آخرين خبر/ آن کيست کز روي کرم با من وفاداري کند ؟
برجاي بدکاري چومن يک دم نکوکاري کند
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي
وانگه به يک پيمانه مي با من وفاداري کند
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو
نوميد نتوان بود ازو باشد که دلداري کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تامن بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراري کند
پشمينه پوش تنمد خو از عشق نشنيدست بو
از مستي اش رمزي بگو تاترک هشياري کند
چون من گداي بي نشان مشکل بود يار يچنان
سلطان کجا عيش نهان بارند بازاري کند
زان طره پرپيچ و خم سهل است اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هرکس که عياري کند
شد لشکر غم بي عدد از بخت مي خواهم مدد
تافخر دين عبدالصمد باشد که غمخواري کند
با چشم پرنيرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان چشم مست شنگ او بسيار مکاري کند
براي شنيدن کليک کنيد
نتيجه تفال :
1- خواجه دربيت هفتم به جنابعالي مي گويد : ( اگر از آن زلف گره گير و پيچان به من ستم روا داشته شود بسيار آسان است چه عياري کهراهزني کند از غل و زنجيري که درزندان برپاي او نهند باکي ندارد ) تو خود حديث مفصل بخوان لازمه موفقيت دراين نيت قبول رنجها و سختي هاست که بايد با موفقيت دراين نيت قبول رنجها و سختي هاست که بايد با جان و دل خريدار باشي و برخدا هم توکل کني تا عملي گردد
2- او بسيار حيله گر و مکار است سخت مواظب باش واگر از اين انديشه درگذزي فعلاً به صلاح شما مي باشد چون نه موقعيت مناسب مي باشد و نه مقدمات آن فراهم شده و نه زمان براي انجام آن فرارسيده است
3- مسافرت را توصيه مي کنم بيماري شدت مي يابد قرض فعلاً ادا نمي شود مسافر نمي آيد طلاق عملي است ولي ازدواج عملي نمي باشد بخاطر عدم کوشش جنابعالي اين موفقيت بزرگ حاصل نمي شود در اداره و محل کار مشکلي بوجود خواهد آمد که بعداً گره گشا مي شود
4- ستاره شما در برج حمل ( فروردين ) است و جنابعالي داراي روحيه حساس و رويايي عاشق پيشه باوفا مذهي فداکار پشتکار دار سياستمدار ناز پرورده قابل احترام عاشق خانواده درويش مسلک رفيق باز هوسباز و روشنفکر ماب هستيد که ديگران ارزش واقعي شما را نمي دانند نارحت نباشيد آينده اي درخشان درانتظار شما مي باشد بطوري که ديگران بر زندگي شما حسادت مي ورزند .
5- به او نيز حق بدهيد زيرا اقوام خود را دوست دراد اگر پافشاري شما بيشتر ادامه يابد روزگارخوبي نخواهيد داشت تاهمين اندازه کافي است .
کمي بيشتر در خصوص غزل بدانيد
شرح غزل
وزن غزل: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
۱ چه کسي است که از روي جوانمردي با من محبت و وفاداري کند؛ در حق آدم بدکاري مانند من يک لحظه نيکوکاري کند.
۲ اول با صداي آواز و ني پيغام او را به دل من برساند؛ و بعد از آن با يک پيمانهْشراب با من همراهي کند.
ناي: به معناي ني و حنجره هر دو آمده است که در معناي حنجره کنايه از آواز است. در بيت چون بعد از ناي، ني آمده، ناي را حنجره يا آواز معني ميکنيم زيرا بلافاصله تکرار ني بيمعني خواهد بود.
دنباله بيت پيشين مي گويد چه کسي است که از روي کرم با من صحبت کند. اول با آواز و نواي ني پيام مرا به معشق برساند و سپس با من جامي بزند.
۳ دلبر که جان من از او ناتوان گشت کام دلم از او روا نشد؛ نااميد هم نميتوان بود، شايد سر مهر بيايد و از ما دلجوئي کند.
فرسودن: کاستن، کم کردن، عاجز شدن.
۴ گفتم که تا من زندهام گرهي از زلف تو نگشوده ام؛ گفت من به زلف خود دستور دادهام با تو فريبکاري کند.
طرّاري: دزدي، حيله گري، جيببري.
حرکات زلف را بر اثر باد به طراري و حيلهگري آن تعبير کرده است که از دست عاشق ميگريزد. ميگويد: گفتم از وقتي که من زندهام موفق نشدهام که دستي به زلفت ببرم و پيچ و تاب آن را باز کنم. گفت: من به او دستور دادهام که با حيلهگري از چنگت بگريزد و تسليمت نشود.
