آخرين خبر/
در شب هاي سرد زمستان با داستان زيبا و خواندني «شب هفتمين بدر» در بخش کتاب آخرين خبر همراه خانه هاي گرماتن هستيم .
اميدواريم از خواندن اين رمان خارجي به قلم «ويکتوريا هولت» لذت ببريد.
قسمت قبل
- زمانش هنوز فرا نرسيده است ؟
- هنوز نه ، آنها چيزي درباره تو نمي دانند .
- رضايت چه کسي را بايد جلب کنيم ؟
- بيشتر از آن هستند که بشود آنها را يک به يک نام برد .
- بنابراين تو يک خانواده بزرگ داري و پدرت يک غول است يا شايد هم مادرت غول باشد .
- در آن صورت او يک ماده غول مي شد . اين طور نيست ؟
- چقدرنکته سنج شده اي .
- حاال که من زن انگليسي دارم بايد کامال بر اين زبان مسلط باشم .
- االن هم مسلط هستي .
- در بعضي از جنبه ها بله . در زبان نه کامال .
به تدريج کشف مي کردم هرگاه درباره خانواده اش صحبت مي کنم او طفره مي رود . او مايل نبود من در آن مورد
حرف بزنم و در آن روز هاي نخست که من مي خواستم بدون نقص باشم اصرار نمي ورزيدم .
مي دانستم که او از خانواده اشراف است . پدرش که به طور مختصر به او اشاره کرده بود احتماال آرزو داشت طبق
رسوم اشرافي ازدواج او را ترتيب دهد و آگاهي از ازدواج ما برايش تکان دهنده بود . طبيعتا ما بايد منتظر مي
مانديم تا او آنها را آماده سازد و آنطور که ماکسيميليان مي گفت بايد زمانش فرا رسد .
بنابراين ما شوخي ميکرديم و مي خنديديم و نرد عشق مي باختيم و همين براي من کافي بود .
او داستانهايي از جنگل برايم مي گفت که افسانه هاي کهن نقش بزرگي در آنها داشت . من حقه هاي زيرکانه ي
بيشتري از لوک و کارهاي حيرت آور تور با تبرش را ياد مي گرفتم . آنجا تنها هيلد گار به ما خدمت مي کرد و
برايمان غذا مي پخت و هانس به اسب ها رسيدگي مي کرد . به جز آن دو ما در دنياي سحر انگيز خودمان تنها
بوديم .
روز دوم به يکي از اتاق ها رفتم و در گنجه را گشودم و تعداد زيادي لباس زنانه يافتم . مي دانستم لباس خواب
سفيد ابريشمي که هنگام اولين شب اقامتم در کلبه شکار پوشيده بودم از اينجا آمده بود .
از خودم پرسيدم ، اين لباس ها براي چه اينجا هستند ؟
از هيلد گارد پرسيدم لباس ها متعلق به کيست و او شانه هايش را باال انداخت و تظاهر کرد که زبان آلماني مرا نمي
فهمد که نامعقول بود چرا که من سليس صبحت مي کردم .
آن شب هنگامي که ما در ان تخت بزرگ دراز کشيده بوديم ، گفتم :
- لباس هاي داخل کمد اتاق آبي متعلق به کيست ؟
او تکه اي از موهاي مرا در دست گرفت و آن را دور انگشتش پيچاند .گفت :
- آن لباس ها را مي خواهي ؟
- آنها را بخواهم ؟ انها بايد متعلق به شخص ديگري باشند .
خنديد و گفت :
- شخصي که او را مي شناختم آنها را اينجا گذاشته است .
- براي اين که خيلي به اينجا مي آمد ؟
- بدين ترتيب مجبور نمي شد انها را با خود حمل کند .
- يکي از دوستانت ...
- يک دوست ، بله .
- يک دوست خوب ؟
- من حاال از اين دوست ها ندارم .
- البته منظورت اين است که او معشوقه ات بود ؟
- عزيز من ، آن دوران سپري شده است . من زندگي جديدي را شروع کرده ام .
- اما چرا لباس هاي او هنوز اينجا است ؟
- براي اين که کسي فراموش کرده است انها را از اينجا ببرد .
-کاش آنها اينجا نبودند .من مي ترسم کمد ها را باز کنم که مبادا چيزي در آنها پيدا کنم .
او گفت :
- من اول زيگفريد قهرمان بودم . بعد از آن لوک شرور و بعد اودين و حاال به نظر مي رسد ريش آبي شده باشم .
گمان مي کنم او همسري داشت که هميشه جاهايي را مي گشت که بهتر بود نگردد . من فراموش کرده ام که چه بر
سر آن خانم فضول آمد . اما فکر مي کنم از نظر او باليي تاسف بار بود .
- منظورت اين است که سوالي نکنم ؟
- وقتي مي داني پاسخت خيلي رضايت بخش نيست بهتر است سوال نکني .
- فکر مي کنم زنان زيادي در زندگيت بوده اند . تو در جنگل در کمين آنها مي نشستي و آنها را اينجا مي آوردي .
- آن اتفاق فقط يک بار روي داد و من در کمين ننشسته بودم . من عشق حقيقي ام را پيدا کردم .
- اما زن هاي زيادي اينجا آمده اند .
- براي مالقات جاي مناسبي است .
- و تو به آنها گفته اي که تا ابد آنها را دوست خواهي داشت .
- بدون اين که آنها واقعا متقاعد شده باشند .
- و اين بار ؟
- با تمام وجودم براي اين که اگر چنين نبود من به جاي اين که خوشبخت ترين مرد روي زمين باشم بدبخت ترين
بودم .
- پس کسان ديگري هم بوده اند ... تعداد بي شمار .
- کس ديگري وجود نداشته است .
- نمي توانم باور کنم .
- تو نگذاشتي حرفم را تمام کنم . در زندگي من هيچ کس مثل تو نبوده است . هرگز کس ديگري مثل تو نخواهد
بود . بله زنهايي اينجا آمده اند . نه يکي ، بلکه چندين نفر و در زمان خودشان ... دلپذير بودند اما فقط يک لنشن
وجود دارد .
- به همين خاطر بامن ازدواج کردي ؟
با حرارت مرا بوسيد و مشتاقانه گفت :
- يک روز خواهي فهميد که چقدر تو را دوست دارم .
- من خيلي کم مي دانم .
- چه نيازي است که چيزي به جز اين که من عاشق تو هستم بداني ؟
- در زندگي روزمره مسائل بيشتري وجود دارد .
- هرگز بيشتر از عشق ما چيزي وجود ندارد .
- اما من بايد خودم را براي زندگي مشترکمان آماده کنم . حاال من واقعا يک کنتس هستم ؟ خيلي با شکوه به نظر
مي رسد .
گفت :
- کشور ما کوچک است . ما را با کشور بزرگ خودت مقايسه نکن .
- اما يک کنت ، يک کنت است و يک کنتس هم ، يک کنتس .
- برخي بزرگ هستند و برخي کوچک . به خاطر بسپار که اين کشور امارات متعدد دارد و قلمرو دوک ها کوچک
است . مردم زيادي با عناوين دهان پرکن اينجا وجود دارند که به هيچ وجه به حساب نمي آيند . گاهي اوقات قلمرو
دوک ها تنها از يک خانه بزرگ و دهکده اي با يک يا دو خيابان تشکيل شده است که تنها حوزه فرمانروايي آنهاست
. در گذشته اي نه چندان دور بعضي از اياالت ما آن قدر کوچک و بي حاصل بود که اگر پنج يا شش برادر در آنجا
بودند فقط مقرري ناچيزي به هريک مي رسيد . آنها قرعه مي کشيدند يا بهتر است بگويم ، ني . پدر ني ها را در
دست مي گرفت . يکي از ني ها کوتاه تر بود . بقيه يک اندازه بودند . پسري که ني کوتاه را مي کشيد وارث همه چيز
مي شد .
- تو خيلي برادر داري ؟
- من تنها پسر هستم .
- پس آنها بخصوص مشتاقند که تو با کسي که آنها برايت انتخاب مي کنند ازدواج کني .
- آنها به موقع خود مفتون انتخاب من خواهند شد .
- کاش مي توانستم مطمئن باشم .
- تو فقط بايد متکي به من باشي ... حاال و هميشه .
هنگامي که مي خواستم دوباره سوال کنم او بارها و بارها مرا مي بوسيد . در عجب مي ماندم که ايا براي ساکت کردن
من چنين مي کند ؟
سه روز ، گذشته بود و زندگي سعاتمندانه ادامه داشت . احساس غريبي داشتم که بايد به هر لحظه آن بچسبم ، آن
را ببويم و گوهري نفيس بدانم تا بتوانم سالهايي که به دنبال مي آمد آنها را دوباره لمس کنم . آيا اين احساس قبل
از وقوع حادثه بود ؟ آيا واقعا داراي اين حس بودم ؟ يا آن هم قسمتي از يک روياي فوق العاده بود ؟
آن روز هاي تابستاني پر از هيجان و لذت بود . خورشيد پيوسته نور مي پاشيد . ما بعد از ظهر ها را در جنگل مي
گذرانديم و به ندرت کسي را مي ديديم . هر شب با هم شام مي خورديم و من جامه آبي مي پوشيدم که او گفته بود
آن را تحت يک انگيزه ي غير ارادي خريده است . پرسيدم :
- براي اين که به يکي از دوستانت که به کلبه شکار مي آوردي هديه دهي ؟
- من هرگز آن را به کسي ندادم . در کمد لباس به انتظار تو آويزان بود .
- طوري صحبت مي کني مثل اين که مي دانستي مرا در ميان مه پيدا خواهي کرد .
او روي ميز خم شد و گفت :
- آيا اين روياي هر کسي نيست که روزي تنها فرد روي زمين پيدا خواهد شد ؟
اين از آن نوع پاسخ هاي متقاعد کننده اي بود که او هميشه در چنته داشت . حقيقتا که معشوقي کامل بود . او مي
توانست حالتي را که شخص در يک زمان خاص به آن نياز داشت تسخير کند . در آغاز آرام و مهربان بود ، گويي
احساساتي را واپس مي زد که مي دانست ممکن است مرا به وحشت بيندازد . تجربيات من در آن سه روز و سه شب
بسيار و گوناگون بود و هريک نسبت به قبل آشکار تر و هيجان انگيز تر مي نمود .
تعجبي نبود که من ترجيح مي دادم حقايق زندگي را فراموش کنم . فقط براي مدتي مي خواستم در اين دنياي
فريبنده زندگي کنم .
صبح چهارمين روز بعد از ازدواجم با صداي سم اسبان و صداهايي که از پايين مي آمد از خواب بيدار شديم .
ماکسيميليان پايين رفت و من گوش فرا دادم . در انتظار بازگشت او بودم . هنگامي که او آمد فهميدم که اتفاقي
افتاده است . بلند شدم و او دستهايم را گرفت و مرا بوسيد . گفت :
- اخبار بد ، لنشن . من بايد نزد پدرم بروم .
- او مريض است ؟
- دچار مشکلي شده است . من بايد حداکثر تا يک ساعت ديگر حرکت کنم .
فرياد زدم :
- کجا؟ به کجا مي روي ؟
گفت :
- همه چيز درست خواهد شد . فرصتي براي توضيح وجود ندارد .بايد آماده شوم .
با اين طرف و آن طرف دويدم و اسبابهايش را آماده کردم . جامه مخمل آبي را روي لباس خوابم پوشيدم . چرا که
حاال به صورت لباس خانه از آن استفاده مي کردم و براي صدا زدن هيلد گارد رفتم .
او مشغول آماده کردن قهوه بود و بوي آن در آشپزخانه پيچيده بود .
ماکسيميليان لباس پوشيده و آماده سفر ، آشکارا خيلي غمگين بود :
- لنشن ، ترک کردن تو به اين صورت ... در دوران ماه عسلمان غيرقابل تحمل است .
- نمي شود من هم با تو بيايم ؟
او دست هايم را گرفت و به چهره ام خيره شد :
- کاش ممکن بود !
- چرا که نه ؟
او فقط سرش را تکان داد و مرا محکم به خود فشرد :
- همين جا بمان ، عشق من ، تا من برگردم . در اولين لحظه ممکن برخواهم گشت .
- بدون تو خيلي غمگين خواهم بود .
- من هم همين طور ، لنشن . افسوسي وجود ندارد . به هيچ وجه . هرگز وجود نخواهد داشت . من مي دانم .
پرسش هاي بسياري در دهانم شکل گرفت :
- من چيزي نمي دانم . پدرت کجاست ؟ تو کجا مي روي ؟ چگونه مي توانم برايت نامه بنويسم ؟
چيزي هاي زيادي که مي خواستم بدانم . اما او به من گفت که چقدر دوستم دارد ، چقدر من برايش اهميت دارم .
چگونه از لحظه اي که همديگر را ديديم برايش آشکار بود که بايد تمام عمر با هم زندگي کنيم . او گفت :
- عزيزم به زودي نزد تو برمي گردم .
- به کجا مي توانم برايت نامه بنويسم ؟
گفت :
- نامه ننويس . من برمي گردم . فقط همين جا بمان منتظر من بمان تا بازگردم . همين و بس لنشن .
سپس او رفته بود و من تنها بودم .
چقدر کلبه شکار متروک به نظر مي رسيد . چقدر آرام و وهم آور بود .
نمي دانستم چگونه وقت بگذرانم . از اتاقي به اتاق ديگر مي رفتم . اتاق اول اتاقي بود که آن شب پريشان را در آنجا
گذرانده بودم . دستگيره در را گرفتم و به او که پشت در ايستاده بود و مي خواست قفل در را بگشايم فکر کردم .
سپس به اتاق ديگر رفتم که لباس هاي زن ديگري انجا بود و در عجب ماندم که او چه قيافه اي داشت و به تمام
زنهايي که او عاشق آنها بود و يا به آنها ابراز عشق کرده بود فکر کردم . حتما آنها زيبا ، سرخوش ، با تجربه و با
هوش بودند . حس حسادت در وجودم شعله کشيد و عميقا ناشايستگي خود را حس کردم . اما او با من ازدواج کرده
بود .
بايد چيزهاي زيادي مي آموختم . کنتس لوکن برگ ! آيا اين عنوان برجسته واقعا به من تعلق داشت ؟ انگشتر را در
انگشتم چرخاندم و به کاغذي که با دقت در کيفم گذاشته بودم انديشيدم . کاغذي که مي گفت در بيستم ماه ژوئيه
سال 9581 هلنا ترانت به عقد ازدواج ماکسيميليان کنت لوکن برگ در آمده و شهود عقد آنها ارنست و اليزه
گليبرگ بوده اند .
اين روزي بود که بايد ان را در خاطرم زنده نگاه مي داتشم . چقدر خانه متروک بود . چقدر تنها بودم !
به جنگل رفتم در بيشه ي درختان کاج قدم زدم ، زير يکي از آنها نشستم و به تمام اتفاقاتي که برايم روي داده بود
فکر کردم .
در عجب ماندم که عمه ها وقتي بشنوند که من همسر يک کنت شده ام چه خواهند گفت . گرويل ها و کليس ها چه
خواهند گفت ؟ وقتي به آن آدم ها فکر مي کردم همه چيز به صورت خواب و خيال به نظر مي رسيد . اين اتقاقي بود
که تنها مي توانست در يک جنگل سحر آميز روي دهد .
هنگامي که به کلبه بازگشتم در کمال تعجب ديدم که اليزه و ارنست آنجا هستند .
آنها توضيح دادند :
- کنت بر سر راهش به خانه ما آمد . او فکر کرده بود بهتر است در زمان غيبتش تو در کلبه تنها نماني . او گفت
اينجا خيلي تنها هستي . خواسته است تو با ما بيايي .هنگام بازگشت او مستقيم به خانه ما خواهد آمد .
من خيلي خوشحال شدم . وسايلم را جمع کردم و هنگام غروب آنجا را ترک گفتيم . به نوعي احساس آرامش مي
کردم که از کلبه اي که آن قدر در آن احساس سعادت کرده بودم دور مي شوم . برايم آسانتر بود که در کنار اليزه
منتظر بمانم .
هنگامي که به خانه رسيديم هوا تاريک شده بود .
اليزه گفت بايد خسته باشم . اصرار ورزيد که فورا به رختخواب بروم . او با ليوان شير داغ هميشگي به اتاقم آمد . ان
را نوشيدم و به سرعت به خوابي عميق فرو رفتم . و هنگامي که از خواب بيدار شدم ، البته ، چکامه جنگل پايان
پذيرفته بود و کابوس آغاز شده بود .
هنگامي که از خواب بيدار شدم غروب بود . براي لحظه اي نمي دانستم کجا هستم . سپس به خاطر آوردم که اليزه و
ارنست روز گذشته مرا از کلبه شکار به خانه آورده اند . به ساعت کنار تخت نگاه کردم . ساعت يک ربع به پنج بود .
خودم را بلند کردم و درد شديدي در سرم پيچيد . نمي دانستم چه اتفاقي برايم افتاده است . به نظر مي رسيد ديوار
هاي اتاق به من نزديک مي شوند . سرم دوران داشت و احساس تهوع مي کردم .
فکر کردم مريض هستم . از آن هم بد تر . افکارم مغشوش بود . همين ديروز بود که با سالمتي کامل در کنار
ماکسيميليان از خواب بيدار شده بودم حتما دچار نوعي بيماري شده بودم.
سعي کردم بلند شوم اما نتوانستم سر پا بايستم . دوباره روي تخت افتادم و با ناتواني فرياد زدم :
- اليزه !
او با چهره اي نگران وارد شد .
- اليزه ، چه اتفاقي براي من افتاده است ؟
او با ديدي موشکافانه به من نگاه کرد :
- به خاطر نمي آوري ؟...
- ولي ديشب وقتي به اينجا برگشتيم حال من خوب بود .
او لبش را گاز گرفت و حالتي مردد به خود گرفت . گفت :
- عزيز من نگران نباش ، ما از تو مراقبت خواهيم کرد .
- اما ....
- تو مريض هستي . استراحت کن . سعي کن دوباره بخوابي .
- استراحت ! چطور مي توانم استراحت کنم ؟ چه اتفاقي افتاده ؟ چرا تو يک باره اين قدر مرموز شده اي ؟
- چيزي نيست هلنا . تو نبايد نگران باشي . بايد سعي کني بخوابي و فراموش کني ....
- فراموش کنم ! منظورت چيست ؟ چي را فراموش کنم ؟
اليزه گفت :
- من همين حاال ارنست را صدا مي زنم .
هنگامي که او به طرف در مي رفت ، احساس وحشتناکي به من دست داد . فکر کردم ماکسيميليان مرده است . آيا
اين چيزي است که آنها مي خواهند به من بفهمانند ؟
ارنست وارد شد . بسيار گرفته به نظر مي رسيد . مچ دستم را در دست گرفته و نبضم را گرفت ، گويي دکتر است .
سپس نگاهي پر معني به اليزه انداخت . پرسيدم :
- منظورتان اين است که به من بگوييد مبتال به يک بيماري شده ام ؟
او گفت :
- بهتر است به او بگويي اليزه .
- تو وقتي که بعد از آن شب به خانه برگشتي در رختخواب هستي . از آن موقع شش روز گذشته است .
- من شش روز در رختخواب بوده ام ! کسي به ماکسيميليان اطالع داده است ؟
اليزه دستش را روي سرم گذاشت :
- هلنا تو تب داشتي و هذيان مي گفتي . اتفاق وحشتناکي برايت افتاده است . من خودم را سرزنش مي کنم . از اول
نبايد مي گذاشتم تو بيرون بروي تا در آنجا گم شوي .
- من نمي فهمم .
ارنست گفت :
- فکر مي کنم بهتر است حقيقت را به او بگويي .
اليزه گفت :
- شب هفتمين بدر ما بيرون رفتيم . آن را به خاطر مي آوري ؟
- البته .
- به خاطر مي آوري که ما در ميدان بوديم و جمعيت را تماشا مي کرديم ؟
من سرم را تکان دادم .
- ما از هم جدا شديم و من از وحشت ديوانه شده بودم . همه جا را گشتم ولي نتوانستم تو را پيدا کنم . تمام شهر را
به دنبال تو گشتم و بعد فکر کردم شايد تو به خانه برگشته باشي ، پس من هم برگشتم اما تو اينجا نبودي . من و
ارنست به دنبال تو از خانه بيرون رفتيم وقتي نتوانستيم تو را پيدا کنيم خيلي نگران شديم . هنگامي که دوباره مي
خواستيم از خانه خارج شويم و عقب تو بگرديم ، تو برگشتي . واي هلنا ، من هرگز قيافه تو را در آن لحظه فراموش
نخواهم کرد . چرا ما بايد مي گذاشتيم چنين اتفاقي براي تو بيفتد .
- اما من وقتي برگشتم شما فهميديد که با ماکسيميليان بوده ام .
اليزه به من نگاه کرد و سرش را تکان مي داد :
- تو با وضع رقت انگيزي برگشتي . لباس هايت پاره شده بود ، از ضربه اي که به تو وارد شده بود گيج بودي .
هذيان مي گفتي . پريشان بودي ، اما ما فهميديم چه اتفاقي روي داده است . در چنين شب هايي از اين اتفاقات براي
دختر هاي ديگري هم پيش آمده است . اما چرا بايد چنين چيزي براي تو اتفاق مي افتاد ، هلنا ، تو تحت نظر ما
بودي ... دختري که با اين دقت پرورش يافته است و آگاهي کمي از دنيا دارد ... من نمي توانم به روي عمه هاي تو
نگاه کنم . واي هلنا ، من و ارنست از نگراني جنون گرفته ايم .
فرياد زدم :
- اين حقيقت ندارد ماکسيميليان مرا به خانه آورد . فرداي آن روز اينجا آمد و از من تقاضاي ازدواج کرد . ما در
کلبه شکار جلوي کشيش به عقد هم در آمديم .
اليزه دستش را روي چشم گذاشت و ارنست رويش را برگرداند گويي تحت تاثير احساسات قرار گرفته بود .
نهايتا اليزه روي تخت نشست و دست مرا در دست گرفت و گفت :
- دختر عزيزم ، تو نبايد نگران باشي . ما از تو مراقبت خواهيم کرد . هر وقت واقعيت را پذيرفتي مي تواني آن را
فراموش کني . من تمام وقايعي را که شب هفتمين بدر اتفاق افتاد بي پرده برايت مي گويم . تو گم شدي ، فکر مي
کنم کسي تو را به جنگل برد و آنجا به طرز وحشيانه اي به تو حمله کرد . تو راهت را به خانه ما پيدا کردي ، آن قدر
هول کرده بودي که به نظر مي رسيد نمي تواني چيزي را به درستي به خاطر بياوري . ما تو را به رختخواب برديم و
دکتر پيري را که از دوستان ارنست است باالي سر تو آورديم . او پيشنهاد کرد تا زماني که تو از نظر جسمي و ذهني
از اين ضربه بيرون نيامده اي داروي آرام بخش مصرف کني . او هر روز به ديدن تو آمده است ...
- هر روز ، اما من که اينجا نبودم !
- چرا هلنا تو از آن شب وحشتناک به بعد در اين تختخواب بوده اي .
- اين ممکن نيست .
اليزه آرام روي دستم زد و گفت :
- ببين هلنا ، همه چيز کابوس بوده است . اما بايد آن را از ذهن خود بيرون کني . تنها راهش همين است .
من فرياد زدم :
- اما او اينجا آمد . تو مي داني که او آمد . ما ازدواج کرديم . شما دو تا شهود عقد بوديد .
دستم را به طرف حلقه ام بردم و از وحشت يخ کردم چرا که حلقه در انگشتم نبود . گفتم :
- حلقه ام ، حلقه ام کجاست ؟ کسي آن را از انگشتم در آورده است .
- حلقه ، هلنا ؟ کدام حلقه ؟
- حلقه ازدواجم .
دوباره آن نگاه پر معني بين آنها رد و بدل شد . اليزه گفت :
- هلنا ، کاش استراحت مي کردي . ما مي توانيم فردا در اين باره صحبت کنيم .
فرياد زدم :
- فردا ! چطور مي توانم تا فردا استراحت کنم ؟
اليزه گفت :
- ما بايد اين مسئله را روشن کنيم . چون مي بينم تا وقتي مغز تو از اين خياالت پاک نشوند نمي تواني استراحت کني.
- خياالت ...
- شايد ما اشتباه کرديم ارنست . اما ما فکر مي کرديم اين بهترين راه است . دکتر کارلسبرگ دکتر بسيار خوبي
است . از زمان خود پيشرفته تر است . او فکر کرد ما بايد هرکاري مي توانيم بکنيم تا آن خاطره وحشتناک محو
شود تا ذهن تو آمادگي پذيرش واقعيت را پيدا کند .
- خواهش مي کنم . خواهش مي کنم به من بگوييد چه اتفاقي افتاده است .
- تو در وضعيت وحشتناکي به خانه آمدي . يک آدم شرور و پست تو را در جمعيت پيدا کرده و به جنگل برده بود
... نزديک شهر قديمي . آنجا به تو حمله کرده بود ، خدا را شکر که توانستي راهت را پيدا کني و به خانه برگردي .
- من باور نمي کنم . مطمئنا مي دانم که چه اتفاقي برايم افتاده است . ماکسيميليان کنت لوکن برگ مرا به خانه آورد
. ما در کلبه شکار ازدواج کرديم . تو اين را مي داني . تو و ارنست شاهد عقد بوديد .
اليزه سرش را تکان داد و به آرامي تکرار کرد :
- وقتي تو برگشتي ما تو را به رختخواب برديم و دکتر کارلسبرگ را باالي سرت آورديم . ما مي دانستيم چه اتفاقي
براي تو افتاده است . اين مسئله به طرز دردناکي روشن بود . او به تو دارو داد تا آرام شوي و به خواب بروي . او
گفت ضربه وحشتناکي به تو وارد آمده است و وقتي ما درباره خانواده تو با او صحبت کرديم بهتر ديد که تو را تحت
نظر خودش نگه دارد تا زماني که بتواني واقعيت را بپذيري . در اين چند روز گذشته تو تحت داروي آرام بخش بوده
اي اما دکتر مي گويد احتمال دارد اين داروها وهم و خيال ايجاد کند . در حقيقت او اميدوار بود که اين داروها چنين
اثري داشته باشند .
اين دومين باري بود که او کلمه وهم و خيال را به کار برده بود . حاال واقعا ترسيده بودم . اليزه اضافه کرد :
- هلنا تو بايد حرف مرا باور کني . از وقايع که بعد از آن شب وحشتناک به خانه برگشتي اين تخت را ترک نکردي .
- اين غيرممکن است .
- ولي حقيقت همين است . ارنست هم شاهد بود ، وقتي دکتر کارلسبرگ آمد مي تواني از او هم بپرسي . تو مرتب از
شخصي به نام ماکسيميليان حرف مي زدي اما در تمام اين مدت اينجا در رختخواب بودي .
- اما .... من ازدواج کردم .
- عزيز من ، حاال سعي کن بخوابي . فردا همه چيز برايت روشن مي شود .
من از يکي به ديگري نگريستم . آنها با دلسوزي به من نگاه مي کردند . اليزه زير لب گفت :
- فقط اگر .... ما نبايد بدون تو مي رفتيم ارنست . اگر در خانه مي مانديم . واي خدايا کاش در خانه مانده بوديم .
با خودم فکر کردم :
- من خواب مي بينم . حتما وقتي فردا صبح از خواب بيدار شوم مي بينم که همه اينها کابوس بوده اند . اليزه گفت :
- ارنست شايد بهتر باشد همين حاال از دکتر کارلسبرگ بخواهي که بيايد و هلنا را ببيند .
من روي بالش خود دراز کشيدم . احساس خستگي مفرط مي کردم . با اين حال اطمينان داشتم که هر لحظه بيدار مي
شوم و از اين کابوس رهايي مي يابم .
به انگشتم دست زدم . به اين اميد که حلقه ام به طور معجزه آسايي آنجا باشد . هنگامي که ماکسيميليان آن را در
انگشتم کرد به خودم قول دادم که هرگز آن را از دستم خارج نکنم .
هنگامي که چشم هايم راگشودم تنها بودم . حالم کمي بهتر بود . سرگيجه ام کم کم از بين مي رفت .
اما من مي توانستم ثابت کنم . گم شدن حلقه ام عجيب بود . يعني از انگشتم افتاده بود ؟ البته به انگشتم گشاد بود و
احتماال جايي در رختخوابم افتاده بود . ولي چرا اليزه تظاهر مي کرد که من شش روز در رختخواب بوده ام ؟ شش
روز ! غير ممکن بود . ممکن نيست کسي به مدت شش روز بي هوش باشد . تحت داروهاي آرام بخش ؟ آن کلمات
شوم بودند . ولي چرا اليزه و ارنست اين قدر نسبت به من مهربان بودند بايد چنين داستاني را بگويند ؟ انگيزه آنها
چه مي توانست باشد ؟ من غير از مهرباني چيزي از آنها نديدم و اکنون هم به نظر مي رسيد که مي خواهند به من
کمک کنند .
واي نه ، نمي توانستم حرف هاي آنها را باور کنم . من در مقابل ادعايشان خواهم ايستاد . آنها مي گفتند به جاي
مردي که من دوستش داشتم کنت نجيب زاده ، که مظهر عشق و شوهر من بود ، مردي ديگر که زنان را با خود مي
برد و با زور از آنها هتک حرمت مي کرد و سپس رهايشان مي ساخت ، مرا ربوده است . من باور نمي کنم و با اين
حال آنها گفتند که مدت شش روز است که اينجا بوده ام .
اگر مي توانستم آن حلقه را پيدا کنم مي توانستم به آنها ثابت کنم .... بايد همين جا باشد . حتما از انگشتم در آمده
است . اما اگر از دستم در آمده است پس اليزه به من دروغ مي گويد . چرا ؟
از تختخواب به زير آمدم . اتاق دور سرم مي چرخيد . اما قصد داشتم آن را ناديده بگيرم . رختخواب را گشتم اما
نتوانستم انگشتر را پيدا کنم . شايد روي زمين افتاده بود . نتوانستم آن را پيدا کنم . احساس ضعف مي کردم ولي
نياز شديدم به يافتن نشانه ازدواجم مرا بر ان مي داشت که جستجويم را ادامه دهم . چه باليي سر حلقه آمده بود ؟
با رضايت به رختخواب برگشتم چرا که جستجو براي حلقه به کلي مرا از پاي در آورده بود .
آنجا دراز کشيدم و کوشيدم با کسالت و خواب آلودگي وحشتناکي که به سراغم آمده بود مبارزه کنم . اما نتوانستم
و هنگامي که بيدار شدم اليزه و يک مرد بيگانه را کنار خود ديدم
او مسن بود ، ريش داشت و چشمانش آبي و با نفوذ بود . اليزه گفت :
- اين دکتر کارلسبرگ است .
خودم را کمي از جا بلند کردم :
- چيز هاي زيادي است که مي خواهم بدانم .
او سرش را تکان داد :
- مي فهمم.
اليزه گفت :
- مي خواهيد شما را تنها بگذارم ؟
و او دوباره سرش را تکان داد . هنگامي که اليزه اتاق را ترک کرد او کنار تخت نشست و گفت :
- حالت چطور است ؟
به او گفتم :
- دارم ديوانه مي شوم .
گفت :
- تو تحت تاثير داروهاي آرام بخش خاصي قرار داشته اي .
- انها هم همين را به من گفتند ولي من باور نمي کنم ....
او لبخند زد .
- رويا هاي تو درست مانند زندگي واقعي به نظر رسيده اند . من همين انتظار را داشتم . آنها روياهاي دلنشيني بودند.