1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی» ؛ قسمت دوم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه ایرانی/ «جزیره سرگردانی» ؛ قسمت دوم
آخرين خبر/ «جزيره سرگرداني » نوشته «سيمين دانشور» روايتگر دخترکيست که گم شده است ، گيج شده است... و در ميان همه اين سرگشتگي ها به دنبال ماوايي براي آرامش مي گردد و آيا خواهد يافت؟... قسمت قبل مادرش داشت فال سليم را مي گفت، با سادگي . و هستي انديشيد حتي با بلاهت . مي گفت : ــ که يک دختر سياه چشم با مژه هاي برگشته و پيشاني صاف و بلند و لبهاي برجسته، چانه گرد، دو تا چال در دو گونه وقتي که ميخنده... سر راهش سبز ميشود آنقدر شور بود که خانم فرخي هم فهميد. پوزخندي زد و گفت: نميري الهي عشرت. مامان عشي گفت: ــ هستي فنجانت را وارونه کن فال ترا بگيرم. هستي گفت:من فالم را خودم ميگيرم ــ خوب بگير ببينم. هستي گفت:مقصود اين است که به غير از جوهر روح خودم اعتقاد به هيچ فالي ندارم. و ندانست چه شد که چشمانش به چشمهاي سليم افتاد نگاه سليم درخشيد. سليم چشمهاي تب دار عجيبي داشت. درشت و شبيه حرف صاد. رنگ چشمها رنگي ميان آبي و خاکستري بود که دورش سورمه کشيده باشند.مردمک چشمها نور مي گرفت و نور در آن جا به جا مي شد و چشمها با تغيير درجه نور رنگشان عوض مي شد و با حرکت سر حتي شکلشان هم عوض مي شد. ترس هستي را بر داشت چرا که دلش فرو ريخت. «فصل 2« همان دو جمله اي که هستي گفته بود سليم را به دام انداخته بود نه پيشاني بلند نه چال گونه ها وقتي که ميخنديد،از اداره که به خانه آمد مادر بزرگ گفت: ــ سليم تلفن کرد با اجازه خواست ترا ببرد رستوران با هم قهوه اي بخوريد و...نگذاشتم حرفش را تمام بکند. گفتم در خانه قهوه داريم،بياييد همين جا بخوريد. منهم زيارتتان بکنم بد کردم؟ هستي زير دوش رفت. اينهمه سال مبتلاي مراد بود و مراد حرفي نمي زد و حالا نزديکترين کسانش او را به سوي ازدواج با ديگري مي راندند. مادربزرگ طرفدار يک زندگي طبيعي عاري از هيجان شده بود و استدلال مادر اين بود که تعداد خواستگارها روز به روز کمتر مي شود و آخرش مي شوي يک دوشيزه ٔ مانده ترشيده. اگر زن سليم مي شد مي توانست با پول باد اوردهٔ خانواده فرخي،دست کم آرزوي ازل و ابد برادرش شاهين را بر بياورد و او را راهي آمريکا بکند. اما صداي "مراد" در گوشش بود و چشم هاي نزديک به هم "مراد"در ناخودآگاهيش ثابت مانده بود. در حالي که در زندگي معمولي چشمهاي "مراد" هيچ گاه به هيچ نقطه اي متمرکز نمي شد و هميشه در جستجوي چيزي ناپيدا دو دو ميزد. ولي صدايش همواره گرد موضوع واحدي مي چرخيد. مراد ميگفت: ــ الگوي مصرفي بايد عوض بشود . و هستي سر به سرش ميگذشت و ميگفت: ــ بله و همه ملحفه هايي داشته باشيم نظير الک و سوراخ سوراخ . و مي دانست چرا از ميان همه ي چيزهاي دنيا به ياد ملحفه افتاده بود : همين آخري ها مامان عشي ملحفه هاي روسي از مغازه اي در اواخر لاله زار ، خريده بود ،مي گفت : ــ هرچه بشويي و اطو کني ،آخ نمي گويد . حتي زن هاي آمريکايي ملحفه هاي روسي مي خرند . و هستي گفته بود : ــ و مردم روس گندم آمريکايي مي خورند . هستي مردد مانده بود که لباس عيدش را بپوشد يا بلوز بنفش مات و براق ٔ تحفه مادرش را در بر بکند.سليم هيچ کدام را نديده بود. کت دامن عنابيش را پوشيد و بلوز را براي روز ديدار با "مراد" نگاه داشت.دستي به سر و روي خود کشيد حالا که همه ميخواستند بفروشندش بگذار گران بفروشند. سليم آمد. يک دسته گل بنفشهٔ ايراني دستش بود گل را به هستي داد و گفت : ــ پيش درامد عيد. نگفت که از کجا چيده يا خريده؟و به حرف هستي که ميگفت لزومي ندارد کفشش را در بياورد گوش نداد.هستي مي دانست بايستي يک دمپايي جلوي پاي مهمانش مي گذاشت اما تنها دمپايي مردانه ي خانه دمپايي پلاستيک شاهين بود که گشاديش از پاي سليم به کنار،يک لنگه اش به مشرق دهن کجي مي کرد و لنگه ديگرش به مغرب. هستي يک ميز زير دستي جلو مبلي گذاشت که سليم روي آن نشسته بود و سيني محتوي بساط قهوه را روي ميز مي گذاشت. سليم پرسيد: ــ براي شما هم درست کنم؟ ــ لطف کنيد . سليم به هستي نگاه نمي کرد لابد همان يک نظر حلال را همان روز در رستوران بولينگ به او انداخته بود. اما هستي مغناطيس نگاه او را جستجو مي کرد و به اين فکر بود که چشمهاي اين بابا از ياد رفتني نيست و رازي از ماوراء الطبيعه در بر دارد و اگر آنطور که مادربزرگ ميگفت:خدا در انسان تجلي کرده، يقيناً در چشم و نگاه ،درخشش خود را بيشتر از ديگر حواس تابانيده،از چشمهاي سليم پيداست. سليم از قوطي نسکافه يک قاشق مربا خوري قهوه در فنجان ريخت و يه قاشق شکر اضافه کرد و کمي آب جوش خوب بهم زد تا کف کرد . و بعد دوباره آب جوش ريخت و باز هم زد.پا شد و فنجان قهوه را به دست هستي داد.مادربزرگ دست گل بنفشهٔ ايراني را در گلدان بلوري کوچکي کنار سيني گذاشته بود.سليم گفت: ــ چه ظرافتي به خرج داده ايد گل هدي ٔه مرا در سيني گذشته ايد. هستي گفت: ــ اين ظرافت از من نيست از مادربزرگ است. مادربزرگ تو آمد.لباسش را عوض کرده بود و چادر نماز عيدش به سرش بود. صورتش را پاک شسته بود و قيافه اش با آن موهاي سفيد روحاني مي نمود مثل کسي که همين الان نمازش را سلام گفته باشد. هستي نفس راحتي کشيد و صحنه و گفتگو را به مادربزرگ و سليم واگذاشت. گاه مي شنيد که چه مي گويند و گاه نمي شنيد. نشنيدنش وقتي بود که ذهنش در نخ خيال "مراد" گره مي خورد معلوم بود مادربزرگ از سليم خوشش آماده مي پرسيد که چه خوانده و پدرش چه کاره است؟ و سليم ميگفت که در انگليس تاريخ اديان خوانده، اما ٔ رساله فوق ليسانسش را در باره عرفان تطبيقي نوشته. مي گفت که پدرش در بازار بزرگ تاجر تکمه است و دوستان صدايش مي کنند تکمه چي و خودش هم از ناچاري در تجارتخانه ي پدرش کار مي کند و حالا که آمده تجارتخانه را وسعت داده. يراق و حاشيه و توري و زينت آلات زنانه هم وارد مي کنند. توران جان(مادربزرگ) پرسيد: ــ چرا از ناچاري؟ سليم گفت: ــ دلم ميخواست استاد دانشگاه شوم، اما قبولم نکردند دکتري نداشتم. و هستي نمي دانست که ٔ تکمه بي قابليت ميتواند زن آدم را روانه ي حمام سونا بکند و پسر را راهي انگلستان. بعد سليم از مبارزات پدرش در دوران مصدق حرف زد. اشاره کرد يک علّت ديگر که در دانشگاه تهران استخدامش نکرده اند،اين بوده که پدرش از هواداران مصدق بوده و او و شمشيري،تعداد زيادي از تاجرهاي بازار را با خود همراه کرده بوده اند. و حالا دور به دست توران خانم(مادربزرگ) افتاد تا بگويد که پسرش در راه پيرمرد شهيد شد. دم مجلس تير خورد و عکس پدر هستي که به ديوار نصب بود را به سليم نشان بدهد. سليم پا شد و جلو عکس ايستاد عکس پدر هر روز به هستي از درون قاب سياهش نگاه مي کرد.جواني با سبيل نازک قيطاني، صورت از ته تراشيده و موهاي تازه از زير دست سلماني در آمده و مرتب و بريانتين خورده ، کت و شلوار نو برتن، پاپيون زده.مادربزرگ به هستي مي گفت: ــ چشمهايش عينهو چشم تو بود. مامان عشي ميگفت: ــ پيرزن بي خود ميگويد، چشمهاي تو شبيه چشم هاي من است. سليم از جلوي عکس تکان نمي خورد.انگار داشت از تصوير پدر ،هستي را خواستگاري مي کرد.بعد توجه سليم به عکس مصدق در طرف راست تصوير پدر هستي جلب شد .مصدق با عباي سياه ،کنج ديواري در تبعيدگاهش ،احمدآباد ،سردو پا نشسته بود ،عصاي ميان دوپا به طور اريب قرارداده ــ عکس را سالها پيش امضاء کرده و براي مادر شهيدي که توران خانم باشد فرستاده بود ... توران خانم هميشه به هستي گفته بود : ــ اسم پسرت را مصدق بگذار . توران خانم خواند : ديدي دلا که يار نيامد گرد آمد و سوار نيامد و گفت : ــ اين غمگين ترين شعري است که «اميد » براي پير مرد احمد آبادي سروده . سليم نگاهي به تصوير خليل ملکي کردکه کتش را روي دوش انداخته ،چشم هاي درخشانش را به دوربين دوخته ،سر بزرگ بي مويش حتي در عکس از تميزي برق مي زد . اين تصوير به هستي تقديم شده بود: تقديم به نور چشمانم هستي نوريان. سليم رو به هستي کرد و گفت: ــ پس شما با خليل ملکي از نزديک آشنايي داشتيد. هستي گفت: ــ آقاي ملکي را دو سال آخر عمرش شناختم. به من ميگفت هستي تو چشم من باش و من دانش تو . مارکسيسم را به زبان ساده مي گفت و من مي نوشتم. اما هر روز که آنجا مي رفتم مي گفت: ــ اول برو به صبيحه سري بزن. سليم پرسيد:از زنش حساب مي برد؟ هستي جواب داد: ــ به هيچ وجه به او احترام ميگذاشت . سليم گفت: ــ ملکي مرد بزرگي بود اولين کسي بود که تز کمونيسم منهاي مسکو را مطرح کرد . پيش از تيتو ،حتي پيش از نهرو؛ اين قاليچه را در اين سر دنيا تکان داد.اما صدايش را کمتر کسي شنيد. شايد در بيان فقري آوا سر داده بود يا بر سر چاهي . زود آمده بود ... اما هستي ياد شب آخري بود که با جلال و سيمين، ملکي را به خانه رسانده بودند.صبيحه خانم گريه مي کرد و جلال پيشنهاد مي کرد که اگر در خانه...و هستي در آشپزخانه قهوه درست ميکرد و سيمين از ملکي مي پرسيد: ــ چرا؟ چرا؟ و ملکي مي گفت: ــ سيمين خانم قهرمان تو هميشه قهرمان نمي ماند...به تيتو رو آورديم که به آزادي اعتقادي نداشت به نهرو دلم بستيم که تو زرد از آب در آمد. و سيمين ميگفت: ــ تنها به خودتان اعتماد کنيد. ملکي هم گريست.تير ماه آن سال ملکي مرد و شهريورش جلال. تصوير جلال ال احمد روي ديوار مجاور بود. سليم نگاهي سرسري به آن انداخت و گفت: ــ اين عکس جلال را ديده ام. هستي گفت: ــ آخرين عکس جلال است. مهندس منجمي در آلونک جلال در اسالم گرفته . سليم نشست و هستي حضور نگاه سليم را در چشمهاي خود پذيرا شد. آن چشمها چه رازي داشتند؟ چه نامي؟ چه صفتي؟ مغناطيس؟ آهن ربا؟ دريچه اي به قلب ناشناخته؟ آن چشمها هستي را دريا، نه ،به اقيانوس آرامي ميکشاندند و بعد به ساحل امني مي بردند و حمايتش مي کردند، و آن ابروهاي فضول ؟ چرا فضول ؟ آن ابروها هزار پرسش در خود ذخيره داشتند. +سليم مي گفت : ــ آنتنهاي قوي ملکي پيش از همه ،کل نظام شوروي را مورد ترديد قرار داد و ديکتاتوري پرولتاريا را . آب دهانش را فرو برد و افزود : ــ نظامي که اسم سوسياليستي داشت اما رسمش نوعي سوسياليزه دولتي ،يا به قول ملکي کاپيتاليزم دولتي . هستي گفت : ــ اما خود ملکي سوسياليست بود ،يک سوسياليست آزادي خواه ايراني ،با تکيه به حقوق و منافع ملت کوچک و سيه روز ايران ... و سليم حرف هستي را اينطور تمام کرد : ــ در حالي که رژيم استاليني ،حزب توده را واداشت ،منافع ايران را قرباني منافع آني شوروي بکند . در قضيه ي نفت شمال ،در غائله ي آذربايجان ،در مخالفت با نهضت ملي و ديگر نهضت هاي ضد استبدادي ايران ... هر سه سکوت کرده بودند مادربزرگ رفت و آلبوم عکسهاي پسرش در دست برگشت.رو به سليم کرد و گفت: ــ آقاي فرخي بياييد اينجا روي نيمکت بنشينيد تا عکسهاي پسرم و بچه گيهاي هستي را نشانتان بدهم. آهي کشيد و گفت : ــ اي روزگار. سليم پرسيد: ــ چه شد که شهيد شد؟ مادربزرگ نفس نفس زد : ــ مصدق مي آيد از مجلس بيرون،مي گويد:اينجا که مردمند مجلس است، نه آنجا...چهار پايه نبوده،پسرم دولامي شود و مصدق روي پشت او مي ايستد و سخنراني مي کند و بچه ام تير مي خورد. سليم ريشش را با انگشتان شانه کرد و به فکر فرو رفت.هستي نگاه چشم هايش را جستجو کرد اما چشمهاي سليم دور دستها را مي کاويد و امشب بيشتر خاکستري مي نمود تا آبي.شايد کت و شلوار خاکستريش رنگ خود را تا چشمهايش گسترده بود . چرا کراوات نبسته بود ؟ نا سلامتي اولين قدم خواستگاري را بر داشته. سليم پرسيد: ــ اسم پسرتان رضا نبود. ــ نه. هستي تصويرهاي آلبوم را از بر بود.مادربزرگ هي ورق مي زد و هي توضيح مي داد. اولين عکس تصوير بچه ي تپلي بود از سر تا پا پوشيده ــ انگار بسته بندي شده شبيه يک بچه خرس که به دست ها و پاهايش حاکم نيست.روي ميز گذاشته بودندش و جلوش کيک تولدش بود که تنها يک شمع روشن رويش بود.و بعد عکس هاي ديگر همان بچه روي شکم خوابيده،سر را بلند کرده،شبيه يک مارمولک،زبانش را بيرون آورده چقدر کوشش کرده بودند که بچه سرش را بلند بکند و به دوربين نگاه کند.+حتماً عکاس هي مي گفته : ــ گنجشکه را ببين ... اما زبانک انداختن بي شک ابتکار خود بچه بوده .+ بعد همان بچه در دامان توران جان همان بچه در آغوش پدر همان بچه ايستاده زير درخت و مهر ماه خانم دستش را گرفته . مهر ماه خانم که دختر بچه اي بيش نبود.باز همان بچه روي صندلي نشسته و ديگر شلوار کوتاه پايش است و کت پوشيده حتي پاپيون هم زده باز هم عکسهاي تولد با تعداد شمعهاي روشن که زمان هر سالي يکي بر آنها افزوده بود تا رسانده بودش به هجده شمع روشن و حالا بچه از برکات زمان سبيل هم در آورده بود . رسيدند به عکس عروسي، سليم توجهش جلب شده بود. پرسيد:ــ چرا عکس عروس چيده شده؟ توران خانم گفت:ــ خودم قيچيش کردم.ديگر آن سليطه...ديگر آن زن در زندگي من نقشي نداشت...آخر هنوز سر سال پسر ناکامم نشده بود رفت و با اولين خواستگار ازدواج کرد.شاهين هنوز يک سالش نشده بود. هستي انديشيد که چه بهتر و گرنه مامان عشي تمام عمر به جان او و شاهين نق مي زد که جوانيش را به هدر داده . عکسهاي مامان عشي گاه بکلي و گاه نيمه کاره چيده شده بود. يکجا بالا تنه نبود،اما دست و دامان،هواي شاهين را داشت که در دامنش در قنداق خوابيده بود.در آن عکس هستي در آغوش پدر نشسته بود سرش را برگردانيده بود و به پدر نگاه مي کرد. مادربزرگ گفت: ــ دختر با فطانتي بود،جانش براي پدرش در مي رفت.هر روز موقع آمدن پدر دم در مي نشست و پدر که مي آمد پاهايش را محکم مي چسبيد. هستي به ياد مي آورد که از بي پدري دشوارتر بي مادري بود. يادش مي آمد که حتي در پنج سالگي دلش مي خواسته سرش را روي قلب مادر بگذارد و به آهنگ ضربان قلب مادر بخوابد. يک بار خودش را به دامان مادربزرگ کشانده بود و به او گفته بود مامان توتو . مادربزرگ سکوت و اخم کرده بود.هستي چند بار ديگر هم توران جان را مامان يا مامان توتو صدا کرده بود و باز مادربزرگ ابرو در هم کشيده بود تا عاقبت از جا در رفته بود. جزوه درسش را روي ميز گذاشته بود و سر نوه اش داد زده بود که مامانت آن سليطه است نه من . ديگه به من نگو يي مامان ها. مي زنمت. هستي پرسيده بود: ــ اجازه مي دهي به مهر ماه خانم بگويم مامان؟ ــ نه ــ به اختر ايران؟ ــ نه خير. با اين حال نمي شود از حق گذشت مادربزرگ به آنها خوب رسيده بود،منتهي فرصت ناز و نوازش نداشت.سر پيري درس مي خواند تا هم از ياد پسرش منفک بشود و هم ليسانس بگيرد و از آموزگاري به دبيري برسد. گفتگوي مادربزگ و سليم گل انداخته بود آسمان و ريسمان نمي بافتند،به طور جدي از تاريخ و خدا و عرفان حرف ميزدند. سليم مي گفت: ــ بايستي خدا را از نو بشناسيم.بايستي تاريخ نويي بسازيم.در تحول رنسانس شيطان خودش را وارد تاريخ کرد. وظي ٔفه ماست که شيطان را برانيم . هستي گوش تيز کرد حرفهاي اين بابا تازگي داشت و ربطي به حرفهاي "مراد" نداشت،دخالت کرد: ــ به عقي ٔده من دوران نوزايي يا به قول شما رنسانس بزرگترين تحول بشري است.