۵ پشمينهپوش تندخو بوئي از عشق به مشامش نرسيده؛ رمزي از شور و حال مستي به او بگو تا عالم هوشياري را ترک کند.
پشمينهپوش: آنه لباس خشن ميپوشد. کنايه از صوفي يا زاهد.
۶ براي گداي بينام و نشاني مانند من، داشتن چنان ياري مشکل است؛ پادشاه کي با آدم لاابالي بيمقدار عيش محرمانهاي خواهد داشت.
بازاري: منسوب به بازار، مبتذل.
در مصراع اول حرف اضافهٔ «براي» قبل از «چون من» محذوف است.
۷ براي من سهل است که از آن زلف پرپچ و خم، ظلم و ستم تحمل کنم؛ آن کسي که به رسم عياران دزدي مي کند، از حبس و زنجير باکي ندارد.
طره: موي پيشاني.
عيّاري: طراري، دزدي. نيز عياران فرقه خاصي بودهاند که دزدي و راهزني را با آدابِ جوانمردي و مردمداري ترکيب ميکردهاند (رجوع کنيد به قابوسنامه و سمک عيار).
ميگويد من دزدانه به سوي تو نگاه ميکنم و اگر در زنجير زلف تو اسير شوم غمي ندارم، همچنانکه عيّار را وقتي به جرم دزدي و راهزني به زنجير ميکشند باکي ندارد.
۸ لشکر غم از شماره گذشت، از بخت ياري ميخواهم؛ تا شايد فخردين عبدالصمد به من التفاتي کند و مرا از غم برهاند.
با در نظر داشتن اين نکته که شاعر معمولاً در ذکر نام بزرگان معاصر، عنوان و لقب مرکب آنها را تجزيه ميکند، و از آنها صفت و عبارتي ميسازد، چنانکه فيالمثل از نصرةالديت شاه يحيي، نصرت دين ميسازد (اگر نکردي نصرت دين شاه يحيي از کرم)، و برهانالدين را، برهان ملک و دين (برهان ملک و دين که ز دست وزارتش)، و جلالالدين نورانشاه را جلالالحق و الدين (جلال الحق و الدينم) ميگويد، ابتدا چنين تصور ميرفت که فخر دين عبدالصمد هم نوعي بيان توضيحي از فخرالدين عبدالصمد باشد. بنابراين براي يافتن چنين نامي در زمن شاعر به منابع مختلف رجوع شد ولي چيزي به دست نيامد. حتّي دکتر غني که دربارهٔ معاصران حافظ در تاريخ عصر حافظ توضيحاتي داده در اين مورد مطلقاً ساکت است. امّا اگر از فخردين به عنوان يک لقب صرفنظر کنيم و فقط معني آن را در نظر بگيريم عبدالصمد نامي که در عصر حافظ ميزيسته و ميتواند حائز چنان مقامي باشد که مورد نظر شاعر قرار گيرد مولانا بهاءالدين عبدالصمد بن عثمان البحر آبادي السفرايني است که به نوشته شدّالازار[۱]، از علماي بزرگ قرن هشتم در شيراز است، معاصر حافظ بوده، در ۷۸۶ در گذشته، و صاحب تأليفاتي از جمله کتاب مکارم الشريعه و کتاب شرحالعقايد در توضيح عقايد مولانا عضدالدين ايجي است. عليهذا فخردين اين بار فخرالدين نيست بلکه توصيفي است از مولانا عبدالصمد الاسفرايني که مقام علمي او را مايه فخر دين دانسته است.
از جمله منابعي که براي يافتن هويت فخرالدين عبدالصمد نامي به آن رجوع شد کتاب حافظ شيرين سخن [۲]از استاد معين است. در اين کتاب براي فخرالدين عبدالصمد بابي گشوده شده؛ ولي علامت سؤال بزرگي ذيل آن گذاشته شده بدون آنکه توضيحي در آن باره آمده باشد. ظاهراً استاد معين نيز از اين اشتباه که مراد از فخردين، فخرالدين است و فخرالدين عبدالصمد مجموعاً يک نام است، مصون نمانده است.
۹ حافظ فريب چشم پرنيرنگ او را مخور و به سوي او مرو؛ زيرا زلف سياهش با تو حيلهگري بسيار خواهد کرد – فربيت خواهد داد و تسليم نخواهد شد.
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد