آخرين خبر/
«جزيره سرگرداني » روايت دخترکيست که گم شده است ، گيج شده است... و در ميان همه اين سرگشتگي ها به دنبال ماوايي براي آرامش مي گردد و آيا خواهد يافت؟...
قسمت قبل
مشتري پرو پا قرصش محمد آقا بود .بعد محسن راه مي افتاد در کوچه و پس کوچه ها از دروازه دولت گرفته تا نزديک مغازه ي
پدرش مي راند و مي فروخت ،و کنار خانه ي توران جان ايست مي کرد و داد مي زد سبزي پلو ، سبزي قورمه ،سبزي خوردن . و
بسته به فصل : خيار ،گوجه فرنگي ،کدو ،بادنجان ، هندوانه ،خربزه ،نارنگي ليمو شيرين ،پرتقال . خانه دار بدو . خانه دار بٍبرّ و ببر .
بدو بدو . زن ها با سبد هايشان دور و بر وانت
«محسن بدو» يا «بدو » خالي ،جمع مي شدند .يکي مي گفت « بدو » باقالا يادت نرود ،ديگري مي گفت نخود فرنگي و سيب
اسلامبولي و لوبيا سبز ،و سومي سبزي خوردن وراميني مي خواست ،محسن بدو
عرق مي ريخت و قول مي داد . وقت سيب زميني فشندي و پياز انباري محسن بيشتر عرق مي ريخت .
توران خانم هم يا از « بدو » خريد مي کرد و يا مي ايستاد به تماشا. يادش داده بود که خوشرو باشد .حالا عرق بريزد بريزد
.اجحاف هم نکند .خودش زن ها را به صف مي کرد تا حواس محسن پرت نشود .با بيشتر زن ها سلام و عليک داشت و حال يک
يک بچه هايشان را مي پرسيد .براي اسهال دم کرده ي آويشن شيرازي يا عرق نعنا ،براي يبوست آب آلو و شير خشت و انجير
خيسانده تجويز مي کرد . زن ها پا به پا مي شدند اما توران خانم حال احوال خاله خانم را مي پرسيد .وقتي « بدو » اسکناس ها را از
جيب پشت شلوارش در مي آورد تا اسکناس هاي ديگر را به آنها بيفزايد ،توران جان مي گفت :
ــ ننه جان خدا برکت به مالت بدهد .
محسن مي گفت :
ــ خانم بزرگ ، حالا کو تا قسطش تمام بشود .
توران خانم به خانه مي رفت و مشت پر اسفندش را دور سر محسن مي گردانيد و وردش را مي خواند .
توران خانم ،خانه را که سرو صورت مي داد ،دست و رويش را مي شست ،چادر نمازش را به
سرش مي انداخت . يک قوري چاي و قندان و دو تا استکان در سيني مي گذاشت و مي رفت سراغ تيمورخان و روي چهار پايه مي
نشست ،مغازه ي تيمور خان پر بود از سه چرخه هاي بچه گانه دوچرخه و موتورسيکلت هاي خراب يا نو . روي ديوار مقابل مغازه
عکس يک دختر موتورسيکلت سوار تمام ديوار را در حيطه ي خود داشت .چشم هاي
دختر مورب بود و موهايش را باد پريشان کرده بود . انگار در شاهراه خوشبختي مي راند ،بسکه شنگول
مي نمود .
تيمور خان زنجيري را روغن مي زد يا مي بست . بوقي را عوض مي کرد و به صدا در مي آورد . لامپ چراغي را عوض مي کرد يا
بند از بند موتورسيکلتي مي گسست . و به خانم بزرگ گوش مي داد ،دست هايش روغني و سياه بود و سبيل هاي کلفتي داشت که
خودش مي گفت . شارب .
شاربش را هيچ وقت نمي زد . اولش سبيل ها خار خاري بود ،تا خانم بزرگ به مريم ياد داد که کمي دنبه ي گوسفند بکوبد ،روي
تنظيفي پهن کند و روي شارب شوهرش ببندد . شارب نرم شد اما مريم از بوي دنبه کفري شد . به خانم بزرگ هم گفت ،اما نق
نزد .شوهر پيدا کردن در هر روزگاري کار آساني نيست .
موتور سيکلتي که درست مي شد ،کنار مغازه جا مي گرفت . تيمورخان دست هايش را مي شست يک استکان چاي مي خورد و
سرحال مي آمد و زمزمه مي کرد :
اي عاشقان اي عاشقان ،ملاي رومي آمده
يا:
روزها فکر من اين است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خويشتنم
وقتي پا مي شد تا سراغ دوچرخه يا سه چرخه اي برود ،دست به کمرش مي گذاشت و با حالي شگفت مي گفت :
مشگل گشايي يا علي .
کارش که تمام مي شد کتري آب جوش را از روي چراغ سه فتيله بر مي داشت و با قوري توران خانم چاي تازه دم مي کرد و شعر
ي را مي خواند که مي دانست خانم بزرگ حال خواهد کرد .
آخر پيرزن نه تئاتر ميرفت نه سينما نه کنسرت، خيلي دلش ميخواست نمايش امير ارسلان را در تئاتر سنگلج ببيند. "مراد" براي
او هم بليط خريده بود. اما راه به آن دوري، با چنين پا درد و کمر دردي!
شاهين تعريف کرده بود: وقتي انتظامي، شمس وزير را که به صورت سگ در آمده بود ،بغل کرد، از وسط تالار آمد روي صحنه و
گفت: اين زبان بسته... تالار از قهقهه تماشاگران به لرزه در آمده بود. راستي شمس وزير بود يا قمر وزير؟
چند سالي مي شد که توران خانم از تالارهاي در بسته ترس برش مي داشت. نفسش تنگ مي شد و قلبش تند تند مي زد. کنسرت
و تئاتر و سينماي او، همين آواز تيمور خان بود.
تيمور خان براي گل روي او و تنها براي او مي خواند:
آنکس که ترا شناخت يا مولا علي، جان را چه کند؟ علي علي
اطفال و عيال و خانمان را چه کند؟ علي علي علي
ديوانه ي تو هر دو جهان را چه کند؟ يا مولا علي
و خانم بزرگ هم زير لب زمزمه مي کرد.
يک روز شعر شهريار را :
برواي گداي مسکين در ٔ خانه علي زن به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
با خط خوش نوشت و براي تيمور خان داد.
حق علي علي علي گو علي علي علي
نه، معلوم بود امروز تالار کنسرت تيمور خان بسته است، وانت محسن هم نبود. خودش هم نبود. براي محسن يک بلند گوي
دستي عيدي خريده بود. اگر پايش درد نمي کرد، مي رفت بساط عيد آقا محمد را دوباره تماشا مي کرد.
زنش پشت دخل ايستاده در لگن هاي پر آب پلاستيکي قرمز و آبي ماهي هاي رنگارنگ وول مي خورند،چندين شيشه ي دهان
گشاد پرآب، دو يا سه ماهي را مهمان کرده. پونه و تربچه نقلي و پيازچه روي هم چيده شده سبزي تازه از راه رسيده عيد . محمد
آقا به سبزي ها پشنگ آب مي زند. روي چهار پايه کنار دکّان گندم و عدس سبزه کرده، در بشقاب هاي ملامين. دسته هاي شمع
،ليوان هاي سمنو، شعمدان هاي سبز و قرمز شبيه گل هشت پر.
در ساختمان را بست. تو آمد و در ايوان روي صندلي بروجردي نشست. با آينه مقعري در يک دست و با موچين در دست ديگر و
عينک بر چشم، سعي کرد موهاي زير ابرو را از لابلاي چروکها بيرون بکشاند. ٔ بوسه خورشيد را بر موهاي سفيدش احساس مي
کرد. افسوس که هيچ شاعري پيري را به بهار تشبيه نکرده، هر چند اگر پيري با بيماري همراه نباشد، براي خودش عالمي دارد.
دلش را به اين تصور خوش کرد که در پيري آدم وقت زيادي دارد که فکر بکند،درايت دارد ، طمأنينه ، مي تواند تجربه هايش را
به ديگران منتقل کند، وانگهي مغزي مثل مغز او که تمام عمر فعال بوده با پيري بدن پير نمي شود.
بدن انسان شکننده است و تکامل چنداني نيافته، اما مغز ،البته نه مغز همه کس، امکان رشد بسيار بيشتري از بدنشان داشته است.
مگر سکاکي نحو در هفتاد سالگي نياموخت و بزرگترين نحوي زمان خود نشد؟
تصميم گرفت ذهنش را آزاد بگذارد تا با تداعيها و تصوير سازي ها زمان را مقهور بکند. تصميم گرفت با درختان جان بگيرد و با
ابرها اگر آمدند همسفر شود و با پرندگان پرواز بکند . اي آدميزاد، درختان ديرتر از تو پير مي شوند. تمام زمستان مي خوابند تا
در بهار جوان بشوند، کاش تو هم اين دوره و تسلسل را مي داشتي.
آسمان بي خودي اخم کرد و خورشيد را به پشت چند تکه ابر کشانيد تا کي ابرها جمع بشوند و اشک بريزند. از حالا اشکشان از
شوق بهار است، هديه به جشن زمين و زمان. صبح امروز يک آن به هستي حسد برده بود. هستي در اوج جواني بود اما قدر عشق و
بهار و جواني را نمي دانست. در حالي که خودش وقتي جوان بود، دلي داشت که از اميد و آرزو مي تپيد. هميشه يک خوشحالي ته
قلبش بود، هميشه حدس مي زد اتفاق خوشي در انتظارش است. هميشه خيال مي کرد تمام دنيا دست به طرفش دراز کرده مي
گويد:
ــ بيا همه اش مال تو.
اما امان از جوان هاي اين دوره جوانيشان را تباه مي کنند. شلخته اند. به خود غره مي شوند. بعضي هايشان شتاب دارند که سهم
خود را از زندگي هر چه زودتر و هر چه بيشتر بستانند. بعضي هايشان لت و پار مي شوند و حتي تلفات مي دهند.
ابرها به سراغ دوستانشان آمدند و به آنها پيوستند و آفتاب را به پناهگاه نا امن خود کشاندند. قلب توران تپيد و ناگهان مثل
ساعت ديواري يک تک زنگ بلند زد: دلنگ. و يک آن ايستاد. و زير لب گفت پرواز با پرنده ها، نه، مهاجرت. چشمهايش را
محکم بست و دست روي چشمهايش گذاشت، در گور روي مهر ماه را که پس زده بود چشم چپش از حدقه بيرون زده بود حيرت
کرده بود، توران جان چشم مهر ماه را بست.
قلبش گولش زده بود. دوباره تيک تيک کرد. به دکتر اوانسيان گفته بود:
ــ قلبم گاهي مي ايستاد.
دکتر به لهجه ارمني گفته بود:
ــ از پيري.
توران جان گفته بود:
ــ آن وقت ترس برم مي دارد و تند مي زند.
دکتر باز گفته بود:
ــ از پيري.
و توران جان شنيده بود آسپرين.
پرسيده بود:
ــ دکتر چقدر آسپرين بخورم؟
به حياط نگاه کرد و از درختي به درخت ديگر سير کرد. سروها و کاج ها را خودش نشانده بود که زمستان هم سبز بماند و از
سبزيشان دلگرم بشود. برف که مي آمد کج و مج مي شدند. ميانسال که بود خودش برفشان را با پارو مي تکانيد و سرشان را
خدنگ مي کرد و دورشان را نخ مي بست. بعدها کار، کار ملک محمد عيار يعني شاهين شده بود و حالا در فراق آفتاب کز کرده
بودند. سبزيشان قهوه اي مي زد. خورشيد خود را از چنگ يک تکه ابر سمج نجات داد. ضربان قلبش هماهنگ شده بود. احساس
کرد همهمه اي در نور آفتاب و ميان درختان افتاده است. گوش سپرد. پيامي داشتند:
ــ تن مپو شانيد از باد بهار.
ابرها بد جنسي کردند و روي خورشيد را پوشانيدند و باريدند. پناه بر خدا! کاش مهر ماه زنده بود. وا مي داشتش که تلفن کند به
سيمين و عشرت و تا مي تواند دشنام بدهد. مهر ماه يک دستمال جلو دهانش مي گرفت و توران گوشش را مي چسباند به گوشي
تلفن. لبهايش مي جنبيد اما صدا سر نمي داد.
اگر مهر ماه زنده بود مي آوردش پهلوي خودش. او که از خدا مي خواست. با عروسش سر سازگاري نداشت. اتاق او را کردند
اتاق بچه ها و او را به اتاق نمناک دم دري حواله دادند. پيري، همان اتاق نمناک دم دري است با بوي نايش... عروسش نمي
گذاشت نوه هايش را بغل کند. ميگفت:
ــ شما ناقل بيماري هستيد. ميکروب ،ويروس.
و توران جان مي انديشيد که ويروس پيري به جان خودش هم افتاده. دختر خاله اش مهر ماه پنج سال از او کوچکتر بود.
تلفن زنگ زد: توران جان گفت: هر که هستي به خاطر خدا قطع نکن. پا شدنش آسان نبود. پاي راستش خواب رفته بود. دستها را
روي دسته صندلي گذاشت و يا علي گفت به اتاق خواب رفت و گوشي را بر داشت، نفس نفس ميزد:
صداي مردي پرسيد:
ــ منزل خانم نوريان:
ــ بله ،بله، شما؟
ــ توران جان سلام من "مرادم"
ــ عليک السلام. خدا توفيق بدهد "مراد" جان، کجايي؟
ــ از مشهد تلفن مي کنم توران جان بليط بگيريد و با هستي بياييد مشهد. يادتان است با هم رفتيم سرعين، تبريز چقدر خوش
گذشت. در هتل خودم...
ــ "مراد" جان مادر خانه را دست کي بسپارم؟
ــ درش را قفل کنيد.
ــ "مراد" جان، هستي که پنج روز بيشتر تعطيلي ندارد.
ــ ميشود با هستي حرف بزنم؟ دلم برايش يک ذره شده، تمام عالم هستي براي من در "هستي"
خلاصه مي شود. خودتان که مي دانيد.
ــ مراد، مادر جان، دورت بگردم، هستي رفته خانه مادر نمک به حرامش خر حمالي، و من تنهاي تنهايم.
ناگهان تلفن قطع شد، توران جان همانجا روي تخت هستي نشسته بود. چرا به "مراد" گفته بود:
دورت بگردم. چون تنهاي تنها بود؟
نمي توانست از روي تخت جم بخورد عضلات پايش گرفته بود. تلفن باز زنگ زد و مراد پرسيد:
ــ چرا تلفن قطع شد.
و اصرار مي ورزيد که با طياره بيايند مشهد و ياد آوري مي کرد که خود توران جان ميگفته:
ــ پول سفيد به درد روز سياه مي خورد.
و افزود که نديدن هستي تا يازدهم فروردين برايش غير قابل تحمل است. يک آن به فکر توران جان رسيد که بگويد چرا با
هستي ازدواج نمي کني تا هميشه... اگر اين بحث را دامن مي زد تلفن مدتها ادامه پيدا مي کرد .
مراد" وسوسه مي کرد که توران جان زيارت سيري مي کند و او و هستي آدمهاي تازهاي مي بينند و حرفهاي تازه ميشنوند و يک
عالمه چيز ياد مي گيرند. توران جان آنقدر صغري و کبري چيد تا مراد متقاعد شد که منتظرشان نباشد. تصميم گرفت به هستي
بگويد که "مراد" تا يازدهم فروردين نمي آيد، اما نتوانست.
کسي با کوبه به در حياط کوفت و توران جان داد زد:
ــ هر که هستي به خدا قسمت ميدهم نرو.
دستها را سر زانوهايش گرفت و پا شد و تاتي تاتي کنان به ايوان آمد و داد زد:
ــ آمدم، آمدم.
روي پله ها هي نشست هي پاشد تا پايش به حياط رسيد. دست به درخت ها گرفت و به در رسيد. کلون در را نمي توانست بکشد.
يک سنگ از روي زمين بر داشت و به زبانه کلون زد تا آزاد شود. در را توانست باز کند. داد زد :
ــ هر که هستي هنوز هستي؟
صداي "محسن بدو" را شناخت که گفت:
ــ خانم بزرگ منم.
ــ ننه جان تنه اي به در بزن تا باز شود.
محسن يک کاسه بلوري پر از سمنو به دست خانم بزرگ داد. توران جان از او خواست دستش را بگيرد و تا ايوان برساندش و
محسن گفت:
ــ بروم در وانتم را قفل کنم و بر گردم.
تورانجان از در حياط بيرون آمد و نگاهش از وانت محسن به خيابان سير کرد . چشمهايش را خيره کرد تا آيندگان و روندگان را
در خيابان باغ سپهسالار تما شا کند ،اما چشم ها چنين همتي نداشتند.
محسن کلون در را که جا مي زد گفت:
ــ خانم بزرگ هم کلون باد کرده هم در. يک روز اره و رنده مي آورم و روانشان مي کنم.
خانم بزرگ پرسيد:
ــ ننه جان حالا چه ساعتي است؟
ــ نه و نيم.
ــ تازه نه و نيم است اشتباه نمي کني؟ و انديشيد تا قيام قيامت، يعني دست کم تا ساعت هشت شب بايد دوام بياورم و بلند گفت:
ــ ساعتي بوده به بزرگي اين خانه، خودم را با عقربه بزرگش به دار زده ام و زمان را از حرکت باز داشته ام.
محسن هراسان پرسيد :
ــ خودتان را دار زديد؟ کي نجاتتان داد؟
توران گفت:
ــ نه کتاب قصه اي مي خواندم، اين جمله در آن نوشته شده بود.
محسن توران جان را به کول گرفت و به ساختمان برد و روي تخت شاهين نشاندش. بعد رفت و برگشت و کاسه سمنو را آورد.
توران گفت :
ــ ننه کاسه سمنو را بگذار روي سفره هفت سين و بعد از سال تحويل بيا عيديت را بگير. دست من برکت دارد.
ــ نمي شود همين الان عيديم را بگيرم؟
ــ تو ديگه که ديگر بچه نيستي که قاقا لي لي بخواهي . عصر بيا و حالا از در ساختمان برو. يادت باشد در را محکم به هم بزني .
حالش جا آمده بود. پايش هم بهتر بود بله ، يک جوان کولش کرده بود و از حياط و پله ها ايوان گذرانده بودش و روي تخت
شاهين فرود آورده بودش . آن جوان بوي جواني مي داد. بوي آدم. آن جوان بعد از تحويل سال هم مي آمد و از ديدن بلندگوي
دستي گل از گلش مي شکفت ، چرا که از حالا به بعد مي توانست تره بارش را از بلندگو اعلام بکند و گلويش را نخراشد. شايد
تيمورخان و زنش هم مي آمدند و بعد مي رفتند خانه جدمادري محسن. به تيمورخان ساعت شوهر مرحومش را که زنجير نقره
داشت هذيه مي داد. خود تيمورخان ساعت را روغن کاري کرده و راه انداخته بود _ گفته بود چه ساعت خوبي. براي مريم يک
چادر نماز نازک حرير گذاشته بود که در بغداد از " اوروزدي بک " خريده بود. فروشگاه مردک چقدر پله مي خورد ! آن چادر
نماز را يک بار بيشتر سر نکرده بود.
پا شد با گوشه ي چادر نمازش گردي که بر نقش مصدق نشسته بود پاک کرد. واقعاً پول سفيد براي روزگار سياه ! تصميم گرفت
تا شاهين نيامده ، هستي را وادارد ، تصوير را بدهد قاب بکنند. هستي از قول کسي که اين نقش را ديده بود مي گفت :
ــ اين نقاشي چکيده تمام مصدق هايي است که اين مملکت در طول تاريخ درازش به خود ديده .
از قول کي نقل کرده بود؟ يادش نبود. از من بپرس ديروز چه خوردي؟ يادم نيست. اما چقدر خاطره و شعر در دراز مدت ميخ
خودشان را در ذهنم کوفته اند؟ همه آنها يادم است.
بعدظهر است ، توران ، مهرماه را وا مي دارد که به سيمين تلفن کند و بد و بيراه بگويد. مهرماه مي پرسد:
ــ خوب بچزانمش ؟
ــ هر چه يادت داده ام بگو.
و گوش خود را به گوشي تلفن مي چسباند. صداي وحشي جواني تلفن را جواب مي دهد که پس از پرس و جو معلوم مي شود
برادر حاجي معصوم است. بعد حاجي معصوم پاي تلفن مي آيد:
ــ خانم نيست .
مهرماه مي پرسد:
ــ خانم رفته پي ... غريبانش؟
حاجي معصومه مي گويد: اگر به دستم بيفتي جرت مي دهم ، ناکس.
دوباره و اين بار خود سيمين گوشي را برميدارد . مهرماه مي گويد:
ــ زنکه لجاره چرا دست از سر بچه هاي مردم بر نمي داري؟
-شما اصلا کي هستيد؟
-من مادر پسري که تو عفريته گمراهش کرده اي.
-شاگرد من است؟ حالا کجاست؟
-چريک شده و همه اش تقصير تو مادر به خطاست.
مهرماه مي گويد:
ــ تو جرثومه فسادي ، چرا نمي ميري و شرت را کم نمي کني ؟
-ببين خانم جان ، شگرد من اين است که درسم را مي دهم . البته درس من با سياست و اجتماع رابطه دارد.
-و بچه هاي مردم را هوايي مي کند.
-نه، من هيچ وقت هيچ عقيده اي را به شاگردانم تحميل نمي کنم . نه عقيده خودم را و نه عقيده ديگران را . اين جزيره هاي
سرگرداني ...
مهرماه گريه اش مي گيرد توران جان با دست مي زند تو سر مهرماه . سيمين مي پرسد:
ــ شما گريه مي کنيد؟ يک آن تصور کردم براي سر به سر گذاشتن من تلفن مي کنيد. پسرتان گرفتار شده ؟
مهرماه مي گويد:
ــ هنوز نه .
و گريه اش شديدتر مي شود. بي مقدمه مي پرسد:
ــ تو مرا نفرين مي کني ؟
سيمين مي گويد:
ــ چرا بايد نفرينتان کنم؟ به نفرين و چشم زخم و اين خرافات اعتقاد ندارم .
سکوت. مهرماه آه مي کشد سيمين مي گويد:
ــ اگر واقعاً پسرتان در خطر است مي توانيد امشب ساعت يازده بياوريش خانه من پنهانش مي کنم ، زنگ در را نزنيد. فقط دو
تلنگر به شيشه پنجره بزنيد. باشد؟
مهرماه اشکش بند آمده ، توسري هم که خورده لبهاي توران جان ورد بي صدايش را مي خواند. مهرماه
مي گويد: تا حاجي معصومه و برادرش لوش بدهند و ناز شست بگيرند.
-قدغن کرده ام ، برادر حاجي معصومه اينجا پا بگذارد.
-قدغن کردنت هم مثل درس دادنت است. يک ساعت پيش که تلفن کردم برادر حاجي معصومه گوشي را برداشت.
سيمين مي گويد:
ــ جايي پنهانش مي کنم که اگر بردار حاجي معصومه هم بيايد متوجه نشود. و از اين نظر به حاجي معصومه اعتماد دارم. هر کلکي
بزند اهل لو دادن نيست. امشب بچه را مي آوريد؟
توران دست به شانه مهرماه مي گذارد و با سر اشاره مثبت مي کند. مهرماه لب مي گزد. با اين حال مي گويد: ــ باشد.
مهرماه گوشي را مي گذارد و گريان مي گويد:
ــ دخترخاله ، از اين کارت خوشم نيامد . چرا؟ چرا يک بيوه زن تنها را اين طور گذاشتي منتر بکنم ؟ بدبخت با اجاق کورش به
اندازه خودش دردسر دارد حالا چشم انتظار هم مي ماند.
... هستي از دانشگاه مي آيد. دست به گردن مهرماه مي اندازد و مي بوسدش و طرح بدن ي را که همان روز کشيده به توران
جان و دخترخاله نشان ميدهد. مهرماه مي گويد:
ــ چرا چشمهايش کلاپيسه است؟
هستي مي گويد:
ــ هرچه بهش گفتم ، سرت را بلند کن مرد ، چشمهايت را ببينم نکرد ، منهم از لجم چشمهايش را اين طوري کشيدم.
توران مي گويد:
ــ اصلا کشيدن شمايل حرام است،خداوندگار عالم روز قيامت از تو مي خواهد که اين شمايل را زنده کني و چون نمي تواني ...
هستي مي خندد و مي گويد:
ــ آن وقت يکراست مي فرستدم جهنم .
مهرماه و توران جان به آشپزخانه مي روند تا کوکوي سيب زميني بپزند. اختر ايران مدتهاست شوهر کرده و از خانه توران جان
رفته. توران او را از وقتي که يک الف بچه بوده ، تر و خشک کرده کار يادش داده او هم جور بچه ها و خانم بزرگ را کشيده ... تا
تيمورخان ، کريم آقا را در باشگاه ورزش باستاني خرکرد به خواستگاري اختر ايران آورد.... کريم آقا ، جزيي عقل اختر ايران را
با همان نظر اول از سرش پراند.اختر ايران يک دل نه صد دل عاشق کريم آقا شد. توران جان برايش جهيزيه گرفت. اخترايران را
با بيني کوفته اي و صورت پف کرده – عين کوکوي سيب زميني - و چشمهاي ريز به خانه بخت فرستاد . گفته: ، عوضش با نمک و
تو دل برو است. اختر ايران اسم پسرش را با اجازه خانم بزرگ اميرشاهين گذاشته . حالا کريم آقا بچه را به ياد مولاي متقيان امير
صدا مي کند و اختر ايران شاهين مي نامدش ، و بچه پاک گيج شده.
... مهرماه و توران جان با هم قرار و مدار فردا را مي گذارند. تلفن حال گيري به عشرت. البته وقتي هستي و شاهين رفتند.
دخترخاله ها يک جانند در دو بدن. جان جانان همند و همديگر را زود مي بخشند.
عشرت خودش گوشي را برداشته است. مهرماه مي گويد:
ــ زنکه پتياره سليطه ، گوش کن ببين چه مي گويم؟
عشرت مي گويد:
ــ اگر بيکاري وويرت گرفته فحش بدهي بگرد تا بگرديم.
مهرماه مي گويد:
ــ تو که هنوز سال شوهر ناکام قهرمانت نشده بود بچه هايت را بي مادر گذاشتي و رفتي زن گنجعلي گاراژدار شدي چرا ديگر
دست از سر بچه ها بر نمي داري ؟ آنها را کرده اي کفتر دو برجه .
عشرت مي گويد:
ــ چرا نفس نفس مي زني؟ روي کاغذ نوشته اند داده اند دستت. حالا خوب گوشهايت را باز کن. بچه نزاييدم که نبينمشان .
-اما بچه ها را کي بزرگ کرد؟
- فهميدم تو يا مهرماهي يا اختر ايران. دستمال کاغذي روي گوشي تلفن گذاشته اي و صدايت را عوض کرده اي تا نشناسمت. مي
دانم کي تحريکت کرده ؟ آن عجوزه هفهفو . گنجعلي گاراژدار اسمي است که آن عجوزه روي شوهرم گذاشته. بهش بگو: خوب
کردم که خودم را از آن خانه لکنتي و تو پيرزني که بوي لاشه مي دادي خلاص کردم.
مهرماه مي گويد:
ــ کور خواندي آدم عوضي. من هيچ کدام اين دو تا که گفتي نيستم. اما اگر از عجوزه مقصودت توران خانم نوريان است ، به روح
پدرم که سيد اولاد پيغمبر بود قسم ...
ــ سيد اولاد پيغمبر بزندبه کمرت . خوب مي گفتي ، از حرفهايت تفريح مي کنم.
ــ به جدم قسم روح خانم نوريان از تلفن من خبر ندارد. خانم نوريان دبير ادبيات دبيرستانهاي پايتخت هستند و ترا قابل نمي
دانند که حتي جواب سلامت را بدهند.
عشرت مي گوبد:
ــ چاخان نکن . مي دانم کجايش مي سوزد؟ پسرش نه قهرمان بود و نه در راه مصدق شهيد شد. از اين دبير ادبيات بپرس آن
کدام امام بود که در بغداد خرس خوردش ؟ امام نبود پيغمبر بود ، بغداد نبود کنعان بود. خرس نبود . گرگ بود . تازه گرگ او را
نخورد. برادر هايش شايع کردند که ...
مهرماه مي گويد :
ــ زنکه لجاره بي چشم ورو. حتي مي زني زير شهادت بخت اولت؟
ــ چه شهادتي؟ اولاً زنکه لجاره خودت و هفت جد ناسيدت است. ثانيĤ من و حسين مي رفتيم لاله زار خريد. بعد از هر، گز مي
خواست يک لباس تابستانه برايم بخرد، و يک چادرنماز براي ننه گور به گوريش .
مهرماه مي گويد:
ــ چرا گور به گوري ؟ توران خانم که هنوز نمرده ، به کوري چشم تو صدسال عمر مي کند. گور به گوري خودتي لکاته .
عشرت مي خندد و مي گويد:
ــ لکاته خوب به من مي آيد. چي مي گفتم خانوم مهرماه خانوم ؟
ــ مي گفتي رفته بوديد لباس بخريد.
ــ آره خوب يادم است. از خيابان اکباتان رد مي شديم. ديديم جمعيت زيادي جمع شده. چند تا سرباز با تفنگ هم هستند . يک
جوان هم روي زمين افتاده ازش خون مي رود.
ــ همان جواني بود که با خون خود روي ديوار نوشته بود.يا مرگ يا مصدق
عشرت ادامه مي دهد:
ــ هي سرباز با تفنگ بود که از راه مي رسيد. چند تا تير هم در رفت. من وحسين و دو نفر ديگر پشت يک ماشين که کنار همان
جوانک پارک کرده بود ، کنار ديوار ، سنگر گرفتيم و روي زمين نشستيم . سر و صدا بود. اما تيراندازي نبود. حسين از پشت
ماشين سرک کشيد ، تير خورد ذرست وسط پيشانيش. من يقه ام را پاره کردم . جا به جا مرده بود. ...
حالا ديگر صداي عشرت هم شکسته . گوشي را مي گذارد.
مهرماه دخترخاله را کنار خود نمي بيند. توران جان روي تخت هستي نشسته و با دست روي زانويش مي کوبد و مي گريد.
تورانجان چشم هايش را پاک کرد . با مشت به سرش کوفت و داد زد :
ــ دست از سرم برداريد : سيمين بچه دزد . عشرت لگوري . مهرماه سيه روز .حسين ناکام .
آرام که شد با خود گفت :
ــ پاشو پيرزن . مگر نمي گفتي من مبارزه مي کنم ،پس هستم . پاشو فکري براي ناهار خودت بکن . پاشو برنج سبزي پلو را آب
بينداز . نشخوار خاطرات اگر همين طور پيش برود تا شب ديوانه ات مي کند . هستي و سليم مي آيند و شام قشنگي برايشان تهيه
مي بيني . اما ناهار چه مي خوري ؟ عدس پلو از ديشب مانده نه .
به دستشويي رفت و صورتش را پاک شست ،حوله کوچکش را تر کرد و چلاند و روي چشمهايش گذاشت . يک قاشق مربا خوري
آورد . سر سفره ي سال تحويل نشست و سمنو را تا ته خورد .
ادامه دارد...
با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد
بازار