حافظ ديوان/ سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد که حال مهر گردون چيست
برآمد خندهاي خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دلهاي ياران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خيال شهسواري پخت و شد ناگه دل مسکين
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمين کجا اندر کمند آرم
زره مويي که مژگانش ره خنجرگزاران زد
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختياران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دين منصور
که جود بيدريغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام مي به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادي به ياد ميگساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد
که چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق اي دل
که چرخ اين سکه دولت به دور روزگاران زد
نتيجه تفال :
1- خواجه در بيتهاي 3-4-5- به ترتيب فرمايد ( ديشب محبوب زيبايم چون به آهنگ رقص و پايکوبي بلند شد چين ناز و تکبر را از ابرو بازکرد و دلهاي ياران را با گره عشق محکم بست ) ( من آنگاه دست از رنگ تقوي و پارسايي با خون دل پاک کردم و دست ا زتوقي کشيدم که چشم مست يار هوشمندان را به عشقبازي و باده خوري دعوت مي کرد ) ( کدام سنگدل شيوه راهزني دلها را به او آموخت که از اول چون گرام بيرون نهاد را ه بر عاشقان شب تا سحر نخفته گرفت و دلهاي آنان را به يغما برد ) خود برداشت کنيد )
2- اين نيت حتماً قابل اجراست اما قدري صبرو حوصله همراه با سرعت عمل و دقت و فعاليت نياز دارد ولي حتماً عملي مي باشد ا
3- زويژگيهاي جنابعالي عبارتند از با اراده لجباز جنجالي پرشور قدرشناس خطرناک با شخصيت موفق پر توقع خود خواه حادثه جو مسلط به نفس نظر بلند پشتکاردار اهل سوال طوفان به پا کن عجول و لخرج اهل تفريح
4- موفقيت درچند قدمي جنابعالي مي باشد باکمي دقت و اراده مي توانيد آنر ا در آغوش بگيريد به پدر و مادر محبت کنيد و با زخم زان اطرافيان خود را دلسرد نکيند و نسبت به همسر خود گستاخ نباشيد که اين عمل هم اندازه اي دارد مسافر انيک مشغول سرو سامان دادناوضاع خود مي باشد حالش خوبست 4 فرزند در طالع داريد که دوتاي آنها بسيار موفق م يشوند بيمار فعلاً به حال خود مي ماند ولي قرض ادا مي شود و مسافرتي در پيش داريد و گره از کارها باز مي شود مبارک است .
معاني لغات غزل( ۱۵۳)
خسرو خاور : پادشاه مشرق ، کنايه از خورشيد.
عَلَم: را يت ، بيرق، درفش . عَلَم بر کوهسار زد : کوهساران را فتح کرد.
حال مهر گردن چيست: لطف ومحبت فلک گردنده چه حالي دارد.
عزم : اراده، قصد.
صلاح: پرهيزکاري . رنگ صلاح: آب ورنگ پرهيزگاري . به خون دل : با رنج فراوان و خون دل خوردن.
بشستم دست: دست کشيدم، دست برداشتم .
صلازد : دعوت کرد. ، فراخواند .
آهن دل: سخت دل ، سنگدل، نامهربان.
آيين عياري: طرارّي ، شبروي ودزدي ، تردستي .
ره شب زنده داران زد: دل زاهدان شب زنده دارا رابرد.
خيال شهسواري پخت: خيال پادشاه دلاوري را در سر پرورانيد.
چو نقشش دست داد : نقش مطلوب را به دست آورد، هنگامي که چهره او نقش مطلوب را بخود گرفت ، هنگامي که نقش برنده نصيبش شد وتوفيق يافت.
رقم زد: خط بطلان برآن کشيد.
زِرِه مو : زِرِه گسيو.
خنجر گذار: خنجر گذارنده ، خنجر فرو کننده ، خنجر زن.
نظر :نظرِ همگان ، عقيده عموم.
توفيق : همراهي و تأييد و موافقت . يُمن: برکت ، مبارکي . فال بختياران : فال مطلوب ، فال آنانکه بخت با آنها همراه ومساعد است.
مظفّر فر: با فرّ و شکوه آل مظفري. جود: کرم ، بخشش ، عطا ، سخاوت.
جود بي دريغش : بخشش بي مضايقه اش . خنده بر ابر بهاران زد: ابر بهاري را مسخره وتحقير مي کند.
مَشَرّف شد: سر افراز شد، افتخار يافت .
ساغرشادي: ساغر بادهِ شادي .
سرافشان : سر افشاننده ، ريزندهِ بر سرخاک.
خورشيد انجم سوز: خورشيدي که با طلوع خود ستارگان را محو وناپيدا مي کند .
تنها بر هزاران زد: يک نته بر هزاران نفر تاخت.
سکّه دولت به دور روزگاران زد: نقش دولت او بر سراسر روزگار ثبت شده است .
معاني ابيات غزل ( ۱۵۳)
(۱) به هنگام سحر؛ چون خورشيد، اين پادشاهِ مشرق ، بر سر کوهسار ان پرچم زد ، محبوب من با دست لطف و مرحمت خود حلقه بر درخانه دوستان اميدواران خود کوبيد.
(۲) وقتي که براي صبح واضح شد که محبت اين فلک گردنده تا چه حدّ ناپايدار است، بالاآمد و بر آنها که از کامروايي خود مغرور بودند ارز روي استهزاء خنده سر داد.
(۳) ديشب هنگامي که محبوب من براي رقصيدن از جاي خود بلند شد گره زلف خود را گشود و آن گره را بر دلهاي ياران زدو آنهارا گرفتار خود کند.
(۴) من آن زمان دست خود را درخون دل خود فرو برده و رنگ صلاح و تقوا را از آن زدودم که چشمهاي مست و شادابش مردم فرزانه وعاقل را به سوي خود مي خواند ( ترک تقوي بر اثر جاذبه جمال به بهاي خون دل ).
(۵) کدام سنگدل بي رحمي روش عياري و تردستي شيروانِ طرّار را به او ياد دادکه در نخستين حمله ، به زاهدان شب زنده دار تاخته و دل از آنها برده است.
(۶) دل من هواي يکه سواري را در سر پروارند واز دست رفت . خدايا دل بيچاره من را حفظ فرما که به ميان سواران تاخت که به ميان سواران تاخت تا مگر به آن يکّه سواري برسد.
(۷) در راه آب و رنگ دادن به چهره او چه بسيار خون دل خورده و جان داديم ، همين که نقش مطلوب را به دست آورد، اول خط باطل بر روي فداکاران خود کشيد.
(۸) من خرقه پوشِ پشمينه پوش چگونه مي توانم آن يار زره گيسو را در کمند آرم ياري که در کژه هايش راه دلبران خنجر زن را قطع کرده است.
(۹) توجه همگان بر تأييد و موافقت ومبارکي دولت شاه قرار گرفته است . آرزوي دل حافظ را برآور که براي تو فال موفقيّت زده است.
(۱۰)منصور، شاهنشاهي که فر و شوکت آل مظفر را دارد و در کار سلطنت و ديانت دلير و نيرومند است ، همانکه بخشش بي مضايقه اش ابر بهاران مسخره و تحقير مي کند
(۱۰) از آن لحظه که جام مي (قدرت ) اين افتخار را يافت که در دست او قرار گيرد ، روزگار به شادي و افتخار مي خواران از ساغر شراب باده نوشيد.
(۱۱) آن روزي نشانه هاي فتح و پيروزي از شمشير سر شکافنده اش نمايان شد که مانند خورشيد ستاره محو کن يک تنه بر هزاران تن حمله برد
(۱۲) اي دل بقاي و سلطنت او را از لطف حق بخواه چرا که اين فلک گرنده سکه دولت او را در سر تاسر روزگار زده است.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد