1. جذاب ترین ها
  2. برگزیده
کتاب

داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت نهم

منبع
آخرين خبر
بروزرسانی
داستان ایرانی/ شوهر آهو خانم- قسمت نهم
آخرين خبر/ پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد وان راز که در دل بنهفتم بدر افتاد از راه نظر مرغ دلم گفت هواگير اي ديده نگه کن که بدام که درافتاد حافظ گشتيم و گشتيم تا يک داستان خواندني و با ارزش برايتان آماده کنيم و حالا اين شما و اين هم شوهر آهو خانم. يک داستان وقتي به دل آدم مي نشيند که بتوان با شخصيت هايش آشنا شد، دوستشان داشت از آن ها متنفر بود و يا درکشان کرد. وقتي شخصيت ها خوب و درست تعريف شوند ما هم خيلي راحت با آن ها ارتباط برقرار ميکنيم و اين مي شود که يک قصه به دلمان مي نشيند و مشتاق خواندنش مي شويم. شوهر آهو خانم يکي از معروف ترين داستان ايراني موفق و پر طرفدار است که علي محمد افغاني آن را نوشته و سراسر عشق و نفرتي است که کاملا قابل درک است، اميدواريم از آن لذت ببريد قسمت قبل آرى دختر جان، شهرت و موفقيت، همانطور که حسين خان ميگويد بتو لبخند ميزند. يقين داشته باش بجائى برسى که همه ى زنان حسرتت را بخورند! مردان براى اولين بار در دنيا افسوس بخورند که چرا زن خلق نشده اند تا اينهمه هواخواه واله و انگشت باب داشته باشند. صداى خفهى در خانه که اهسته بسته شد و همه را بکام خود کشيد شنيده شد. وقتى سيد ميران با مغز و قلبى گرم و مالامال از انديشه و احساس کوچه ى تاريک و اسرار اميز صنعتى را پشت سر ميگذاشت با خود گفت: - براى پول در اوردن بد تيکه اى بتور نزده اند! و آن شوهر بدبخت و احمقش چه مرد الدنگ و بيغيرتى بايد باشد که چنين آيت حسن و ملاحتى را بگذارند مفت از دستش برود. مثل اينکه اين لقمه بآن دهان زياد بوده است. عجب! عجب! خوشگلى زياد اين زن باعث بدبختى او شده است. بى گمان بد رفتاريهاى شوهرش نيز از همين ناحيه آب ميخورده است. گوسفندى که علف تلخ ميخورد شيرش شيرين ميشود؛ شوهر دوم اين زن مرد سعادتمندى خواهد بود. فرداى آن شب چندان دور نبود که دير برسد. سيد ميران سرابى هر چند بروشنى نميدانست که چه پيش خواهد آمد ، همچنانکه شيوه ى نيکو کاران اصيل است کوچکترين ترس و ترديدى در خود احساس نميکرد که بايد دست بلورين و شکننده اى را که بهر کمک بسويش دراز شده بود با ملاطفت ، اما محکم و مردانه ، بگيرد و از قمر چاه بيرون بکشد. دلش قوى و عزمش راسخ بود زيرا از حق و شرافت دفاع ميکرد؛ حق و شرافت عترت بى پناه و آسيب پذيرى که مسيح وار بصليب بسته شده بود تا آماج تير هاى زهر آگين نابکاران گردد. اين راه براى او يک ازمايش همّت و جوانمردى بود که در زندگى هر کس فقط يک بار ممکن است پيش بيايد. و آيا در گرماى سوزان اين زمانه ى وانَفساکه هر کس نقش خود را در آب ميبيند، نيکو کارى آبى نيست که بر چهره ى خفقان گر فتمروحميزنند؟ در اين خصوص او البته لازم ندانست چيزى به زنش بگويد، زيرا زنان در نيّات خير هيچگاه با مردان خود هم راى و همراه نبوده اند. فقط سيـ ـگار هاى پشت سرهمى که آنشب در رختخواب دود ميکرد، بيدارخوابى و چهره ى انديشناکش، آهو خانم را بفکر فرو برد که در پيش پاى مرد کامروا و پر مشغله اش بايد مشکل تازه اى قد برافراشته باشد. و اگر از هر چيز بگذريم ، ديدار هما براستى مشکل و معمّائى برابر سيد ميران نهاده بود که خود نيز نميدانست از چه راه و بچه ترتيب بايد آنرا بگشايد. ولى او مرد بود، و مردان اگر نتوانند سير امور را از قبل پيش بينى کنند خود را بدست حوادث ميسپارند و در جاده ى زندگى توقّف را جايز نميدانند. موضوع رو برو شدن او با حسين خان ضربى ، با همه ى هيولاى جادو گرى که هما از اين مرد ساخته بود، چندان قابل انديشه نبود. او از گنج باد اوردى که دست تصادف، با يک توطئه ى شيطانى بسيار استادانه ( سيد ميران وجود يک چنين توطئه اى را بعيد نميدانست.) نصيبش کرده بود . در عالم خيال عاليقاپوى بلند و با شکوهى ساخته و پرداخته بود که زن زيبا و خوش اتيه در لباس هنرى خود باوقارى شاهانه بر فراز آن ميدرخشيد. اما بکدام مُستَمسَک ، با چه جرات و بِچه بهانه اى ميتوانست يک انسان را که از همه ى حقوق ازادى برخوردار بود در زندان لابيرَنت خود نگه دارد؟ مردک نَشسته پاکى که نانش را از دور و بر بَدريها ميخورند اگر چيزى از عقل بهره داشت ميبايد از راه سر بدادن هما رضايت بدهد تا کارش به پا، يعنى چوب و فلک، نکشد. اين افکارى بود که آنشب در مغز سيد ميران دور ميزد. مردک مطرب، اول صبح روز بعد، هنگاميکه ديد نانواى سرشناس شهر براى چه کارى چکّش زنگ زده ى در خانه اش را بصدا در آورده است ، کاخ آرزوها و افکارش ناگهان فرو ريخت. گوئى قلبش از حرکت باز ايستاد؛ رنگش بطرز مرگبارى بزردى خفه اى گرائيد و لرزش نامطبوعى را در طول تيره ى پشت و دنده هاى خود احساس کرد. با اين وجود کوشيد تا خود را نگه دارد. با اينکه هر دو مرد خوب يکديگر را ميشناختند با هم سلام و عليک نکردند؛ وضع مخصوص روحى آنها که هر کدام از ديگرى بفرنج تر بود چنين اجازه اى نداد. سيد ميران که رنگ لبـ ـهايش پريده بود بخود جرات داد تا بپرسد: - من با خانم بلند قدى که يک دندان طلا دارد ، به اسم هما، کار دارم. نشانيش را اده اند که در اينجا مينشند؛ بله، اوّلين در دست چپ، منزل حسين خان، گمان نميکنم اشتباه آمده باشم. از طرف شوهرش آمدهام بلکه بتوانم وسيلهي برگشتنش را بسر خانمان و زندگي خودش فراهم بکنم. سيد ميران دور و بر خود را نگاه کرد و لَبهايش را با زبان ليسيد. حسين خان که همسر قرمزموي پير و پلاسيده اش نيز بوي ملحق شده بود بلکنت گفت: ‗ خانمي که يک دندان طلا دارد؟ شما از طرف شوهرش آمده ايد؟ همان شوهري که او را سه طلاقه کرده است؟ زَهرا اين چه ميگويد؟ چگونه چنين چيزي ممکن است؟ راه داد تا سيد ميران بداخل دالان برود. حرکات و لحن کلام اين مبشّر اوّل صبحي حکايت از اراده و اختيار مخصوصي ميکرد که بر رگ زن و شوهر جانانه نيش ميزد و آنها را خواهي نخواهي پس ميراند. حسين خان بياختيار بکنار رفت تا بهبيند چه پيش خواهد آمد. در گوشهي حياط به زنش چشم غرّه رفت و با اشاره گفت: ‗ نگفتم مگذار تنها بيرون برود؛ اين مرغک طلائي خانهي مرا خراب کرد. وقتي هما چادر بسر از اطاقش که در کنج حياط کاهگلي کوچک واقع شده بود بيرون ميآمد، مرد مطرب با حالتي عصبي و شير گير شده و فوق العاده بدگمان سراپا دقّت شده بود تا ببيند از برخورد او با مرد بيگانه چه دستگيرش ميشود. در همين حال زن او پيوسته تکرار ميکرد: ‗ نه، اين غيرممکن است. شوهرش چهار ماه است از او خبري ندارد. نه، خود باين امر راضي نيست. امّا زن و شوهر کهنه کار بزودي فهميدند که بايد در اين ميان نقش ظاهراً بيطرفانهاي بازي کنند؛ نقشي پوشيدهتر که بهتر بتواند آنها را در تأمين مقصود ياري کند. هما که از آمدن سيد ميران يقين حاصل کرده بود بي آنکه شتابي در کار از خود نشان دهد با چهرهاي برافروخته تا دم در دالان پيش آمد؛ امّا قبل از آنکه آستين کت مرد را ببيند رويش را برگرداند؛ يکقدم برگشت و درحالي که پشت باو داشت چادرش را جمع کرد و با يک نوع سادگي ظاهري گفت: ‗ من اگر ميخواستم دوباره به خانهي او برگردم چرا طلاقم را ميگرفتم، مگر ديوانه بودم يا کسي مجبورم کرده بود؟ نه، کسي مرا مجبور نکرده بود. وانگهي، کسي که ميداند باين زودي از کردهي خود پشيمان ميشود، کسي که ميداند نميتواند دوري مرا تحمّل کند، چرا بايد در زندگي چنان رفتارهاي زشتي را در حقّ همسر بيآزارش روا داشته باشد؟ مگر مرا از توي کوچهها يا سر بازارها پيدا کرده بود؟ خوبيهايش که يادم نميآيد و بديهايش که يادم نميرود، بچه چيزش بايد دل خوش کنم و دوباره بخانهاش برگردم؟! راست ميگويد؟ از کردههاي خودش پشيمان شده است؟ از اين ببعد با من بدرفتاري نخواهد کرد؟ مرا در خانه بميل خودم واخواهد گذارد؟ بسيار خوب، حرفي ندارم، آن خواهر سليطهي حرّاف و اُشْتُلُم گويش را که در آنخانه هَووي من شده است بجاي ديگر روانه کند آنگاه دنبال من بفرستد. من زير ديوار شکسته ميخوابم و با مَلوس در يک خانه زندگي نميکنم. و يک موضوع ديگر، او از گرو نگه داشتن بچّههاي عزيز من چه نفعي ميبرد؟ آيا ميخواهد مرا شکنجه بدهد يا اينکه آنها را باز هم بيشتر از آنچه هستند در غم دوري مادر زرد و زار بکند، کداميک؟!اگر خيال ميکند اينهم وسيلهاي براي پشيمان کردن منست، پُر اشتباه رفته است. بايد از اين حماقتهاي بيجا دست بردارد. بايد بچّههاي مرا به من برگرداند. براي من قبل از آنکه بچّههاي خود را سير ديده باشم حتّي خوردن و آشاميدن مطرح نيست چه رسد بانديشيدن در خصوص شوهر کردن. اين حقيقتي است که يک ذرّه کم و زياد ندارد. البتّه نفقهي اين چهار ماهه را هم که من نبايد بگويم، کسي که آدم شده و براه آمده است لابد تکليف خود را ميداند چيست؟ هما از روي شيطنت بدختر زَهرا و خود او که کنار حوض ايستاده بودند چشمک زد. پيرزن با حرکاتي که خارج از اختيارش بود پر چادر او را گرفت و کنار کشيد تا آهسته بوي بفهماند، يک نه بگويد و يک عمر خود را خلاص کند. دخترش او را عقب زد و بصدائي که حتّي سيد ميران نيز شنيد پرخاش کرد: ‗نه مادر، تو چرا روي زندگي يک فردي ميخواهي سايه بيندازي؟ ما در اين ميان ترکهي پشت دهل که نيستيم. هرکس اختيار زندگي و راه و روش خود را دارد. چرا بندهي خدا راايز گم ميکني؟ او از اينمرد بچّه دارد! هما روي خود را بطرف سيد ميران، که تحت تأثير هيجانات کارِ نکرده مطلقاً ياد روزه دار بودنش نبود و تازه ميخواست براي پيچين يک سيـ ـگار روي سنگ ايوان نزديک دالان بنشيند، کرد و با لحني ملايمتر گفت: ‗ آري آقاي محترم، همان که گفتم، اوّل بچّههاي مرا بدهد ببينم در اينمدّت با آنها چه جور تا کرده است؛ ببينم او که ناقه را پي کرد با کرّهاش چه رفتار نمود. من مادرم و تا از بچّههائي که بند جگرم هستند دورم نميتوانم بنشينم و در شرائط آزاد و متساوي با او حرف بزنم. حيوانات هم براي خود احساسات دارند چه رسد بانسان. اوّل بچّههاي مرا بدهد که دلم سر جايش بيايد و بعد از آنهم اين آقا نمايندهي منست. هر صحبت و گفتگوئي داريد با او بکنيد، همين. از اشارهي اخير منظور او حسين خان بود. اين را گفت و بگوشهي ديگر حياط برگشت. وقتي سيد ميران از در خانه بيرون ميرفت صداي کِرکرِ خندهي زنان را پشت سر خود شنيد. بفِراست دريافت که زن جوان غير از اين نميتوانست رفتاري کرده باشد. با اين وصف بشدّت توي ذوقش خورده بود. با خود صد جور فکر ميکرد. شنيده بود دربالش خاصيّتي هست که فکر را عوض ميکند، امّا تصوّر نميکرد باين سرعت و شدّت. در ميان خُلق گرفتگي و حيرت خود يکدل شکر خدا کرد که در آن لحظهي فراموشي و هيجان روزهي خود را با سيـ ـگاري که ميخواست بهپيچد و بکشد نشکسته بود. روز بعد، طرف صبح، بدر دکّان مردک بحوري آباد رفت. اينجا کوچهي بازارچه مانندي بود بطول کمتر از دويست متر، که بعلّت وجود زرگريها و خرّازيفروشيهاي متعدّد محلّ رفت و آمد دائمي زنان شهر بخصوص زيبارويان بود، که هروقت فرصتي مييافتند بي آنکه واقعاً قصد خريدي داشته باشند آنجا خودي نشان ميدادند. بهرحال سيّد ميران چنين وانمود کرد که اتّفاقاً گذارش به آن محلّ افتاده و ضمناّ خواسته است از او احوالي بگيرد. حسين خان طبق معمول هميشگياش بيشتر از يک لنگه در دکّان کوچک خود را باز نکرده بود. سيـ ـگاري زير لب داشت و در ميان کومهي درهم برهمي از خِرْت و خورت و آلات و ادوات، که شايد بعضي از آنها از دو سال پيش باين طرف بيهوده توي دست و پاي او افتاده بودند، به تنبلي مشغول سيم کردن سازي بود. سيد ميران پشت سر سلامي که کرد يکدقيقه شانهاش را به بائوي در تکيه داد و چون زير چشمي ديد که کسي در کوچه متوجّه او نيست دزدکي به پستوي دکّان خزيد. اوّل با خوش مشربي پيرانهي کسي که گوئي با همپيالهي خود گفتگو ميکند از کار و بار او پرسيد و بعد بآزادي رشتهي صحبت را بکار همسايهي جوان وي، يعني هما، کشاند. حسين خان سيـ ـگارش را پک زد و با بي اعتنائي خاص گفت: ‗ ديروز بعد از رفتن شما با من صحبت کرد؛ تصميم او همانست که بشما گفت، و حق هم دارد. بالاخره اين چرخ و فلک کجمداري که ما را بي هيچگونه نقشه و هدفي در گردونهي دوّار خود انداخته دور سر ميگرداند، براي اينهمه رنجها و دردها و خونبِدِليهاي عمر چه پاداشي بما ميدهد، همين بچّهها، که پس از مرگ ما زنده بمانند و يادگار ما در روي زمين باشند. و شما ميدانيد که براي يک زن، فرزند معني بس عميقتري دارد تا براي يک مرد. پيشنهاد او کاملاً منطقي و متين است. ولي من موضوعي را خصوصي بشما ميگويم که وقت خود را در اين ميانه خراب مکنيد؛ او ميخواهد بچّهها را بگيرد و دبّه در آورد. آيا شما با حاجي بنّا نسبتي داريد؟ سيد ميران گفت: ‗ چه نسبتي بالاتر از دوستي چندساله؟! بعلاوه محرّک من در اين وساطت چيزي بالاتر از دوستي است؛ آدم بايد ناني را که ميخورد رضايت خاطر خدا را فراموش نکند؛ دل من بحال بچّهها ي بيسرپرست اين زن ميسوزد که دارند از دوري مادر تلف ميشوند. امروز تمام کارهاي شخصي خود را کنار گذاردهام تا بتوانم بدرد اين زن برسم. با شوهرش، اگر موفّق بديدنش بشوم، ميخواهم گفتگوهاي لازم را کرده و هرچه زودتر وضع کارش را روشن سازم. موضوع گرفتن بچّهها، وقتي که خود مسئلهي عقد دوباره در پيش باشد ديگر بيمعني است. موضوع اساسيتري در اين ميان هست که زن و شوهر چون کردهي خودشان است بايد چشمشان کور جيکشان در نيايد و با هم روي آن توافق حاصل کنند. استاد حاجي که جز قبول چاره ندارد، امّا من نميدانم فکر زنانهي هما چگونه بآن خواهد نگريست. حسين خان درحالي که گرهِ پردهي تار دستش را با دندان باز ميکرد گفت: ‗ قطعاً موضوع محلّل را ميگوئيد. شما که خود نانوا هستيد بهتر ميدانيد که اگر نان در تنور خوب پخته نشود وقت خوردن دلدرد ميآورد؛ بايد زمينه را در او آماده کرد. سيد ميران، که نه از گوشهي موذيانهي اين کلمات چيز بخصوصي فهميده بود و نه از نگاه بيحال و پر مکر گويندهي آن، بصحبت ادامه داد: ‗ آري، خوشبختانه من کارگر پيري ددارم که اصلاً از روز اوّل مرد بدنيا نيامده است؛ براي يکشب او را بعقد اسمي وي درميآوريم بيآنکه حتّي لازم باشد رويش را ببيند. ‗بد فکري نيست، تا مدّعي چه بگويد. امّا از لحاظ شما، اين چه اصراري است که ميخواهيد بکنيد؟ مگر در دنيا مرد قحط آمده، يا اينکه از آسمان آيه نازل شده است که همان حاجي بايد شوهر اين زن باشد؟ مگر آنکه بگوئيم شما با سعادت او دشمني داريد. آقاي محترم، حجاب شرم و رودربايستي ميان اين دو، مثل سيـ ـنهي عشّاق اين کوي که حوري آبادش مينامند، از بالا تا پائين چاک است. اگر شما راست ميگوئيد و ميخواهيد در اين ميانه وسيلهي خيري بشويد بهتر است که همان بچّه هاي او را بوي برسانيد؛ اين خود کار بزرگي است، بِاِزدواجش کاري نداشته باشيد. شايد او خواسته باشد مدّتي آزاد زندگي کند. او از شوهر معنا زده شده است؛ آن تشت زرّيني است که سيريش سهل است با فولاد هم پيوند نميگيرد. از طرف ديگر، من از شما سؤالي دارم: آيا بين ما و خدا، حيف نيست زني باين رعنائي و زيبائي که شايد از حيث شکل و شمايل و بَر و بالا در تمام شهر نظيري نداشته باشد عمري را در چار ديوار تنگ و محدود مردي بگذراند و بزرگترين وظيفه و هم افتخار و مشغوليّتش زير ديزي فوت کردن يا کهنهي بچّه شستن باشد؟ حيف نيست آدم جوجهي بلبل را از آشيانش بگيرد تا ببرد در لانه مرغ بزرگ کند؟ اين زن را من بهتر از کف دستم مي شناسم؛اگر حوصله يا عشق زندگي زنانشويي را داشت چرا خانه ي شوهر را ترک مي کرد؟ چه مرض داشت که بخواهد با خوردن تـ ـرياک يا توسل با عمال نگفتني ديگر که براي او در حکم يکنوع خودکشي اخلاقي بود بچه هايش را بگذارد و برود؟ اکنون او در منزل من جاي راحتي دارد؛مثل طوطي که از تنگناي قفس جسته و به مرزوبوم رويائي خود پرواز کرده هواي ديگري استنشاق مي کند.کمال مطلوب و منتهاي آمالش آنجاست.براي شما روشن تر صحبت کنم تا بداني؛هيچ دروغ و تقلبي بهتر از راستي نيست؛پنج سال پيش،اولين روزي که من در همين محل حاضر جلوي خرازي فروشي که الان تبديل به شيريني پزي شده است چشمم به او خورد،با يک نگاه در حرکات و رفتارش آن چيزي را ديدم که آزيتا بر دست و پاي بودا نديد.( آزيتا بر دست و پاي بودا هنگام تولد علائم بزرگي ديد.) نميدانم چگونه شروع کنم،آخر در دنيا غير از خوردن و خوابيدن و جوجه پس انداختن که کارهاي عمومي قلمرو حيواني است چيزهاي ديگري نيز هست که ما مردم بدبختانه کمتر از آن خبر داريم؛از دماغهائي که به بوي گند آبشوران عادت کرده اند بيش از چه توقع مي توان داشت.من از ناليدن و شکو سرکردن بيهوده خوشم نمي آيد .کُنفوسيوس مي گويد عوض آنکه بر تاريکي لعنت بفرستيد شمعي روشن کنيد. سيد ميران گفت: -من خود پرورده يدر و دشت و هواي آزادم؛در نور سحرانگيز ماهتاب به ناله هاي ني چوپان گوش داده ام.رقص دل انگيز و بازو به بازوي دختران و پسران بي آلايش ده را تماشا کرده ام،مي فهمم چه مي گويي؛هنرمند براي خود عالمي دارد که خارج از آن هر حقيقت و مفهمومي پوچ و رنگ باخته است.آيا شما از همان موقع در پي اين زن بوديد؟ مرد مطرب در ميان خرد و ريز جلوي دستش دنبال چيزي گشت که شايد مضرابش بود.چون آنرا نيافت با انگشت ساز دستش را به صدا درآورد و سپس گفت: -اگر من نبودم ديگران بودند؛ديگراني که من به مناسبت شغلم آنان را ميشناختم و از تب و تاب با سوز و گدازشان در آرزوي وصال او بي خبر نبودم. _آيا نقشه ي آن عشق کذائي ساخته و پرداخته دست همين کسان بود؟ _فکر آن تراوش مغز خود زن،يا بهتر بگويم نقشه ي يکي از دست خواهرچه ها و نديمه هاي او بود که هنوز گاه گاهي پنهاني به سراغش مي آيد.اين سيلياي دوم (سيليا،قهرمان شکسپير،دوست داناي روزاليند در کتاب«آنطور که بخواهيد».) به او گفته بود،وقتي که همه ي مسائل شرعي و عرفي براي طلاق از دست تو بريده است،مانند آن زنداني محکوم به ابدي که خود را به مردن زد و با اين حيله از زندان گريخت،تو نيز عشق خود را نسبت به اين مرد چنان به مردن بزن و برو که بعد از رفتن هرگز نخواهد نام زن را به زبان بياورد.شايد اين فکر حيرت انگيز در ابتدا فقط سقزي بود که به دهان دو دوست خوشمزه مي نمود؛اما آرزو پرتوي است که راه عمل را روشن مي کند و اعمالي که نفس شيطاني دارند خيلي زودتر خود را بر وجود انساني تحميل مي کنند.آنها پس از آنکه مدتها به اين موضوع انديشيده و زيرو بالاي آنرا خوب سنجيده بودند بالاخره معطل مانده بودند که عنصر اصل کاري را چگونه و از چه قماش آدمي انتخاب کنند.اينجا بود که دزدان عشق يعني آنها که پيوسته در کمينش بودند از روزن شنيدند و از شادي و شوق موفقيت بشکن زنان به آسمان جهيدند.اما از بخت بد آنها؛آن کسي که در نقش عاشق دروغين مامور اين وظيفه شده بود کوپيد ابلهي از آب در آمد که خالي تاز مغز اوهما ناجيش بود.آنها که خود از عياشان بنام شهرند مخصوصا چنين شخص مفلس را انتخاب کردند که خار عشق دامنش را نتواند بگيرد. سيدميران با کم حوصلگي کسي که گوئي در درک يک مسئله علاقه بخصوصي ندارد کلام او را قطع کرد: _از اين عشاق سيـ ـنه چاک و عيش طلبي که تو مي گوئي خود زّنّک هم خبر دارد؟ _تا آنجا که من حدس زده ام نه،خبر ندارد.اما خطرات هولناکي را که دور سرش مي چرخد حس کرده است. بهرحال شايد من اشتباه ميکنم؛او هر چقدر مانند يک نرم تن از فکر و انديشه خالي باشد آنقدر شعور دارد که دوست و دشمن خود را بشناسد.اگر ترس از همين دشمنان نبود چه دليلي داشت که وقت بيرون آمدن از خانه نخواهد لباس نو به تن کند؟شابد اگر از دستش بر مي آمد شکنبه ي گاو به سروصورت مي کشيد تا مردم او را از زشت ترين موجود روي زمين بشناسند.او اگر صلاح خود را بداند و اندرز مرا بپذيرد،بهترين لباسي که مي تواند بپوشد و همه را به عجب و اکرام تقديس آميز وا دارد همان جامه ي تقواي هنري است که بارها به وي گوشزد کرده ام. سيدميران بطور خلاصه اضافه کرد: _واگر نشد،زندگي پاک و نجيبانه ي خانه ي شوهري متين و قابل اعتماد که بتواند امنيت واقعي را تقديمش کند. _بله،يک شوهر متين و قابل اعتماد،اما نه آن سگ نگهبان دوزخ!شما اگر قبلا به زندگي اين زن و شوهر وارد شده بوده ايد خوب مي دانيد،همانقدر که اين پر ادا و اصول،جورطلب و آزادوار بوده و هست،آن يکي کج خلق،ستيزه جو،ايرادگير و نچسب بوده است.از جمع درباره ي اين اضداد متفرق چه انتظلري جز جنجال و تلخ کامي هميشگي مي توان داشت؟تعجب ميکنم،چگونه ممکن است شما اين چيزها را بدانيد و در کاري که از هر جانب مُهرِ نشدني بر آن خورده است پادرمياني کني؟! چرا،يک چيز ديگر هم هست_اما نه،من بايد از چنين انديشه اي درباره ي شما که در اين شهر مورد احترام همه هستيد خود را سرزنش کنم-محال است کسي در شـأن خبازباشي بخواهد خود را تا پايه ي يک محلل حرفه اي تنزل بدهد؛آيا مي توانم يک سوال بکنم؟ حسين خان يک نگاه دوستانه و معني داري که تا ته دل مخاطب خود را کاويد به وي افکند و چنانکه گوئي همه چيز برايش روشن و علي السويه است به گفتن ادامه داد: _تو که خودت خوب ميداني،من مانند مرده اي بر عصا تکيه زده ايستاده باشد در چنان وضعي نيستم که بتوانم در خانه ي خود نظري شهواني به اين زن داشته باشم.اگر آدم شناس باشي با يک نگاه سطحي از چهره ي استخواني و چشمان بي فروغم ميفهمي که همه يآثار وعلائم جواني را جز خاطرات شيرين آن از دست داده ام؛آن زنبور عسلي هستم که زيادي سن رنگم را گردانيده است!در اين سفر پر تب و تابي که در پيش دارم،مي روم تا آخرين نکتار خود را بِمَکَم و به کندو بياورم و پس از آن افتان و خيزان بيرون غلتيده در خاموشي خلسه آميز خود جان بسپارم و لاشه ي بي مقدارم را همراه برگهاي خزان به دست باد بسپارم.هنوز نگفنه ام و نمي توانم بگويم که هرگز دست از دامان اين زن بر نخواهم داشت؛زيرا هر چقدر تعهدات او به من سنگين باشد مي دانم که ابدي نيست و آن کسي که تصميم گرفته است تاج زير پا له شده ي يونن (تاج يونن بر سرگذاشتن کنايه از عروسي است.)را بردارد و بر سر او بگذارد تکيه اش به قانون و پشتيباني اجتماع است.اما من؟ حتي اگر پدرش هم بودم او را نمي توانستم پيش خودم نگه دارم.ليکن ناگزير اين را بگويم،مانند اعراب دوره ي هجوم به ايران،آن لُر دوغ نديده اي نيستم که طلاهاي غارتي خود را با نقره عوض کنم. سيد ميران تسبيحش را از جيب درآورد در دست گردانيد و مرد مطرب ادامه داد: _اگر شما مي توانيد نگه دارنده ي اين زن باشيد،من با کمال حسن نيت حاضرم از تمام ادعاهي خودم نسبت به او درگذرم؛همين حالا بر خيزم در دکان را ببندم و در خانه مثل پدري که دخترش را شوهر مي دهد دستش را در دست شما بگذارم.اما با همان اطميناني که اکنون روز است و شب نيست يقين مي دانم،که اگر شما قادر باشيد مجلل ترين زندگي شرعي يا... غيرشرعي را در اين شهر براي او فراهم کنيد،از عشق خود براي او درختي بنشانيد که بر هر شکوفه اش کيوه اي و در هر ميوه اش طعمي باشد،روح او را نمي توانيد به تصرف در آوريد؛توجه کنيد،جان مطلب در يک عشق حقيقي مانند هنر در کما آ«ست؛روح اين زن آن مرغ شيدا و مدهوشي است که شيفته ي عوالم اثيري ديگر شده است؛عوالمي که فقط من به اسرار آن آگاه هستم و مي توانم به وي تفويض کنم.اگر شما خانه ي مرا براي او جهنم حساب کنيد شکي نيست اوريديس (اوريديس همسر ارفه،هنگامي که باستفائه ي شوهرش عمر دوباره يافت و از جهنم بيرون مي ايد بعقب سر نگريست و دوباره بجاي اول خود بازگشت.)آنرا به بهشت هاي زندگي معمولي ترجيح مي دهد همانجا مي ماند،يا اگر برود قبل از آنکه ديري بگذرد بازمي گردد.اين صحبت ها را از آن جهت مي کنم تا بدانيد با چگونه و چطور زني طرف هستيد.بعلاوه از دردسرهاي جدي تري که در حکم جهاز او هستند و با خود به خانه ي شوهر خواهد برد نبايد غافل بود؛عشاق از همه قماش او هنوز حادثه اي اتفاق نيفتاده است که دست از سرش برداشته باشند؛چيزي که هست ردش را گم کرده اند. اينها،هر شب در ميخانه ها و گوشه و کنار شهر؛خون خود را با مي قاي مي کنند و به ياد وصل او بالا مي اندازند.آيا مي توان اين موضوع را کوچک گرفت؟آيا داستان فاجعه آميز سلطانعلي خان زند و محبوبه ي زيبايش،شاخه نبات،که در اصل سوگلي کريمخان بود و پس از مرگ او به وي رسيده بودبايد يکبار ديگر در تاريخ تکرار بشود؟ (سلطانعلي خان زند پس از مرگ کريمخان،محبوبه ي او شاخه نبات که در زيبايي سرآمد دوران بود برداشت و از غوغاي و جاه و مال کناره گرت و به کرمانشاه رفت،ليکن چون از محمدشاه و ساير اراذل حکومت در امان نبود اول شاخه نبات و سپس خود را هلاک کرد.)از همه ي اينها گذشته او يک اِسفَنکس (اسفنکس:غول افسانه اي يونان باستان،معمايي با خود داشت که از هرکس مي پرسيد و از جواب عاجزش ميديد نابودش مي کرد.) بتمام معناست؛سر انسان و تن ماده شير دارد؛حرکات و خلق و خويش غيرقابل تعبير؛مبهم و معماآميز است.من مي توان به جرأت بگويم که حتي از عشق چيزي نمي فهمد؛با اين وجود محض آزمون عشق مردي که هدف اوست مانند هنديان در شکار فيل،بر سر راهش چاله هاي موحشي مي کند که نجاتش از آن هرگز ميسر نيست.در مسئله ي عشق او خودکامه ي جلادي است که بار دوستيش را بدون کشيدن جز محکوميت و دردسر دائمي نتيجه اي ندارد.چون آب متلوّن و چون آتش يکرو است.عشقش پستانکي است که گول مي زند،سيراب نمي کند،چارديواري خانه ي شوهر سهل است،اين شهر براي او کوچک و تنگ مي باشد از خانه من به بيرون ، او ساغري است که خواهي نخواهي بايد در جمع رندان دست به دست بگردد. بدرد آدمکي از قماش همان البرز عاشق قلابيش مي خورد که نه مي داند کجا به دنيا آمده، پدر و مادرش کيست ، و نه مي فهمد آبرو خوردني است يا بوئيدني ؛ رستم يلي که يک روز عمر دوباره يافته تا قبل از فرو نشستن آفتاب ، جهان را اگر بتواند ، زير و رو بکند ؛ اما تا آخرين لحظه فرصت ، وقتي در جستجوي رخش از دست رفته است ، بدرد چنان آدمي مي خورد که مثل گربه چشم باز نکرده مي تواند در يک شب هفت بار او را جا عوض کند ، نه شخص متدين و محترم ، متين و ..معرفت آموخته اي چون شما. با اينوصف اين من و اين شما و اين هم دختر ، همانطور که عرض کردم. همين حالا برمي خيزيم و با هم قدم زنان از اينجا به خانه مي رويم. آنجا پس از گرم شدن کنار آتش و صرف پياله اي چاي ، اگر روزه نباشيد ، او را صدا مي زنم که در حضور تو بگويم سرش آزاد و تنش سلامت ؛ همين لحظه يا لحظه اي ديگر ، يا هر ## و بهرجا که ميل مبارکش قرار بگيرد مي تواند برود. انگار نه انگار من اصلا روزي اين کامار کوي ايراني الاصل را ديده ام. آنگاه فقط يک کلام آخرين هم دارم که دم گوش شما بگويم: رفيق ، اين زن را مي بري ولي اگر چنانکه بايد درکش نکرده باشي بلاي جان تو خواهد شد ، زندگيت را تباه خواهد کرد . امروز چه روزيست ، هان ؟ اگر عمر ما به دنيا بود و پيشامدها ياري کرد ، باز همديگر را خواهيم ديد. سيد ميران مثل آنکه از نشستن خسته شده يا از هواي دکان پست و درهمريخته به تنگ آمده باشد از روي چارپايه برخاست ، تا دم در رفت و دوباره برگشت : بي آنکه بنشيند گفت : ـ چه اشتباه بزرگي است که شما کرده ايد . آيا من از خطاهاي خرد و بزرگ ، شوخ چشميها و بي بند و باريهاي اين زن در خانه شوهر بي خبرم ، يا اينکه آبروي خود را در اين شهر مفت به دست آورده ام که با هـ ـوسي پوچ و ابلهانه از اين قبيل سر سودا داشتعه باشم. او هر چقدر زيبا و رعنا باشد ، نه از حيث شخصيتي و اجتماعي من زيباتر است نه از سعادت زن و فرزندم برتر. مني که از قبل اعتبار و آبرويم نان مي خورم خوب مي دانم که بمردم بيشتر احتياج دارم تا مردم به من. بعلاوه شما مرد با سواد و چيزفهمي هستيد اگر من قصد گرفتن اين زن را داشتم چه لازم بود لقمه را از پشت سر به دهان بگذارم و با اين همه مقدمه چيني هاي زائد وارد ميدان شوم ؟ مگر راه هموار و فرش شده محضر را نمي دانستم يا بچه پيدا شده ديروز بودم؟ شما اگر پدر قانوني او هم بوديد باز مي توانستم اصلا زحمت گفتگو و چک و چانه زدن را از سرتان کم کنم و با خود عليا مخدره پيشنهادم را در ميان بگذارم ، آيا اينطور نيست؟ ـ چرا فرمايش شما را مي پذيرم ؛ همين يک جمله مرا قانع کرد تا ديگر لب مطلب را تو بگذارم. اگر خود شما در اينکار نفع بخصوصي نداشته باشيد حل قضيه چندان دشوار نيست. آيا امروز حتما مي بايد با استاد حاجي بنا شوهر او ملاقات کنيد ؟ منظورم از سوال اين است که آيا بهتر است قبلا چند دقيقه اي با خود زن در خانه شما بنشينيد و گفتگو کنيد ؛ حرف حقيقي دل او را بفهميد چيست ؛ بقول معروف ، اول چاه را بکنيد و بعد منار را بدزديد . در موضوعاتي از اين قبيل که با زندگي اشخاص بستگي دارد عجله مورد پشيماني است ؛ من با شما از زبان تجربه سخن مي گويم ؛ هر وفت ديديد در کاري دستخوش دودلي يا انديشه هاي مبهم و نامعلوم هستيد هر چه هم آغاز آن نيکو بنمايد صبر کنيد . مشکلات حل نشده را به دست زمان بسپاريد راه طبيعي خود را بازخواهند يافت. شکر خدا که شما مانند من هنوز آنقدر پير نيستيد که شتابکار باشيد. لبـ ـهاي تيره رنگ حسين خان بپوزخندي شيطاني گشوده شد . چشمهاي از حال رفته اش روي هم خوابيد و با چهره حقيقي بودن صورتک و لحن فروافتاده و نرم پرسيد : آيا امروز بعد از ظهر مي توانم شما را در منزل خودم ببينم؟ سيد ميران که رفته بود از در بيرون برود پيش خود گفت : اگر مرده مني مي دانم چه گور به گوري هستي ! ـ آري ، منتظرم باش! ـ چه ساعتي ؟ پس بگو تا اشخاص ديگر را راه ندهم. ساعت پنج ، يا در همين حدود. آنچه که سيد ميران از صحبتهاي خود با مطرب پير و کهنه کار فهميد اين بود که مردک در اين قضيه ، با اشتهاي خيلي زيادي داشت ، يا اينکه ميخواست دفع وقت کند و ناگهان با برداشتن و بردن هما به شهري ديگر ، چنانکه قصد وي بود ، آندو را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد. بعداز ظهر آن روز ، پنج دقيقه زودتر از ساعت مقرر در خانه کوچک صنعتي را بصدا در آورد. پسرکي باستقبالش آمد تقريبا همسال همان عبدل پادو دکان ؛ قد و قواره و حرکات و سکناتش کاملا گواهي مي داد که از همان موقع ها کرم رقاصخانه بود؟در حالي که مهمان را بسمت يکي از اطاقهاي حياط کوچک هدايت مي کرد گفت : ـ حسين خان حالا چند دقيقه اي کار دارد. مشغول تعليم دادن و تمرين است بزودي خدمت خواهد رسيد . سيدميران از ادب پيش رس ، نگاه آزموده و زبانداري او تعجب کرد . در اين خانه گويي همه چيز از نظم و قانون و آزمودگي بخصوصي پيروي مي کرد که در زندگي مردم معمولي ديده نمي شد . شايد گنجشکاني هم که بر سر شاخه هاي درخت مو ميان حياط جابجا مي شدند تا از تاريکي زودرس غروب براي خود بستر امن و آرامي بجويند از نوع گنجشکان ديگري بودند ـ پسرک دروغ نمي گفت ، از همان ابتداي ورود او بکوچه صداي زمزمه شيرين و ملايم سازي ، که هر چه بود از خانواده تار بود ولي خود آن نبود ، پرده حساس گوشش را نـ ـوازش داده بود. ذوقهاي سليم و ارواح حساسي که در همهمه هاي گوش خراش محيط خسته و زده شده اند ، در گرماي تلاشي که هدفش خواه نا خواه با ارضاي پستيهاي نفس منتهي شده است سرخورده و نوميد گشته اند ، در جستجوي ماوايي هستند که موسيقي مي تواند مانند ذهب سايه بان آن باشد. اما آن مرغ خوش الحاني که بر شاخسار نشسته است و از وزش نسيم صبحگاهي چشم مي گشايد ، بر شاخه بالاتر مي نشيند و نغمه مـ ـستانه سر مي دهد . ناله دلنشين گيتار که از زير پنجه اي هنر ريز برميخاست چنان استادانه و شورانگيز ، چنان گرم و پر زير و بم بود . يا در هر حال بنظر مردي از نوع سيد ميران چنين مي آمد ــ که قهرمان اين داستان با همه طبع سنگين و خويشتن دارش نتوانست از لبخند رضايتي که بر لبان و تمام صورتش نقش بسته بود و ممکن بود بر بي ارادگي و ضعف نفس تعبيرش کنند جلوگيري نمايد.در اطاقي که او وارد شده به انتظار صاحبخانه در کناري روي صندلي نشسته بود همه چيز يک زندگي کهنه و بي نور به چشم مي خورد؛فرشها قديمي و ناجور،صندليها پوشالي و فرسوده،و رفها بدون ظروف بودند.تنها شي ء تجملي قابل دقتي که جلب توجه ميکرد،در روي پيش بخاري مجسمه عتيقه مرمري مردي بود در حال ايستاده،با اندام قوي و متناسب،جامه پرچين و آويخته و چهره اي آسماني،که با نگاهي به دور دستش روي سيمهاي يک چنگ ميگشت.در ديوار شرقي اطاق دري ديده ميشد که آن را از اطاق مجاور جدا ميکرد،پرده اي از ململ گلرنگ جلويش آويخته بود و چون بازش گذاشته بودند هر آن انتظار ميرفت براي پذيرائي مهمان يا لااقل روشن کردن چراغ (زيرا با اينکه خانه از برق استفاده ميکرد معلوم نبود آن شب نوبت روشنائي آن محل باشد.) کسي از همان در به اين اطاق وارد شود.احتياج به دقت نداشت،مردي که از چنگ رودکي الهام ميگرفت و با روح بلند پايه رامتين در تماس بود در همين اطاق پهلوئي ساز ميزد.به ناله خوش گيتار،نرم نرم،خش خش ظريف و پنهاني دايره يا آلات ديگر هم افزوده ميشد.با اينکه وزش ملايم نسيم لطف آن را داشت که گاهگاه پرده نازک و سبک را اندکي بالا بزند سيد ميران از اشخاص حاضر در اطاق مجاور هيچ يک را نمي ديد.در انديشه آخرين صحبتهاي آن روز خود با مرد مطرب بود که با همه رندي و پاچه دريدگي به نظر مي آمد آدم کج تاب و نروي نباشد!حالا با چه مبلغي ميشد صفرايش را شکست مسئله اي بود که مي بايد صبر کرد و ديد.و چه خوب شد که او يادش بود و هنگام آمدن،به اندازه کافي تا حدود دويست و پنجاه تومان پول از خانه برداشت.اما مسلم بود،قبل از آنکه مسئله جا و مکان زن روشن نميشد بيرون بردنش از آن خانه دست نمي داد.او از بازار براي همه جا خريد کوچکي هم کرده بود،يک صندوقچه چوبي مخمل پوش جاي لباس،که همان ساعت همراه خود به وسيله شاگردش عبدل آن را به در خانه برده بود.منظور از اين خريد بيشتر آن بود که بطور ضمني به حسين خان فهماند اصل موضوع از چه قرار است؛علاوه بر آنکه او در گفتن دروغ خود را آدم ضعيفي مي ديد اين رويه را براي رسيدن به مقصود مناسب تر تشخيص داد.از تصور اينکه به آهنگ رو خبروري که اينک سرخوش و سبکحال و پر جوش و خروش شده بود و از لحاظ زير و بم،ملودي،وزن و اسلوب،غني تر و اعجاب انگيز تر از بازي رنگها در باغي پر گل و لاله بود چه کسي مي رقصيد قلب سيد به حرکت آمد.در حقيقت او از اين لحاظ جاي خود را روي صندلي نزديک به در ورودي انتخاب کرده بود که بتواند براي ديدن هما در حياط بيرون را نگاه کند.اما زن اينک در همان اطاق پهلوئي نزديک وي بود.حسين خان ساز ميزد و او ميرقصيد!و اين حقيقت با کمي تغيير مکان از يک صندلي به صندلي ديگر کاملا قابل ديدن بود.زن جوان پيراهن اطلس کهربائي رنگي که بالاتنه اش تنگ و ظريف و بي آستين،و دامنش بلند و باوقار مثل همان مجسمه روي پيش بخاري بود به تن داشت.زلفهاي کوتاه و بلوطي رنگش که در نوعي شيدائي و شور آشفته و پريشان مي نمود آفت عقل و ايمان بود.دستمال آبي بزرگ و شـ ـرابه داري روي دوش انداخته بود که يک سرش را به دندان داشت!هنگام چرخ زدن موج ميخورد و به گردنش مي پيچيد تا زيبائي شکوهمند سرشانه ها و سيـ ـنه عاج مانندش را که لطيف تر از رحمت الهي بود آشکار سازد.بي حيائي خطوط موزون و منحني هاي دل انگيز بدنش در سايه روشن افسون کننده آهنگها مثل سکه اي که در جلوي نور نوسان کند محو مي شد و دوباره درخشندگي مي يافت.آيا مرد مطرب از اين ملاقات چيزي به او گفته بود؟آيا همين حرکت از ناحيه زن نسبت به او يک نقض عهد و خيانت آشکار نبود؟مردک عيار بي گفتگو اين صحنه را عمدا ترتيب داده بود تا در دوستکامي لوطيان باده عشق تعارفش کند و همت بطلبد.زيرا اگر در زن چشاندن عشق مبناي زندگي است در مرد منتهي است.چنين انديشه زشتي از چنان عنصر لاابالي و بي قيد و بندي که چکيده لهو و لعب بود هرگز بعيد نمي نمود.در غير اينصورت به صورت مسلم حسين خان ميخواست به او نشان بدهد که کار اين زن از کار گذشته است.وقتي که مه اسرارآميز شامگاهي با روشن شدن برق اطاق ناگهان از ميان رفت،ميهمان مؤدبي که در تاريکي نشسته با دقت تمام صحنه روشن پس پرده را مي نگريست خود را جمع و جور کرد.سکوت سنگين دير،آرامش مطبوع مسجد و اين همهمه موزون نواها و نغمه ها هر يک بر روح آدمي نوعي تاثير مي کنند.با اين وصف چنين مي نمود که سيد ميران از ديدن آن منظره اکراه دارد،يا اينکه آن را به شخصيت و وجود پيرانه خود ناسزائي مي شمارد.اکنون ديگر کوچکترين ريزه کاريهاي حرکت زن از نظر تيزبين او دور نبود.سر و زلفي آراسته و دلربا،چهره و لبخندي سعادتمند،گردني افراشته با حالت شکوهمند و پر نخوت تصاوير اسکندر،بر و دوشي ظريف بي آنکه لاغر باشد،عاج گون و شهـ ـوت انگيز که در بي باکترين مردان جسارت را فلج ميکرد؛کمـ ـري باريک،انعطاف پذير و شاعرپسند بي آنکه لغزان باشد!کفلي متين و مردکش که اگر قاآني زنده بود بي شک در نظرات زيبائي شناسي و هم اساس شعري خود تجديد نظر ميکرد؛و اما آنچه که بيش از هر جاي ديگر رقصنده جلوي چشم سيد ميران قرار ميگرفت دامان چاک خورده پيراهن و ساقهاي بلوريني بود که به طور قطع دست نابغه ترين مجسمه ساز عرصه تاريخ قادر نبود مثلي براي آن بوجود آورد.فقط هيکل رعنا و بس دلکش اين ماهي دلفين بود که با رقص شيواي خود مي توانست چنان آتش سرايت کننده اي از شور و غوغا در مرد مطرب بيفکند.پيرمرد در جائي نشسته بود که درست روبروي او بود.کاسه گيتار را چنان به  خود چسبانيده بود که گوئي ميخواست جزئي از ذرات آن بشود.مثل زانوئي که جلوي آفتاب افتاده باشد لحظه به لحظه هيکل دراز و تاشده اش کوچکتر ميشد.چشمان درشت و تيره اش که در حالت معمولي پيوسته سست و خمـ ـارآلود بود،از فرط دقت و رهبانيتي که شوق و التهاب هنر در او ايجاد کرده بود بطور وحشت انگيزي گرد و بزرگ گشته بود؛چنانکه گوئي نيروي مجهولي از دو جهت مخالف بر دو گوي اين چشمان فشار مي آورد تا هريک را به سمتي بکشاند،نقطه ديد مردک را از حجاب زمان و مکان بگذراند و در فاصله بي نهايت قرار بدهد.آن آفريگاري که در کپسول بي نهايت کوچک دنيائي جا داده بود،از جسم نيرو،از نيرو حرکت،و از حرکت ميليونها ميليون پديده و اثر آفريده بود،راز آفرينش خود را در دست مردي نهاده بود که اينک مثل بت بعل آنجا نشسته بو و براي سير کردن عطش خود خون مي طلبيد. اگر قدرت خداوندي در آنست که از جسم حرکت بيافريند او از حرکت جسم مي آفريد.با هر زخمه سازش گوئي بندي مي گسست و شيطاني آزاد مي گشت،که با سر و روي ژوليده،چشمان جنايت بار و نيتهاي پليد در و ديوار اطاق کوچک را پر ميکردند.زير و بم شگرف ناله هائي که آبشار مانند همه ارکان وجود را در بر ميگرفت چنان هيجان انگيز،چنان آشوبگر بود که ميز و صندلي را نيز دعوت به جنبش و شادي ميکرد.بي گفتگو همين سحر دوزخي انگشتان بود که جنون رقص را در زن جوان بيدار کرده بود.اينجا آن رياضت جسمي و اخلاقي جريان داشت که مذهب طبيعت پرست ميترا به محض آزمون به پيرو وفادار خود توصيه ميکرد تا آخرين آب پاکي را بر سرش بريزد و راهش را به جانب پليديها سد سازد.هرگز سالومه،اين زني که تاريخ نامش را به زشتي ياد ميکند،از بهر انجام خواهش پليدش،با چنين شوري جلوي پاي سلطان جبار نرقصيده بود که اين کرد زاده جوان در محضر يک افيوني پير و خاکستر نشين،.کمـ ـري که در هر تاب سحرآميزش هزار عشوه،و در هر عشوه هزار رمز عشق و ظرافت نهفته بود از اراده اي فرمان مي برد که مرکزش نه در نخاع رقصنده بلکه در زير پنجه مطرب بود.روح شيطاني هنر و آهنگ در جسم او فرو رفته بود.اين زن ديگر با آن همائي که او ديده و دوست شده بود دنيائي فاصله داشت.اصلا نه زن،بلکه مخلوق ديگري غير از جنس آدميان بود.بي شک اگر از پهلو خنجرش مي زدند و خونش مي ريخت ملتفت نمي شد.به راستي آن همه جنبش و پيچ و تاب از يک انسان قابل باور نبود؛مگر آنکه بگوئيم خميره اين زن را از کف امواج خروشان و بي قرار دريا سرشته و با اولين پرتوهاي طلائي آفتاب صبحدم آغشته بودند.راهي که او ميرفت راه پاکان نبود،با اين وجود عجبا که تحسينش انسان را بي اختيار به سجده مي آورد.اين گنجينه هاي خيره کننده لطف و زيبائي و آن هنر شگرفي که هوش و حرکت را از بيننده مي ربود.همانطور که حسين خان ميگفت بي گمان يک هديه خدائي بود به مخلوقات زمين،با اين همه،همائي که او مي ديد همانقدر زندگي معمولي را بدرود گفته بود که زندگي معمولي او را.کامار گوي ايراني الاصل حتي دوستي و مصاحبه ساده اش فوق تصور بود،چه رسد به ازدواج و آميزشش با کاسبکاران بي درک و ذوقي از قبيل حاجي بنا و امثال و اقران او؛ساخاريني بود که از فرط شيريني هيچ زنبور عسل عاقلي جرأت نشستن بر آن را نمي کرد.اما درباره هنري که بي گفتگو صد هزار عيب را مي پوشانيد چه قضاوت مي شد کرد؟فقط درياي بزرگي چون اجتماع بود که مي توانست بي آنکه او را از خود بداند وجودش را با آغـ ـوش باز بپذيرد.او هرچه هم تردامن مي بود مانند فرينه در جامعه اي که بدست برگزيدگان خود قصد محکوم کردنش را داشت راي بي گناهيش را صددرصد ميگرفت.تنها چيزي که در اين موقع از ذهن مرد کاسب ما ميگذشت اين انديشه بود که با خود پيوسته زير لب تکرار مي کرد: ــ نه،او بايد در همين خانه بماند.اين قدم خير پيشکش آن مبارک! ادامه دارد... همراهان عزيز، آخرين خبر را بر روي بسترهاي زير دنبال کنيد: آخرين خبر در تلگرام https://t.me/akharinkhabar آخرين خبر در ويسپي http://wispi.me/channel/akharinkhabar آخرين خبر در سروش http://sapp.ir/akharinkhabar آخرين خبر در گپ https://gap.im/akharinkhabar
اخبار بیشتر درباره

اخبار بیشتر درباره