يک نقط عطف در تاريخ بشر،انسان گرايي رنسانس جالب توجه ترين پديده ايست که انسان به آن رسيده. سليم گفت: ــ اومانيته بله ولي اومانيسم نه. انسان چه چپ چه راست و چه ميانه رو بايد اول واقعاً انسان باشد و انسان دوست. نطفه ي استعمار و استثمار در بقيه کشورهاي جهان از اومانيسم غرب بسته شد. هنوز که هنوز است کشورهاي استعمار زده از غرب تقليد ميکنند. اين کشورها مي خواهند دنياي غرب همانطور که هست بماند. تقي زاده مي گفت: ايران بايستي غربي شود.اما به نظر من دوران ما دوران پايان دوران رنسانس است. دست کم کشورهاي نظير ما نبايد استعمارزدگي مولود رنسانس را دو دستي بچسبند. کشورهاي جهان سوم بايد طالب روز از نو روزي از نو باشند. هستي گفت: ــ نمي شود همه چيز غرب را به طور دربست نفي کرد . علم غربي تکنولوژي ،هنر،فلسفه و عقايدي نظير سوسياليزم را...مي توان دست کم از آنها الهام گرفت. سليم گفت: ــ ما خودمان منبع الهام داشته ايم و داريم. مادربزرگ گفت: ــ مقصودشان قرآن و اسلام و عرفان است. و سليم افزود: ــ اسلام انقلابي، مهدويت انقلابي اين نوع دين داري فرار از تجدد خواهي به سبک غربي يا مدرنيزم ولنگار است. مادربزرگ دستش را روي قلبش گذاشت و گفت: ــ انگار از دل من حرف مي زنيد. +سليم افزود : ــ ايرلندي ها کورکورانه به انقلاب مارکسيستي رو آورده اند ،بعضي از کشورها به قرون وسطي چشم دوخته اند . مابايد به اسلام و کليت اسلامي خودمان پناه ببريم . هستي انديشيد: اين بابا هم مثل "مراد" به آدم درس مي دهد منتهي موضوع درسش فرق دارد . چقدر کلمه هاي فرنگي به کار مي برد.اين چه رسم دلبري است و چرا مادربزرگ تنها يشان نمي گذارد.و خواست که جلو سليم در بيايد،گفت : ــ يعني بازگشت به عهد دقيانوس . يعني در عين تاريخي بودن و تاريخ دور و دراز را پشت سر داشتن ، درست ضد تاريخ عمل کردن. سليم شماتت کرد: ــ با چنين طرز تفکري چرا عکس جلال ال احمد رو به ديوار اتاقتان زده ايد. هستي دهن کجي کرد: ــ به جلال آل احمد بي حد علاقمند بودم و هستم.مردي بود که طيف داشت چطوري بگويم هاله... سليم گفت:کاريزما هستي ادامه داد : ــ اما آدم تمام عقايد را حتي از معشوقش،دربست قبول نمي کند . زنش سيمين از "ايدئولوژي زدگي" حرف مي زند.مي گويد برداشت درست سياسي داشتن بله اما ايدئولوژي زده بودن نه . از هر نوعش . ببخشيد که تيکه کلامها و سبک سخنراني شما رو دزديدم. سليم خنديد و گفت: ــ بايد اين سيمين دانشور را ببينم و... هستي کلمه سليم را اينطور تمام کرد: ــ ...و دخلش را در بياورم که اينجور شاگردهاي پر رو تربيت کرده. سليم جدي شد: ــ کانسپشن درست سياسي داشتن،بله اما ايدئولوژي مذهبي را انکار کردن نه.بيشتر مردم دنيا مذهبي هستند. بشر به متا فيزيک به پناهگاه به يک پشتيبان آسماني وراي قدرتهاي اين جهاني نياز دارد.به نظر من رو آوردن به مذهب و عرفان به طور خودجوش امري طبيعي است. هستي گفت : ــ بشر فعلي دارد هيچ و پوچ مي شود.دارد آخرين ٔ مرحله صنعت را مي پيمايد.دارد عصر انفورماتيک را مزه مزه ميکند.بشر فعلي در حل انفجار است. + انفجاري بدتر از ايلغار مغول .+به عقي ٔده من آخر تمدن بشر فرا رسيده است،تاملي کرد و افزود:عصر ما عصر کافکايي است.بازتاب ناهشيار افسرده و شخصيت بي تاب کافکاست. سليم با حيرت نگاهش کرد و گفت: ــ اگر به خدا رو بياوريد و توکل به خدا بکنيد اينقدر نا اميد نخواهيد بود. هستي گفت: ــ آخر مادر و مادربزرگم مي گويند وقتي من به حرف آمدم اولين کلمه اي که من گفتم "آخ" بود. کلمه اول مهم است. سليم گفت: ــ «اول»، کلمه بود.اما اينکه کلمهٔ اولي که بچه ادا مي کند سرنوشت ساز باشد خرافه است.هستي بي اختيار خنديد. نظير همين حرف را "مراد"هم به او گفته بود: دختر اين خرافات را از کله ات بريز بيرون. باز سليم به سراغ شانه کردن ريشها با انگشتان رفت.و بعد موهايش را با ده تا انگشتهايش شانه کرد. هستي يک آن فکر کرد برود شانه بياورد و بدهد به دست سليم.خنديدن هر چند نابجا بنظر بيايد:ريش و مو که اين همه شانه کردن نمي خواهد. و در دل گفت: مرد ٔ خنده من از خوشحالي بود.خوشحال شدم تو با وجود مذهبي بودنت خرافاتي نيستي و "مراد" و تو يک مفهوم را با دو عبارت متفاوت به من القا کرده ايد. مادربزرگ گفت: ــ آقاي فرخي ميفرموديد. سليم لبش را گزيد و گفت: ــ درد بشريت فرا رسيدن عصر انفورماتيک نيست درد بشريت شيطان زدگي است،هستي خانم نوريان. هستي خواست بگويد: مقصودتان ٔ خنده بي موقع من است،اما نگفت. توران خانم گفت:شيطان نفس اماره است. سليم گفت: ــ شيطان فردي داريم و شيطان جمعي،در دورهٔ ما شيطان جمعي است.بشر امروز خودش را خدا مي داند.اين هم خودش نوعي شيطان زدگي است.راه رستگاري مهدويت انقلابي است.رنجش از صدايش رفته بود. هستي خواند: بر گذشته از مدار ماه ليک بس دور از قرار مهر سليم پرسيد:اين شعر را چه کسي گفته؟ ــ مهدي اخوان ثالث. سليم دفترچه و مدادي از جيب کتش بيرون آورد و از هستي خواست تا شعر را دوباره بخواند و او را بنويسد،دفترچه را روي ٔ دسته مبل گذاشت و گفت: ــ شايد حق با شما باشد و بشريت خود را با کاربرد تحقيقات فضايي و سلاحهاي هسته اي نابود کند.اما اميدوارم تحولي در زندگي بشر پيدا شود...يک راه و رسم نو براي امنيت خاطر همگان.اما بايد براي رسيدن به آن مبارزه کرد.خوشبختي فردي هم کافي نيست. هستي باز مخالفت خواني کرد: ــ اگر نظر من را بخواهيد پيش بيني نيچه درست است که جهان آشفته بازاري مي شود پر از هياهو(عين بازار مسگرها ) پر از مواد مخدر پر از ولنگاريهاي جنسي . روزگار ما روزگار سياهي است. سليم گفت: ــ اين روزگار سياه به انتها ميرسد و بشر از آن رو سفيد بيرون مي آيد،عالم غيب و شهادت در قرآن هم هست... اما حرف خود را دنبال نکرد. و باز سکوت سه نفري.و سليم بود که به حرف آمد: ــ من نمي دانستم که زنهاي ايراني تا اين حد آگاه و با سواد شده اند.مادرم مي گفت شما نقاشيد و بيست و دو سالتان بيشتر نيست. هستي گفت:من بيست و شش سالم است. سليم پرسيد:اما اين حرف و سخنها... هستي گفت: ــ چندين واحد درس با استادهايي که خيال ميکرده ام سرشان به تنشان مي ارزد گرفته ام.ممکن است حرفهاي آنها را نادانسته دزديده باشم. و باز سکوت.سليم فکري مي نمود و هستي انديشيد که دارد سبک و سنگين مي کند که چنين زن پر مدعايي را بگيرم يا از همين راه که آمده ام برگردم.پا شد گلدان گل بنفشه را روي ميز وسط تالار گذشت و بساط قهوه را به آشپزخانه برد.در يخچال را باز کرد تا ظرف ميوه را بر دارد.ديد در کاسه اي مايه کتلت آماده شده نعناع و ترخون در سبد گذاشته شده- تربچه هاي قرمز، شکل گل سرخ به خود گرفته،ظرف ميوه را بر داشت. روي ميز آشپزخانه کاهوي شسته شده در آبکش بود. دانست که مادر بزرگ قصد دارد سليم را براي شام نگهدارد.با آن پا دردش تا دروازه دولت و از محمد آقا سبزي خوردن، ميوه گران قيمت، گوشت چرخ کرده،کاهو خريده . و قصد دارد همين امشب هستي را تر و چسب به ريشهاي خرمايي سليم ببندد. جواني را که نديده بوده...نشناخته بوده...تنها وصفش را از زبان هستي شنيده بوده.مادربزرگ هرگز براي "مراد"آن همه تدارک نمي ديد. هستي ظرف ميوه را روي ميز گذاشت و شنيد که مادربزرگ ميگويد: ــ اما من دلم مي خواهد،آدمهاي روي زمين با هم آشتي کنند حالا اگر راه آن به قول يکي از دوستان هستي "مارکسيسم" است باشد به شرط آن که خدا را از آسمان به زمين نياورند. هستي بشقابي را از سيب و پرتقال درشت انباشت و دنبال کرد و چنگال ميوه خوري گشت.صداي سليم را شنيد که مي گفت: ــ من به حرف دکتر شريعتي معتقدم که ميگفت:آزادي - برابري - عرفان.اما مي دانم که مارکسيسم هم نوعي غربزدگي است.همان غربزدگي که به عقي ٔده من از رنسانس شروع شده است. سليم پرتقالي برداشت و با کارد به جانش افتاد.کارد يادگار عهد بوق و کند بود. گفت: ــ مارکسيسم مدرنيته را قبول دارد، بنابر اين دين مي شود افيون بشر . من به اينکه خدا ناديده گرفته شود و پرولتاريا جهان را مال خودش بداند موافق نيستم.در ضمن يقين دارم که دوام امپرياليسم در غرب هم راه درمان نيست .چه مارکسيزم چه ارتجاع سياه ،چه الکليسم و چه تأکيد بر مسائل جنسي. سليم از پوست کندن پرتقال منصرف شد و يک سيب بر داشت هستي ميدانست کاردي که پرتقال را نبرد از پس کندن پوست سيب هم بر نمي آيد.رفت کارد آشپزخانه را که تيغه اره مانند داشت آورد و جلو سليم گذاشت.اما سليم سيب را پوست نکنده خورده بود.هستي با کارد آشپزخانه برايش درشتترين پرتقال ها را پوست کند و پره پره کرد و در يک بشقاب تميز روي ميز گذاشت. تبسمي روي لبهاي ٔ بسته سليم نمودار شد. سليم گفت: ــ هستي خانم آنقدر نا اميد نباشيد. هستي پرسيد: ــ اميدوار به چي؟ سليم گفت: ــ اميدوار به خدايي که فرا گير است. هستي گفت: ــ سيمين ميگويد:هنديها پيش بيني کرده اند که عهد ما آخر الزماني است که کرهٔ زمين را کن فيکون مي کند و اين آخر الزمان از 2500 سال پيش شروع شده.اما خودش آدم خوش بيني است.عقيده دارد بشر به يک راه حل منطقي براي سر و سامان دادن به زندگيش ميرسد. ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد