1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت پانزدهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
قصه شب/ زندان زنان آمریکا- قسمت پانزدهم
آخرين خبر/ سرگذشت هيجان انگيز و متاثر کننده زني که در اثر يک اتفاق راهي زندان مي شود و پيش آمدهايي که او را از مسير درست زندگي اش جدا مي سازد...
اثر: وين سنت ج بارنز
قسمت قبل انتظار من زياد هم طول نکشيد و مقسم هاي مسئول تقسيم آمدند بدون اينکه حتي نگاهي به انها بکنند، همه را يکجا بردند. زيرا مسئوليت هاي ديگر هم داشتند و بايستي زودتر غذاي زندانيان را هم تحويل بگيرند و براي تقسيم ببرند. بالاخره وقت شام رسيد، زنگ شام بصدا درآمد. زندانيها مثل هميشه به ناهارخوري حمله کردند. مسئولين غذا، بيسکويت ها را داخل يک سيني خيلي بزرگ رويهم چيده بهمراه کتري قهوه و سيب زميني و لوبياي پخته وارد سالن کردند. من امروز مخصوصا جاي خود را نزديک درب آشپزخانه انتخاب کرده بودم، تا بتوانم بخوبي ناظر سالن بوده، و عکس العمل خوردن بيسکويت ها را در زندانيها ببينم. هنوز چند دقيقه اي از شروع غذا نگذشته بود که ناگهان سر و صداي عده اي بلند شد. ابتدا چند نفري شروع بع غرولند کردند. کم کم اين غرولندها اوج گرفت. شديد و شديتر شد تا اينکه سرانجام تبديل به يک خشم و ناراحت و آشوب جمعي گرديد. همگي فريادکنان از شدت ناراحتي پاهاي خود را محکم به زمين مي کوبيدند. سپس دسته جمعي شروع به کوبيدن بقلوي و ظروف غذاي بروي ميز ناهارخوري کردند. در حاليکه مرتبا به مسولين زندان و مملکتي فحش و ناسزا ميدادند.... کدام فلان....فلان...شده اي اين بيسکويت هاي لعنتي را براي ما تهيه کرده؟ اين کار کدام فلن....شده ايست. ما اين بيسکويت ها را نميخوريم، چه ....شده اي اين کثافتها را براي ما تهيه کرده؟ رفته رفته اوضاع آشفته تر و وضع بدتر ميشد. داد و فرياد هاي اعتراض آميز اوليه جاي خود را به يک خشم و عصيان جدي و جمعي داده و تبديل به بلوا و آشوب مي گرديد. ناگهان جنگ و نبرد پرتاب بيسکويت بسوي هم شروع شد. بيسکويت بود که در هوا مي چرخيد و بهر طرف مي خورد، و پخش مي شد، به در، به شيشه، به ديوارها محکم برخورد ميکرد و با شدت در روي زمين پخش ميشد يا به سر وروي ديگران ميخورد. سرانجام خانم مرگان داخل معرکه شد فورا بوسط سالن پريد و سعي داشت بهر ترتيب شده سر و صداها را خامو ش و از ايجاد بلواي شديدتر جلوگيري کند. که د راين هنگام يکي از بيسکويت ها در هوا چرخيد و مستقيما به سوي او امد و بشدت با نوک دماغ گنده او اصابت کرد. اما او با زرنگي تمام و با لبخندي مصنوعي موضوع را ناديده گرفت و بروي خود ش نياورد و با کمک چند نفر از همکارانش سرانجام سر و صداها را خامو ش کرد. پس از خاتمه بلوا سرتاسر کف سالن پر از بيسکويت شده بود. من که با مشاهده اين جريان سرپا خشکم زده، شرمنده از دسته گلي که به آب داده بوم پشت در آشپرخانه قوزکرده از وحشت به خود مي لرزيدم. با اين همه وقتي آن آخرين بيسکويت محکم بروي دماغ خانم مرگان خورد نتوانستم جلو خنده خود را بگيرم. در حاليکه هنوز هم مشغول خنديدن بودم ناگهان احساس کردم کسي بالي سرم ايستاده. بمحض اينکه سرم را بلند کردم خانم گيلفويل مثل يک برج زهرمار با قيافه اي برافروخته بالي سرم ايستاده و درحاليکه هر دو دست خود را به کمر ش زده و پاها را از هم بازگذاشته بود، آتش خشم و کينه اي شديد از چشمانش ميباريد، يک دفعه مثل بمب ترکيد، دهان گشاد خود ش را باز کرد و فرياد کشيد. کدام پدرسوخته اي تا به حال به تو گفته بود که تو آشپزي بلدي، تا بعنوان کمک آشپز پيش من بيايي و چنين دسته گلي به آب بدهي. پاشو فورا گورتواز اينجا گم کن، و برو همونجاييکه اول بودي و فورا خودتو به مدير زندان مغرفي کن. اگر از من بپرسي تو فقط به درد مسترا ح شستن مي خوري. بعد از شام وقتي به طرف اطاق مديره زندان راه افتادم و در بين راه خود فکر مي کردم هر تنبيهي که براي من تعيين کنند راستي که حق دارند، حتي اگر محکوم به مرگ با صندلي الکتريکي گردم سزاوار و حق اعتراض ندارم. اگر محکوم به مرگ هم نگردم. به جرم ايجاد آشوب و بلوا در زندان و به هم زدن نظم حتما بايد محکوم به زندان انفرداي شوم. خلاصه به کلي خود را باخته بودم. ولي برخلاف پيش بيني به محض ورود به دفتر. با اولين نگاهي که به قيافه سايه کردم، در عين تحير نوري از اميد و خوشحالي از نگاهش به دلم تابيد. زيرا در اين چهره پاک و زيبا کوچکترين آثاري از عصبانيت و ناراحتي و حتي سرزنش و رنجيدگي نديدم. بلکه برخلف انتظار باز هم با همان خوشروئي و نزاکت و مهرباني که روز اول در او ديده بودم با من روبرو شد و به آرامي چنين گفت: شنيدم در اشپزخانه خيلي ناراحت شدي و در آنجا هم با تو خوشرفتاري نشده، و باز هم در حالي که در چشمان آبي زلالش چيزي جز دلسوزي و مهرباني ديده نمي شد در حاليکه مستقيما نگاه خود را به ميان چشمان من دوخته بود منتظر پاسخ ماند. با شرمندگي سر به زير انداختم و گفتم: خيلي متاسفم مثل اينکه دستپخت من تعريف زيادي ندارد و در اين جور کارها سليقه و سابقه چنداني ندارم. با تبسمي تلخ ادامه دادم بايد اقرار کنم با آن بيسکويت بدي که من پختم مسلما در هيچ مسابقه آشپزي برنده نخواهم شد. با خوشرويي خنده اي کرد و گفت: عيب ندارد ولي آنطوريکه من در پرونده تو ديده ام مثل اينکه در سابق مدتها به منشي گري و ماشين نويسي اشتغال داشته اي. پس فکر مي کنم بهتر است از فردا عهده دار اداره دفتر محاسبات انبار کردي. با شوق و دستپاچگي پاسخ دادم: بله حتما چون اين کاريست که به خوبي از عهده آن بر ميايم. خيلي خوب اين هم معرفي نامه تو بگير و خودت را به سرپرستار مسئول انبار و مخازن زندان معرفي کن. يادداشت معرفي را از دست او گرفتم و با تشکر از دفتر بيرون آمدم، هنوز در را پشت سر خود نبسته بودم که صدا کرد مواظب با ش دوباره پيش من برنگردي. پاسخ دادم چشم سعي مي کنم در آينده مزاحمت ديگري فراهم نکنم. پس از معرفي به سرپرست انبارها قرار بر اين شد که به عنوان دفتردار محاسبات و تدارکات انجام وظيفه کنم. و موضوع داد و ستد و ورود و صدور وسائل از انبار را در دفاتر مربوط ثبت نمايم. اين مخزن عبارت از يک انبار زيرزميني وسيعي بود که بخش هاي مختلف آن به وسيله ي ديواره هاي چوبي از هم مجزا شده بود. بخشي از آن مخصوص سردخانه و يخچالها و فريزرهاي بزرگ مخصوصي نگهداري اجناس فاسد شدني مثل گوشت و کنسرو و خوراکي هاي در قوطي شده و بخش ديگر مختص وسائل بهداشتي و زينت و غيره مثل دارو وسائل خواب که تا سقف انبار روي هم چيده و انباشته شده بود. سرپرست انبارها زن خوشرو و خو ش قيافه اي به نام خانم رزداولين بود که در ظاهر بيش از سي سال نداشت. برخورد ش با من کامل دوستانه بود. پس از معرفي با حوصله تمام مرا در جريان گذاشت و به کارم آشنا ساخت. کار اصلي من اين بود که ارقام وارداتي را در يک ستون و اقلم صادراتي را در ستوني ديگر در محل خود ش ثبت نام کنم و علاوه بر اين دفترچه کوچک ديگر به دستم داد که در داخل آن مقدار جيره و لوازم استحقاقي ماهيانه هر نفر زنداني ثبت و مشخص شده بود. پس از اطمينان از اينکه به کار خودم کامل وارد شده ام با دست به طرف ميز تحرير که قرار بود کار خود را در پشت آن انجام دهم اشاره کرد و گفت. ميز تو آنجاست مي تواني از اين لحظه به بعد با خيال راحت به کار خودت بپردازي. اين ميز در داخل يک دفتر کيوسک مانند در گوشه اي از محوطه مخزن طوري قرار گرفته بود که هيچ نوع ديدي روي محوطه و وسائل انبار نداشت و در نتيجه قادر به نظارت بر اتفاقات نبود البته بعدها به من مسلم شد که عمدا وضع دفتر و محل ميز نويسنده آن را به اين طريق ترتيب داده بودند تا سر از کار سايرين در نياورد. علاوه بر من و خانم داولين دو نفر زنداني ديگر هم در انبار کار مي کردند. کار آنها نوشتن فيش و بيجک هاي انبار بود و در ضمن وظيفه داشتند که اجناس لزم به تحويل را بردارند، وزن کنند و تحويل سرآشپزها بدهند يا اگر وسايل بهداشتي بود آنها را تحويل نماينده بهداري نمايند. علاوه بر اين دو نفر مرد نيز بر خلف ساير جاها که اصل مردي در زندان ديده نمي شد به منظور سوا کردن صندوق و وسايل و بارهاي سنگين انبار انجام وظيفه مي کردند يکي از مردها کامل خو ش تيپ و خو ش هيکل عينا شبيه ارتيست هاي سينما بود که در فرصت هاي مناسب مشغول لس زدن و مغازله با خانم خوشگل سر انباردار مي شد. آن يکي هم با يکي از زن هاي بيکاري انباردار روي هم ريخته بود. خلاصه اين برنامه کرکر و خنده و سر به سر گذاشتن از اول صبح تا شب هنگام که انبار تعطيل مي شد همه روزه ادامه داشت. از قرار معلوم منظور آنها از قرار دادن من در داخل آن دفتر چوبي کوچک و سهم فشرده هم اين بوده که ناظر بر جريان آنها نباشم تا مبادا اين موضوع به خارج از انبار در ميان زندان درز کند و سايرين از آن مطلع شوند و احيانا دردسري براي آنها ايجاد شود. از طرفي همه روزه مقدار زيادي خواربار و وسائل ديگر به دست همين گروه از طريق راهروهاي باريک زيرميني به آپارتمان مديره زندان منتقل و از همانجا مستقيما به خارج برده ميشوند. همه اين دست بردها بدون واهمه و ملحظه در روز روشن انجام مي گرفت زيرا کلبه کادر انبار به جز من يکي در اين کار دست داشتند و در منافع آن سهيم بودند اين جزئي سهم يک نوع حق السکوت و به منظور بستن دهان آنها بود. همه روزه يک رديف زنداني به منظور دريافت و حمل وسائلي از قبلي پتو، حوله، ملافه، قوطي و بسته هاي داروئي و نوشت افزار دفتري نعيين مي شدند که وظيفه دار انتقال اين وسائل به آپارتمان محل زيست پرنسس مدير زندان بودند. که مقداري از آن به عنوان پادا ش و به منظور دلجويي به پرستاران بعضي زندانيان نورچشمي داده مي شد و باقيمانده به دست آبادي او در بين اهالي بومي آبادي هاي اطراف زندان به فرو ش مي رسيد،بدين سبب يکي ديگر از علل جا دادن من در آن دفتر صندوق مانند اين بود که بوئي از اين کارها نبرم. از اينجا بود که پي بردم با وجود اينکه جيره استحقاقي تعيين شده براي هر زنداني نسبتا کافي مي باشد. چرا آنچه که به صورت غذا با جيره بدست زنداني مي رسد اين چنين ناپيز و غير مطبوع و کامل ناکافيست. زيرا پس مانده خوراک و وسائل از اين لشخورها از اين بهتر نمي شد. انسان وقتي براي اولين بار وارد انبار خواربار مي شد چشمش از مشاهده اين همه وسائل چيده شده در قفسه ها خيره و کامل دچار حيرت مي شد انواع خوراکي ها قوطي کنسرو، کمپوتها، مربا، ژله، سوپها و حتي کنسرو ماهي و چاشني ها همه خوب ولذيذ. که از طرف سردخانه ها پر بود از انواع گوشت هاي چاق و پروار. همه چيز فراوان و کافي. ولي حيف که جز مقدار جزئي از آن چيز ديگري نصيب زنداني هاي بدبخت نمي کرديد. بعضي از اين اجناس بدون اينکه اصل وارد انبار شود مستقيما از همانجا روانه آپارتمان مديره زندان مي شد. بعد از ظهر همان روز داخل دفتر خود نشسته بودم که يکي از زن هاي زنداني وارد دفتر من شد و اظهار داشت که به عنوان کمک و دستيار من تعيين شده و به او دستور داده اند که خود ش را به من معرفي کند. طرز برخورد و ظاهرا و طوري بود که چندان به دلم نچسبيد. هيکلي ضعيف و لغر با صورتي رنگ پريده و از چشمانش شرارت و موذي گري آشکار بود. از طرفي از بس مرتبا سگار مي کشيد ميان دو انگشت وسطيش به کلي به رنگ قهوه اي تيره در آمده بود. پس از معرفي بي اعتنا بر روي صندلي مقابل من نشست و فورا قوطي سيگار خود را از جيب گشاد پيراهنش خارج کرد و ممشغول پيچيدن سيگار شد. و پس از آماده شدن با ولع تمام مشغول کشيدن آن شد وقتي سيگار به انتها رسيد و بيش از ته سيگار کوتاهي از آن باقي نمانده بود به عنوان تعارف آن را به سوي من دراز کرد و گفت. بيا يک پک بزن؟ گفتم خيلي ممنون من سيگار نمي کشم. اوه پس معلوم ميشه تو مثل ما آلوده نيستي ها....؟ کشيدن سيگار که دليل بر آلوده بودن نيست. البته نخواستم به او گفته باشم که بر فرض سيگاري بودن هم هرگز رغبت لب زدن به ته سيگار او را نداشتم. از همان ابتدا طرز برخورد و رفتار اين زنداني که اسمش ليل پيکنز بود مرا به او مشکوک ساخت بخصوص اينکه از ابتداي سرويس تا آخر وقت دست به سياه و سفيد نميزد و بيکار و بيعار نشسته بود و ضمن دود کردن مدام سيگار مواظب من بود. به طوريکه بکل از طرز او خسته و کلافه شده بودم. اص ا يآوردم و دليل نگاه، رفتار و گفتار ل سر از کار ش در نم فرستادنش به اينجا را نميدانستم. هر طور بود آن روز هم تمام شد. صداي زنگ چکشي زندان خاتمه ساعت پنج را اعلم داشت. پس از رفتن به ناهار خوري و صرف غذا هنگاميکه به سلول خود برگشتم من و الويز در حاليکه هر يک روي تخت خود دراز کشيده بوديم مشغول صحبت و درد و دل شديم. صحبت ما درباره اتفاقات آن روز بود. پرسيدم خوب الويز تعريف کن ببينم تو را به کجا فرستادند و چه وظيفهاي به عهدهات گذاشتند؟ من جزو کارگران کارگاه گليم و پارچهبافي شدهام و مجبورم صبح تا عصر بدون کوچکترين استراحت جان بکنم تا پرنسس زندان بتونه حاصل دسترنج ما را بفروشه و به حجم پول و رقم پسانداز خود ش اضافه کند. اما پيش خودمون باشه دختر راستيراستي که عجب بيسکويتي بخورد بچهها دادي و با ترتيب اين المشنگه وسيله تفريح خوبي براي آنها فراهم آوردي. پاسخ دادم: چي گفتي تفريح، چه تفريحي مگر نديدي چه جوري کفر همشان در آمده بود و چقدر عصباني و ناراحت شده بودند؟ اصلا يتي در کار نبود اصل موضوع بر اين بود که هر نه بابا راستي که خيلي ساده اي، عصبان کدام از اين بيچاره هاي محکوم از چيزي دلخور و از موضوعي دلپري داشتند و دلشان مي خواست به وسيلۀ عقده، خود را خالي کنند و عقب بهانهاي ميگشتند. زيرا پس از سالها تحمل زندان و با خوردن اين همه خوراکيهاي گندزده و بيمزه و ديگر موضوع خوب و بد و لذت از خوراکيها را از دست داده و در مقابل همه آنها بيتفاوت شدهاند خوراکيهايي را خورده و مي خوردند که صدها بار از اين بيسکويت دستپخت تو بدمزهتر است. تمام اين جار و جنجال و سر و صداها روي اين اصل بود که دلپري از دست سرپرست بخش يعني خانم مورگان داشتند و ميخواستند به اين بهانه کمي سر بسر او بگذارند و اذيتش کنند. موضوع صحبت را به اين زن کمک نويسندهاي که به من داده بودند کشيدم و نظر او را در مورد الويز پيکنز پرسيدم. تو مواظب خودت با ش من اين زنيکه بدذات را خوب ميشناسم با اين بدزد و ببر و بچاپي که خانم پرنسس به راه انداخته مجبور چندتايي هم جاسوسه و مأمور مخفي جيره خور در ميان زندانيان براي خود ش داشته باشه، تا با همدستي اين جاسوس و تعدادي گانگستر و دزد و دغل بتونه بدون سر و صدا هر کاري که دلش ميخواد انجام بده. توسعه اين باند به تمام سوراخ سنبه هاي زندان ريشه دار دوانيده. به هر جا که قدم بگذاري چند تايي گو ش تيز کرده مواظب حرفها و چندتايي چشم تيز کرده مواظب رفتار همه هستند. رئيس اين مأمور مخفي و باند تبه کار روباه مکار و چاقوکش بيرحمي بنام فلورانس فانکه يک کمي اگر حوصله بکني بزودي با همه آنها آشنا ميشوي و بالاخره صابونشان به رخت تو هم خواهد خورد. بچههاي زندان اسم اونو مردمآزار گذاشتن. با آن هيکل درشت و قيافه زننده و چاک دهن پاره يکي از اون زن هاي بيشرم و حياي روزگاره که لنگه نداره از طرفي کنيز حلقه بگو ش و چاکر جان نثار خانم پرنسسه. يکي از اون عقرب هائيکه همه از او حساب ميبرند و بشدت از ش نفرت دارند. معاون کوچولوي تو هم يکي از اجزاء مورد توجه اين باند جاسوسيه. منظور آنها از فرستادن او به کمک تو آينه که مواظب رفتار و کارهات باشه. ناگهان صحبتش را قطع کرد و ساکت شد و با قيافهاي مضطرب يواشکي به من اشاره کرد و گفت: تکان نخور فقط مواظب سمت راهرو با ش. آهسته زيرچشمي نگاه کردم. بله خود ش بود. ليل پيکنز مأمور مخفي من مثل يک سايه خود ش را در کنار سلول ما به ديوار چسبانده کاملا مواظب ما بود ولي در ظاهر وانمود ميکرد که با يکي از زندانيها مشغول صحبت است. الويز يواشکي پرسيد همينه؟ گفتم بله خودشه. دست از صحبت برداشتيم و آنقدر منتظر مانديم و مواظبش بوديم تا رفت. پس از اطمينان از اينکه او رفته و ديگر صداي صحبتهاي ما بگوشش نميرسه. الويز دوباره ادامه داد: خلاصه از قرار معلوم پرنسس کام ا بهت بگم بايستي بخوبي حواستو جمع کني ل تو را تحت نظر گرفته و قصد ش اينه که امتحانت بکنه. بايد سعي کني که جزئي اشتباهي نکني و هر دستوريکه ميده هرچي که ميخواهد باشه درست مطابق ميل او انجام بدي. اما در مورد مردم آزار هنوز حرفهاي من کام ال تمام نشده فکر ميکنم در اولين برخورد کام ال اونو بشناسي. قيافها ش خيلي ين مثل يک پيازه. از بس قيافها ش تلخ و بد اخمه هرکس اونو ا مشخصه. طر ح کلي صورتش آ کنه حتما عمر ليموتر ش بوده. وقتي از کنار هرکي رد براي اولين بار ببينه فکر مي ا غذا ش يک ميشه صاف تو چشماي آدم خيره ميشه نگاهش براق و کينه توزانه است که فکر ميکني تو طلبکاره. ديگر مشخصات او اينه که در ظاهرا خيال داره محکم تو گوشت بزنه يا حقيقت نشان ميده که علاقمنده هر يکشنبه در مزاسم مذهبي عبادتگاه زندان شرکت کنه و حتي جزو خوانندگان سرود مذهبي باشه. موقعي که همگي دسته جمعي شروع به خواندن سرود مذهبي ميکنند صداي زل و زننده او در ميان تمام اين صداها کاملا مشخصه و تو و ذوق آدم ميزنه که بلند بلند اين جملت را تکرار ميکنه: با عيسي مقدس، مرا راهنمايي کن. از گناهانم درگذر، روحم را تزکيه و پاک فرما. قلب من مثل دريايي از خونه. اما در موارد ديگر مث ال موقعيکه قصد داره يک زنداني را نصيحت يا به اصطلا ح هدايت کنه مطلب را اينطوري آغاز ميکنه: بهتره دخترجان با خداي خودت يکرنگ و يکرو باشي. و سعي کني که او را از خودت راضي نگهداري. هرکس که روزهاي يکشنبه چشمش به قيافه عابدنما و ظاهرفريب او ميفته پيش خود ش فکر ميکنه نباشد بر خلاف آزار جد زن مؤمنه و يک عيسوي معتقد و پاک باشد. ولي خدا نکنه ا تمام شايعات اين مردم يک که يک زنداني بدبخت در بقيه روزهاي هفته بدام بيفته و تو چنگش گير کنه. اونوقت واي به حالش. حال که کام ال ملتفت قضيه شدي؟ پس بهتره از حال سعي کني نبض اونو بدست بياوري و از اول خودتو يک زن با ايمان و يک عيسوي کامل نشان بدهي و در ضمن به او وانمود کني که تا چه حد نسبت به ديانت و تقدس او ايمان داري. با اين وجود هميشه مواظب حال خودت با ش. يک دفعه الويز ساکت شد و ضمن اينکه با دست جلو دهانش را گرفته بود زيرلبي گفت واي خداي من اونها ش خودشه، داره مياد، مواظب با ش. روي تخت همانطور که خوابيده بودم يواشکي از اين طرف به آن طرف چرخيدم از لي ميله ها بسمت درب جلو خيره شدم. يک زن درشت هيکل بدقيافه با قدمهاي بلند و کشيده بسمت انتهاي راهرو ميرفت موي سر ش را بصورتي زننده و بدنما رنگ کرده بود مثل اينکه نتوانسته بود آنرا به خوبي رنگ کند و در نتيجه دو رنگ از کار درآمده و انتهاي آن را در پشت سر با بيسليقهگي تمام جمع کرده بود. از اين قيافهايکه من ميديدم هر کاري ساخته بود. با هر دو دست بيخ يک چوبدستي کلفت را محکم چسبيده بود در جلو او چشمم به موجود ضعيف لغري افتاد که تلوتلوخوران براي اينکه به زمين نخورد دستشو به در و ديوار راهرو بوسيله مردم آزار و دستيارانش به جلو هول داده ميشد. انجام اين ميگرفت و از پشت مرتب صحنه با فاصله چند سلول آن طرفتر ما به وضو ح در حال انجام بود. بيچاره دختر ريزنقش و کم جثه اي بود که فکر ميکنم سنش به نوزده سال نميرسيد. گويا به جرم دله دزدي کار ش به اينجا کشيده بود. تو زندان همه او را ميشناختند و به سادگي و مهرباني و شده عموما يف و کم جثه برعاطفگي و بي غل و غشي مشهور را به او علاقمند بودند از قرار معلوم حاضر به همکاري با مردم بود گويي استخوان نداشت اسمش سول آزار و انجام جاسوسي و خبرچيني براي او نشده و حال اين مردم آزار بود که با حقه بازي و دسيسههايش کلکي براي او جور کرده و دستش را تو حنا گذاشته بود. اينجور که ميگفتند امروز صبح هنگاميکه مردم آزار او راهرو رد ميشده يک نفر از سلولهاي انتهايي فرياد ميزند: صدا بگوشش ميرسه. در حاليکه مثل يک ديو به خشم آمده بود بر ميگرده و به فرياد مي طرف صدا ميره ولي هيچکس حاضر به گفتن چيزي در اينباره نميشه. اونم مرتب کشيد پس کدام سليطه پدر سوختهاي بود که به من فحش داد. هرکس که باشه آتشش ميزنم. با همين دستهاي خودم خفش ميکنم. از بدشانسي يک قدم آنطرفتر سلول سولياي بدبخت بوده. مردم آزار خرناس کشان بطرف سلول او ميره در و باز ميکنه و داخل ميشه. سولياي رنگ پريده و وحشتزده مثل يک بچه گربه در حاليکه کام ال ميلرزيد به يک گوشه سلول پناه ميبره. زانواشو بغل ميکنه و همينطوري بيدفاع، همانجا مينشينه زيرا هيکل مرد مآزار دو برابر او بود و در مقابل اين غول بيشاخ و دم کاري از دست او ساخته نبود صداي ضربههاي توام با صداي التماس وناله سوليا در راهرو پيچيد که فرياد ميکشيده بخدا من نبودم،بخدا من نگفتم...خانم فانک باور کنيد قسم ميخورم من نبودم خواهش ميکنم.رحم داشته باشيد... ولي جمله آخري او در ميان نعره هاي خشم آلود مردم آزار گم ميشود که ميگفت...دختر حالا کارت بجائي کشيده که به من ميگي پيره سگ...آها،آها... از اين ببعد صداي دختره اصل شنيده نميشه و فقط صداي ضربه و کتک بگو ش ميرسه.آخرسر هم دست ميبره موهاي نرم دخترک بيچاره رو چنگ ميکنه . دور دست خود ش مي پيچه با يک تکان او را از روي مين بلند ميکنه و محکم سر ش را بارها و بارها بديوار داخل سلول ميکوبه تا آنجا که سولياي بدبخت از حال ميره و بيهو ش و بي حرکت مثل يک نعش دمرو روي کف سلول ميفته و ديگه بلند نميشه. اين بود نمونه اي از رفتار زندانبانان با زندانيان بيچاره دختره هنوز هم همينطور بهمان حال همانجا افتاده. الويز نگاهي بمن کرد و گفت حال فهميدي حق با من بود که سفار ش کردم صلا ح تو در اينه که با اينها درنيفتي.بي اختيار زير لب چدبار اين کلمه را تکرار کردم "کفتار کثيف" آنروز هم مثل هرروز نهار را ذر ساعت يازده خورديم. پس از خاتمه غذا همه زندانيان بمنظور استراحت چند ساعته بعد از نهار به سلولهاي خودشان رفتند، تا بعد از خاتمه استراحت بسر کارهاي مربوط بخو برگردند. در اين يکساعت هرکس آزاد بود بهر کاريکه دلش ميخواهد بپردازد. بعضي ها دور هم جمع ميشدند و مشغول صحبت و شوخي ميگرديدند، عده اي هم بنظافت سلول خود ميپرداختند. من و الويز براي خودمان برنامه داشتيم که بعد از جاروب کردن و نظافت سلول و مرتب کردن تختخوابها سطل آشغال را داخل بشکه آشغالها خال کنيم. بعضي اوقات شاهد رفتار چندتائي از آن زنهاي شلخته و تنبل بوديم که از تنبلي آشغال داخل سلول را از لي ميله ها به بيرون پرتاب ميکنند ادامه دارد... با کانال تلگرامي «آخرين خبر» همراه شويد