آخرين خبر/ روي بنما و مرا گو که ز جان دل برگير
پيش شمع آتش پروا نه به جان گو درگير
در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ
بر سر کشته خويش آي و ز خاکش برگير
ترک درويش مگير ار نبود سيم و زرش
در غمت سيم شمار اشک و رخش را زر گير
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير
در سماع آي و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گير
صوف برکش ز سر و باده صافي درکش
سيم درباز و به زر سيمبري در بر گير
دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روي زمين لشکر گير
ميل رفتن مکن اي دوست دمي با ما باش
بر لب جوي طرب جوي و به کف ساغر گير
رفته گير از برم وز آتش و آب دل و چشم
گونهام زرد و لبم خشک و کنارم تر گير
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببين مجلسم و ترک سر منبر گير
معاني لغات غزل (257)
روي بنما:روي خود را نشان بده.
دل از جان برگير:از جان خود دل بردار، از جان خود بگذر.
آتش پروانه : سوز عشق نهاني که دردل پروانه است
.به جان گو در گير:بگو به جان در گيرد.
در لب تشنه ما بين:به لب تشنه ما بنگر.
ترک درويش مگير:ترک درويش مکن،درويش را ترک مکن.
بساز:ترانه يي بساز ، سازگارباش، به همين قانع باش.
مجمر: آتشدان.
سماع: رقص صوفيان ، رقص و وجد و سرور و پايکوبي و دست افشاني صوفيان منفرداً يا جمعاً با آدابو تشريفات خاص.
زسر خرقه برانداز: خرقه را از سر به در آورده به کنار بيانداز
با گوشه رو:به گوشي برو ، به کناري برو، از ميدان رقص و سماع بيرون رفته و به گوشه يي پناه ببر.
صوف: خرقه پشمينه ، خرقه پشمينه يي که خشن وناصاف باشد.
باده صافي:شراب زلال.
سيم: نقره ، پول مسکوک نقره.
سيم در باز:پول خرج کن ، وجه ببخش.
به زر: به کمک طلا.
سيم بري: سيمين تني .
بخت گو پشت مکن: به بخت بگو به ما پشت نکند ، به بخت بگوي از ما روي نگرداند.
طرب جوي : نشاط کن.
رفته گير :رفته تصور کن ، رفته بينگار.
رفته گير از برم و: تصور کن از کنار من رفته يي.
معاني ابيات غزل(257)
(1) روي خود را نشان بده و به من بگوتا دست از جان خود بشويم بگذار آتش درون دل پروانه ات در حضور شمع رويت به جانش در گيرد.
(2) نگاهي به لب تشنه ما کن و آب ( بوسه) از آن دريغ مدار . بر سر کسي که د راه عشق تو کشته شده است قدم نهاده سر او را از خاک جدا کن .
(3) اگر ( اين ) در ويش سيم و زر ندارد روي از او مگردان. اشکي که در غمت از ديده مي بارم به جاي نقره و رنگ زرد چهره ام را به جاي طلا فرض کن .
(4) 1- چنگ بنواز و ترانه يي ساز کن و اگر چوب عود نيست که با سوزاندن آن هوا معطر گردد ناله و اعتراض مکن. عشق مرا به جاي آتش و دلم را به جاي عود و تن مرا به جاي آتشدان عود سوز به حساب بياور. 2- چنگ بنواز و اگر چوب عود نيست سازگار و قانع باش عشق مرا…
(5) مشتاقانه در رقص جمع صوفيان شرکت کن و به هنگام رقصيدن خرقه از سر به در آور و به کناري بينداز. در غير اين صورت از جمع کناره گرفته و خرقه مارا برداشته به سر خود بکش .
( 6) خرقه پشمين خشن و ناصاف را از سر به در آور و باده زلال و صاف بنوش . پول خرج کن و با صرف طلا معشوق سيمين بدني را در آغوش بگير.
(7) از دوست بخواه که يار موافق بماند گو اينکه هر دو جهان دشمن باشند و از بخت بخواه که به ما پشت نکند گو اينکه سراسر زمين را لشکر دشمن تصرف کند .
(8) اي دوست فکر رفتن را از سر بيرون کن و زماني با ما باش . در کنار جوي و سبزه پياله شراب را در دست گير و به شادماني بپردازد .
(9) چنين فرض کن که از پيش من رفته يي ودر فراقت از آتش دل و اشک چشم ، رخسار ولبهايم زرد و خشک و کنارم از آب ديده تر شده است.
(10) حافظ، مجلس عيش و شادي را روبراه کن و به واعظ بگو که بيا و مجلس نشاط آور مرا بنگر و از سر کرسي وعظ و جلسه ملال آور آن در گذر.
شرح ابيات غزل(257)
وزن غزل : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلان
بحر غزل : رمل مثمن مخبون اصلم مسبغ
*
اين غزل عاشقانه، حاصل ايام جواني شاعرو باز گو کننده خواهشهاي نفساني اين دوره زندگي است ومشاهده مي شود که خالي از کنايه و اعتراض نسبت به واعظ و صوفي نيست . عقيده يي که حافظ تا آخر عمر برآن پاي اسقامت فشرد. در اين برهه از زمان ، کوشش شاعر تا حد زيادي در غزلسرايي مصروف به کار گرفتن صنايع شعري و بديعي مي شود . در مطلع غزل معشوق را به شمع و خود را به پروانه تشبيه کرده و يک مطلب را در دو مصراع به دو نحو بازگو مي کند. در مصراع نخست به معشوق مي گويد که چهره خود را به ما بنما آنگاه به ما بگو که دست از جان بکش و در مصراع دوم همين مطلب را به صورت تشبيه بازگو مي فرمايد و خطاب به معشوق خود مي گويد: پيش شمع وجودت به پروانه عاشق خود بگو که آتشي را که در درونم دل خود داري به جان خود بينداز و بسوزوخاکستر شو و خاکستر خرمن سوختگان را هم به باد فنا بده .
همچنين در بيت سوم در مصراع اول از سيم وزر سخن به ميان مي آورد که کيسه عاشق هميشه از آن تهي است و در مصراع دوم برايسيمو زر تشبيه مي سازد.
در بيت چهارم مترادف کلمه چنگ کلمه عود را مي آورد که ايهام آن به چوب عود معطّر بر مي گردد و در مصراع بعدي با مجمر و عود آتش شبيه مي آفريند و همينطور در ساير ابيات بويژه در بيت نهم صفت لفو نشر مرتب مي سازد.
صاحب نظران و ارباب ادب شعرا را به طرق مختلف تقسيم بندي کرده اند. که ساده ترين آن شاعر و ناظم است و اين ناتون را عقيده برآن است در بين دسته شعرا يعني آنانکه بالفطره شاعر آفريده شده اند ما به دو دسته بر مي خوريم: يکدسته که گذشته از آنکه فطرتاً شاعرند فطرتاً عاشق هم هستند مانند وحشي بافقي که در اينجا مجال بازگويي انگيزه سرودن ترکيب بند و ترجيع بند و بسياري از غزلهاي او نيست و اين ناتوان در روزنامه نداي يزد قبلاً مشروحاً منتشر کرده است و دسته ديگر که باآنکه فطرتاً شاعرند فطرتاً عاشق نيستند و اين دسته اخير پارا از دايره اشعار فراتر نهاده و در عرفان – طنز – هزل- اخلاق وادب و…. شاهکارهايي مي آفرينند و اشعار عاشقانه آنها از آنجايي که از سوز دل برنخاسته کسي را آتش به جان نمي کند ليکن به سبب مهارت و استادي رواني شيوه کلام مورد پسند همگان قرار مي گيردسعدي و حافظ از اين دسته اخيراند.
کوتاه سخن آنکه غزلهاي ايّام شباب حافظ را باهمين ملاکي که عرض شد مي توان تشخيص داده و به زير بناي عقيدتي شاعر، يعني عامل مؤثري که تا پايان عمر در اشعارش منعکس مي شود دست يافت .
شرح جلالي بر حافظ – دکتر عبدالحسين جلالي
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد