حافظ ديوان/ درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمني برکن که رنج بي شمار آرد
چو مهمان خراباتي به عزت باش را رندان
که درد سر شکي جانا گرت مستي خمار آرد
شب صحبت غنيمت دان که بعد از روزگار ما
بسي گردش کند گردون بسي ليل و نهار آرد
عماري دار ليلي را که مهد ماه درحکم است
خدايا در دل اندازش که بمحنون گذار آرد
بهار عمر خواه اي دل وگرنه اين چمن هرسال
چو نسرين صد گل آرد بار و چو بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ريشم قراري بست بازلفت
بفرما لعل نوشين را که حالش با قرار آرد
درين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حفاظ
نشيند بر لب جويي و سروي درکنار آرد
براي شنيدن شعر کليک کنيد
توضيحات :
درخت دوستي ( نهال محبت ) کام دل به بار آرد( تا دل به مراد برسد ) مهمان خراباتي ( مهمان رندان ) به عزت باش ( با احترام رفتار کن ) عماري دار ( نگهبان کجاوه ) مهد ماه ( گهواره و تخت روان محبوب زيبا روي ) گذار آرد ( گذري کند ) ريش ( زخم ) پيرانه سر ( هنگام پيري ) معني بيت 2( وقتي که در ميکده ميهمان هستي با رندان عشق با احترام باش زيرا پس از مستي به خماري گرفتار مي شوي و اگر ادب را رعايت نکني به تو باده نخواهد داد و درچار رنج خماري مي شوي ) معني بيت 5( دلا در انديشه عشرت باش و خوشي و درازي عمر طلب کن والا طبيعت از سرخود باز نمي ايستد و اين گلزار هرساله خواه ناخواه مانند نسرين گلهاي بسيار مي پرورد و مانند هزار دستان هزار پرنده خوشخوان به باغ فرا مي خواند )
نتيجه تفال :
1- جنابعالي داراي ويژگيهاي مثبتو منفي زير هستيد : سياستمدار با شخصيت دو گانه جاه طلب مدي رو مدبر باهوش متفکر نيرومند نابغه استثنايي با استعداد قابل احترام رفيق باز کمياب با محبت واقعي پر انرژي اصلاح طلب محبوب گاهي دروغهاي شاخ دار مي گويي زود رنج پيله کن وسواسي دوست نگه ندار دعوايي آيا اب اين ويژگيها حيف نيست که خود را ناراحت کنيد و اطرافيان را آزار دهيد چرا ؟ واقعاً دنيا اين قدر ارزش دارد
2- شما انساني با شخصيت هستيد اما متاسفانه انتقام گير و کينه جو حتماً در رفتار خود تجديد نظ رکن سعي کن ديگران نام تو را با احترام برزبان بياورند نهاينکه با ترس و دلهره و زير گوش از شما سخن بر زبان آورند
3- آيندهاي درخشان براي شما رقم خورده از زندگي نسبتاً خوبي برخوردار هستي بطور يکه ديگران به شما حسادت مي ورزند وقصد تخريب دارند سخت زيرک و هوشيار باش
4- خواجه در بيتهاي چهارم و ششم زيبا به شما نصيحت مي کند ( به نگاهبان هودج ليلي که تخت روان ماه زيبايان ليلي به فرما ن اوستا ي شنونده تو را به خدا يارآوري کن که بر محنون بيچاره گذري کند )( چون دل خسته و مجروح من با گيسوي تو عهد محبت استوار کردهاست براي رضاي خدا به لعل شيرين خود بگو که با بوسه اي دل ما را آرامش بدهد ) حديث مفصل بخوان از اين دو معني
5- مسافرت خوبست خريد خوب است ولي فروش موقعيت نداردطلاق عملي است ولي مقدمات ازدواج هنوز فراهم نيست از مسافر خبري خوش دريافت م يکنيد اين نيت با حوصله عملي مي شود
6- در معامه الي که انجام شده قدري کدورت حاصل گرديده اشکالي ندارد امکان فسخ آن وجود داردولي درجاي ديگري منافع بيشتري کسب مي کنيد خريد را به شما توصيه مي کنم از فروش سودي نخواهيد برد
شرح غزل :
معاني ابيات غزل 115
بار آرد: ثمر آورد ، حاصل آورد.
نهال : درخت نورسته ، درختچه .
خرابات: جمع خرابه ، در ادبيات فارسي کنايه از مکان فسق و فجور مانند ميخانه فاحشه خانه ، شيره کش خانه و در اصطلاح صوفيه جا و مقام بي اعتنايي به رسوم متعّبدان و اتّصال به الله.
مهمان خراباتي : اشاره يي است به ابولحسن بصري (به شرح ابيات اين غزل مراجعه شود ) ، مهمان خراباتي هستي .
به عزت باش : باعزّت واحترام رفتار کن .
شب صحبت :شبي که با دوستان به مصاحبه مي گذرد.
عماري دار: مکاري ، کجاوه کش ، کسي که افسار و مرکب کجاوه را دردست دارد.
عماري:کجاوه
مهد: گهواره.
مهد ماه:گهواره ماه در اختيار اوست.
بهار عمر:کنايه از دوره جواني است.
دل ريش: دل مجروح وافسرده
با قرار آرد : آرامش بخشد، آرام نگه دارد.
پيرانه سر : به هنگام پيري
معاني غزل 115
(1) درخت دوستي بکار تا از حاصل آن دل به مرا د خود برسد. (و) نهال دشمني را از بيخ و بن برآر که زحمت بسيار را سبب خواهد شد.
(2) چون مهمان خراباتيان شدي با رندان با عزّت واحترام رفتار کن و گرنه در پايان مستي و دوره خماري از رفتار ناپسند خود پشيمان شده دچار دردسر خواهي شد.
(3) شب مصاحبت با دوستان را قدر بدان و غنيمت شمر ، چرا که اين گردونه فلک بعد از روزگار ما چه بسيار با گردش خود روز و شبهايي بياورد که تو نباشي.
(4) خدايا بر دل کجاوه دار ليلي که گهواره آن ماه را در اختيار دارد بينداز که از کنار خانه مجنون عبور کند.
(5) اي دل ، تو قدر دوره جواني و نشاط زندگاني خود را بدان و گرنه اين باغ دهر ، هر سال گلهاي زيادي چون گل نسرين و بلبلهاي بسيار ي را مي پروراند.
(6) اکنون که دل خونين و مجروح من با سر زلف تو پيمان محبّت بسته است ، از براي خدا به لب نوش آفرين خود بگو که او را از بي قراري به در آورده ، آرامش بخشد.
(7) اگر خواست خدا باشد، بار ديگر حافظ ، در اين سر پيري بر لب جويي در اين باغ نشسته و معشوق سروبالايي را در بر مي گيرد.