام، روسیه برای پیش بردن اعتماد به نفسش، باید ارزش های خود را مانند همکاری مشترک برای مصلحت جامعه، وطن دوستی و اعتماد به هموطنان خود را دوباره کشف کند. درس اصلی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی این است که اگرچه کشورهای بزرگ را نمی توان از بیرون شکست داد، ممکن است تحت فشار مشکلات داخلی خود قرار بگیرند. خواه این مشکلات نادیده گرفته شوند یا بد مدیریت شوند. البته این درس نه تنها برای روسیه بلکه برای همه قدرتهای مهم، چه در حال ظهرو و چه در حال افول، معتبر است.

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar